شهروند دیجیتال
+ پاسخ به موضوع
صفحه 13 از 91 نخستنخست ... 311121314152363 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 121 تا 130 , از مجموع 910
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Mar 2010
    شماره عضویت
    109499
    عنوان کاربر
    گروه هموندان انجمن
    میانگین پست در روز
    5.50
    نوشته ها
    9,179

    داستانهای جذاب

    اتل متل‌ يه‌ مادر
    نحيف‌ و زار و خسته‌
    با صورتي‌ حزين‌ و
    دستاي‌ پينه‌ بسته‌
    بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌
    چه‌ جور ميشه‌ سوخت‌ و ساخت‌
    با بيست‌ هزار تومن‌ پول‌
    اجاره‌ خونه‌ پرداخت‌
    اجاره‌هاي‌ سنگين‌
    خرج‌ مدرسه‌ ما
    خرج‌ معاش‌ خونه‌
    خرج‌ دواي‌ مينا
    بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌
    چه‌ جوري‌ ميشه‌ جنگ‌ كرد
    با سيلي‌ جاي‌ سرخاب‌
    صورتا رو قشنگ‌ كرد
    بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌
    چه‌ جوري‌ ميشه‌ جنگ‌ كرد
    يااينكه‌ بي‌ رنگ‌ مو
    موي‌ سياهو رنگ‌ كرد
    وقتي‌ كه‌ گفتند بابا
    تو جبهه‌ها شهيد شد
    خودم‌ ديدم‌ يك‌ شبه‌
    چند تا موهاش‌ سفيد شد
    مي‌ خواي‌ بدوني‌ چرا
    نصف‌ موهاش‌ سفيده‌؟
    بپرس‌ كه‌ بعد بابا
    چي‌ ديده‌، چي‌ كشيده‌
    يا ميره‌ داروخانه‌
    برا دواي‌ مينا
    يا كه‌ ميره‌ سمساري‌
    يا كه‌ بهشت‌ زهرا(س‌)
    يه‌ روز به‌ دنبال‌ وام‌
    مامان‌ ميره‌ به‌ بنياد
    يه‌ روز به‌ دنبال‌ كار
    پيرِ آدم‌ درمياد
    هر وقت‌ به‌ مامان‌ ميگم‌:
    «طعم‌ غذات‌ عاليه‌»
    مامان‌ با گريه‌ ميگه‌:
    «جاي‌ بابات‌ خاليه‌»
    بعضي‌ روزا كه‌ توي‌
    خونه‌ غذا نداريم‌
    غذاي‌ روز قبلو
    برا مينا ميذاريم‌
    مينا با غم‌ ميپرسه‌:
    «غذا فقط‌ همينه‌؟»
    مامان‌ با گريه‌ ميگه‌:
    «بابات‌ كجاس‌ ببينه‌؟»
    وقتي‌ كه‌ بيست‌ مي‌گيرم‌
    مياد پيشم‌ ميشينه‌
    نوازشم‌ مي‌كنه‌
    نمره‌ها مو مي‌بينه‌
    ميگم‌: «معلمم‌ گفت‌
    كه‌ نمره هات‌ عاليه‌»
    مامان‌ با گريه‌ ميگه‌:
    «جاي‌ بابات‌ خاليه‌»
    يه‌ بار گفتم‌: «مامان‌ جون‌
    اين‌ آقا بقاليه‌
    با طعنه‌ گفت‌ تو خونه‌
    جاي‌ بابات‌ خاليه‌؟»
    تا حرف‌ من‌ تموم‌ شد
    با دست‌ تو صورتش‌ زد
    با گريه‌ گفت‌: «اي‌ خدا
    بي‌شرفي‌ تا اين‌ حد؟»
    ميگم‌ : «مامان‌ راست‌ بگو
    اگه‌ بابا دوست‌ داشت‌
    چرا ازت‌ جدا شد
    پس‌ چرا تنهات‌ گذاشت‌؟»
    چشم‌ ميدوزه‌ تو چشمام‌
    لب‌ ميگزه‌ ، مي‌خنده‌
    بيرون‌ ميره‌ از اتاق‌
    محكم‌ در و مي‌بنده‌
    رفتم‌ و از لاي‌ در
    توي‌ اتاقو و ديدم‌
    صداي‌ گريه‌هاشو
    از لاي‌ در شنيدم‌
    داشت‌ با بابام‌ حرف‌ ميزد
    چشاش‌ به‌ عكس‌ اون‌ بود
    انگار كه‌ توي‌ گلوش‌
    يه‌ تيكه‌ استخون‌ بود
    «مرتضي‌ جون‌ ميدونم‌
    زنده‌اي‌ و نمردي‌
    بعد خدا و مولا
    ما رو به‌ كي‌ سپردي‌؟
    دست‌ خوش‌ آقا مرتضي‌
    خوش‌ به‌ حالت‌ كه‌ رفتي‌
    ما اينجا مستأجريم‌
    تو اونجا جا گرفتي‌؟
    خواستگاريم‌ يادته‌؟
    چند تا سكه‌ مهرمه‌
    مهريه‌ مو كي‌ ميدي‌؟
    گره‌ توي‌ كار مه‌
    مهريه‌مو كي‌ ميدي‌
    دختر مون‌ مريضه‌
    بياببين‌ كه‌ موهاش‌
    تند تند داره‌ ميريزه‌
    مهريه‌مو كي‌ ميدي‌؟
    اجاره‌ خونه‌ داريم‌
    صاحب‌ خونه‌ مي‌گفتش‌
    ديگه‌ مهلت‌ نداريم‌
    امروز كه‌ صاحب‌ خونه‌
    اومد برا اجاره‌
    همسايمون‌ وقتي‌ گفت‌
    مهلت‌ بده‌ نداره‌
    يهو تو كوچه‌ داد زد:
    اينا همش‌ بهونه‌اس‌
    دق‌ّ اجاره‌ داره‌
    دردش‌ اجاره‌ خونه‌اس‌
    به‌ من‌ چه‌ شوهرش‌ رفت‌
    يا كه‌ زن‌ شهيده‌
    خونه‌ اجاره‌ كرده‌
    يا خونه‌ مو خريده‌؟
    درد دل‌ خسته‌مو
    فقط‌ برا تو گفتم‌
    چون‌ از تموم‌ مردم‌
    «به‌ من‌ چه‌» مي‌شنفتم‌
    ميگم‌ خونه‌ نداريم‌
    خيلي‌ مريضه‌ بچه‌
    ساية‌ سرنداريم‌
    همه‌ ميگن‌ «به‌ من‌ چه‌»
    با آه‌ خود به‌ عكس‌
    بابا جونم‌ جون‌ ميده‌
    چادرو وَرميداره‌
    موهاشو نشون‌ ميده‌
    صورتشو ميذاره‌
    روصورت‌ شهيدش‌
    بابام‌ نگاه‌ مي‌كنه‌
    به‌ موهاي‌ سفيدش‌
    اشك‌ مامان‌ مي‌ريزه‌
    روصورت‌ باباجون‌
    بابام‌ گربه‌ ميكنه‌
    براي‌ غمهاي‌ اون‌
    بابا با چشماش‌ ميگه‌
    قشنگ‌ِ مهر بونم‌
    همسر خوب‌ و تنهام‌
    غصه‌ نخور مي‌دونم‌
    اتل‌ متل‌ يه‌ مادر
    نحيف‌ و زار و خسته‌
    با صورتي‌ حزين‌ و
    دستاي‌ پينه‌ بسته‌
    دستاي‌ پينه‌دارش‌
    عجب‌ حماسه‌ سازه‌
    دستايي‌ كه‌ شوهرش‌
    خيلي‌ به‌ اون‌ مينازه‌
    دستايي‌ كه‌ پرچم‌ِ
    بابا رو ورميداره‌
    توي‌ خزون‌ غيرت‌
    دستايي‌ كه‌ بهاره‌
    دستايي‌ كه‌ عينهو
    دست‌ بابا مي‌مونه‌
    نمي‌ذاره‌ سلاح‌ِ
    بابام‌ زمين‌ بمونه‌
    دستي‌ كه‌ بچه‌هاشو
    بسيجي‌ بار مياره‌
    بذر غيرت‌ و ايمان‌
    تو روحشون‌ ميكاره‌
    درسته‌ كه‌ شوهرش‌
    تو جبهه‌ها شهيد شد
    درسته‌ كه‌ موي‌ اون‌
    بعد بابا سفيد شد
    اما خون‌ بابا و
    موهاي‌ مادر من‌
    وقتي‌ با هم‌ جمع‌ شدن‌
    سيلي‌ زدن‌ به‌ دشمن‌
    سرخي‌ صورت‌ اون‌
    سرخي‌ خون‌ باباست‌
    موي‌ سفيد مادر
    افتخار بچه‌هاست‌
    بايد فهميده‌ باشي‌
    چه‌ جوري‌ ميشه‌ جنگ‌ كرد
    با سيلي‌ جاي‌ سرخاب‌
    صورتا رو قشنگ‌ كرد
    بايد فهميده‌باشي‌
    چه‌ جوري‌ ميشه‌ جنگ‌ كرد
    يا اينكه‌ بي‌رنگ‌ مو
    موي‌ سياهو رنگ‌ كرد
    اتل‌ متل‌ يه‌ مادر
    خيلي‌ چيزا ميدونه‌
    از بي‌مروّتيها
    از بازي‌ زمونه‌
    اي‌ كه‌ در اين‌ حوالي‌
    غربت‌ مارو ديدي‌
    صداي‌ ناله‌هاي‌
    مادرمو شنيدي‌
    دست‌ رو گوشات‌ گذاشتي‌
    چشماتو خيره‌ كردي‌
    زل‌ زدي‌ به‌ مادرم‌
    فكر كردي‌ خيلي‌ مردي‌؟
    تو كه‌ به‌ زخم‌ قلب‌
    مامان‌ نمك‌ گذاشتي‌
    اگه‌ مامان‌ بميره‌
    مادرمو تو كشتي‌
    اگه‌ بابام‌ نبودش‌
    هر چي‌ داشتي‌ مي‌خوردن‌
    مال‌ و منالت‌ كه‌ هيچ‌
    مادرتم‌ مي‌بردن‌
    اگه‌ مامان‌ بميره‌
    دق‌ مي‌كنم‌، مي‌ميرم‌
    پيش‌ خدا و بابام‌
    من‌ جلو تو مي‌گيرم
    به یاد ابوالفضل سپهر
    فرستنده: محمدجوادجعفرزاده از اهواز
    پروردگارا
    به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند


    گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غمم را نخوردند
    لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند


    محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند
    عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند






  2. Top | #121

    تاریخ عضویت
    Mar 2010
    شماره عضویت
    109499
    عنوان کاربر
    گروه هموندان انجمن
    میانگین پست در روز
    5.50
    نوشته ها
    9,179
    داستان خواندنی: قسمت هاي من
    او خواب است كه بلند مي شوم .
    از دو يا سه ساعت قبل از بيدار شدن ، مدام چراغ كوچك ساعتش را روشن مي كند تا خواب نماند . بيدار مي شود در حالي كه پتو را دور سرش پيچانده .
    جسمم طبق ر وا ل هر روزه اش در ساعت پنج و پنجاه و پنج دقيقه تو دست شويي در حال مسواك زدن است .
    از خانه بيرون مي روم ، اما بخش عمده ام را آن جا گذاشته ام ، بخش عمده ی من در خانه است ، تو فضاي گرم آشپزخانه وقتي آفتاب از پرده مي تابد روي شعله ي گاز . زيركتري روشن است و جزجز مي سوزد . گليم كوچكي روي زمين پهن است ، اين جا ، همان جايي است كه من چند بار در روز مي نشينم و چاي گرم مي نوشم .گاه مي ايستم كنار پنجره ي تراس و به درخت هاي کاج بلند خانه ي همسايه نگاه مي كنم .
    افشین نزدیک همين اجاق در راستاي نگاهم به خانه همسايه ها نگاه مي كند . به نظرم درخت كاج را نگاه نمي كند چون فوري به لباسم اشاره مي كند كه براي جلوي پنجره مناسب نيست . گاهي هم خانه ي همسايه ها را فراموش مي كند , دود سيگار را حلقه حلقه در صورتم پخش مي كند . بوي مردانه اش لحظاتي است كه اين بدنه را چند لحظه منسجم مي كند . خميرش مي كند خمير گلي شكل .... از آن جايي كه زمان خيلي محدود است در زنده گي كارمندي, ما زود خودمان را از پشت پنجره و بخشي از زنده گي كنار مي كشيم .

    حالا بخشی از وجود مسواك زده و روپوش پوشيده ام با كفش و مقنعه ي تيره در حال رفتن است .
    محل کارم نزدیک است . طوری که از همین جا می توانم پنجره اتاق کارم را ببینم ... گلدان شمعدانی پشت پنجره قد کشیده . .. گلدان های دیگر هم هستند . گل چایی ... حسن یوسف .

    از جلوی آپارتمان همسایه روبه رویی مان می گذرم . شب گذشته آپارتمان شان غوغا بود ، از پشت پرده هاي توري مي ديدم شان : دخترهاي جوان كه با حركاتي ملايم و ظريف در حال رقص بودند ، رقص !
    بخشي از بدنم با ترديد نگاه مي كرد ، رقص آيا حالا كلمه اي به دور از ذهن بود ؟
    سال هاست با حيرت به بعضی از کلمات نگاه مي كنم ، در چه شرايطي دست ها موزون مي چرخد و بدن ؟

    پشت ميز اداري نشسته ام ..... ساعت مچی دستم زنگ مي زند... پرده را کنار می زنم . پنجره اتاق خواب را می بینم و خیابان فرعی آپارتمان مان را .
    الان بيتا باید از پله ها پائین بیاید . تا سی ثانیه دیگر سرویسش می رسد . سرویسش ایستاده ... بوق می زند . پس کجاست ؟ در باز مي شود . ايستاده با مقنعه و لباس فرم . سوار سرویس می شود .
    خوب است . امروز هم به موقع خودت را رساندی .

    در را برای نیما قفل کرده ؟ اگر قفل نکرده باشد چی ؟ در را برای کسی باز نکند ؟ به اجاق گاز دست نزند ؟ به هوای دیدن من پای پنجره نایستد ... روی سرامیک آشپزخانه سر نخورد ؟
    شاید خواب باشد . حتما خواب است .
    حالا سرویس بيتا خیابان اصلی را گذرانده ... نزدیک آموزشگاه است ... بخش دیگرم در آشپزخانه پرسه مي زند، چای گرم می نوشد و کتاب مي خواند ، با غذایی که می پزد حرف می زند . کدو وقتی که سرخ می شود خودش به جلزو ولز می افتد . مرغ وقتی سرخ می شود جلزوولزش تمام می شود ... تمام آن ها سعی می کنند کمکم کنند تا شاید بتوانم خودم را پیش ببرم . خودم را توی آینه روی میز نگاه می کنم .... صورتم بیشتر از سنم در هم ریخته شده .چروک های نازک روی پيشاني ...... باید دقت کنم . تازه گی اعداد و ارقام را بیشتر اشتباه وارد لیست حسابداری می کنم ... زني كه در آينه هست حتا نسبت به چند ماه پيش تغيير كرده . گاه تغييراتش آن قدر روزانه است كه نمي شناسمش . تازه گي موقع حرف زدن چشم هايش را مي بندد. احتمالا نور آزارش مي دهد و يا صدا ... و يا شاید چشم هايش را مي بندد تاچند لحظه بخوابد...

    مقنعه اش را مرتب مي كند پشت ميز ...

    او بیشتر اوقات در صفحه ی سررسیدش خرج های روزانه را می نویسد . آخر هر ماه دفترچه های قسط را مرتب می کند تا روز پنج شنبه تمام آن ها را پرداخت کند . . . نمی تواند دخل و خرج را جمع کند .... گاه بی چاره گی را از اخم ابرویش می فهمم . این زن فقط هم مسير با آنچه پيش مي رود ‚ مي رود . زمان بسيار كوتاهي‚ آن هم زماني كه عادت مي شود مي خواهد از تمام قوانین بگریزد . مثلا صبح به جای ورود به سالن حسابداری به جای دیگری برود . جایی که به واقع هم نمی داند کجاست اما می داند سالن حسابداری نباید باشد . می داند رقم ها و حساب ها علی رغم دقیق بودن شان هیچ کدام شان واقعیت ندارند . این زن مطرود را بیشتر اوقات حذف مي كنم . . .

    بخشي را نبايد بنويسم . گمانم دو بخش از وجودم را . دو بخشي كه نه تنها خارج از مكان و زمان نيست ، بلكه دقيقا فيزيكي است و مدام در خانه و يا بيرون قد علم مي كند ، اين بخش براي به تعادل رساندن هورمون های استروژن و پروژسترون در تلاش است . اين بخش از وجودم كه شايد هم بسيار مهم باشد طي مطالعات اينترنتي متوجه شده بيشترين عملکرد های ما به ميزان و تعداد هورمون ها ی استروژن و پروژسترون در بدن بسته گي دارد . به عنوان مثال وقتي ميزان پروژسترون يك موش ماده از وضعيت عادي آن كمتر باشد افسرده گي به سراغش مي آيد ویا حس بویایی اش را از دست می دهد . افشين مدام در حال تذكر دادن به اين بخش از وجودم است .... مادر وپدرم و رئیسم هم همین طور ... اين زن گاهي اين قدر از من دور مي شود كه در آينه هم نگاهش نمي كنم...او مادر است ويا همسر و يا كارمندي كه ساعت ورود و خروج را خوب فهميده .این زن بیشتر اوقات درگیر زمان است و آنچه به آن نرسیده .
    ... ديشب توي مرده شورخانه آن زن را شسته بودند . ايستاده بود با چادر سياهي كه سرش بود . .. بدنم پيدا بود . لايه ي نازك مو پايم را تا نزديكي ساق پوشانده بود . توي مرده شور خانه حتما مادرم بدنم را ديده بود و اين ناراحتم مي كرد . بعد فكر كردم احتمالا جنازه را فقط مادرم ديده و اين نمي بايست زياد مهم باشد. زن هاي ديگر هم كه باشند احتمالا فراموش مي كنند. خودم هم جنازه هاي زيادي ديده بودم در اين سال ها ... شايد همين بود كه مرگ ريشه كرده بود درا نگشت هايم ونمي توانستند برقصند .... گردنم درد مي كند . انگار تير مي كشد . نگرانم و نگراني ام شبيه ... شبيه چيزي است كه نمي دانم چيست . برزخ است شايد ... يا شايد شبيه چيزي كه نفس نمي كشد و يا تند وبدبو نفس مي كشد و يا مگس بزرگي كه بي دليل وزوز مي كند ...

    بخشي از اين بدنه در خودش جمع شده ، در خودش فرو رفته ، با حركتي چرخشي و حلزون وار به درون شكمش خزيده ، كوچك و كوچك تر شده ....او پيرزن درون من است . آن جا خوابيده است ... بوي ترشك مي دهد و عرق ... او گوشش خوب نمی شنود . از چهره در حال تمسخر دیگران می فهمد که باز کلمات را اشتباه فهمیده . بو را هم حس نمی کند . گاه از خنده ی نوه هایش می فهمد که باز صدا درکرده است و یا بوی بدی از بدنش خارج شده ... این زن از حرکت کردن می ترسد . چون ممکن است استخوان هایش بشکند . . . نتیجه هایش از موهای سفید و دندان های شکسته اش می ترسند . همین است که جیغ می کشند . کنترل ادرار ندارد . می شنود که همه ی آن ها می گویند باز لج بازی کرد . پرستارش کتکش می زند : باز خودتو کثیف کردی .
    گاه خنده اش می گیرد . به فکر فرو می رود . می تواند تمام این کثیفی های را با دستش هم بزند . بعد به صورتش بمالد چون حالا نه بو را حس می کند نه طعم غذاها را . او تکه گوشتی است که پرستار مدام به دهانش قرص می ریزد . این قرصو که بخوری دیگه ا لکی نمی شاشی ! این قرصو که بخوری شکمت کار نمی کنه . پدرمون هم الان همین جوری یه . دست وپاها شم بستیم . بی خود راه می افتاد آشغال دهنش می گذاشت . الان یه جا نشسته . آخه آلزایمر گرفته . الکی می ره بیرون آبروی مارو می بره . چرت وپرت می گه . از یه زنی می گه که دوستش داشته . آدم که نود سالش می شه باید قبول کنه که ... دیگه چی ؟ تمومه . دیگه چی ؟ تمومه !

    همه ی این ها هستند و زن های دیگری که رسوب شده اند در من ... زن های شادی که بودند اما بی دلیل درباره شان نمی نویسم ... گمانم درباره ی بوی عطر ها هم نخواهم نوشت . درباره ي عطر هایی که روی میزآرایشم هستند و از اینکه ... اين ها وجود پاره پاره منند كه در شهر سرگردانند...
    پروردگارا
    به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند


    گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غمم را نخوردند
    لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند


    محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند
    عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند






  3. Top | #122

    تاریخ عضویت
    Mar 2010
    شماره عضویت
    109499
    عنوان کاربر
    گروه هموندان انجمن
    میانگین پست در روز
    5.50
    نوشته ها
    9,179
    داستان: گمشده در آفريقا
    بيافتد آفتاب به رديف سوم سيم خاردار سر ديوار، نزديك آمار است و حكومت شام. نيم‌ساعت جلوتر از وقت هواخوري زدم و ملت را ريختم بيرون. گفتم خير سرم دو تا بزنم تو سر خودم چهار تا توي سر اين دندانه‌هاي سين و شين. اسب- سوار، بنشان، بنشين. هميشه يكي اضاف يا يكي كم. مي‌نويسم- اسب، سوار.
    هوار هوار از توي هواخوري مي‌آيد. لابد دو سه‌تايي باز پريده‌اند به هم. سر بالا مي‌كنم، هيچ! كرم مي‌ريزند. حواس‌ام دوباره مي‌رود پي‌دندانه‌هاي اسب و سوار.
    آفتاب به لب ديوار زير سيمها برسد سيخ مي‌افتد روي تخت «دولت» حمامي. دوباره هوار صلوات هوا مي‌رود. لابد دو تا را آشتي داده‌اند. مخ‌شان چت شده از بس اين تو مانده‌اند. يا دعوا يا آشتي. مي‌نويسم آشتي. در هشتي كليد مي‌افتد و تلقي مي‌كند. حكومت‌ شام است و بعد هم آمار. بر اين شانس، مهلت نمي‌دهند. اما چرا حالا؟ كوتا افتادن آفتاب به تخت دولت! نكند!؟
    نه جارچي خبر كرد، نه بلندگو چيزي گفت. شاكي بلند شدم زدم بيرون. كاغذ و مداد به دست. ديدم يا اخي! يك قبيله جديد زير هشت ريختند و التفات دارد مي‌شماردشان. قرار جديد نبود به اين زودي. از شر و پر و تشكيلاتشان هم پيدا بود يك شاهي صنارند. همه هم تابلو تابلو! سوغات التفات دم غروبي. بندگان خدا كاغذ مدادم را ديدند جمع و جور شدند فهميدند خري، كاره‌اي‌ام. مي‌دانستم التفات رُسّ‌شان را توي قرنطينه كشيده، منهم محض كوبيدن ميخ، به‌ التفات كه مثل يابوي برق گرفته با نيش باز «دست خوش» مي‌خواست غُر زدم:
    - دم غروبي سوغاتي آوردي؟
    التفات با كليدهاي تو جيبش بازي مي‌كرد. گفت:
    - اين نمونه‌اس، سر بزرگش زير لحافه!
    راست مي‌گفت پاييز توي راه بود. خدا بخير بگذراند! مثل پارسال قيامت مي‌شود. هوا سرد مي‌شد، دسته دسته مي‌آمدند.
    التفات بي‌التفات كليد انداخت به در هشت و زد بيرون. داد زدم: عوض شام تُحفه آورد! سالن تا مسترا بشم پره، اينهارو كُجام كُنم!
    التفات پشت توري داشت با قفل ور مي‌رفت.
    - تو وكيل‌بندي، بده خالي كنن گفتم:
    - چاه حموم كه پُر نشده، خالي بشه! سوسك بدشانسي از زير چهارچوب در دويد تو. اگر وقت ديگري بود كارش نداشتم. اما حالا نه! شلپي با دمپايي كوبيدم رويش. التفات گفت: «من كاره‌اي نيستم! گفتم:
    - از اولش هم نبودي! پس كي كاره‌ايه؟ دور شد و گفت: «آبجي‌ات» بي‌پدر بعد از بيست و هفت سال تو اين سرزمين هنوز لهجه داشت و كتابي حرف مي‌زد. خدا شانس بدهد. سروكيل‌بند.
    منهم از دق دل، ريختم روي بدبخت جديد‌ها. هاج و واج بودند، پتو بدست، گوشة هشت سالن، كليد نقاشي در و ديوار و تلويزيون چسبيده به زير تاق، خاموش.
    اين هم از شانس من. فردا امتحان بود. هنوز «سين» را چهار دندان مي‌گذاشتم و شين كه واويلا بود. همين دو حرف پدرم را در آورده.
    اينها چند تا بودند.
    « نُه تاييم، رئيس!» پر روشان را شناختم. چلغوز مفنگي كه دست‌هايش عين زيلو پُر گل و بتة با يك « به يادتِ» دسته‌دار به گردنش.
    هنوز از كوك نوشته جات دست و بال‌اش در نيامده بودم. زرزد.
    - تُقس مون كن! زودتر بريم سر زندگي ! با!
    اسلامي گفته از « استاد مراد» 2 رد بشوي ديگر مي‌تواني خودت براي عيالت نامه‌ بنويسي. اما من هنوز توي تمرين اسب و سوار مانده بودم. چاخان پاخان زياد مي‌گويد اين اسلامي. اما من « طوطي و بازرگان» هم روان بشوم باز نامه برايش نمي‌نويسم، ابداً. ضعيفه الان سه ماه است يك تك پا نيامده. اسمش هم پر دندانه است. سوسن بَر! توپيدم:
    - سالن تميزه عين گُل، به نوبت، اول حموم. شِر و پر عزيز قاسم هاتون هم فردا آفتاب بديد، تو هوا خوري. بعد بتپيد تو اتاقاي مردم، حوصلة شيپيش ندارم.
    راستي شيپيش چندتا دندانه دارد؟ خيلي!
    يارو گل بته‌اي بي‌بته قارقار كرد: «جوجو نُقل زندانه»
    قيافه‌اش داد مي‌زد چهل سابقه رو يك شاخ‌اش است. گفتم:
    - لابد تو هم نباتشي نسناس! سابقة چندمته؟
    انگار بايد دست‌اش مي‌گرفت، دو كف‌اش را رو كرد:
    - آها! جُفت پوچ! سابقه ماكو؟ دفعه اولمه.
    خالكوبي‌هاش را سياحت كردم، كوسه‌ي جزيره‌اش كفري‌ام كرد.
    - بگو تو بميري!
    سنده نه گذاشت نه برداشت، گفت:
    - جون هر چي مرده!
    شاكي شدم، گفتم: يكي شونو زنده بذار، كار كِس و كارت راه بيفته، شيردون! و زدم تخت سينه‌اش. دلم سوخت. عين تاپاله افتاد روي پير مردي كه پشت سرش روي اثاث‌اش نشسته و با خيال راحت سيگار مي‌كشيد.
    گوشي آمد دست‌شان كه مسجد جاي اين كارها نيست. جارچي كاغذشان را داد لاي در و كوبيد به توري:
    - به سيني كش بگو شام آبكي!
    يكي از نه تا گفت: «آي زكي»
    پير مرد سيگاري بود و داشت دوباره روشنش مي‌كرد.
    پيراهن سفيدش چرك و چيل و روي ريش‌اش پوست تخمه‌اي چيزي چسبيده بود.
    كاغذشان را ورانداختم. انداختم روي ميز گوشه هشت.
    روبه راهرو داد زدم: « دولت! جديد آوردن، حموم رو بازكن».
    جواب نيامد. سالن خالي صداي آدم را با عشق مي‌كند. خوشم آمد. دوباره عربده كشيدم. خدا بيامرز عموحسن شب قبل از رفتن يك دهن حسن خشتك خواند، اسمي. همين طوري صدا مي‌پيچيد:
    - دولت‌، هاي!
    توي هوا خوري بود حتمي. چند نفر مزه ريختند: « سرنگون شد!»
    از پنجرة روبروي اتاق كله كشيدم. از وسط يك بُر افغاني كنج باغچه سربالا كرد. «ها!؟»
    لابد قمار به راه بود: « زهرمار! تو حياط چه مي‌كني؟» بلند شد و چيزي به دور و بري‌ها گفت و دويد ته حياط طرف در هوا خوري.
    ملت همه گُله به گلُه جمع بودند و چندتايي بيخ ديواري مي‌زدند. حتمي تيغي. شاكي شدم. پُست ناجور بود امروز. پست مَمسني. چند تا دندانه دارد محمدحسين حسن‌پور، تازه سروانش هيچ؟ عربده كشيدم توي توري پنجره « جمع‌اش كنين!»
    يكي از توشان گفت: جَمعه!
    نفهميدم كي گفت، «آي بيگيرينش!» و چندتايي هرهر خنديدند.
    نگاهم افتاد توي اتاق به دفتر كتابم، باز كفري شدم. بغل ميز زير هشت جديدها دور يارو چلغوز گل‌بته‌اي جمع بودند و پيرمرد سيگاري نشسته بود كنار شر و پراش خودش را مي‌خاراند. آنها داشتند پچ‌پچ مي‌كردند.
    پشت سر من بود حتمي حرفهايشان.
    ناحق زدم؟ آخر چُسو نيامده تكه مي‌اندازد. بعد هم تو بميري ناحق مي‌زند.
    نبايد زدش؟
    حساب دستم نيست. تو اين سه سري آخري واسه چند نفر ترش كردم و بالا آوردم. «دولت» رسيد. اصرار دارد كه افغاني نيست. تاجيك است.
    انگار فرقي دارد. من هم حرصي‌اش كنم مي‌پرسم: از طالبان چه خبر؟
    انگار نشادُرش ماليده‌اند گم و گور مي‌شود. تازگي‌ها ياد گرفته جواب بدهد. مي‌گويد:
    - به دُنبالي تو مي‌گردند! گفتم:
    سه تا سه تا بفرستشون زير دوش. حواست جمع باشد، يك شاهي صنارند. اينم كاغذشون بنويس تو دفتر.
    در عشق آباد به قول خودش ديپلم شده بود. دهانش قرص بود. قربان هفت پشت غريبه! مي‌شد جلوش سر بريد. ابد، اينقدر زبر و زرنگ!
    ارث عمو حسن بود. سَرَك نصيحت و دلالتهايش وكيل‌بند بايست تودار باشه. پا داد نديد بگيره. لوطي باشه، چهارتايي نخوره، مي‌گفت اين دولت دستت سپرده هواشو داشته باش، بيشتر هم هواي اداره‌رو – خدا بيامرز مي‌بردن زمين‌اش بزنن باز پشت اداره بود، الله اكبر.
    سروصداي جديدها با دولت از توي حمام مي‌آمد. آمار سالن با اين 9 تا چهار صدتا يكي كم بود399 تا. گمانم دولت خيال گوش‌بُري داشت. صداشان درآمده. تا مي‌آيم بفهمم چي به چي است و تكليفم را با دندانه‌ها روشن كنم، باز تلقي از زير هشت مي‌آيد. بشكة آبجوش است. داد مي‌زنم:
    - دولت بچه‌هاي خدمات‌رو بگو آبجوش اومده.
    بي‌خيال سين و شين. بعد خاموشي، پست كه آمد دورش را زد مي‌نشينم پاي پرونده‌اش. تقصير اين دولت بداجنبي شد قضيه سواد خواندن ما. والا آزار كه نداشتم، بيكار هم نبودم با اين قوم ياجوج و ماجوج. دست به جيب كه نبودند هيچ، پا مي‌داد جيب مامورها را هم مي‌زدند. ناصر اهوازي هم خوب مي‌خواند:
    - در آن شهري كه رندانش عصا از كور مي‌دزدند.
    من از خوش باوري ...
    هاي دولت، چي شد پس اين خدمات چي‌ها؟
    ديدم جلوي در سبز شد،‌ « هان؟»
    - كوفت! چه خبرته حمومو گذاشتي سرت؟ آبجوشي رفت؟
    - ها!
    - پيرمرده رو اول بفرست زير دوش!
    - پيرمرده خود جلدتر از همه رفت زير دوش، از آن زرنگهاست!
    - چقدري پياده‌شون كردي؟
    - هيچ دو نخ هم سيگار مهمان شدند. شاخهاشان خيلي تيز است!
    - هر چي باشه از تو تيزتر نيست. ببين وضع ملاقاتشون چه طوريه يه درشتشو سوا كن. واسه اتاق خودمون.
    نخودي خنديد و جيم شد.
    از آن وقتي كه خاطر جمع شده بود پانزده سال بكشد اسمش مي‌رود قاطي عفو و بخشودگي عين تريلي حبس مي‌كشيد. يازده تا ديگ آش مانده بود.
    من كه زير همين سه سالش زاييده بودم. برعكس جاده‌هاي بياباني هر چه مي‌رفتي طرف آخرش سنگين‌تر مي‌شد. دوسري ضعيفه را با خودم بردم جاده. دنده چاق مي‌كردم عشق مي‌كرد. توي نامه آخري همين يك ماه پيش برايش نوشتم- يعني اين دولتشاه بي‌همه چيز نوشت. بعد هم نيش حرامزادگي اش باز شد ديگر نگفتم. يعني درز گرفتم والا مي‌خواستم اول كفي جاده شيراز را يادش بياورم. كه گير سه پيچه داد بنشيند پشت‌اش. و نشست و لاكردار چقدر خوشگل پشت سر هم گاز و دنده چاق مي‌كرد. يك تريلي از روبرو آمد. پشت فرمان ديدش يك طوري ميخ شد كه نزديك بود قيچي كند. زديم بغل و مرديم از خنده. خدا رحم كرد. حالا بعد از اين همه روزگار، سه ماه برود حاجي حاجي مكه نگاه پشت‌اش را هم نكند. دريغ از يك خطً كاغذ. من كه غير از او كسي را نداشتم. سوسن بَر! هر چي هم مي‌كردم بخاطر گل رويش بود.
    نه كه حالا خبرش را بايد از زن بچه محلمان توي سالن ملاقات بشنوم و نشنوم و يك هفته روزگارم بشود آخرت يزيد. چطور مي‌شود اينها را به اين دولت بگويم. حالا هر چي هم كارش درست و دهانش قرص. چشمهاش كه 4 سال آزگار است زن معنا نديده و مي‌خواهد پيرزن اخبارگو را بخورد چه؟ اين چيزها آدم را دل چركين مي‌كند. اين چيزها را به كي مي‌شود گفت تا بنويسد؟
    اين شد آن شد جِد كردم سواد بخوانم. اول خواستم زيرجلكي و كس‌مدان. بعد ديدم شترسواري دولا، دولا نمي‌شود. يعني مي‌شود اما كه چه؟ الان يك ماه است يك روز در ميان مي‌روم پاي درس اين اسلامي، بي‌پيرهمان غروبي كه دم كله‌پزي گفتم، گفت: «وكيل بند بي‌سواد»!
    پير مرد زبلي است. دو وجب قدش است. حرف مي‌زند سوت مي‌زند. خودش مي‌گويد في‌سبيل‌الله مي‌آد آنجا درس مي‌دهد، بازنشست است. اما كي باور مي‌كند، ننه به بابا مُفتي ...! استغفرالله.
    پرسيد:‌«نماز چي؟» اذان هم مي‌گفت. همه سين‌ها را شين مي‌گفت از پشت بلندگو. پست شعبان‌نژاد بود. كاغذ آمار را گرفتم. پرسيدم: « چي نماز چي؟»
    شوتي كرد و ملچي كرد: « خوردني نيست پسرجان، خواندني است!»
    گفتم: ها! زياد بلد نيستم، دست و پا شكسته!
    شلپي كوبيد پشت دستش : «گردن شكسته! بلد نيستي؟»
    جا خوردم. ترش كردم.
    - بايست باشم؟
    - كله تاس‌اش را تكاني داد:
    - وكيل بند! بي‌سواد! بي‌نماز! آدم‌تر از تو نبود؟
    حرمت يك قبضه ريش سفيدش نبود به يك چك نسخه عينك مينك ته استكاني‌اش را مي‌پيچيدم. دادم لاسبيل و گفتم: « حسابي شون داداشته، مخلص كلوم!»
    ترسيد از دستش بپرم كوتاه آمد. خبرش را داشتم بازارش كساد است. گفت:
    - معلومه، مي‌بينم. اسمت‌رو بگو دم كله‌پزي بنويسند. بده دست پُست فردا، نُه صبح مسجد باش. مرخصي!و پيچيد پشت مرمر پيشخوان و رفت تو اتاق صوت و غيب شد.
    حلال‌زاده است صداي اذانش از بلندگو در آمد. هنوز آمار نزده‌اند. نه خير اين كتاب دفتر شده آينه دق با اين دندانه‌ها و نقطه‌ها. همه‌اش قاطي هم مي‌شود. كم و زياد مي‌شود. مي‌زنم از اتاق بيرون. دو تا بچه‌هاي خدمات مشغول خالي كردن آبجوش توي منبع هستند و از توي حمام گرمبة آبگرمكن مي‌آيد. دولت پشت ميز زير تلويزيون نشسته و كاغذ جديدها را مي‌نويسد. پيرمرد سيگاري ترگل ورگل عرق كرده هنوز پيراهن چرك‌اش را به بر دارد. خدا بداد برسد. اينها نوبر اين فصل‌اند. مي‌پرسم: «چقدر بريدن پدر!» لبهاش را غنچه مي‌كند:
    - بگو خواهر بي‌پدر!
    كله‌ كچلش با آن لب و دهان عين كون قاطر چروكيده عشوه هم مي‌آمد! تو خودم پكيدم از خنده. اما به رو نياوردم. دولت فهميد زير جُلي خنديد. مارمولك مي‌دانست طرف اوست. ميمون هرچي ... اما اين يكي نوبر بود. گفتم: «اسمت چيه مادر؟» پشت چشمي نازك كرد گور پدر سوفيا لره پيره سگ! اين ريختي‌اش را نديده بودم. سُلي جميله! جوش آوردم:
    دولت اسم اين عتيقه چيه؟
    دولت خنده‌اش را خورد. « سليمان عمراني» تك پا به شر پرش زدم. ماندم اين را به كدام اتاق بتپانم. راه نمي‌دادند به اين طور اشخاص. سر و وضع‌اش هم اوراق بود. شلوار چهارخانه درشت سفيدسياه بيرون پاي بچه قرتي‌ها ديده بودم چند سال پيش. زيرپيرهن چرك و چيل! گمانم فهميد. همچنين با ناز دست كرد از تو كيسه‌اي يك پيراهن گل منگل درآورد كه حالم بد شد. چشمكي به دولت پراندم و كاغذشان را گرفتم كوبيدم به توري در. جديدها سه‌تاشان آمدند بيرون. بخار از سر و كله‌شان هوا مي‌رفت. اما هنوز چرك مي‌زدند. معلوم نبود عرب‌اند يا كُرد! هر سه تايي هم با هم حرف مي‌زدند بلند بلند!‌داد زدم « هو چه خبره سالن و گذاشتيد رو سرتون؟» ساكت شدند يكي‌شان با همان زبان عجيب غريب غري زد. سه تايي خنديدند. نديد گرفتم. كليد در را باز كرد. كريدور بزرگ را چهارنفر بغل به بغل تي مي‌كشيدند. بوي كُلر خفه مي‌كرد آدم را. عموحسن مي‌گفت: « از شهر ما بزرگتره اين كريدور» دروغ نمي‌گفت. دم سالن 9 مي‌ايستادي اتاق صوت و پيشخوان كلًه‌پزي معلوم نبود. پارسال آوردنم حيران شدم. رسيدم دم سالن جوانان. بقول بعضي‌ها مرغ‌داني. بقول خدا بيامرز ناصر اهوازي «دبيرستان ملي شهناز» هميشه هم بعد گفتن دماغ‌اش را مي‌كشيد بالا. پارسال كه بعد از پانزده سال رفت بيرون دو ماه بعد مرد. تزريق كرده بود. ريش سفيدها مي‌گفتند: « اول اومده سيگاري هم نبوده» امًا گمان نكنم، چاخان زياد مي‌كنند اين پيرمردها.
    ديدم تا از آقايان لاتهاي سالن خودمان دور درَش طواف مي‌كنند و تسبيح مي‌چرخانند. توپيدم:
    - اينجا چه غلطي مي‌كنيد؟
    جفت‌شان شيك و پيك كرده بودند. عين روزهاي ملاقات شرعي متأهلها. كه هر كاري كردم، ضعيفه نيامد. مي‌گفت: « شرمم مي شه بهم نمي چسبه.» شايد هم راست مي گفت. يكي از آقايون گفت: « ملاقات سالن به سالن داريم!» من ساده باور كردم. گفتم:
    - كو برگه‌ات؟
    دست كرد اين جيب آن جيب. ديدم آن ته دم هشت اول بقول اينجا كله‌پزي، پُست انگار بو برده‌ ما را مي‌سكيد. آن يكي گفت: بي‌خيال شو،
    پرونده‌اش مفصله، گير نده!
    صدا بلند كردم: من عشق پرونده‌ام، هر چي مفصل‌تر بهتر!
    آن يكي حرف حساب زد: دو طلبت، بي‌‌خيال شو!
    اين شد! پرسيدم: كي؟
    اين يكي گفت: پولمان را كه انگشت زديم.
    گفتم: اوه بُزك نمير! انگشتي ده روز ديگه است! كار داره، راه بيفت دم كلًه‌پزي وايسا! اومدم!
    رفيق‌اش گفت: حواله قباله، قبوله؟
    گفتم: تا كي باشه!
    گفت: دولت شاه! كُمكي‌ات؟
    جا خوردم، اما رو نكردم. شنيده بودم پول نزول مي‌دهد، مارمولك!‌اما تو اين سرزمين حرف بسيار است. عموحسن مي‌گفت: اين تو گوش‌ات باشه، شنونده بايد عاقل باشه!» شبهاي آخر، چيزي كه بو كشيده باشد، يك سر نصيحت مي‌كرد و شر و وِر مي‌بافت. خودش بنده خدا سر حرف، يك‌كاره سر زن و بچه‌اش را بُريده بوده بعدها كه فهميده بود حرف مفت بوده رفته مامورها را آورده تو آشپزخانه‌اش بالا سر قبر زبان بسته‌ها. مي‌گفت بوي گند كوچه را برداشته بود. دو سه ماهي طول كشيده بود خب. خدا بيامرز مي‌گفت: « يعني مي شه ‌آدم اينقدر خر؟ تو دلم مي‌گفتم فعلاً كه شده!
    به دو تا آقايون لاتها گفتم: « تا ببينيم الان هم ختم‌ش كنيد. پست امروز گيريه. امشب ان بازي موقوف اگر مي‌خواين تلويزيون‌ها رو از زير هشت خاموش نكنن».
    امشب فيلم سينمايي‌اش با عشق بود. نمي‌شد نديد. اگر پست حال‌گيري نمي‌كرد البت.
    جُفتي گفتند: كارت درست.
    پرسيدم: حواله‌ت نام و نشون نداره؟
    يكي‌شان گفت: « نه، به دولت بگو به نشوني ساعت سيتي‌زن. دوزاري‌ش مي‌افته. آي مارمولك! مي‌گفت – از جديدها خريده‌ام مفت- عجب! حاكم بي‌خودي ابدش نداده بود. هوا داشت تگري مي‌شد، توي كريدور محض آب‌پاشي و تي. حالا كوتا سرما. خدا بدهد بركت دو اينجا كاسب شديم. اگر نظافت‌چي‌ها زاغ نمي‌زدند بدم نمي‌آمد خودم هم سر و گوشي تو اين مرغ‌داني آب بدهم. حكايت‌ها شنيده بودم از اين مكان. بچه‌هايش را بعد از آمار دور از چشم بقيه سينما مي‌بردند. باز هم رندان كمين مي‌كشيدند. پشت يك كف دست توري در سالن‌ها و با داد و هوار پيغام پسغام و قربان صدقه مي‌پراندند. جوانان هم كم نمي‌آوردند و كرم‌شان را مي‌ريختند و مي‌رفتند سينما. نمي‌شد. ديدم پست راه افتاده سلانه سلانه از آن ته مي‌آيد جلو. كليد را صدا كرد كه از بغلم عين تير رد شد. به آقايون لاتها گفتم:
    - گمونم آمار زدن، ما رفتيم، اگر سه شد پاي خودتونه، زت زياد!
    و گازش را گرفتم طرف كله‌پزي. پُست و كليد وسط كريدور غيبشان زده بود. حتمي پيچيده بودند تو يكي از سالن‌ها. پشت ميز مرمر كله‌پزي يك وظيفه جاي پست نشسته. غريب بود و داشت تماشاي تلويزيون مي‌كرد. مرا كه پشت ميله‌ها ديد با دست پرسيد: ها؟ گفتم: « كاغذ تحويل اين جديدهاست». فيشي كرد و با گشادي هر چه تمامتر آقادايي را از پشت پيشخوان بلند كرد آمد جلو. دمپايي ابري پايش بود. اتيكت هم نداشت. گفتم شايد بتوانم اسمش را بخوانم. گفتم: « جناب سروان كو؟» گفت:
    - رفت سالن يك
    پروردگارا
    به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند


    گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غمم را نخوردند
    لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند


    محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند
    عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند






  4. Top | #123

    تاریخ عضویت
    Mar 2010
    شماره عضویت
    109499
    عنوان کاربر
    گروه هموندان انجمن
    میانگین پست در روز
    5.50
    نوشته ها
    9,179
    داستان: زن
    گرگ‌زاده‌ام برای همین وقتی می‌بینم کسی کنارم اشک می‌ریزد بی‌خیال سیگارم را دود می‌کنم. مردی را می‌بینم که نشسته و گریه می‌کند. می‌گوید گریه نکرده. داد می‌زند که هیچ‌وقت به‌خاطر یک زن گریه نکرده. اصلن عادت ندارد برای یک زن گریه کند. ایستاده روبه‌روم و دارد داد می‌زند. از این صداش که گرفته و خش برداشته یک طورهایی خوشم می‌آید. به‌خاطر همین بیشتر داد می‌زند. عاشق داد زدنم. داد می‌زند. راست می‌گوید. زیاد به خودم مطمئن نیستم. چیزهای زیادی می‌بینم که نمی‌توانم باور کنم. عادت شده برام. قاعده‌ی جدیدی است. نشسته بودیم روبه‌روی هم، رسم جدید این بود که او بخورد و من نگاهش کنم. بعضی وقت‌ها از نزدیک به صورتش خیره شده‌ام. خیلی کم پیش می‌آید از نزدیک صورتش را ببینم.
    رفته است تمام چیزهایی را که نوشته، پاره کرده، انداخته تو سطل آشغال. این کار را نکرده. آن‌ها را ریخته، نریخته، گذاشته روی اجاق تا با آن آشی چیزی بپزد. وقتی صورتش این‌قدر داغ شود که نداند چقدر داغ شده، می‌روم سیگار می‌کشم. بهم می‌آید سیگار بکشم. دود جلو صورتم بالا می‌رود. دور خود می‌چرخد و شک دارد بالا برود یا پایین بیاید. عصبانی است. چیزی را که پخته می‌اندازد طرف من. آینه می‌شکند. همیشه خطا می‌کند. نمی‌تواند درست تشخیص بدهد کجا ایستاده‌ام. خیلی سعی می‌کنم وقت‌هایی که مثل الان دارد پیاله‌پیاله می‌خورد، بدانم کجا ایستاده‌ام و کجا دارم می‌روم، چی جلو پاهام سبز می‌شود، بفهمم قاعده و رسم در و دیوار این‌طور وقت‌ها چی هست. خیلی خوب می‌فهمند کی گیج می‌شوم. تندی قاعده‌شان را عوض می‌کنند. می‌شوند چیزی که قبلن نبوده‌اند. گیج می‌شوم نفهمم چی کجاست. عاشق این چیزم که نفهمم چی کجاست. به‌خاطر همین هی می‌خورم. هی می‌خورم. بعد کشتی‌هایی را می‌بینم که از گوش‌هاش بیرون می‌زنند با سوت‌های مکرر و عوضی و همه‌چی‌شان. بهش می‌گویم برو حمام. لخت می‌شود می‌رود تو آفتاب غلت می‌زند. عادت دارد نیمه‌شب غلت بزند توی آفتاب. آفتابی که یاد گرفته از سقفف اتاق بتابد. خودمان آن را آن جا گذاشته‌ایم. به کسی هم نگفته‌ایم. به‌خاطر همین همه فکر می‌کنند هر روز دارند آفتاب را می‌بینند، نمی‌بینند فقط عادت کرده‌اند دروغ بگویند. همین آفتاب وقتی می‌خورد به پوستش، تازه می‌فهمد چی کم بوده که دنیا این‌طوری شده. نمی‌داند. هر چی را می‌داند تندی از یادم می‌رود.
    می‌روم چای می‌خورم.
    می‌روم می‌خوابم.
    نمی‌دانم چه قاعده‌ی کثیفی است که وقتی می‌خواهی بخوابی باید از میان دری عبور کنی بروی یک جا بخوابی. می‌رود بخوابد، محکم می‌خورد به دیوار. همیشه وقت‌هایی که این‌طور می‌شود، که در هم یاد می‌گیرد دروغ بگوید، سرش را محکم می‌کوبد به دیوار، از میان دیوار عبور می‌کند، با کله می‌افتد تو اتاق، می‌خورد به چی و چی و تلو می‌خورد تا سرم کوبیده شود به میز و دمر شوم پشت میز و همین‌طور که دمر افتاده، دست کنم بطری و لیوان را بردارم و بطری را سر بکشد و بریزد روی سر و پیراهن و کجا و کجام.
    وقتی در و دیوار این‌طور به آدم دروغ می‌گویند باید بروم دستشویی، تا بشاشم به این زندگی و خانه و هر چه رسم و هر چی قاعده است. می‌دانم که نمی‌تواند دستشویی را پیدا کند. به‌خاطر همین دارد لیوان را وارسی می‌کند. چیز خوبی است. می‌کشم پایین، هر چی دارد می‌ریزد تو لیوان. کلی کف می‌نشیند روی لیوان. تا خودم را بکشانم زیر پنجره، یا جایی که فکر می‌کنم پنجره است، خیلی چیز و کف می‌ریزد روی خودش و اتاق این‌ها. دستش را می‌کشد به دیوار تا برسد به پنجره. زل می‌زند به لیوان. تازه می‌فهمم که عاشق این چیز خودم بوده‌ام. دوستش دارم. خوشرنگ نیست. رنگ عوضی و کلی هم کف. یک طور خاصی مظلوم است. تنها. هیچ کسی را ندارد. عاشق این چیز خودم شده‌ام. همین‌طور نگاهش می‌کند و هی بیشتر و بیشتر دلم غنج می‌رود. این‌قدر که از این همه، نمی‌دانم این همه چی، از همین این‌همه نمی‌داند چی گریه‌اش می‌گرید. می‌نشیند زیر پنجره. گریه می‌کنم. پرستو. صداش می‌زند پرستو. دهانش را باز می‌کند، به خودم فشار می‌آورم. دست‌هاش، لیوان و عشق بدبوش، همه با هم دارند می‌لرزند. شانه‌هام می‌لرزند. باید کاری کند. فکر می‌کنم چیزی هست که باید ادا کنم. نمی‌داند چی. لیوان را خالی می‌کند بیرون. این کاری نبود که می‌خواستم. می‌رود توی پنجره می‌ایستد. می‌کشم پایین و شب و همه‌جا را با هم خیس می‌کنم. دوست دارم همان جا در شبی که خیس شده، غلت بزنم، مثلن از پنجره آویزان بشوم. دستش زخم شده. ممکن است بیفتد. دوست دارم بیفتد روی پرایدی که پایین پارک شده و فرو برود توی سقف پراید و بعد آن‌وقت راننده نشسته باشد پشت فرمان و بیفتد بغلِ راننده. اما مطمئن نیستم که راننده پشت فرمان باشد. از کجا باید بدانم.
    باید مطمئن شوم. بدجوری هوس کرده ببیندش. فکر می‌کنم همین‌قدر راننده را دوست دارم که پرستو را. شاید هم کمی بیشتر. مطمئن نیستم. هیچ وقت مطمئن نبوده‌ام.
    باید مطمئن شود. بدجوری هوس کرده، ببیندش. فکر می‌کند همین‌قدر راننده را دوست دارد که پرستو را. شاید کمی بیشتر. مطمئن نیست. گیج شده. خودش را می‌اندازد توی اتاق و تلوتلو می‌خورد تا در و چند بار به چند جا و چند چیز می‌خورد و بالاخره از درِ کمد می‌رود تو راهرو. ته راهرو نوری چیزی چشمک می‌زد. کمی روشن است. به روشنی پرستو نبود. پرستو روشن‌ترین چیزی بود که در تمام عمرش دیده بود. به همان چیز روشن که رسید، برگشت، مابینِ روشنی و در کمد، می‌بیند که پراید پارک شده. چند بار به شیشه‌ی پراید می‌کوبد تا راننده در را برایش باز کند یا شیشه را بکشد پایین یا مثلن بوقی بزند یا حتا فقط دستی تکان دهد. همین‌‌طور که داشت می‌کوبید، دید کنار درِ پراید دگمه‌ای است که انگار زنگ در خانه‌ی خودش را یکی کنده، بعد چسبانده این‌جا. نمی‌دانست اگر زنگ را فشار بدهد، خودش می‌آید در را باز می‌کند یا راننده. اما خودش که این‌طرف در بود یا فکر می‌کرد هست. از کجا باید بدانست خودش کدام طرف در مانده. داغ شده بود. شبیه داغی عجیبی که وقتی می‌خواست پرستو را بریزد بیرون، آن‌جاش حس کرده بود.
    بار اول پرستو را توی خیابان دیده بود. داشت راه می‌رفت. مرد پرستو را دنبال کرد تا رسید به ساختمانی و رفت تو. پشت سر زن رفت توی ساختمان. قصد خاصی نداشت. فقط می‌خواست زنی را دنبال کند که سرش را زیر انداخته و با خودش حرف می‌زد و راه می‌رفت. عاشق این‌جور زن‌ها هستم.
    برای خودش هم عجیب بود. اگر به یاد داشت تعجب یعنی چه، چون داشت به پرستو فکر می‌کرد که دید چسبیده به دری که تا همین چند لحظه پیش در پرایدی بود که زنی پشت فرمانش خوابیده بود و عجیب‌تر این بود که نه تنها به در چسبیده بود بلکه دستش را مالیده بود به دیوار و همین‌طور که داشت به پستی‌وبلندی پرستو فکر می‌کرد، دستش را رسانده بود به دگمه‌ی زنگ. دقیقن این‌قدر مکث کرده بود که دود سیگار را بدهد بیرون، و بعد انگار زنگ، شکسنیِ ظریفی باشد، نوک انگشت را روی آن مالیده بود و انگار بخواهد از تمام دنیا جداش کند، چند دایره دور دگمه‌ی زنگ کشیده بود. سیگار هم داشت روی لبش خاکستر می‌شد و خاکسترش می‌ریخت زیر پاش و می‌ریخت روی پیراهن، روی سینه‌ و کجا و کجاش. سیگار خیلی مزاحم بود. می‌دانستم همین حالا است که سیگار دروغ گنده‌ای بگوید. همین‌طور که روی لب بود، نوکش را چسباند به همین در و فشار داد تا له شود و این‌قدر له شود تا لب‌ها بچسبند به در و سیگار بیفتد کف راهرو. تازه به یاد آورد که برای این لبش را چسبانده بود به در تا روی چوب در و روی لکه‌های رنگ، لب را بکشاند و بلغزاند تا برسد به چشمی. هیچی مزه‌ی چشمی نمی‌دهد که در ساعت سهِ شب، لب‌ها را به آن بمالی و خوب که خیس شد، بین دو لب فشار دهی و مک بزنی. و بیشتر مزه می‌دهد که خودت را بچسبانی به در. تمام قد چسبید. آن‌وقت برجستگی دگمه‌ی زنگ را میان دو انگشت بمالی. خوب مالید. این‌طوری داغ می‌شوی این‌قدر که خیس شوی و تا از شر پیراهن و چی و کثافت و نکبت رها شوی، دست می‌کشی به سینه. کشید به سینه و شکم. از بالا تا پایین می‌آیی. لخت شد. سینه و نرمای شکم می‌چسبانی به در. خیسیِ عرق شکم روی در که نقش انداخت، زبانش را دور چشمی لوله کرد.
    چشم‌هام جایی را نمی‌بینند. برای همین با دست، گردیِ سفت دستگیره‌ی در را چسبید تا گم نشود. حاضر بودم قسم بخورم که اگر دستگیره را رها کند، توی این تاریکی که چشم‌هام جایی را نمی‌بینند، گم می‌شود و دیگر هیچ وقت خودش را پیدا نخواهد کرد. خیلی از گم شدن می‌ترسید. چون آن‌وقت تمام زن‌ها سرشان را می‌اندازند زیر و راه می‌روند و با خود حرف می‌زنند و میان هزار هزار زن مثل هم، از کجا می‌دانم که پرستو کدام یکی‌شان است. واقعن از کجا باید می‌دانست؟
    این را از زنی که پشت فرمان پراید خوابیده بود، پرسید. روبه‌روش نشسته بود، پشت میزی در آشپزخانه. گفت واقعن به‌نظر تو من باید چه کنم؟
    گفت تو فکر می‌کنی چه باید کنم؟
    چون واقعن نمی‌دانست، دستگیره را چسبیده بود. دید این این دستگیره عجب چیزی است. دیدم یک چیز دوست‌داشتنی است. برای همین دست کشید به دستگیره، نوازش کرد. مالاند. نفس‌نفس می‌زد. نفسش قطع شد. پاهاش دور هم پیچیده بودند.
    خواست از شر هر چه که بود و هست رها شود. دست کرد سگک کمربند را باز کند که در صدا داد. دست همان‌جا روی سگک مانده بود، که در باز شد و زن از پشت فرمان ماشین بلند شد و نگاهش کرد. به‌نظر می‌رسید برای زن اتفاقی افتاده بود که خودش را کاملن ملافه‌پیچ کرده بود. حتم داشتم اتفاق سختی بوده، این‌قدر که نمی‌توانستم تحمل کند. معمولن زن‌ها وقتی از پشت فرمان بلند می‌شوند و در را ساعت سهِ شب برای یکی باز می‌کنند که چسبیده به در و اصلن هم قصد ندارد که در را ول کند و برود پی کارش، ساکت گوشه‌ای می‌ایستند و زل می‌زنند به این آقایی که اگر دستگیره را ول کند حتمن گم می‌شود در جایی که اصلن نمی‌داند کجاست. مرد از آن مردهایی بود که در این‌طور وقت‌ها می‌گویندآمده‌ام لیوان بزرگی قرض بگیرم.
    گفت یا نگفت. زن حرفی نزد. مرد مطمئن نبود که چیزی گفته است. اما واقعن برای لیوان آمده بود. لیوانی برای پرستو. رو کرد به زن و گفت همه‌ی زن‌ها، پشت فرمان پراید، خودشان را ملافه‌پیچ می‌کنند؟
    احتمالن زن مشکلی چیزی داشت که حرف نمی‌زد. مرد صدایش را تا جایی که می‌توانست بالا برد. رو کرد به زن و همین را گفت. به یاد نداشتم چی گفتم.
    نشست روی زمین. عادت داشتم. این‌طور وقت‌ها زل می‌زنم به کسی که یا باید چیزی بگوید یا باید برود لیوان بیاورد یا شاید هم در را ببندد و برود بخوابد.
    اما واقعن هیچی مثل زیبایی یک زن نیست وقتی که داری از پایین به او نگاه می‌کنی.
    دوست داشت همیشه همان جا می‌ماند و زل می‌زد به این زن ملافه‌پیچ.
    دوباره داد زد.
    ملافه‌ای دور خودش پیچانده بود و به مرد نگاه می‌کرد، این‌قدر که مرد گیج شد و ندانست که خودش دارد به زن نگاه می‌کند یا زن دارد به مرد نگاه می‌کند. همین را از زن پرسید. گفت این جا جای خوبی برای حرف زدن نیست.
    زن قصد نداشت حرف بزند یا کاری کند. مرد داشت توی هال دور خود می‌چرخید و دنبال مبلی چیزی می‌گشت تا روی آن بنشیند. اگر روی مبل می‌نشست می‌توانست با زن حرف بزند. همین‌طور داشت وسط هال می‌چرخید. سرعتش زیاد شده بود. شاید بتواند چیزی ببیند. معمولن در سرعت‌های پایین نمی‌توانم چیزی ببینم. اما به‌هرحال مبلی چیزی ندید. این مسئله تازگی داشت. باید از زن می‌پرسید. رفت آشپزخانه و به زن گفت. خواهش کرد که فکر کند.
    دید زن اصلن متوجه نمی‌شود. چون ملافه از سرش افتاده بود روی شانه. شاید عادت داشت وقتی چیزی را نمی‌فهمد ملافه را بیندازد روی شانه. موهاش کوتاه بود. خیلی کوتاه. عاشق زن‌هایی بود که این‌قدر موهاشان کوتاه است که می‌شود آن‌ها را با یک پسربچه اشتباه گرفت. بهترین خاصیتی است که یک زن می‌تواند داشته باشد. تازه این یکی وقتی ملافه را می‌انداخت روی شانه، لبانش را هم می‌گزید. مرد خواست حرف بزند، خواست از پرستو حرف بزند، از وقتی که پرستو نیمه‌لخت ایستاده بود روی یک صندلی. این مهم نبود. مهم این بود که اگر مرد سیگاری بود، خیلی می‌چسبید سیگار بکشد و به پرستو نگاه کند. پرستو روی صندلی ایستاده بود و حرف می‌زد. دست‌هاش آویزان بود. وقتی روی صندلی ایستاده بود، مرد دید حالش خراب است، دلش می‌خواست کاری کند. باید یک کاری می‌کرد. پوست بدن پرستو خشک شده بود و از خشکی ترک خورده بود و پوست ورقه‌ورقه کنده می‌شد و می‌افتاد. مثل پولک ماهی یا شوره‌ی سر یا همه‌ی این‌ها اگر با هم باشند.
    وقتی حال مرد خراب باشد می‌رود از پنجره بیرون را نگاه می‌کند. بعد می‌رود در را باز می‌کند. طوری در را باز می‌کنم انگار دارم سیگار می‌کشم. انگار در باز کردن، سیگاری باشد و مرد با باز کردن، سیگار می‌کشد. می‌رود توی راهرو. این‌طوری سیگار دود می‌کند. می‌ایستد پشت در آپارتمان همسایه. همان‌جا می‌ایستد و زل می‌زند به در. انگار در همسایه، دود سیگاری است که پک زده است و حالا دارد خیره به آن نگاه می‌کند. وقی زیر بینی‌ش می‌سوزد می‌داند که سیگار تمام شده. برمی‌گردد تو اتاق.
    بعضی وقت‌ها سیگار خیلی سنگین می‌شود. مثل همین‌الان که روبه‌روی زن ایستاده. این یکی سیگار برگ است که بعد از آن عرق هم می‌کند. می‌خواهد بگوید در زندگی فقط آرزو داشته که وقتی نیمه‌شب از خواب بیدار می‌شود، ببیند زنی کنارش خوابیده، آن‌وقت از روی پاتختی، سیگاری بردارد، روشن کند و زل بزند به نقطه‌ی روشن سر سیگار.
    زن بالاخره یک کاری کرد. بلند شد. ملافه از روی شانه‌هاش سر خورد و افتاد زیر پاش. طوری رفت طرف اجاق که فقط کسی که می‌خواست از روی اجاق کتاب بردارد این‌طوری می‌رود. وقتی زن برگشت و کتاب را روی میز گذاشت مرد گفت امروز یک خبر عجیب شنیدم. گفت این‌قدر این خبر عجیب بود که از تعجب بال در آوردم. می‌خواست بال‌ها را به زن نشان دهد، اما بال‌ها را جمع کرده و گذاشته بود گوشه‌ی اتاق. شاید هم انداخته بود تو سطل آشغال. بعد از این‌که بال در آورده بود، رفته بود کنار پنجره، می‌خواست پرواز کند. می‌ترسیدم بال‌های تعجبی‌ام را باز کنم. اما نمی‌شد از لذت آویزان شدن از پنجره چشم پوشید. دست‌هاش را به لبه‌ی پنجره گرفت و خود را آویزان کرد. بال‌ها در شب کار نمی‌کردند. فقط در روز کار می‌کردند. این‌طوری ساخته شده بودند. اگر بال‌ها در شب هم کار می‌کردند شیرجه می‌رفت سمت پراید زیر پاش، پنجه‌هاش را فرو می‌کرد تو سقف ماشین و خانمی را که پشت فرمان خوابیده بود، می‌گرفت و می‌آورد بالا، یا می‌نشاندش پشت میز، یا اگر خیلی خسته بود، می‌خواباندش روی تخت و بال‌ها را گوشه‌ی اتاق پارک می‌کرد و کنار زن می‌خوابید. طوری به زن دست می‌کشید انگار بعد از یک مأموریت سخت شبانه، سیگار می‌کشد. سیگار که تمام می‌شد، موهای زن را می‌بافت و می‌گذاشت زیر سرش و می‌خوابید.
    اما الان زنی روبه‌روش نشسته بود که که داشت کتابی را هم می‌زد که از روی اجاق برداشته بود. سرم را می‌اندازم پایین و حرف می‌زنم. برای کفش‌ها. گرچه کفش به پا نداشت. احتمالن تا این‌جا پرواز کرده بود با همان بال‌ها. پس بال‌ها باید گوشه‌ای پارک شده باشند. نبودند. زن بلند شد برود. وقتی داشت راه می‌رفت خیلی خمیده راه می‌رفت. داشت تمرین می‌کرد وقتی پیر شد چگونه راه برود. چیزی هم در دست نداشت. مرد روی میز خم شد تا کتاب را ببیند. ندید. رفت زن را صدا بزند ببیند زن به صفحه‌ی چندم کتاب رسیده تا مرد از آن‌جا ادامه دهد. نمی‌توانست راه برود. خواست همین‌طوری که نشسته است روی صندلی و نمی‌تواند بلند شود، تکیه بدهد به پشتی صندلی. از پشت افتاد. صندلی چمدانی بود که شبیه مرد تنهایی بود که از سر شب تا دم‌دم‌های صبح هی خورده و هی خورده و خورده و آخرش این‌قدر حوصله‌اش سر رفته که از خانه زده بیرون. نشسته بود کنار چمدان و دوست داشت چمدان برایش حرف بزند. سرش را گذاشته بود روی شانه‌های چمدان. با دستگیره‌هاش بازی می‌کرد. چمدان گفت که این‌قدر تنها است که دلش می‌کشد برود پیش این زنی که الان پشت در خانه‌اش نشسته‌اند.
    چمدان سرش را گذاشت روی شانه‌های مرد. گفت خیلی تنهاست.
    گفت خیلی وقت پیش ساک کوچولویی زنش بود که با او زندگی می‌کرد. ساکی پر از ملافه. یک روز حوصله‌ش سر رفت. یک روز صدایی این‌قدر براش حرف زد که بلند شد و رفت آپارتمان کنار آپارتمان خودشان را کرایه کرد. به زنش گفت می‌خواهد بنشیند برای خودش بنویسد. گفت به اتاق‌کار و خلوت و چه می‌داند از این چیزهایی نیاز دارد که همه‌ی چمدان‌های نویسنده می‌گویند نیاز دارند.
    مرد دست‌هاش را دور چمدان حلقه کرد. چمدان را به خود چسباند. چمدان گفت بعد که رفت آپارتمان کناری، دید اصلن به زنش سر نمی‌زند. فقط گاهی او را در راهرو می‌دید. گفت خیلی می‌خواست برگردد دوباره به خانه‌ی خودش، پیش ساک کوچولو. اما برنگشت. می‌خواست ببیند چقدر تحمل دارد. گفت زنش سکوت کرد. دیگر حرف نزد. گفت خیلی دلش برای صدای زنش تنگ شده بود. چمدان زوارهاش را نشان داد که از هم وا رفته بودند. گفت حالا که پیر شده است نمی‌داند باید چه کند. هر شب، نیمه‌شب می‌آید پشت این در می‌ایستد. انگار دارد آیینی را اجرا می‌کند یا یک نمایش یا مراسم.
    مرد سرش را تکان داد، گفت می‌دانم. بعد رفتی دیدی تمام نوشته‌هات فقط از زن بوده، خواسته بودی او را روی کاغذ بنویسی. بلند شد چمدان را گذاشت گوشه‌ی راهرو. روی چمدان نشست تا صبح شود و برگردد خانه. تمام شب‌های زندگی‌اش روی همین چمدان نشسته بود.
    بخش آخر مراسم این بود که بنشیند دعا کند که اول او باشد، بعد دیوارها اطراف او بالا رفته باشند تا این ساختمان با تمام آپارتمان‌هاش دور او یکی یکی ساخته شود. بعد زن بیاید خانه را بخرد و وسایل را اطراف مرد بچیند، طوری که انگار مرد یکی از وسایل خانه است و هرگر مرد را نبیند مگر این‌که این‌قدر مرد حرف بزند و بزند و قصه بسازد تا شاید کسی او را ببیند یا صداش را بشنود. شاید بعضی وقت‌ها، مثلن وقتی که زن خیلی خسته است یا بین خواب‌وبیداری است و دارد رؤیا می‌بیند، شاید نگاهش به مرد بیفتد و در همان نگاه کوتاه ممکن است لحظه‌ای به مرد فکر کند. حتا اگر یک ثانیه بعد فراموش کند یا خوابی ببیند که هر چه از قبل بوده را از یادش ببرد. حتا این‌که مرد هنوز روی چمدان نشسته و دارد قصه می‌گوید یا خودش را که خوابیده است.
    پروردگارا
    به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند


    گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غمم را نخوردند
    لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند


    محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند
    عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند






  5. Top | #124

    تاریخ عضویت
    Mar 2010
    شماره عضویت
    109499
    عنوان کاربر
    گروه هموندان انجمن
    میانگین پست در روز
    5.50
    نوشته ها
    9,179
    داستان زیبا: امیلی
    از پشت پنجره کوه های راکی را تماشا می کند. مه غلیظی کوه ها را پوشانده. نمی داند چندمین بار است که با هم تلفنی حرف می زنند ولی از پس گفت و گوهای چند ماهه حالا یکدیگر را بیشتر می شناسند و با اولین کلمه صدا ی هم را تشخیص می دهند.
    بار اول که تلفن زد مرد صدای آرام زنانه ای را از آن سوی سیم شنید که با تردید نام و نام خانوادگی او را به زبان آورد. با وجود اختلاف زمانی دیر وقت نبود ولی مرد ازشنیدن صدای زنانه و ناآشنا کمی یکه خورده بود. جدی و قاطع گفته بود: بله. خودم هستم. و زن خودش را معرفی کرده بود. او را نمی شناخت. گفت که دوستی مشترک شماره تلفن را به او داده و سلام رسانده است. لحن مرد صیمیمی شد. دوست سال های دورسال های جوانی.
    بار دوم گفت وگوی آنان کمی طولانی تر شد. مرد از خاطرات سال های گذشته برایش تعریف می کرد. ازکودکی هایش از ماجراجویی های نوجوانی تا گریزهای پرپیچ و خم و سرانجام آمدنش به کانادا . زن با علاقه گوش می داد. مکث میان کلام و لحن خاص صدا او را مجذوب می کرد. تنها بود و همان طور که به قصه های مرد گوش می سپرد زندگی آرام و بدون ماجرای خودش را با او مقایسه می کرد. کنجکاو زندگی خصوصی او شده بود. مرد در میان جست و جوی واژه ها به سیگار پک می زد.
    حالامدتی است که باران بند آمده. چراغ سبز چهارراه چشمک می زند و دورتر بالاتر کوه های آبی رنگ راکی را تماشا می کند. زن این محله ی ساکت و خلوت را دوست دارد.
    راستی نگفتید چه طور فهمیدید من تصادف کردم.
    زن روی صندلی مشکی چرخی می زند.
    فقط زنگ زده بودم احوالتونو بپرسم . مدتی بود ازتون بی خبر بودم.
    مرد از بیمارستان که مرخص شد و به خانه بازگشت پیام او را گرفت و با آن که دیروقت بود بلافاصله شماره گرفته بود.
    - حالا. . . بهترید؟
    - بله .فقط کمی احساس کوفتگی می کنم. مثل اینه که قراره ما چند سال دیگه هم زندگی کنیم.
    زن خنده ی کوتاهی کرد.
    کامپیوتر روشن بود و به صفحه ی مونیتور نگاه می کرد.
    مردپرسید:عکس رسید؟
    زن عکس گربه ی سیاه و سفیدی را در صفحه ی مونیتورتماشا می کرد.
    - همین حالا رسید. قشنگه.چند سالشه ؟
    -دوسال و نیم.
    زن گفت: می دونید اسم گربه ی من هم میشکا بود.مرد با صدای بم خندید .
    -راستی؟
    بله. دخترم توی کوچه پیداش کرده بود.شبیه میشکای شما بود اما سه رنگ.زرد سفید و مشکی-
    ولی مجبور شدیم بدیمش به کسی.
    -چرا؟
    دخترم یه جور حساسیت گرفته بود که دکتر گفت احتمالا از گربه س. . . خیلی دوستش داشتم. خیلی.
    -اااااخ..آخ..
    -چی شد؟
    -میشکا استکان چای رو برگردوند روی زمین.هروقت با تلفن حرف می زنم یا کسی این جاست حسودی می کنه.
    زن مکث کوتاهی کرد.گفت:
    نمی دونستم گربه ها هم حسودن.
    -این میشکا خانم که خیلی حسوده
    زن به مونیتور نگاه می کرد. گربه ی درشت سیاه سفید را می دید و هم زمان خرخر او را از پشت تلفن می شنید.
    -به همه حسادت می کنه.
    -جالبه.
    -اما میونش از همه بدتر با دوست دختر ایتالیایی ام بود که . . . که سه هفته بیشتر با هم زندگی نکردیم.
    زن مکث کرد.انگار منتظر ادامه ی حرف مرد بود .
    -چرا سه هفته ؟
    مرد خندید.
    -داستانش مفصله حوصله تون سر می ره.
    -نه.نه . . .اصلا.
    مرد پکی به سیگارش زد.
    - یه روز که این جا بود دوست کانادایی ام تلفن زد و خواهش کرد برم خونه ش. شوهرش ناراحتیه اعصاب داره و گاهی داروهاشو نمی خوره. گفت برم اون جا کمکش کنم تا شوهرش داروهاشو بخوره. به دوست دخترم گفتم من می رم پیش دوست کانادایی ام . شوهرش حالش خوب نیست. شاید شب برنگردم. گفتم :احتمالا شب برنمی گردم.
    دود سیگار را با صدا فرو داد.
    -اما ساعت یک برگشتم.. . توی تاریکی نشسته بود. چراغو که روشن کردم دیدم روی کاناپه نشسته. تعجب کردم. پرسیدم: تو هنوز این جایی؟
    گفت: تو که گفتی شب بر نمی گردی. گفتم :من گفتم شاید.. . گفتم احتمالا . . . ولی اون قندون نقره ی روی میزو برداشت و پرت کرد طرف من.
    زن گوشی تلفن را در دستش جا به جا کرد و روی صندلی نیم چرخی زد. اتاق را در خیال دید. دید دختربلند قد ایتالیایی با موهای صاف که تا روی شانه هایش ریخته تی شرت آبی رنگی پوشیده که هم رنگ چشم هاش است.دامن خنک تابستانی نخی با رنگ تی شرتش هماهنگ است.دید که در تاریکی نشسته است.دید که دست مرد کلید برق را می زندو همه جا روشن می شود.حالا دختر ایتالیایی را بهتر می توانست ببیند. دید که دست زن قندان را بر می دارد و به طرف در که مرد ایستاده پرت می کند.قندان را دید که در هوا چرخ می زند وبا صدا به زمین می خورد. قندان نقره ای. دید که دانه های سفید قند روی زمین پخش می شود. زیرکاناپه کنار در ورودی.زیر صندلی ناهارخوری حتی زیر تلویزیون دختر را می دید که با خشم بلند می شود در را باز می کند و با عجله بیرون می رود. صدای کوبیده شدن در را هم شنید.
    -گفت تو یه دروغگویی. یه دروغگو. گفت تو منو دوست نداری.

    زن دختر ایتالیایی را می دید که از راهرو می گذرد. رو به روی در آسانسور می ایستد. دکمه ی آسانسور را فشار می دهد . دستش را به دیوار تکیه می زند سرش را روی بازویش می گذارد و منتظرآمدن آسانسورمی ماند.

    -فرداش تلفن زد که دیگه همه چیز تموم شده . پرسیدم چرا؟ گفت تو منو دوست نداری و بالاخره منو ول می کنی.
    زن در خیال دختر ایتالیایی را می دیدکه سوار اتوموبیلش می شود. ماشین را که روشن می کند رادیوهم روشن می شود و ترانه ای پخش می شود.
    -الو؟
    -بله.بله .
    -خیال کردم . . .
    دختر رادید که از پیچ چهارراهی می گذرد و در تاریکی اشکش را از گونه پاک می کند.
    -راستی اسمش چی بود؟
    -میشکا.
    - نه . اسم دوست دخترتونو می گم.
    خندید.
    -. . . امیلی.
    زن به عکس مرد چشم دوخته بود که مثل ورزشکارها روی یکی از زانوها خم شده . مرد چهل ساله جذاب و قوی هیکلی با موی کوتاه.
    مرد پرسید: راستی عکس رسید؟
    -بله. همین حالا رسید.
    -جدیده؟
    -بله. تقریبا . . . پارسال گرفتم . . .
    پروردگارا
    به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند


    گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غمم را نخوردند
    لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند


    محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند
    عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند






  6. Top | #125

    تاریخ عضویت
    Mar 2010
    شماره عضویت
    109499
    عنوان کاربر
    گروه هموندان انجمن
    میانگین پست در روز
    5.50
    نوشته ها
    9,179
    داستان: قمري ها
    بي خيال لم داد روي راحتي و چشم دوخت به صفحه تلويزيون كه داشت چند پلنگ را در حال پشتك و وارو زدن در يك سيرك نشان مي داد.
    توي دلش فكر كرد كه بعضي پلنگ هاي اين دور و زمانه درست مثل بعضي آدم ها تعريف ها و چارچوب ها را شكسته اند و حيثيت تمام پلنگ ها را لگدمال مي كنند.
    با خودش گفت پلنگي كه براي يك تكه گوشت آن همه ادا و اصول در بياورد بايد اسم ديگري داشته باشد.
    كانال عوض كرد و ديد يك دلقك تلويزيوني آشنا دارد مثل فيلسوف ها حرف مي زند.
    از خير تماشاي تلويزيون گذشت، همانجا دراز كشيد و زور زد سر حرف را باز كند.
    " اون قمري يه بازم پشت پنجره حموم تخم گذاشته، ناكس انگار با اين جا قرارداد داره. " و منتظر ماند، جوابي نيامد.
    " البته مي گن قمري اومد داره، حالا مگه مي خواد تخماشو رو سر ما جوجه كنه، كار هر سالشه ديگه، من كه فكر مي كنم اومدش اومدن تو بود، تو چي فكر مي كني؟" و منتظر ماند، جوابي نيامد.
    " كجايي؟ نكنه بازم تو مراقبت و مديتيشن و اين حرفايي؟" نفس عميقي كشيد، پشت دست را روي پيشاني گذاشت و كمي جا به جا شد.
    " بابا پولاتونو نريزيد تو حلق اين قالتاقا، قديمي شده اين حرفا، مي ترسم چند روز ديگه تصميم بگيري مثل مرتاضا چهل روز تو قبر بخوابي". پوزخندي زد و پايش را روي آن پا انداخت.
    " تصور كن يه روز خاك آلوده و توي كفن بيايي و زنگ بزني و من يه هويي درو باز كنم و چشمم بيفته بهت، هه هه، وقتي پس از چهل روز از زير گل دربياي قيافه ات درست مثل همين دسته گل مي شه كه چهل روزه كك انداخته توي تنبون جفتمون ، راستي خشك خشك شده ها، ديديش تازگيا؟"
    فكر كرد حالا وقتش رسيده كه قال قضيه را بكند.
    " اين بار كه صغرا خانم اومد يه چيزي بهش بده ورش داره ببره بيرون، گناه داره بيچاره هي دور و بر اينو تميز كنه. " و منتظر ماند. دنبال كلمه اي مي گشتكه بتواند جمله بعدي را شروع كند.
    " فكر نكنم صاحاب ماهاب داشته باش، آخه اون عنتري كه دسته گل به اين بزرگي رو ول مي كنه و مي ره به امون خدا، فكر نمي كنه ممكنه جلوي دست و پاي ما رو بگيره؟"
    زير لب بر مردم آزار لعنتي گفت و رفت توي آشپزخانه و لحظه اي به غلغل قوري شيشه اي روي گاز چشم دوخت، بعد دو تا چاي ريخت و فنجان خودش را برداشت و داغاداغ هورت كشيد.
    " آخه چرا جلوي در آپارتمان ما؟ تو بالاخره نفهميدي كار كيه؟"
    حس كرد كه صداي قندله شده در زير دندان هايش به تمام زواياي خانه رسيده است. جرعه اي ديگر چاي نوشيد.
    " با اون دست خط اجغ وجغش".
    صداي له شدن يك حبه قند ديگر توي خانه پيچيد.
    " براي تو كه هنوز مال مني. "
    چشم هايش را تنگ كرد.
    "تحفه! "
    از حس سردي سراميك ها در كف پاهايش فهميد كه پا برهنه است.
    " من و تو رو بگو كه اولش فكر مي كرديم رفقا خواستن غافلگيرمون كنن، اونم دو روز پس از عروسي... "
    سه تار را از روي قفسه كتاب ها برداشت، چند مضراب چپ و راست، حس اش نبود، صدايش را بلند كرد: " صداي ساز ناكوك از فحش بدتره، مگه نه؟" چاي را يك جرعه سر كشيد.
    " براي تو كه هنوز مال مني".
    ساز را گذاشت سرجايش و رفت در آپارتمان را باز كرد و نگاهي به سراپاي دسته گل انداخت، دست خط اجغ وجغ يكوري شده بود.
    " براي تو كه هنوز مال مني. "
    دستش را به چارچوب در تكيه داد و از گوشه شكسته شيشه دري كه در انتهاي پاگرد به پشت بام ختم مي شد گوشه مبهمي از آسمان را ديد.
    " حالا كه مطمئن شديم مال همسايه ها نيست بهتره بندازيمش دور، من مي گم منتظر صغرا خانم نمونيم، نمي تونم اين آينه دقو تا هفته ديگه تحمل كنم. "
    نفس عميقي كشيد و پنجه اش در لاي برگ ها و گل هاي خشكيده فرو رفت، مكثي كرد و دوباره طرح مبهم آسمان را از لاي شيشه شكسته نگاه كرد.
    پاگرد منتهي به پشت بام را دويد و لحظه بعد خودش را داخل خانه انداخت و به غلغل قوري شيشه اي روي گاز چشم دوخت.
    زير لب غريد: " براي تو كه هنوز مال مني. "
    طبق معمول سر صحبت را باز كرد: "حالا صاحابش مي تونه از كف خيابون جمعش كنه. "
    از پنجره به هيبت پژمرده دسته گل پخش شده در كف خيابان نگاه كرد.
    دست خط اجغ وجغ توي هوا معلق بود و انگار هر لحظه به پنجره نزديك تر مي شد...
    پروردگارا
    به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند


    گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غمم را نخوردند
    لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند


    محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند
    عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند






  7. Top | #126

    تاریخ عضویت
    Mar 2010
    شماره عضویت
    109499
    عنوان کاربر
    گروه هموندان انجمن
    میانگین پست در روز
    5.50
    نوشته ها
    9,179
    داستان:همه، اما به نوبت
    وقتي پدر مرد، اتفاق خاصي نيفتاد. فقط چهل كيلو گوشت و پوست و استخوان از كنار بخاري در گوشه ي اتاق حذف شد. وقتي پدر مرد، باز همه مثل سالها قبل دور هم جمع شديم. همه ي خواهر برادرها و عمه ها و عموهاو.... بعضي را سالها بود كه نديده بودم. آن پيرها اصلا مرا نمي شناختند. به نوه ي كوچك پدرم، فوت پدرش را تسليت مي گفتند. چون شنيده بودند كه پدرم يك پسر كوچك هم دارد.
    همه ي ماجرا درست سه هفته بعد از مرگ پدر شروع شد. سه هفته ي تمام به همه ي آنهايي كه پدر به خوابشان آمده بود حسودي كردم و صبح شبي كه بالاخره با تاخيري سه هفته اي به خوابم آمد، با شور و شوق خوابم را به هر كس كه ديدم، تعريف كردم. نه ترسيده بودم و نه تعبيري داشتم. با لباس هاي خاكي، همان جا كنار بخاري دراز كشيده بود و مي گفت كه نمرده و فقط بيهوش شده و خودش از قبر بلند شده و آمده خانه. حتي در خواب هم، خوشي مطبوعي را كه زير پوستم دويد حس كردم. انگار كه زنده بودنش را باور كرده بودم. به سر كوچه دويدم تا خبر را به اهل فاميل برسانم. اولين كسي را كه ديدم، پسر عمه ام بود. خوشحال شد و اصرار كرد از خرمايي كه دم در مغازه گذاشته بود بخورم. تا خرما را در دهانم گذاشتم، از خواب پريدم. خوشحال بودم. انگار بعد از سه هفته به ملاقات زنداني عزيزي رفته بودم. بي صبرانه منتظر بودم تا فردا شب هم به خوابم بيايد. زياد مرا چشم انتظار نگذاشت. فردا شب، به قدري سريع خواب ديدم، انگار كه اصلا براي ديدن همين خواب، خوابيده بودم. اين بار او بود كه مرا ديد. در دستم بسته ي اسكناسي بود و مشغول شمردن بودم. احساس كردم كسي در انباري حياط قديميان، مي پايدم. سريعا به آنجا رفتم تا غافلگيرش كنم. ديدم خودش است! با كت و شلوار نو و تن و بدن سالم! گفتم "پدر اينجا چه مي كني؟ مگر تو نمردي؟"
    گفت" دارم تو را مي پايم. مي خواهم ببينم چه كار مي كني!" با تعجب نگاهش كردم و توانستم صداقت و نگراني را در چهره اش بخوانم. دومين خواب هم درعين مطبوع بودن، پيام اخلاقي روشني داشت و باعث شد بيشتر از قبل در مورد امورات پدرم، بينديشم.
    صبح آن شب، فقط به همين بسنده كردم كه بگويم پدر را باز هم در خواب ديدم. احساس كردم، اسرار اين خواب بايد بين من و او باقي بماند. كم كم پدرم برايم شكل واقعي خودش را پيدا مي كرد. آماده مي شدم تا هر شب رهنمودهايش را بشنوم و حتي به خودم جرات مي دادم تا در مورد آخرت و بهشت و جهنم هم، سوالاتي از او بكنم. آن بعد روحاني خواب اول رنگ باخته بود و خوابها، تبديل به بخشي از زندگيم مي شد. اما همه چيز با سومين خوابي كه ديدم شكل وحشتناك ابدي خودش را پيدا كرد. نمي دانم چرا بايد آن فضاي روحاني خواب اول، و هشدار خواب دوم، ناگهان به چنين كابوسهاي كشنده اي تبديل مي شد. نفس هاي پدر در كنار بخاري به شماره افتاده بود. درست مثل موقعي كه داشت مي مرد. شستم خبردار شد، كه مي خواهد بميرد. برخلاف آنچه موقع مرگش كرده بودم، تن لختش را در ملافه ي سفيدي پيچيدم و روي دستهايم بلندش كردم و دويدم سر كوچه! اما دم در ناگهان ديدم كه تمام تنش آب رفته و فقط سرش در حالت طبيعي مانده. انگار نوزادي را با سري بزرگ بغل كرده بودم. نگاهي به من كرد و لبخند زد. ترسيدم و پرتش كردم روي زمين. همان شب بود كه با لگد، يكي از
    لاله هايي را كه جهاز مادرم بود، شكستم. اصلا فكر نمي كردم رابطه اي كه در فضاي بي وزن و تعريف خواب شروع شده بود به چنين كابوسهايي ختم شود. نمي توانستم بخوابم. مادرم كه وحشت را از چشمان خواب زده ام خوانده بود، وقتي خوابم را شنيد، توصيه كرد كه به آب تعريفش كنم تا هم شكل كابوسي آنها را از بين ببرم و هم تعبير احتمالا شومش را تغيير دهم. شير آب را باز كردم. زل زدم به آب زلال و خنكي كه بي وقفه داخل ظرفشويي مي ريخت. هر چه كردم نتوانستم به آن چه اعتقاد نداشتم عمل كنم. كمي با برنامه هاي تلويزيون و كتاب سرگرم شدم و دوباره خوابيدم. اما پدر درست همان دم دم هاي خواب گرفتنم، منتظرم بود. اين بار تنها نبود. خواهرم و ديگر اعضاي خانواده، اطرافش نشسته بودند. مشتاق در آغوشم گرفتمش و بوسيدمش. اما انگار مرا نمي شناخت. همان طور بي تفاوت نگاهم مي كرد. شايد از اين كه به آب بي احترامي كرده بودم ناراحت شده بود. ناگهان متوجه شدم كه همه از پدرم رو گرفته اند. از آن چادر هاي سفيد حاج خانم ها به سركرده اند و تنها با يك چشمي كه از لاي چادر بيرون گذاشته اند، نگاهش مي كنند. خواهرم دستم را گرفت و كشيد گوشه اي. دم گوشم زمزمه كرد، مردي كه روي صندلي نشسته پدرمان نيست. گفت چون
    نوه ها بي تابي مي كردند، اين مرد را كه شبيه پدر بود، با كمي پول راضي كرده اند چند روزي روي اين مبل بنشيند تا جاي پدر خالي نباشد. قلبم از تپيدن ايستاد. به زحمت نفس مي كشيدم. افتادم و اتاق دور سرم چرخيد. آن پيش آگاهي معجزه مانندي كه در خواب هر كسي هست به من مي گفت سكته مي كنم. زبانم بدون اختيارم، درون دهانم شروع به حركت كرد. ابتدا دور لبهايم را به شدت ليسيد و سپس بزرگتر و بزرگتر شد تا اين كه از دهانم بيرون زد و دور گلويم حلقه شد و آرام آرام خفه ام كرد. اگر تكان هاي شديد مادرم نبود، من شايد اولين كسي بودم كه در خواب به قتل مي رسيد. فرداي آن شب هولناك به درمان زخم هاي زبانم گذشت. آن قدر روي دندانهايم فشار آورده بود كه جاي جايش زخمي بود. با رسيدن شب، ترس و وحشت هم به سراغم مي آمد. از اتاق هاي خالي
    مي ترسيدم. هميشه منتظر بودم تا روح پدرم در جاي خلوتي گيرم بياندازد و بلايي سرم بياورد. عطش عجيبي براي تمام شدن اين داستان داشتم. اي كاش ده سال پيش مرده و حالا ديگر كاملا فراموش شده بود. به تنها امكان محتمل متوسل شدم. قبل از اين كه بخوابم، همه ي خوابهايم را براي آبي كه مستقيم به چاله ي توالت مي ريخت تعريف كردم. بعد در توالت را محكم بستم و خوابيدم. اما براي روح پدرم هيچ چيز جز آگاه كردن من به چيزي كه نمي توانستم بفهمم اهميت نداشت. اين بار لباس جواني هايش را بر تن كرده بود. چروكهاي صورتش كم بود و هنوز آن سبيل هيتلري تنوعي به قيافه ي معموليش مي داد. همراه برادرزنم بود. پالتو پوشيد و به راه افتاد. صدايش زدم اما پاسخي نمي داد. انگار اصلا من آنجا نبودم. وقتي بلندتر صدايش زدم، برادر زنم برگشت و گفت " مي رويم گوشت گوساله بخريم. برمي گرديم كباب كنيم. سيخ ها را آماده كن!"
    سيخ ها را آماده كن! سيخ ها را آماده كن!... حاضر بودم تمام دارايي ام را بدهم تا يك نفر تعبير واقعي تنها اين جمله را بگويد. كدام گوساله را بايد سلاخي
    مي كردند؟ دل و جگر كدام حيوان به سيخ مي شد و روي شعله ها جلز و ولز
    مي كرد؟!
    آن شب به خير گذشت. نه من از خواب پريدم و نه ترسي وجودم را به صلابه كشيد. اوايل ظهر، پشت چراغ قرمز منتظر سبز شدنش بودم و در مورد رفتار قهرآميز پدر فكر مي كردم كه نكته را يافتم. پدر از من قهر كرده بود. چرا جوابم را نمي داد؟ در تمام زندگيم چنين برخوردي با من نداشت. باهم كه بوديم، مراقب رفتارم بود. هر چقدر هم كه رفتار تندي مي كردم، نه تنها قهر نمي كرد، بلكه سعي مي كرد از دلم در آورد. حتي اگر من مقصر بودم. نه! اين پدر همان پدر هميشگي نبود.
    سريع به منزل آمدم و رفتم به توالت! مي دانستم چرا ناراحت شده. شير آب را باز كردم و دوباره خوابهايم را براي آب تعريف كردم. حتي همان خوابي را كه همان شب ديده بودم. اما اين بار شلنگ آب را به آفتابه گرفتم. بعد آب آفتابه را در باغچه ي حياط، كنار گل هاي بنفش، در سوراخ هايي كه موش هاي كور كنده بودند، خالي كردم. مادرم وحشت زده، پشت پنجره ايستاده بود و نگاهم مي كرد. هيچ توضيحي نمي توانستم بدهم. عصر همان روز بود كه صداي گريه ي
    خفه اش را از اتاقم شنيدم. تلفني به خواهرش مي گفت كه مرگ شوهرش، پسرش را ديوانه كرده!
    اين شروع بدترين فصل زندگيم بود. بعد از آن روز خواب هاي زيادي ديدم. گاهي چنان وحشتناك، كه تا مرز خفگي مي رسيدم. يك بار ديدم رفته ام سر قبرش تا فاتحه اي بخوانم. تا نزديك قبر رسيدم، ديدم كسي نشسته سر قبر پدرم. عصر بود و خورشيد در آخرين لحظات حضورش، در ته چشم انداز گورستان، پشت ابرها به خون نشسته بود. فكر كردم شايد يكي از فاميل يا دوستانش است. پشت به من نشسته بود. آرام به او نزديك شدم. سرفه كردم. اما اهميتي به من
    نمي داد. زير شنل سياهي كه كلاهش تمام سرش را پوشانده بود، سرگرم كاري بود. گردن كشيدم تا ببينم چه مي كند. جسد پدرم را همان طور پيچيده در كفن از قبر بيرون كشيده بود و با چاقويي كه در دست داشت تكه تكه از آن مي بريد و مي خورد. از گوشت بازويش، سينه اش، و حتي صورتش. ابتدا ترسيدم. خون از بازو و چاقويش مي ريخت. با ترس دستم را دراز كردم و شنل را از چهره اش كنار كشيدم. ديدم خود پدرم است. نشسته بود به خوردن گوشت خودش! نگاهش مو بر تنم سيخ كرد. انگار به من تعارف مي كرد كه سر سفره ي خونينش بنشينم. پريدم و تا صبح كه مردم بيدار شوند، شبي وحشتناك تر از آن خواب را سپري كردم. اين خواب هم به قيمت شكستن تك لاله ي جهاز مادرم تمام شد.
    البته هميشه ماجرا به اين جا ختم نمي شد. گاهي مردي كه يا خود پدرم بود، يا كسي كه نمي شناختمش، گيرم مي انداخت و اذيتم مي كرد. اين بيدار شدن هم، كه تنها سلاحم بود، گاهي آن قدر دير به سراغم مي آمد، كه مرگ را تا يك قدميم حس مي كردم. همه ي ترفندهايي را كه بشر اختراع كرده بود امتحان كردم. خوابم را به آتشي كه در وسط باغچه روشن كرده بودم، تعريف كردم و روي اش آب ريختم. پول بي شمار ي را در احسان روح پدرم به نيازمندان بخشيدم. اما كابوس ها زبان اين ترفندهاي انساني را نمي فهميدند.
    از وقتي پدر، روح پدر، يا هر نامي كه بتواند اين موجودات شبيه به او را با معني تر كند، دو نفر شده بودند، خوابها هولناكتر به اذيت كردنم مي پرداختند. كسي با من كاري نداشت. اغلب من شاهد رفتار يكي از آنها با ديگري بودم. حتي وقتي باهم شاد و دوستانه رفتار مي كردند، وحشت پنهاني در رفتار آنها حس
    مي كردم. تصميم گرفته بودم نزديكشان نروم. حتي اگر با چهره ي نوراني دستشان را به طرفم دراز كنند. كدام شان پدر واقعي من بود؟ به كدام يك بايد بيشتر اطمينان مي كردم؟ كوچكترين تفاوتي باهم نداشتند. چه در رفتار و چه در شكل!
    روزي بر حسب اتفاق، به يكي از دوستانم كه پدرش تازه فوت كرده بود برخوردم. او نيز مدتي دچار مشكل من بود. چاره ي كار را پرسيدم و او راه حل خودش را پيشنهاد داد. به بازار رفتم و كمي در كنار خيابان منتظر ماندم تا اطراف گدايي كه گوشه ي پياده رو بساطش را پهن كرده بود، خلوت شود. تند و تيز، تكه ناني كه به سفره اش بود دزديدم و فرار كردم. برخلاف انتظارم، گدا نه جيغ و داد كرد و نه افتاد دنبالم! فقط با تعجب نگاهم كرد. گوشه ي كافه، به زور قند و چايي، نان را تا آخرين تكه خوردم. يك هفته اي كارساز بود. گاهي به عادت، نصف شبها بيدار مي شدم و از اين كه خوابي نديده بودم تعجب مي كردم. زندگي كم كم به روال عادي خودش برمي گشت و من براي هر چه طبيعي كردن اين روند، تصميم گرفتم پنجشنبه ها به سر قبر پدرم بروم و فاتحه اي برايش بخوانم.
    هميشه دخالت هاي ماست كه باعث جاه طلبي هاي تقدير مي شود. ما به آن چه اتفاق مي افتد مي شوريم. اگر ناراضي باشيم، خلاف اتفاقات عمل مي كنيم و اگر راضي باشيم، سعي مي كنيم به ثبات روند آن كمك كنيم. غافل از اين كه، تقدير از هر دخالتي خشم مي گيرد. هر حركت ما را آشوب تعريف مي كند و بدجوري انتقام مي كشد. من به جاي اين كه موضوع را درز مي گرفتم و اصلا بي خيال ياد و نام پدرم مي شدم، با رفتن به سر قبرش، دوباره آن قادر مطلق را متوجه خودم كردم. اين بار، هجوم كابوس وار پدر، عيني و وحشتناك بود. تازه فاتحه را تمام كرده بودم كه ميان قبرها، در فاصله ي بيست متري، متوجه مردي شدم كه از من فاصله مي گرفت. از پشت، عين پدر بود. با آن لنگري كه موقع راه رفتن به روي پاهايش مي انداخت و آن پالتو خاكستري كلفت كه هر زمستان به تن پدر بود. دنبالش دويدم و صدايش زدم. برگشت و نگاهم كرد. خود پدر بود. ناخودآگاه به آن چند متر از زميني نگاه كردم كه پدرم را در حضور صدها شاهد، زير خروار ها خاك مدفون كرده بوديم. حتي ريزه سنگي هم تكان نخورده بود. پس كسي از قبر بيرون نيامده بود. برگشتم تا ببينم اين مرد كه عين پدرم در ميان قبور مي پلكد كيست. اما كسي را نديدم. من دچار هذيان شده بودم؟ بله... اين اولين جوابي بود كه مي توانستم به ابهام اتفاق آن روز بدهم. اما مگر چند بار
    مي توان خود را فريب داد؟ پدر از آن روز در همه جا پرسه مي زد. در خيابانها درست از روي خطوط عابر پياده، در ميان مردم مي گذشت. تا از ماشين پياده مي شدم، فرار مي كرد يا ناپديد مي شد. ديگر نمي خواستم تسليم محض اين تصاوير باشم. تصاويري كه مثل گياه هرز به خوابها و زندگيم مي پيچيد و روز به روز كلافه ترم مي كرد. تصميم گرفتم اين داستان را خودم تمام كنم. با شيوه و نتيجه اي كه خودم گرفته بودم. چاقوي بلند و تيزي تهيه كردم تا در اولين فرصت هر كس را كه از شباهتش با پدرم سوءاستفاده مي كرد و به هر منظوري به آزارام مي پرداخت، بكشم. كافي بود تا به من نزديك شوند. چند بار در همان
    محل هايي كه معمولا مي ديدمشان، كمين كردم. شانس آوردم و چندين بار، قبل از اين كه چاقو را پايين بياورم، به چهره ي مردان نگريستم و متوجه اشتباهم شدم. يك بار، پيرمردي را زخمي كردم و بابتش، مبلغ هنگفتي جريمه پرداختم. يكي دو بار، وقتي نگران و مضطرب، به انتظار پدرانم بودم، بدون آن كه متوجه باشم، با نوك چاقو كه در جيبم بود، گوشت رانم را خراشيدم و با نگاه متعجب رهگذران، كه به ران به خون نشسته ام مي نگريستند، پي به زخم هايم بردم. كار از اين هم سخت تر شده بود. گاهي چاقو را درست از غلافش بيرون نمي كشيدم و دستم را مي بريدم. يكي دو هفته از تصميم من به قتل نگذشته بود كه جا به جاي بدنم را بريده بودم. بالاخره روز موعود سر رسيد و براي اولين بار، خود پدرم يا يكي از پدرانم آن قدر به من نزديك شد كه مي توانستم لمسش كنم. لبخند
    هميشه گي پدر بر لبش بود. دستش را به گردنم انداخت و با اشكي كه روي لبخندش مي ريخت، لبهايش را روي گونه هايم گذاشت. روي گونه ام، درست نقطه ي تلاقي لبهايش با پوست گونه ام، داغ شد. بعد شروع به مكيدن كرد. احساس كردم، قسمتي از پوست چهره ام كنده مي شود و به دهانش مي رود. به احتمال، او نيز به همان نتيجه ي من رسيده بود. او هم مي خواست از شر من خلاص شود. ذره ذره وجودم را در خودش مي مكيد. بهترين فرصت بود تا براي هميشه خودم را خلاص كنم. دست بردم به جيبم و در كمال بدبختي، متوجه شدم كه لباس خواب بر تن دارم. بله... من او را در خواب مي ديدم. چرا به اين لحظه فكر نكرده بودم؟ چرا چاقو را، حتي در خواب هم زير كش شلوارم نگذاشته بودم؟ كار از كار مي گذشت و من، هر لحظه ناتوان تر مي شدم. نصف صورتم خورده شده بود. با تمام تواني كه برايم باقي مانده بود، هلش دادم و فرار كردم. زمين پر از سوراخ هايي بود كه موشهاي كور كنده بودند. زير پايم شل مي شد و هر لحظه بيشتر فرو مي رفتم. تا اين كه به لب پرتگاهي رسيدم. نتوانستم خودم را كنترل كنم و پرت شدم. از خواب پريدم. خون نصف صورتم را پوشانده بود. تكه هايي از پوست صورتم، هنوز زير ناخن هايم بود. صبح آن شب، دوش گرفتم و با صورتي باند پيچي شده، مستقيم به سر قبر پدر رفتم. خلوت بود. قبر را با بيلچه كندم تا به آن چهل كيلو پوست و استخوان رسيدم. كفن را از صورتش كنار زدم. چشمانش بسته بود. انگار نمرده بود و خودش را به خواب زده بود. چاقو را چند بار به سينه اش كوبيدم و درون تنش پيچاندم. مي توانستم دل و روده اش را كه دور چاقو مي پيچيد حس كنم.
    همان شب، چاقو را كه تميز شسته بودم با طناب محكمي به مچم بستم و مشتاقانه خوابيدم. چند لحظه طول نكشيد كه پيدايش شد. ما در ميان قبور بوديم. تنها ما دو نفر. او تازه از قبر برخاسته بود و خودش را مي تكاند. وانمود مي كرد كه نمرده و فقط بيهوش شده! خم شد و خرمايي از زمين برداشت. خاكش را تكاند و خورد. بسته اي اسكناس از جيبش بيرون آورد. آنها را شمرد و سپس همه را درون گور ريخت. چند تكه از كفن را كه هنوز به تنش بود پاره كرد و زبانش را تا كف پايش بيرون آورد. كف هر دو پايش را با نوك زبانش تميز كرد. بعد تازه متوجه من شد. سريع زبانش را درون دهانش فرو برد و لبخند زد. دستش را به طرفم دراز كرد. مخفيانه دسته ي چاقو را لمس كردم. بله... همراهم بود. كنار قبر خودش نشست. تكه سنگي برداشت و روي سنگ قبر زد و شروع به فاتحه خواني كرد. همان طور كه لبهايش مي جنبيد با سر به من اشاره مي كرد كه كنارش بروم و به قبر خالي فاتحه بخوانم. تا پشت سرش رفتم. تا تمام شدن فاتحه فرصت داشتم. در "... كفوا احد" بود كه چاقو را ميان دو كتفش فرو بردم. تا چاقو را بيرون كشيدم به طرفم برگشت. لبخند روي لبش ماسيده بود. چاقو را افقي در گردنش فرو بردم. جوي باريكي از خون، از گوشه ي لبش بيرون زد. اين بار چاقو را درست وسط سينه اش فرو بردم. خون و خاك قي مي كرد و به نقطه اي در پشت سر من خيره شده بود. برگشتم و متوجه سه مرد شدم كه با لباس هاي خاكي ايستاده در ميان قبور ما را مي نگريستند. با لگد هلش دادم داخل گور و با
    نمي دانم چند ضربه ي پياپي چاقو، كارش را تمام كردم. وقتي از مرگش مطمئن شدم، از داخل گور بيرون آمدم. همه از قبرهايشان بيرون آمده بودند و مرا مي نگريستند. اما من با كسي كاري نداشتم. نفس راحتي كشيدم و چاقو را روي جسد درون گور انداختم. به زمين نگاه كردم. اما خاكها سفت و سخت نگه ام داشته بودند. هيچ سوراخي در كار نبود. كمي پاهايم را درون خاك تكان دادم. اما اين زمين خيال شل شدن نداشت. دويدم. آن قدر كه ديگر از نفس افتادم. به هر طرف دويدم، رديف گورها تمام نشد. انگار اين گورستان تمامي نداشت. نه پرتگاهي ديدم كه از آن بيافتم و از خواب بپرم و نه تكاني احساس كردم. تنها گورستان بود كه با اين همه آدمهاي بيرون زده از قبر، سرد نگاهم مي كردند.
    اكنون نمي دانم چند سال است كه اين جا هستم. با خيلي از اين اهل قبور دوست شده ام. گاهي دلم براي مادرم تنگ مي شود و هوس مي كنم تا از خرماي نخلي بخورم كه كنار شير آب روييده و به ديدنش بروم. اما وقتي عاقبت شوم رفته گان را مي شنوم، بي خيال به اين زندگي در ميان قبور، قانع مي شوم. ما هر شب داستان آمدنمان را براي هم تعريف مي كنيم. ماجراهايي شنيده ام كه جريان سفر من در مقايسه با آنها به بازي بچه گانه اي شبيه است. همه اين ماجراها فقط همين اوايل برايت جالب خواهد بود. تو هم بايد جريان آمدنت را بگويي. اما به نوبت. حالا بايد برويم كنار آن سنگ بزرگ. مي بيني؟! همان كه آيه هاي درشت رويش حك شده. او هم تازه آمده. تو بايد جريان آمدنت را به او بگويي. من هم بقيه را خبر مي كنم تا دور آن قبر جمع شويم. منتظر تو مي مانيم
    پروردگارا
    به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند


    گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غمم را نخوردند
    لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند


    محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند
    عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند






  8. Top | #127

    تاریخ عضویت
    Mar 2010
    شماره عضویت
    109499
    عنوان کاربر
    گروه هموندان انجمن
    میانگین پست در روز
    5.50
    نوشته ها
    9,179
    داستان زیبا: خانه
    پدر می‌گوید که می‌دانسته دارند سنگ‌ها را پس می‌زنند. صدایشان را به ‌خوبی می‌شنیده و حتا باریکه‌ی نوری را هم به یاد دارد که از لای انبوه سنگ و خاک، از بغل ِ گوش راستش رد می‌شده و به جایی روی کف ماشینش می‌تابیده است. این‌ها را مثل دورترین خاطره‌ی زندگی‌اش به یاد دارد. بعد، دیگر تاریکی بوده و سکوت. همین سکوت را هم به یاد دارد. آن‌ها که داشتند خاک و سنگ روی ماشین را کنار می‌زدند دو نفر بوده‌اند: زن و شوهری که بعدها برای پدر تعریف کرده‌اند که شب پیش را، هر دو، خواب ِ نوزادی نورانی دیده‌اند؛ و صبح در آغوش هم، بر کوری ِ ده ساله‌ی اجاقشان گریسته‌اند و همه‌ی آن روز را در انتظار حادثه‌ای بزرگ بوده‌اند، بی‌که هیچ‌کدام‌شان دل به کار ِ مزرعه بدهد؛ تا وقتی که صدای ریزش کوه را روی جاده شنیده‌اند و زن داد زده که: "یک ماشین زیر کوه مانده. خودم دیدم. سفید بود." و هر دو دویده‌‌اند و مرد در حال دویدن داد زده که: "خواب دیشبی را خدا به‌خیر کند."
    پدر می‌گوید که می‌دانسته که فلج شده. می‌دانسته که خیال‌هایش را دارد از دست می‌دهد. می‌دیده که خاطره‌هایش دارند از جایی بلند پرت می‌شوند. مامان را دیده که از توی آیینه‌ی بغلی ماشین، در حالی که دست من را در دست‌هایش گرفته و برای او تکان می‌دهد، هی بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود و آیینه را توی خودش محو می‌کند. این‌ یادها مال ِ قبل از آن تاریکی و سکوت بوده؛ و بعد از آن‌ همه سکوت، اولین خاطره‌اش آسمانی ابری بوده که سپیدارهای بلند ِ دور ِ مزرعه در آن بالابالاها داشتند جارویش می‌زدند، و او پسربچه‌ای بوده که زیر یکی از همان سپیدارها از ترس ولوله‌ی گردباد گریه می‌کرده و مادرش را صدا می‌زده، که رسیده و او را در بوی عرق و خاک و گندم ِ سینه‌اش پناه داده است.
    پدر می‌گوید که مرد و زنی که بعدها پدر و مادر او شده‌بودند، زیر سنگ و خاکی که از کوه ریخته بوده، و داخل ماشین ِ داغان، نوزادی یافته‌بودند که داشت زیر فرمان ِ بریده‌ی ماشین، خفه می‌شد. زن گفته بود : "همان نوزاد ِ خواب ِ دیشبی است" و مرد هم گریه کرده‌بود. پدر، نمی‌فهمد که بر سر خودش و عمر ِ سی ساله‌اش چه آمده‌بود و آن نوزاد که از همان‌وقت تا دیشب، نامش را محمد گذاشته‌بودند، چرا به جای او از داخل ماشین درآمده؛ و تا دیشب هم فکر می‌کرده که خودش همان محمد ِ ده ساله بوده، نه مردی که قبل از محمد ‌شدن، سی سال داشته، و زنی زیبا داشته که مادر من بوده؛ و پسرکی هفت‌ماهه، که خود من بودم. محمد در آن ده سالی که فرزند ِ آن زن و شوهر روستایی بوده، گوسفند چرانده، سالی دو سه ماه را زیر چادر و در کوهستان زندگی کرده، سوار ِ الاغ شده، دنبال سگ بزرگشان راه رفته، از ده‌ها درخت ِ باغ‌های همسایه سیب و هلو و زردآلو دزدیده، دستش به آتش نان داغ سوخته، توی طویله و با مادرش گوسفند دوشیده، و صدها بار، خیسی ِ بوسه‌های پدر و مادر ِ همیشه‌خسته‌اش را از روی گونه‌هایش،‌دزدانه، پاک کرده‌است.
    پدر می‌گوید که اگر محمد ِ ده‌ساله، دیشب را هم مثل همیشه زود می‌خوابید، او نمی‌توانست حرف‌های دزدانه‌ی آن زن و مرد ِ روستایی را بشنود و شاید دیگر هرگز نمی‌توانست من و مادر را به یاد بیاورد، اما محمد خوابش نبرد؛ و شنید که مادرش از ماشین سفید رنگی می‌گوید که توی دره‌ی آن‌ور ِ جاده زیر صدها سنگی مدفون شده که ثمره‌ی سه شب کار او و شوهرش بود، و محمد به یاد آورد که ده سال پیش، او مهندس ِ سی‌ساله‌ای بوده و داشته از مراسم افتتاح سدی در استانی دورافتاده به شهرش برمی‌گشته است. صدای ریزش کوه را به یاد آورد؛ و حتا اولین سنگی را که به سقف ِ ماشین خورد و از روی شیشه سُر خورد روی کاپوت. من را به یاد آورد که آن‌وقت هفت ماه داشتم و در آخرین لحظه‌ها و در آغوش مادرم، دستم در دست‌های مادر برای او تکان داده شده بود. محمد به زنش فکر کرد، و به یاد آورد که چه قدر دوستش داشت؛ و بعد فکر کرده‌بود که زنش، لابد بعد از آن‌که از یافتنش نا‌امید شده‌، با یکی دیگر ازدواج کرده. بلند شده‌بود و دویده‌بود. دور اتاق دویده بود. دور آن زن و مرد روستایی دویده‌بود، و آن زن و مرد برایش کف زده‌بودند. مرد گفته بود: " آفرین مهندس جان" و دندان‌هایش را یکی‌یکی تف کرده‌بود توی چشم‌های زنش، که داشت لالایی ِ قدیمی‌ ِ همیشگی‌اش را می‌خواند و کف می‌زد.
    پدر می‌گوید که آن شب، از روی همه‌ی سنگ‌ها و صخره‌ها‌ی دنیا پریده بود و زیر پایش صدای همه‌ی رودخانه‌ها را شنیده‌بود. آن اتاق گِلی، کِش می‌آمد میان ِ آن خانه‌ی روستایی و خانه‌ی دیگری که ده سال پیش و همین‌وقت‌ها در انتظار بازگشت او بود. به یاد آورده بود که ده سال پیش، و چند دقیقه قبل از ریزش کوه، به زنش زنگ زده بود و گفته بود که تا سه ساعت دیگر به خانه می‌رسد؛ و زنش گفته‌بود که "پس برای شام منتظر می‌مانم". فکر کرده‌بود که زنش حالا دارد با مردی دیگر شام می‌خورد، و حتا آن‌وقت هم به من فکر کرده بود. من باید ده سال و هفت ماه می‌داشتم، و فکرکرده‌بود که "هم‌سن ِ محمد". به خانه‌‌ی ما که رسیده بود، صورت ِ اشک‌آلودش را به شیشه‌ی اتاق چسبانده‌بود و ما را نگاه کرده بود. زنی که در اتاق قدم می‌زد و نوزادی را در آغوش داشت، زن ِ او بود، و نوزاد، من بودم. ما منتظر بودیم تا پدر به خانه برگردد، و مادر داشت زیر لب برای من لالایی می‌خواند. پدر دیر کرده بود. گفته‌بود تا سه ساعت ِ دیگر به خانه می‌رسم، و نرسیده بود.
    مادر گفته‌بود "تو کی هستی پسر جان؟ چرا گریه می‌کنی؟ چی می‌خواهی؟" و پدر، میان هق‌هق گریه گفته بود "من برگشتم. برگشتم پیش‌تان" و آب بینی‌اش را با آستین ِ پیراهنش گرفته‌بود "در را باز کن یخ کردم" و دست راستش را گذاشته بود لای پنجره تا مادر نتواند ببنددش "ماشین زیر کوه دفن شد، اما خودم سالمم. من را ... نمی‌شناسی انگار؟" مادر گفته‌بود "پسر جان برو پی ِ کارت. بیرون سرده، بچه سرما می‌خورد." اما پدر داد زده‌بود "منم من! مگر قرار نبود برای شام منتظرم بمانی؟" مادر پنجره را به‌زور بسته بود و از پشت ِ شیشه به پدر زل زده بود. داشت می‌لرزید، و من هم در آغوش او می‌لرزیدم. پدر داشت گریه‌می‌کرد و قسم می‌خورد و گاه‌گاه با هر دو دست، به جایی در پشت سرش اشاره می‌کرد که آن خانه‌ی دیگرش بود؛ و بعد سرش را به پنجره‌ کوبید. شیشه‌ پاشید به صورت من و مادر؛ و مادر من را محکم‌تر به خودش فشرد و روی کف اتاق نشست. پدر از پنجره آمده‌بود تو. صورتش خونی بود. "بلند شو تا نشانت بدهم. بیا خودت ببین. بیا" و شانه‌های مادر را در دست‌های کوچکش گرفت. مادر من را گذاشت لبه‌ی پنجره، و سوز ِ سرما به سینه‌ام خلید. هر دو ایستاده‌بودند پشت ِ شیشه‌ی شکسته، و از بالای سر من، بیرون را نگاه می‌کردند. پدر با انگشت، اشاره می‌کند "می‌بینی؟ آن زن و مرد را می‌بینی؟"
    آن زن و مرد دارند سر تا پای هم را برانداز می‌کنند. مرد می‌گوید " من هم شما را نمی‌شناسم" و زن خنده‌اش می‌گیرد "نمی‌فهمم. پس ما دو تا این‌جا چه‌کار می‌کنیم؟" مرد هم نمی‌فهمد "ما را این‌جا آورده‌اند" و زن باز هم می‌خندد "یا این‌که داریم خواب می‌بینیم" مرد هم می‌خندد "با هم؟" زن می‌گوید "شاید هم یکی از ما دارد این خواب را می‌بیند" مرد می‌گوید "یا این‌که یکی دارد خواب ِ ما دو تا را می‌بیند" و بعد هر دو برمی‌گردند و در تاریکی ِ سرد ِ خانه، پنجره را نگاه می‌کنند. نزدیک آمده‌اند. نزدیک‌تر آمده‌اند. گرمی ِ نفس‌هایشان از میان ِ شیشه‌ی شکسته به صورتم می‌خورد. "هی آقا! آقا!" زن می‌گوید "یخ زده انگار" مرد می‌گوید "نه، دارد نفس می‌کشد. زنده است. بیهوش شده" زن دستش را از میان ِ شیشه‌ی شکسته رد می‌کند و به پیشانی‌ام می‌کشد "مثل این‌که خوابیده" و مرد داد می‌زند "آقا! آقا!" زن می‌گوید "فرمان را از روی سینه‌اش بکش بالا، دارد خفه‌اش می‌کند"
    نمی‌توانم چشم‌هایم را باز کنم، نمی‌توانم ببینمتان، نمی‌توانم حرف بزنم؛ اما صدایتان را می‌شنوم، صدایتان را می‌شنوم، صدایتان را می‌شنوم...
    پروردگارا
    به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند


    گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غمم را نخوردند
    لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند


    محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند
    عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند






  9. Top | #128

    تاریخ عضویت
    Mar 2010
    شماره عضویت
    109499
    عنوان کاربر
    گروه هموندان انجمن
    میانگین پست در روز
    5.50
    نوشته ها
    9,179
    داستان مادر ( قسمت اول )

    خلیص: ا. انتظاری
    دو سه پنجره به سرعت گشوده شد و چند نفر سر خود را از آنها بیرون آوردند و به سر و صدایی که ناگهان از حیاط خانه بلند شده بود گوش فرا دادند.. یکی از آنها که زن میانسالی بود گفت:
    - مستاجر تازه است.... دارد با حمالی که اثاثیه او را آورده چانه می زند!
    خانه یک بنای دو طبقه بود که گرداگرد حیاط کوچکی در کوچه محقر یکی از کثیف ترین محله های شهر ساخته شده بود ...اتاقهای این خانه هر یک در اجاره کارگران کارخانه ها و کارمندان جزء و کارگران فصلی بود که بیشتر تابستانها در آنجا اتاقی کرایه می کردند.
    بچه ها در تمام ساختمان پراکنده بودند و از در و دیوار بالا می رفتند ... رویهم رفته بیست خانواده در این بنای قدیمی زندگی می کردند میان افراد این خانواده ها غالبا قهر و آشتی در کار بود....
    اساس وقت گذرانی آنها به پر حرفی و غیبت از این و آن می گذشت و طبعا هر وقت هم که برای کسی اشکالی در کارش یا بیماری یا وضع حمل و غیره پیش می آمد همگی به کمکش می شتافتند.
    از هر چه که بگذریم همه با هم همدرد و صمیمی بودند و رنجشهایی که پیش می آمد, چندان طولانی نمی شد.... یکی از اتاقها از چندی پیش خالی بود... مستاجر این اتاق ماه قبل بر اثر بیماری روانی مرده بود... پیرزن مهربان بود اما زندگی با او مهربان نبود امروز صبح زنی این اتاق را اجاره کرد و یک ساعت بعد اثاثیه خود را نیمی بر دوش و بازوی خود و نیمی توسط یک باربر به آنجا اورده بود و حالا داشت با باربر سر پول داد و قال می کرد ...
    زن با صدای تیز و ناراحت کننده خود مثل بارانی تند حرف می زد و مرد گاه به گاه با صدای بم و یکنواخت خود حرف او را قطع می کرد و همان یک جمله را که از اول گفته بود تکرار می کرد.

    - تا پولم را تمام نگیرم نمی رم!
    تمام دعوا بر سر چند سکه بود... اما همین پول برای هر دو که فقیر بودند ارزش فراوان داشت دست اخر باربر از آنچه می خواست تخفیفی داد و زن هم با غیط چند سکه دیگر پیش پای او پرتاب کرد و آنگاه بار و بنه خود را برداشت و از پله ها بالا رفت!
    دو زنی که از طبقه دوم این ماجرا را تماشا می کردند, به دقت در او نگریستند و یکی از آنان با ارنج به پهلوی دیگر زد و غرغر کنان گفت:
    - قیافه اش به آدمکشا می خوره!
    در این وقت دخترکی از پله ها بالا آمد و یکی از این دو زن که مادر او بود گفت:
    - رزی این زن را دیدی؟
    دختر گفت:
    - بله ..از باربر پرسیدم که بارش را از کجا آورده گفت که از پشت خط آهن....زن با او ده ((رئال )) طی کرده بود.. اما وقتی بارش به اینجا رسیده هفت ((رئال )) بیشتر نداده بود!
    زن با ابروانی گره کرده گفت:
    - اسمش رو به تو نگفت؟
    دخترگ گفت:
    - نه باربر هم اسم اونو نمی دونست فقط می گفت که تو خونه قبلی ((لاگا)) صدایش می کردند.
    مستاجر تازه دوباره از پله ها پائین آمد تا بقیه اثاثیه اش را که در حیاط مانده بود بردارد با بی اعتنایی به زن هایی که در کنار پنجره به او می نگریستند نگاه کرد بعد شانه هایش را حرکتی ناموزون داد اما چیزی نگفت!
    رزیتا بی اختیار لرزید و به مادرش گفت:
    - من از این زن می ترسم!
    لاگا خدود چهل ساله می نمود و بقدری لاغر بود که پوست و استخوانی بیش به نظر نمی آمد. انگشتانش مثل پنجه کرکس باریک و بلند بود و شباهت به یک چنگال زشت داشت.
    گونه هایش فرورفته و پوستش زرد و پرچین بود و موهای بلند و سیاهش را بافته و به پشت سر انداخته بود در دیدگان فرورفته سیاهش برقی وحشیانه می درخشید... و در صورتش اثر خشونتی چنان وحشی هویدا بود که هیچ کس جرات حرف زدن با او را نداشت!
    آن روز به بعد لاگا تنها و خاموش زندگی خود ر آن خانه شلوغ ادامه داد. او سعی می کرد با کسی معاشرت نداشته باشد و همین حس کنجکاوی همسایه ها را سخت برانگیخت. همه می دانستند که این زن خیلی تنگدست است. ظاهرش اینطور نشان می داد...زیرا لباس و سر وضع او بسیار محقرانه بود هر روز ساعت شش به سر کار می رفت و تا پیش از غروب بر نمی گشت..اما هیچ کس نتوانست بفهمد که او کجا کار می کند و چقدر درآمد دارد همسایه ها از یک پاسبان که در آن خانه مسکن داشت خواستند تا درباره اش تحقیق کند.. پاسبان در جواب آنها گفت تا وقتی که این زن مخل آسایش کسی نشده و کسی از او شکایت نکرده نمی تواند در امورش دخالت کند قانون این را می گوید.
    منتها در این گونه محله ها خبرها خیلی زود بر سر زبانها می افتد... چند روز بعد یک بنا که در یکی از اتاقهای این عمارت سکونت داشت اظهار کرد که یکی از دوستانش که در محله خط آهن زندگی می کند این زن را می شناخته و از زندگی او آگاه است.
    بنا به گفته او لاگا یک ماه پیش از این دوره هفت ساله محکومیت خود را تمام کرده و از زندان بیرون آمده بود ..
    او را به جرم قتل زندانی کرده بودند..چند هفته اول بعد از زندان را در اتاقی در محل خط اهن به سر برده بود اما در آنجا بچه ها دائما به او سنگ پرتاب می کردند به طوری که یک روز از فرط اوقات تلخی آنها را به باد کتک گرفته و در نتیجه صاحب خانه غذرش را خواسته بود...
    رزیتا از مادرش پرسید:
    - او چه کسی را کشته؟
    مادرش گفت:
    - نمی دانم به نظرم عاشقش را..
    رزیتا با نگاهی متعجب و خنده ای تحقرآمیز گفت
    -ممکن نیست کسی عاشق این زن شده باشد.
    مادر رزیتا سر به سوی اسان بلند کرد و ناله کنان گفت:
    - یا مریم مقدس یک وقت این زن دختر مرا نکشد!...
    دیدید که از اول گفتم قیافه ای آدم کشها را دارد!
    رزیتا احساس کرد که مو بر بدنش راست شده او نیز دعایی زیر لب خواند بعد نفس بلندی کشید.
    درست در این موقع لاگا که از کار روزانه بازمی گشت پا به خیاط گذاشت. ان عده بدون اختیار خود را جمع و جور کردند تا وی از کنارشان بگذرد زن با نگاهی وحشی خود به آنان نگریست گویی در رفتار آنها چیزی نگران کننده یافت و نگاهی از روی سوظن به آنان انداخت پاسبان برای آنکه سکوت را بشکند به او سلام گفت.. زن با ابروان درهم کشیده حواب سلام او را داد و بی آنکه حرفی دیگر بزند به اتاق خود رفت و در را بر هم کوفت.
    حاضرین صدای چرخیدن کلید را در قفل اتاقش شنیدند ...همه از نگاه او نگاه خشن او که بیننده را بی اختیار نگران می کرد ناراحت بودند و زر لب طوری نجوا می کردند که گویی این زن جادوگری است که نفرینشان کرده است.
    اما رفتار لاگا به هیچ وجه حکایت از این نمی کرد که وی قصد آزار کسی را داشته باشد راه خودش را می رفت و به کسی کاری نداشت
    به تدریج اضطرابی که با آمدن لاگا پدید آمد بود رو به آرامی گذاشت زیرا همسایگان به وجود او در این خانه عادت کرده بودند ختی پیلار که عادتا زن پرچانه و زبان درازی بود دیگر از این که گاه به گاه او را می دید که از کنار جمع می گذرد احساس کنجکاوی نمی کرد..فقط یکی دو بار گفته بود
    - خیال می کنم زندان دیوانه اش کرده باشه.. برای خیلی ها این اتفاقات عادیه!
    با اینهمه یک روز اتفاقی افتاد که دوباره تنور گفتگو را گرم کرد...پسر حوان کنار نرده آهنی خانه ایستاد و سراغ خانم آنالاگا را گرفت...پیلار که در صحن خانه مشغول وصله کردن پیراهنش بود به دخترش نگاه کرد و آنگاه سری تکان داد و گفت:
    - آدمی به این نام در این خانه نداریم..
    جوان قدری این پا و آن پا کرد و بعد با کمی خجالت گفت
    - چرا خیال می کنم که حالا لاگا صدایش می کنن؟
    این بار رزیتا در ورودی داخل ساختمان را نشان پسر حوان داد و به سادگی گفت:
    - آها..اتاقش اونجاس!
    جوان با لبخندی از او تشکر کرد و داخل حیاط شد رزیتا دخترکی خوشکل و خوش اب و رنگ بود.. مخصوصا چشمان سیاه و کشده ای داشت که گویی برای او نعمتی بزرگ بحساب می آمد میخک قرمزی بر گیسوان سیاه خود داشت که سیاهی و براقی آنها را جلوه ای بیشتر می داد پیراهن خوش رنگش به تن او خوب می نشست و نگاها را به سویش می کشید!
    جوان بار دیگر لبخند زد در حالی که با نگاهش رزیتا را می بلعید گفت
    - آفرین بر ماردی که تو را به دنیا آورده دختر!
    این بار پیلار که تعارف مستقیم به او مربوط می شد گفت
    - خدا نگهدارتو ن باشه آقا...!
    حوان به سمتی که پیلار نشانش داده بود رفت و انگشت به در اتاق لاگا زد .. مادر و دختر از آنجا که نشسته بودند با دقت و کنجکاوی به وی نگاه می کردند!
    هیچکس حواب نمی داد و پسر جوان ناگزیر شد دوباره انگشت به در بزند..این بار از داخل اتاق صدای ناهنجاری لاگا به گوش انان ریخت که می پرسید کیه؟
    پسر جوان گفت
    - باز کن مادر منم!
    فریادی بلند از دورن اتاق برخاست و در به سرعت گشوده شد لاگا نفس زنان بانگ زد
    - پوری ...پوری
    زن بازوان خود را به دور گردن پسر جوان حلقه کرد و چند بار او را به حرارت و هیجان تمام بوسید... سپس با علاقه و اشتیاقی شدید مشغول نوازش موهای او شد...
    رزیتا و مادرش که دزدان ناظر این صحنه آشوبگر بودند هیچگاه گمان نبرده بودند که ممکن است در دل این زن چنین قلب مهربان و سرشار از محبتی وجود داشته باشد..
    زن در حالیکه از خوشحالی روی پای خود بند نبود پسر جوان را به درون اتاق برد....
    رزیتا با تعجب گفت:
    - پس این پسرش بود. چطور می شه زن به این زشتی پسری به این خوش تیپی داشته باشه؟
    واقعا هم پاریس پسر زیبایی بود.. صورتی نسبتا لاغر و دندان هایی سفید و صدفی و موهایی براق داشت که در دو طرف تراشیده شده و در بالای سر به صورت کاکلی که درست کردن آن فقط از آرایشگر ماهر ساخته است گرد آمده بود.. پوستی گندمگون داشت و مثل همه جوانهای زمان خود لباسی آراسته بر تنش بود شلوارش چسبان و کاپشن اش کوتاه و پیراهنش سفید و یقه باز بود..
    اندکی بعد دوباره در اتاق لاگا باز شد و زن که بازو در بازوی پسرش داشت بیرون امد و به او گفت
    - هفته دیگر می آیی هان؟
    پسر گفت:
    - اگر گرفتاری پیش نیاد حتما می آم!
    پسر جوان نگاهی به رزیتا انداخت... و بعد با مادرش خداحافظی کرد . وقتی که از کنار خانم پیلار و دخترش می گذشت با اشاره سر به آن دو بدرود گفت و این بار رزیتا بحای مادرش جواب داد:
    - خدا نگهدارتان باشه!
    اما همراه این سخن دختر نگاهی شیطنت باز به جوان انداخت و لبخندی زد..
    لاگا این لبخند و نگاه را دید و اثر خشونت وحشیانه ای که بر اثر ورود پسرش از میان رفته و جای خود را به شادمانی داده بود دوباره مانند ابری که آسمانی صاف را بپوشاند به چهره اش بازگشت...پیش از آنکه به اتاق خود بازگردد با نگاهی تند و تهدید آمیز به دختر زیبا نگریست...
    خانم پیلار برای آنکه سر صحبت را با او باز کرده باشد پرسید:
    - این آقا پسر شما بود خانم؟
    لاگا با خشونت جواب داد:
    - آرا پسرمه
    و بی آنکه چیز دیگری بگوید به درون اتاق خود رفت و در را سخت بهم کوفت!
    ظاهرا هیچ چیز نمی وانست این زن را به راه آورد.. حتی موقعی که دلش از صحبت و عاطفه اکنده بود باز دریجه این دل را به روی دیگران بسته نگاه می داشت.. وقتی که لاگا رفت رزیتا آهی کشید و دوباره گفت:
    - پسر خوشکلی داره! شاید خودش هم تو جوونی خوشکل بوده!
    و در طول روزهای بعد به دفعات از این مسله حرف زد!
    لاگا به پسرش عشقی شدید و وحشیانه داشت زیرا این پسر تنها کسی بود که در دنیا داشت و به همین علت علاقه او به این پسر با توقعات و نازگ دلی هایی مبالغه آمیز در آمیخته بود دلش می خواست او نیز عزیزترین کس این پسر باشد و پاریس به او همان طور نگاه می کند که او خود به وی نگاه می کرد...البته چون محل کار او دور از آنجا بود برای آن دو ممکن نبود در کنار هم زندگی کنند بهمین جهت در تمام طول هفته لاگا با نگرانی از خود می پرسید که پاریس دور از او چه می کند و چه سرگرمی هایی دارد فکر این که پاریس به زن یا دختری نگاه کند برایش غیر قابل تحمل بود خاطرات تلخ اولین عشق گذشته بیمی هراسناک به دل می ریخت مخصوصا این که یک دختر سیاه چشم زیبای شهر این پسر رااز راه بدر برد دیوانه اش می کرد!
    وقتی لاگا نگاه شیطنت بار رزیتا و لبخند پسرش را دید خشمی بی پایان وجودش را بر انگیخت اصلا از همان اول کار این زن از همسایگان در خود نفرتی بی دلیل در دل احساس می کرد زیرا که آنها خوشبخت بودند اما بخت از او گریخته بود. انها زندگی راحتی داشتند اما او صبح تا شب جان میکند از این گذشته از آنها بدش می آمد زیرا آنها از راز موحش او آگاه بودند اما چه کسی دلیل روزگار اشفته او را می دانست؟ هیچکس ! و حالا می خواستند پسرش را هم از دستش بیرون اورند احساس می کرد که حس تنفر به آنها به درجه شدت رسیده است!
    هفته بعد لاگا بعد از ظهر از اتاقش بیرون آمد و از حیاط گذشت و در پشت نرده ایستاد رفتار او طوری زننده بود که همسایه ها به صدا در آمدند رزیتا که او نیز از صبح انتظار رسیدن عصر دقیقه شماری می کرد پوزخندی زد و آهسته به آطرافیانش گفت:
    - می دونین برای چی پشت نرده وایستاده؟ برای این که آقا پسرش امروز به دیدنش میآد و خانم نمی خواد که ما به این اقازاده نیگاه کنیم!
    و بالاخره پاریس امد و لاگا بی درنگ او را به اتاق خود برد رزیتا مدتی به سمت نرده نگاه کرد و لبخند زد و در دیدگانش برقی از شیطنت درخشید...چندین بار فکر کرده بود که این بار که پاریس می آمد با او سر صحبت باز کند...قبلا در این تصمیم نظری جز تمایل قلبی نداشت ولی حالا حس می کرد از این راه می تواند این زن را آزار دهد این تصمیم لذت بیشتری به او می داد و وقتی که منظره خشم و ناراحتی شدید لاگا را به نظر می آورد دندانهای سفیدش از خلال دو لب گوشتالودش به درخشش در می آمد!
    او آرام آرام به سمت نرده رفغت و این بار در آنجا کشیک ایستاد به طوری که در هنگاه مراجعت پاریس و مادرش ناگزیر بودند از کنار او بگذرند اما در موقع بازگشت پاریس مادرش که متوجه این موضع شده بود طوری در سمت چپ پسر جای گرفت که مانع رد وبدل شدن هر گونه نگاهی میان آندو شد رزیتا آن وضع را دید شانه ها را بالا انداخت و با اوقات تلخی در دل گفت:
    - این دفعه به این زن نشان می دم که من بچه نیستم!
    - هفته بعد لاگا دوباره از اولین ساعات بعد از ظهر در کنار نرده جای گرفت اما این بار رزیتا از خانه بیرون رفت و آهسته آهسته در مسیری که قاعداتا می بایست پاریس از آن راه بیاید براه افتاد طولی نکشید که سر و کله پسرک از دور پیدا شد اما رزیتا همچنان به راه ادامه داد و سعی کرد که نگاهش با نگاه او برخورد نکند پاریس که به کنار او رسیده بود ایستاد و گفت:
    - - سلام خانم خوشکل!
    رزیتا با تعجب به او نگاهی کرد و جواب داد:
    - عجب خیال کردم که می ترسین با هم حرف بزنین!
    پسرک که مثل همه جوانان همسن خودش از کلمه ترس بدش می امد مغرورانه گفت:
    - من از هیچی نمی ترسم
    رزیتا گفت:
    - از مادرت جطور؟
    و دخترک بی آنکه منتظر جواب شود مثل اینکه می خواهد خیال پسر را راحت کند و از نگرانی بیرونش بیاورد به راه خود ادامه داد اما خودش می دانست که پسرک او را در چنین وضعی تنها نخواهد گذاشت

    پاریس پرسید:
    - به کجا میرین؟
    رزیتا گفت:
    - می خواین چه کنین؟ بهتره شما خیلی زود پیش مادرتون برین و گرنه کتک می خورین مگه نمی بینین که هر وقت با او هستین حتی نگاه کردن به روی من ترس دارید؟
    پسرک گفت:
    - این حرفا چیه دختر؟
    و دختر گفت:
    - خداحافظ کار لازمی دارم و باید برم
    پاریس با حالی ناراحت به سمت خانه رفت و رزیتا با خوشحالی شیطنت آمیزی لبخند زد.
    وقتی لاگا و پسرش از حیاط گذشتند تا پاریس خداحافظی کند دوباره رزیتا در حیاز ایستاده بود این بار غزت نفس پاریس به او جرآت داد که بایستد و با او نیز خداحافظی کند لاگا از خشم کبود شد و با صدایی خشن فریاد زد:
    - بیا پاریس چرا وایسادی؟
    وقتی که پاریس رفت لاگا چند لحظه مقابل رزیتا ایستاد مثل این بود که می خواست چیزی بگوید اما با کوشش تمام خشم خود را فرو خورد و خاموش به اتاق خود بازگشت!
    جند روزی بعد جشن معروف سویلا فرارسید آن شب استاد بنایی که ساکن آن خانه بود به کمک دو نفر دیگر از مستاجرین طناب بلندی از این سو به آنسوی حیاط کشید و آنرا پر از فانوس های کاغذی کرد که در آن شب مهتابی نورهای رنگارنگشان جلوه و زیبایی خاصی داشت و با نور ستاره ها که چشمک زنان در آسمان جلوه می فروختند در می آمیخت1
    اهالی خانه در وسط حیاط روی صندلی ها نشسته و دور هم حلقه زده بودند و زنها که غالبا مشغول شیر دادن به بچه های کوچک خود بودند وبه سرعت تخمه ها را به دهان می ریختند فقط گاه به گاه دست از پرچانگی بر می داشتند تا پسر بچه یا دختر بچه ای را که شیطانی می کرد آرام کنند و دوباره به پر حرفی بپردازند و تخمه بشکنند.. هوای خنکگ شب که خبر از آمدن بهار می داد برای آنها خیلی مطبوع بود!
    آنهایی که توانسته بودند به خرید بروند با آب و تاب ماحرای چک و چانه زدن با فروشندگان را برای همسایگان تغریف می کردند و جزئیات آنچه را در بازار دیده بودند با مبالغه گویی باز می گفتند. همه اهالی این عمارت در حیاط بودند به جز لاگا که از پنجره اتاقش نور ضعیف شمعدانی پیدا بود یک نفر پرسید:
    - پسرش کجاست؟
    پیلار جواب داد
    - یک ساعت پیش اومد حالا توی اتاق پیش مادرشه!
    رزیتا خنده کنان گفت
    - واقعا که چه تفریح خوبی!
    یکی از مردان فریاد زد:
    رزیتا دست از سر لاگا بردار یک خرده برای خودمون برقص
    دیگران یکصدا فریاد زدند:
    - رزا باید برقصه رزا باید برقصه
    همه جای دنیا در جنوب شهر ها همه رقص را دوست دارند
    صندلی ها دایره وار دور هم چیده شد بنا و راننده کامیون به سرغ دمبک های خود رفتند رزیتا دو تکه فلز به انگشت خود بست و همراه با دختران دیگر به پایکوبی پرداخت
    پاریس که از اتاق محقر مارش صدای موسیقی و رقص شنیده بود گوشهایش را تیز کرد و گفت
    - به نظرم دارن می رقصن مادر
    پس از پشت پرده پنجره نگاهی به بیرون انداخت و عده ای را که در حیاط بودند در نور ملاین فانوس های کاغذی دور هم در حال رقص و کف زندن دید مخصوصا متوجه دو دختر حوان شد که با گرمی تمام پایکوبی می کردند...رزیتا لباس روزهای عید کریسمس خودش را پوشیده بود و گل میخک سرخی به موهایش زده بود که سیاهی آنها را بیشتر جلوه می داد به دیدن این منظره قلب پاریس بی اختیار نا آرامی کرد.
    پسر بی اختیار به طرف در اتاق رفت ماردش با نگرانی داد زد:
    - می خوای چه کنی!
    پسر جوان با ارامی گفت:
    - می خوام رقص اینها را تماشا کنم تو هیچ وقت نمی خواهی من یک خرده تفریح کنم!
    مادر تشدد گفت:
    - نه تو نمی ری رفص اونا رو تماشا کنی میری رزیتا رو تماشا کنی
    - لاگا خواست جلوی پسرش را بگیرد اما پاریس از اتاق بیرون رفته بود لاگا نیز با یکی دو قدم فاصله به دنبال او آمد و در تاریکی ایستاد تاکسی اثر خشم شدیدی را که بر چهره داشت نبیند
    - رزیتا متوجه پاریس شد و رقص کنان موقعی که از کنار او می گذشت گفت:
    - نمی ترسی به من نگاه کنی؟
    خودش هم همیشه از لاگا می ترسید اما این مرتبه رقص به او جرات و قوت قلب داده بود وقتی که صدای دمبک خاموش شد دختری که همراه با رزیتا می رقصید نفس زنان روی یک صندلی افتاد اما رزیتا به حانب پاریس رفت و در برابرش ایستاد و در حالیکه او نیز نفس نفس میزد گفت:
    -لابد رقص بلد نیستی پسر؟
    جوان گفت:
    - خیلی خوب بلدم!
    دختر گفت:
    - خوب پس بیا!
    رزیتا با لبخندی آمیخته با دلبری فراوان به او نگاه کرد اما پاریس دو دل بود از پشت سر نگاه سریعی به سوی مادرش انداخت زیرا حدس می زد که باید مادرش در تاریکی ایستاده باشد رزیتا مفهوم این نگاه را دریافت و با لحنی نیشدار گفت:
    - می ترسی... هان؟
    پسر با سرعت گفت:
    - از چی بترسم؟
    این بار پاریس دیگر تردید از دل بیرون راند و وارد معرکه شد دایره زنگی یکی از زنان به صدا در آمد و حاضرین با آهنگی منظم به کف زدن پرداختند....
    دختر جوانی یک جفت دستمال به پاریس داد پاریس با رزیتا همه را به نشاط آورده بود. رزیتا در حین چرخ زدن با نگاهی تمسخر آمیز هر بار به آن سمت که لاگا ایستاده بود می نگریست و هر بار بیشتر متوجه رنگ پریدگی او می شد...
    لاگا بی خرکت ایستاده بود و با دقت بهرزیتا می نگریست که در حال پایکوبی به پاریس لبخند می زد ..دیدگان زن بدبخت مثل دو تکه زغال سرد اما خشمگین به آنها زل زده بود اما هیچ کس به او توجه نداشت و ناله ای هم که از دل او برخاست به گوش کسی نرسید.


    پروردگارا
    به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند


    گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غمم را نخوردند
    لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند


    محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند
    عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند






  10. Top | #129

    تاریخ عضویت
    Mar 2010
    شماره عضویت
    109499
    عنوان کاربر
    گروه هموندان انجمن
    میانگین پست در روز
    5.50
    نوشته ها
    9,179
    داستان مادر ( قسمت دوم )


    خلیص: ا. انتظاری
    وقتی که آخرین کف زدن های شورانگیز حاضرین پایان یافت رزیتا لبخند کنان به پاریس گفت:
    - نمی دانستم انقدر خوب میرقصی
    - لاگا به اتاق خودش رفت و در را از داخل قفل کرد پاریس چند بار در زد و از او خواهش کرد که در را باز کند اما جوابی نشنید بالاخره گفت:
    - - خوب مادر پس من رفتم.
    لاگا بی اختیار ناله ای از دل بر کشید اما صدا را در گلو خاموش کرد و جوابی نداد وجود پسرش تمامی دارایی او در روز زمین بود با این وصف در این لحظه احساس می کرد که به این پسر کینه می ورزد انشب تا صبح بیدار ماند و با حال نیمه جون در فکر آن به سر برد که همه دست به دست هم داده اند تا پسرش را از او بگیرند!
    آنوقت ارام ارام سالهای کهنه و عقب رفته به سویش هجوم آوردند و خاطرات دیرینه در برابر چشمانش جان گرفتند.
    صبح فردا به سر کار رفت سر راه رزیتا به کمین ایستاده بود وقتی دخترک او را دید ناگهان بر سر راهش سبز شد... بی اختیار فریادی از وحشت بر آورد لاگا با خشونت گفت
    - چرا دست از سر پسرم بر نمی داری؟
    رزیتا خود را به نفهمی زد با تعجب حواب داد:
    -مقصودتان چیست؟
    زن گفت :
    - خودت را لوس نکن خیلی هم خوب می فهمی مقصودم چیست؟ تو می خواهی پسرم را از من بگیری؟
    رزیتا گفت :
    -پسر شما چندان آش دهن سوزی هم نیست..خیال می کنید من علاقه ای به او دارم؟ خودش دست از سر من بر نمی دارد. اگر راست می گویید به او بگویید با من کاری نداشته باشد!
    لاگا گفت:
    -دروغ می گویی
    رزیتا گفت:
    - از خودش بپرسید تا راستش را بگوید...
    لحن رزیتا چنان بود که نزدیک بود لاگا از فرط خشم فریاد بکشد..رزیتا بار دیگر گفت
    - این طفلک هر روز یکساعت در کوچه به انتظار من می ایستند
    زن گفت : دروغ می گویی...دروغ می گویی این تو هستی که رهایش نمی کنی!
    رزیتا گفت
    - برای من پاریس اهمیتی ندارد و انگهی اگر من می خواستم همسری برای خود برگزینم سراغ پسر آدمکش نمی رفتم!
    لاگا خس کرد که همه جا در نظرش رنگ خون گرفته است..ناگهان دستش بالا رفت و سیلی محکمی به گوش دختر زد ..انگاه فریاد زد...
    - اگر دست از سر پسرم بر نداری خونت به گردن خودت است!
    رزیتا گفت:
    - خیال می کنید من از تهدیدهای شما می ترسم؟
    لاگا مثل پلنگی که طعمه اش را از چنگش بیرون کشیده باشند ناله ای سر داد و راه کوچه را در پیش گرفت!
    اما پاریس قرار از کفش به در رفته بود فکر رزیتا لحظه ای او را رها نمی کرد وقتی که شب شد در محله ماکارنا به گردش پرداخت و اندگی نگذشته که خودش را نزدیک خانه رزیتا یافت.
    در تاریکی پنهان شد و در انتظار ماند تا رزیتا را در حیاط خانه ببیند در سوی دیگر خانه شمع کم نوری در پشت پنجره اتاق مادرش می سوخت ناگهان سایه دخترک در کنار حیاط پیدا شد پاریس با صدای آهسته گفت:
    - رزیتا
    دخترک برگشت و فریا د کوتاهی از تعجب کشید آنگاه به سمت او آمد و گفت:
    - اینجا چه می کنی؟ امروز که تعطیل نیستی!
    پاریس گفت:
    - نباشد ...من دیگر نمی توانم از تو دور بمانم
    رزیتا گفت:
    - چرا؟
    - برای اینک......
    دختر گفت:
    - می دانی که مادرت امروز صبح خیال کشتن مرا داشت؟
    دخترک به روحیه اسپانیولی بااب و تاب تمام به نقل داستان گفتگوی خود و لاگا پرداخت و هر قدر توانست به آن شاخ و برگ داد... اما حرفی از آن سخن نیشدار خودش که لاگا را از خودش بیخود کرده بود به میان نیاورد
    پاریس داستان را تا به آخر شنید و با اوقات تلخ گفت:
    - از مادرم چه بگویم؟
    رزیتا چیزی نگفت و پاریس گفت:
    - فردا همینجا به انتظارم باش!
    دخترک فردا در انتظار او بود از آن شب به بعد پاریس هر شب به دیدار رزیتا می آمد اما از ترس مادرش خود را نشان نمی داد روز تعطیل بعد از دیدن مادر نرفتو لاگا تمام شب را در انتظار فرزندش نشست و هر لحظه رنجی کشنده تر و نومیدانه تر در دل خود احساس کرد... و عاقبت دریافت که آنروز دیگر پسرش نخواهد آمد وقتی فکر کرد که باید یک هفته تمام در انتظار دیدار فرزندش بماند تا شاید او بیاید و شاید هم نیاید بی اختیار خس کرد که قلبش در هم شکسته است
    تمام هفته گذشت و پاریس نیامد کم کم توانش به پایان رسید زیرا شکنحه ای که لحظه به لحظه تحمل می کرد فوق توانانی او بود با خودش گفت که همه این رنج را از ناحیه رزیتا می برد و هر وفت که این دختر می اندیشید خشم و نفرتی بی انتها نسبت به او احساس می کرد.
    هفته بعد بالاخره پسر دل به دریا زد و به دیدار مادرش آمد اما لاگا مدتی بیش از آنچه باید در انتظار او مانده بود و این انتظار دلش را سخت کرده و محبت را در آن کشته بود وقتی که پسر خواست مادرش را ببوسد مادر او را کنار زد و پرسید :
    - چرا هفته پیش به دیدن من نیامدی
    پاریس گفت:
    - تو آنشب در را به روی من باز نکردی آنوقت بود که من فکر کردم دیگر میل دیدن مرا نداری!
    مادر گفت:
    - همین؟ هیچ دلیدل دیگری در کار نبود؟
    پسر گفت:
    - چرا مادر کارم هم قدری زیاد بود
    مادر گفت
    - کار داشتی؟ کارت چه بود؟ اگر بنا بود رزیتا را ببینی حتما فرصت پیدا می کردی؟
    پاریس گفت: چرا مادر این دختر را زدی؟
    زن گفت: از کجا می دانی که او را زدم حالا معلوم می شود که همدیگر را دیده اید!
    و با نگاهی آتشین به او نگریست آنگاه با خشم گفت: این دختر مرا آدمکش خطاب کرد!
    پسر کفت: خوب.....
    زن فریاد زد: چطور خوب!
    صدای او چنان بلند بود که از آن طرف حیاز به اسانی شنیده شد ... سپس با خشم گفت:
    اگر من آدم کشتم به خاطر تو کشتم برای آن پپه سانتی را کشتم که تو را کتک می زد خودم که با او دشمنی نداشتم به خاطر تو هفت سال تمام کنج زندان خرد شدم می فهمی؟
    هفت سال! و حالا خیال می کنی که واقعا این دختر تو را دوست دارد؟ در صورتیکه هر شب چند ساعت در کنار نرده با معشوقش حرف می زند
    پاریس لبخندزنان جواب داد: خودم می دانم
    لاگا ناگهان لرزشی در سرا پایش احساس کرد نگاهی پرسش گر به او انداخت و آنوقت همه چیز را دریافت از فرط رنج و نا امیدی چند لحظه نفس زد و دست به قلبش برد تا شاید از تپش کشنده آن جلوگیرد...پس مناله کنان گفت:
    - پس تو هر شب اینجا بودی و به دیدن من نمی آمدی؟ اینجا بودی و من در انتظارت چشم به راه داشتم من که همه چیزم را در راه تو فدا کردم ... هر کار که ممکن بود برایت انجام دادم ...مشت ها و لگدهای پپه سانتی را تحمل کردم تا تو را بزرگ کنم.. بعد هم او راکشتم برای اینکه با تو بد رفتاری می کرد اگر به خاطر تو و یاد تو نبود به جای تحمل این همه سالهای زندان خودم را در همان اول کشته بودم
    - پاریس با عجز گفت: مادر قدری عاقلانه فکر کن..من حالا بیست سال دارم اگر رزیتا نبود بهر حال کس دیگری بود...
    - مادر به تندی گفت: برو ....برو ... دیگر نمی خواهم رویت را ببینم از دیدنت بیزارم
    - و بعد با تمام نیرو او را به سمت در راند پاریس شانه ها را بالا انداخت و با بی اعتنایی گفت:
    - خیال می کنی که خیلی دلم می خواهد اینجا بمانم؟
    بعد با قدم های شمرده غرض حیاط را طی کرد و نرده آهنی را پشت سر خود بهم کوبید.
    لاگا مثل ببری که گرفتار فقس شده باشد در اتاق خود براه افتاد و ساعات متوالی به همین حال گذراند سپس مانند ببری که در کمین طعمه نشسته باشد مدتی دراز در پشت پنجره ماند و به بیرو ن چشم دوخت بالاخره صدای دستهایی را شنید که به نرده حیاط می کوفتند این علامت ان بود که کسی از بیرون آمده است و می خواهد داحل خانه شود
    با چشمهای از حدقه در آمده منتظر ماند اما تازه وارد استاد بنا بود که در طبقه پایین منزل داشت.. لاگا دست به گلوی خود برد تا فشار شدیدی را که از درون بر آم وارد می آمد تسکین بخشد... مدتی دیگر منتظر ماند و در این حال پیوسته سراپا می لرزید...
    عاقبت صدای برخورد دستهای ظریفی به نرده شنیده شد و از طبقه بالا کسی گفت: کیست؟
    صدا گفت: منم باز کنید
    این صدای رزیتا بود لاگا بی اختیار فریادی از شادی سر داد نرده حیاط با ریسمانی که به آن متصل بود باز شد و رزیتا با قدمهای نرم خود از حیاط گذشت نشاط و امید زندگی در تمام حرکاتش پیدا بود آواز خوانان پا به پلکا گذاشت ولی در اولین گام با لاگا مواجه شد که رودرروی او ایستاده و راهش را سد کرده بود دخترک تکانی خورد ناگهان بازویش را در چنگال لاگا اسیر دید به خود حرکتی داد تا بازوی خود را از چنگ زن بیرون آورد فریاد زد :
    - از آن من چه می خواهید... ولم کنید
    زن با خشم گفت: با پسرم چه کار کردی
    دختر وجشت زده گفت: بگذارید بروم و گرنه داد می زند
    لاگا گفت: بگو ببینم راست است که تو هر شب در کنار نرده با او حرف می زدی؟
    رزیتا با تمام قدرت فریاد زد: مادر انتونیو به دادم برسید!
    لاگا بازوی او را فشار بیشتری داد و گفت: جواب بده می گویم با او چه می گفتی؟
    رزیتا گفت: بسیار خوب حالا که می خواهید بدانید می گویم پسر شما همین روزها با من عروسی می کند ما هر دو همدیگر را خیلی دوست داریم
    بعد تکانی به دستش داد و گفت: خیال می کنید که می توانید از این کار حلوگیری کنید؟
    خیال می کنید هنوز هم پاریس از شما می ترسد ...نه دیگر از شما ترس ندارد خودش این را به من گفت که دلش...
    زن با غرشی گفت: خودش این را به تو گفت؟
    لاگا بی اختیار چند قدم به غقب برداشت رزیتا با این حرکت خود را ازاد یافت و بعد با صدای بلندی گفت
    و ... شما باید افتخار کنید که من حاضر به زناشیویی با پسر ی زن ادم کش شده ام!
    ... و سپس از پله ها بالا دوید اما حرکت دختر زن را از حالت گیجی بیرون آورد ناگهان با شدتی وحشیانه خود را به روی او انداخت و به عقبش کشید رزیتا برگشت و سیلی سختی به صورت او زد اما در این لحظه لاگا دست به سینه برد و از زیر پیراهن خود به سرعت کاردی بیرون کشید و آن را تا دسته در سینه دختر زیبا فرو برد رزیتا ناله کرد و به روی زممین غلتید بعد فریاد کشید: مادر مادر مرا کشت
    و به دنبال این سخت جسد خونین او غلطان غلطان به پایین پله ها فرو افتاد و در آنجا حویی از خون پدید آورد.
    با برخاستن فریاد رزیتا چندید پنجره گشوده شد و عده زیادی شتابان از اتاق های خود بیرون دویدند تا لاگا را دستگیر کنند اما لاگا از جای خود تکان نمی خودر فقط تکیه به دیوار داده بود وبا نگاهی چنان سبعانه و خشن به انان می نگریست که تا مدتی هیچکس جرات نزدیکی به او را نیافت بالاخره پیلار مادر رزیتا فریاد کشان از اتاق خود به سوی آن صحنه دوید و توجه همه حاضرین به او یک لحظه لاگا را آزاد گذاشت وی از این لحظه استفاده کرد و جست زنان به درون اتاق خود رفت و در آنرا از داخل بست. در غرض جند دقیقه تمام ساکنین خانه در حیاط جمع شدهند پیلار خودش را روی حسد دخترش انداخته بود و حاضر نبود از آن جدا شود کسی به سراع پزشک و دیگری به دنبال پسابان رفت.. لحظاتی بعد پزشکی از میان جمعیت که پشت نرده ها جمع شده بودند راهی باز کرد و به درون آمد در همین وقت چندین پاسبان سر رسیدند وعده زیادی ماجری را برایشان نقل کردند پلیس به اتاق لاگا رفت و وقتی دید زن در را نمی گشاید آنرا شکست و پس از زد و خورد کوتاهی او را دسبند زد و از آنجا بیرون کشید همه حاضرین ناسزاگویان بسمت او خمله ور شدند اما پلیس آنها را راند...
    لاگا با نگاهی تحقیر امیز و بی اعتنا به آنه می نگریست و کمترین عکس العملی را مقابل فریاد ها و نفرین های آنان نشان نمی داد فقط دیدگان اش درخشان بود و برقی که در آنها می درخشید برق پیروزی و شادمانی بود.
    پاسبانان او را از غرض حیاط گذراندند و بسمت نرده بردند وقتی که از کنار جسد رزیتا می گدشت لاگا یک لحظه ایستاد سپس به دکتر گفت: مرده؟
    دکتر گفت: بله
    لاگا فریاد زد: خدا را شکر
    همسایگان همه در سکوت و حیرت به اعمال ان زن می نگریستند و جند تن با صدای بلند می گریستند.

    پایان..........

    پروردگارا
    به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند


    گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غمم را نخوردند
    لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند


    محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند
    عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند






  11. Top | #130

    تاریخ عضویت
    Mar 2010
    شماره عضویت
    109499
    عنوان کاربر
    گروه هموندان انجمن
    میانگین پست در روز
    5.50
    نوشته ها
    9,179
    داستان: کاش اسمم آیدا بود
    محبوبه گشت توی کیفش پی چیزی. خرت و پرت ها را زیر و رو کرد. بوی عطر و پودر می آمد. قوطی کبریت را برداشت. سرش را کج کرد. قوطی را تکان داد. زیپ کیف را بست. لبخند زد. روی گونه هایش چال افتاد. گفت: چه خبر؟ کبریت سوخته را انداخت تو نعلبکی قهوه اش. گفتم: دیشب تا صبح خوابم نبرد. چیزی هم ننوشتم. فکرهای مزخرف می کردم. فکرهای بی سر و ته. گفت: چی مثلا؟ گفتم: دنیا مثل یک اتوبوس پره یا خودت را می چپانی بین جمعیت و جا می شوی یا هولت می دهند بیرون، می افتی و دیگر نمی توانی بلند شوی.
    من و محبوبه پی اتوبوس می دویدیم. کیف مدرسه اش را می انداخت روی شانه من. اتوبوس سر چهارراه اگر چراغ قرمز بود می ایستاد و ما سوار می شدیم. گاهی به چراغ قرمز نمی خورد و ما تا مدرسه هایمان می دویدیم سرخ می شدیم و عرق می ریختیم. مدرسه من و او دو سه کوچه با هم فاصله داشت.
    زندگی آدم هایی مثل ما همیشه همینطور بوده است. یک روز صبح از خواب بیدار می شوی و به قول محبوبه می فهمی دنیا برایت جا ندارد. می نشینی هی برای خودت قهوه غلیظ می ریزی بی شکر می خوری. سیگار می کشی و دست آخر به نتیجه می رسی که نه می توانی بی خیال قضیه شوی و زندگی کنی، نه می توانی خودت را خلاص کنی و بمیری. جراتش را نداری مردش نیستی. خیلی که بچه بودم مادرم می گفت: آن ها که خودشان را پناه بر خدا می کشند تا قیام قیامت باید یک لنگه پا بایستند منتظر، که خدا به حسابشان برسد. همان وقت ها بود که حمید یک روز دم غروب همه را از خانه بیرون کرد الکی الکی خودش را دار زد و جای ناخن هایش روی دیوار بهانه ای شد تا خواهرش محبوبه که چشم های درشت سیاه داشت نرسیده به شب هفت عاشقم شود و مرا ببرد خانه شان که چند کوچه پایین تر بود جای ناخن های برادرش را نشانم دهد. دستم را بگیرد توی دستش فشار دهد و تعریف کند که چطور حمید طناب را بسته به نرده ها و سر دیگر را حلقه کرده دور گردنش پریده پایین و همین که نفسش کم آمده لابد پشیمان شده خر خر کرده و ناخن کشیده به دیوارها تا خودش را نجات دهد.
    قضیه را که برای یکی دو تا از بچه ها گفتم، گفتند ما هم دیده ایم. محبوبه بقیه را هم برده بود جای ناخن های برادرش را نشانشان داده بود. دستشان را هم لابد گرفته بود توی دستش فشار داده بود و تعریف کرده بود که چطور حمید یک سر طناب را گره زده به نرده ها و....
    خانه شان را که عوض کردند محبوبه دیگر حرفی برای گفتن نداشت رفت روشنفکر شد اما حمید ته کوچه بود من می دیدمش که تو گرگ و میش دم غروب یک لنگه پا می ایستاد سیگار می کشید و اگر بادی می آمد به ورجه ورجه می افتاد تا تعادلش حفظ شود و آن پایی که بالا نگه داشته بود به زمین نرسد.
    محبوبه می گفت: ته کوچه؟ آره می بینمش. نمی دید. دروغ می گفت. شعر هم می نوشت و برایم می خواند که دلم شاید به رحم بیاید و عاشقش شوم، نمی شدم. رفقایم شعرهایش را شنیده بودند. من خوانده بودم توی کتاب های فروغ و رهی معیری اما نمی گفتم تا بی خجالت بخواند. نه این که عاشقش باشم اما خوب می خواند و من خوشم می آمد گوش کنم وقتی می گفت: تو آن پرنده رنگین آسمان بودی که از دیار غریب آمدی به خانه من لب پایین را گازمی گرفت دیگر نمی خواند می گفت: تمامش نکرده ام بعدها که روشنفکر شد گفت: شعر فقط شعر شاملو من هم روشنفکر شدم و گفتم : شعر فقط شعر شاملو یکبار گفت: پیش خودت باشد ولی من هیچی از شعرهای شاملو نمی فهمم. من هم زیاد نمی فهمیدم اما نگفتم. رفتیم حیاط دانشگاه تهران به زمین و زمان فحش دادیم و کتک خوردیم. بعد تر عادت کردیم هر سال نرسیده به روز دانشجو فحش بدهیم و کتک بخوریم هرچند دانشجو نباشیم و گذرمان افتاده باشد به آن حوالی از سر کنجکاوی.
    محبوبه هنرمند شده بود. می گفت: هنرمند باید هم خوب کتک بخورد هم خوب فحش بشنود. من می گفتم: کافی نیست. مادرش هم زیاد از پدرش کتک می خورد اما هنرمند نشده بود. محبوبه می گفت: جوهر می خواهد. ناخن هایش را بلند کرده بود.، اول با خودکار بعد با رنگ و قلم موی مخصوص زن های ابرو پیوسته می کشید شبیه مادرش که پیشتر مرده بود با خال کنار لب و چشم های درشت شبیه خودش که چارقد سرشان بود. یکبار گفت: کاش اسمم آیدا بود. گفتم: آیدا ؟ یعنی چی؟ خندید. همان وقت بود که دیدم سیگار می کشد. هیچ کدام از رفقا ندیده بودند. خبر من تازه بود. دود حلقه حلقه از صورتش گذشت و بالا رفت. با دو تا دندان خرگوشی جلو گوشه لب پایینش را گاز گرفت. چشم دواند روی میزهای غذاخوری رستوران. گفت: نمی دانم. مردی پشت سر محبوبه در نوشابه را با قاشق پراند و او بی هوا از جا پرید. ریز لرزید و خاکستر سیگار ریخت روی میز. زمستان بود و مرد با ولع نوشابه تگری می خورد. محبوبه فوت کرد به خاکستر ریخته و با پشت دست کشید به سیاهی مانده روی رومیزی سفید. دیگر نخواست به رستورانی که می شناختیم برویم. رفتیم کافه طبقه دوم یک کتابفروشی که محبوبه می گفت هنرمندها آن جا قهوه می خورند. سیگار می کشند. حرف می زنند و چیز می نویسند. ما هم قهوه می خوردیم سیگارمی کشیدیم اما چیزی نمی نوشتیم چیزی نداشتیم که بنویسیم. من دفترچه ام را باز می کردم می گذاشتم روی میز. قلمی طلایی هم می گذاشتم کنارش. نمی دانستم قهوه را می شود با شکر خورد، تلخ می خوردم و به تلخی اش عادت کرده بودم. محبوبه می گفت: اگر آس و پاس نبودی زنت می شدم. نمی خواستم زنم شود. هنوز شعرهای فروغ را نصفه نیمه می خواند و می گفت: تمامش نکرده ام.
    ما هر روز به کافه روشنفکر ها می رفتیم و فقط پنجشنبه ها مردکی قوزی را می دیدیم که پیراهن سورمه ای می پوشید و در جواب سلامم دست راستش را آهسته بالا می آورد. محبوبه می گفت: روشنفکرها سلام نمی کنند. مرد می نشست گوشه تاریکی از کافه چیز می نوشت. محبوبه می گفت: تو روزنامه های روشنفکری چاپ می کند.
    روشنفکری مسری است، عین سرما خوردگی با نفس و آب دهان یا لمس کردن هم منتقل می شود. به محبوبه هم منتقل شد. گفت: سرما خوردم. صدایش گرفته بود. چشمهایش بس که پف داشت باز نمی شد گفتم: مطمئنی؟ بغض کرد. رفته بود خانه مردک روشنفکر چند کتاب بگیرد در باب سبک های نقاشی. بقیه اش را نخواستم بدانم. حتی نخواستم فکرش را بکنم. گفت: فقط سرما خوردم. گفتم: چند روز استراحت کن خوب می شی. روشنفکر شده بود. گفت: خیلی چیزها تو عالم روشنفکری عادی ست. من نپرسیدم چی. دیگر دستش را پس نمی کشید. دستم را می گرفت مثل روزی که نرسیده به شب هفت حمید دستم را تو دستش فشار داده بود با اسم کوچک صدایم می کرد. زل می زد توی چشمهام. گاهی وقت بحث کردن سرانگشت هایش را می کوبید روی سینه ام یا به دگمه های بلوزم ور می رفت. رو گونه هایش چال می افتاد و بی آن که مثل قدیم سرخ و سفید شود می گفت : وای ببخشید
    روشنفکری مسری است. همان بار اول که دستم را گرفت من هم دچار شدم. زد به سرم که همه: ایسم های دنیا را حفظ کنم. هر چه روزنامه و هفته گی و ماهنامه روشنفکری بود خریدیم و خواندیم. مردک قوزی که سبیل های زرد و خاکستری داشت دیگر نیامد. من و محبوبه جایش را گوشه تاریک کافه گرفتیم. بعد من آهسته آهسته کاغذ ها را سیاه کردم و کارم شد فحش نوشتن علیه مردک قوزی که پیراهن سورمه ای داشت و محبوبه زیر تختش وافور دیده بود. گفت: بنویس نوشتم. محبوبه رازهای مردک قوزی را می دانست مثلا این که تو آلبوم خانه اش عکس های درباری دارد هر مزخرفی را که می نویسد دو سه بار پاکنویس می کند و از هر کدام از کارهایش سه نسخه می خرد و تو آرشیوش نگه می دارد. محبوبه می دانست مرد از چه غذایی خوشش می آید. کدام روزنامه ها را می خواند و چه شعرهایی را وقت خواب زمزمه می کند. همه را به من می گفت. پک می زد به سیگارش، عین حمید که یک لنگه پا ایستاده بود ته کوچه چشمهایش را ریز می کرد، سر تکان می داد و می گفت : بنویس همه باید بدانند چه جور آدمیه می نوشتم و نوشته هایم را برایش می خواندم. روزنامه های روشنفکری نقدهایم را چاپ می کردند. می گفتم : مخاطب های این جور روزنامه ها عاشق شنیدن رازند. جای ستون مردک قوزی را هم گرفتم. محبوبه می گفت : فیوز پرانده .لامپ روشنفکری اش ترکیده بدبخت.
    هنوز هم شعرهای فروغ را نصفه می خواند و گاهی گوشه تاریک کافه می نشست رو به رویم، معنی شعرهای شاملو را می پرسید. نقاشی کمتر می کشید. دستهایش می لرزیدند. ابروهای پیوسته زن های چارقد به سر تا به تا می شدندچشم ها کوچک و بزرگ. می گفت حوصله ندارم. مربی مهد کودک شده بود. با شانه خالی تخم مرغ و اکلیل هزار پا درست می کرد. عروسک می دوخت، دستش می کرد، قصه می گفت. مقاله های مرا دیگر نمی خواند. مرد روشنفکر هم کمتر می نوشت. من کمتر فحش می دادم. نقد کمتر می نوشتم. یکبار گفت: تازگی ها نمی نویسی؟ گفتم: حرف تازه ندارم. اخم کرد. باز رفت سراغ سیگار. گفته بود ترک کرده. کارش را تو مهد کودک ول کرده بود. قرارها یمان توی طبقه دوم کتابفروشی بیشتر شد. برایم تعریف کرد روشنفکرهای زیادی هستند که زیر تختشان وافور دارند. محبوبه راز بیشترشان را می دانست. دستش مثل بچگی ها داغ نبود سرد بود و خیس. کمتر دستم را می گرفت. بیشتر حرف می زد. مقاله هایم با تیتر فونت 12 تو صفحه ادبیات چاپ می شد. محبوبه نمی خواند فقط حرف می زد و من می نوشتم .
    بار آخری که آمد دیر رسیده بود. بیرون باران می آمد. نشست رو به رویم. آرنج هایش را گذاشت روی میز. رومیزی خیس شد. دست گذاشت زیر چانه اش. پرسید: رستورانی که آن وقت ها می رفتیم یادت هست؟ یادم بود. گفتم : چطور؟ گفت: هیچی. تو کیفش گشت پی چیزی. خرت و پرت ها را زیر و رو کرد. گفت: اگر روشنفکر نبودی زنت می شدم. دفترچه ام را باز کردم. گفت: حواست اینجاست؟ گفتم: آره حواسم آن جا نبود .چشمم به میز رو به رویی بود که دختری با ناخن های لاک زده داشت با پسری جر و بحث می کرد و گاهی که خم می شد گردنبند چوبی اش از زیر روسری بیرون می افتاد و تاب می خورد. ملیحه باز گفت: حواست اینجاست؟ گفتم: آره, گوش می کنم. گفت: چه خبر؟ شب قبل بی خوابی زده بود به سرم و فکرهای بی سر و ته کرده بودم. گفت: چی مثلا؟ فلسفه ام را در باب دنیا و اتوبوس برایش گفتم. خیره شد به انگشت های دست من که روی میز ضرب گرفته بودند. گفت: حالا ما کجاییم؟ سوار شدیم یا هنوز... گفتم: من جای نشستن هم دارم. گفت: آقای محترمی مثل تو وقتی می بینه خانم محترمی مثل من جا نداره جاش رو می ده به اون. گفتم: مگه تو هم سوار شدی؟ خندیدم. سیگارش را با شست توی جا سیگاری له کرد. گفت: تو چی؟
    پروردگارا
    به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند


    گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غمم را نخوردند
    لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند


    محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند
    عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند






+ پاسخ به موضوع
صفحه 13 از 91 نخستنخست ... 311121314152363 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

     

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید