شهروند دیجیتال
+ پاسخ به موضوع
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Mar 2010
    شماره عضویت
    142358
    عنوان کاربر
    ارجاء به مشاوره حراست«عدم رعایت اخلاق»
    میانگین پست در روز
    3.95
    نوشته ها
    5,864

    البرتو جاکومتی(فیلسوف یا هنرمند؟)





    آلبرتو جاکومتی در سال 1901 در دهکده‌ی سامپا، جایی که خورشید سه ماه از سال در آسمان آن جا دیده نمی‌شود به ‌دنیا آمد. این دهکده در مرز سویس و ایتالیا ، در دره ای تنگ میان کوههایی که ارتفاع آن به سه هزار متر میرسد قرار دارد. آلبرتو اولبن فرزند یک خانواده‌ی متوسط بود که جمعا چهار برادر و خواهر می‌شدند. پدرش، جووانی جاکومتی، یک نقاش نسبتا موفق پست امپرسیونیست بود که روی هم دستش به دهانش می‌رسید و مادرش، آنه تا، زنی روشنفکر و مدبر بود. این دو، در محیطی سرشار از صفا و آرامش، بالهای مهربان خود را بر سر فرزند خود گستردند و راه هنرمند شدن را برایش هموار کردند. ...در آمد پدر جاکومتی آن قدر بود که فرزندش را برای آموختن نقاشی به ژنو، ایتالیا و پاریس بفرستد و حتی بعد از تمام کردن تحصیلات، مخارج زندگی او را تامین کند. پدر جاکومتی در 1920 در بینال ونیز شرکت کرد و فرزندش را هم با خود به آنجا برد. جاکومتی در ونیز آثار تینتورتو را دید و به سرش افتاد که مانند او نقاشی کند. در بازگشت از ونیز، به پادوآ رفت و آن جا، در نمازخانه‌ی آرنا، جوتو را کشف کرد. می‌گوید :"دیوارنگاره‌های جوتو مانند تند بادی ویرانگر به سینه‌ی من خورد، دردی ژرف و اندوهی بزرگ سراسر وجودم را فراگرفت و از آن پس احساس کردم که بیش از پیش سرگشته و بی هدف شدهام." (قره باغی، 53 ) جاکومتی در سالهای 1920 تا 1922 در ایتالیا به کارآموزی پرداخت و سپس به مدت سه سال در پاریس زیر نظر نقاش و مجسمه ساز فرانسوی به نام "بوردل" به کار مشغول شد. (جلالی جعفری، 86) سالی یک بار برای دیدن خانواده به زادگاه خود سر می‌زد واین تنها مسافرت او بود. فضای پاریس برای جاکومتی همان اندازه باز بود که فضای استامپا بسته بود و همان قدر پر جنب و جوش به نظر می‌آمد که استامپا ساکن و آرام بود. جاکومتی بعد از سه سال آموزش مجسمه سازی، در 1925 همراه برادرش دیه گو کارگاه کوچکی اجاره کرد و به شکلی حرفه ای به مجسمه سازی پرداخت. دو سال بعد، پس از برگزاری نخستین نمایشگاه انفرادی خود در یکی از گالری‌های زوریخ، به کارگاه دیگری که یک اتاق کوچک بود نقل مکان کرد. جاکومتی تا پایان عمر در این اتاق زندگی و کار کرد. با همسایگان و اهالی محل نمی‌جوشید، از آشنایی و مراوده با مردم گریزان بود و همیشه استامپا را خانه‌ی خود می‌دانست. (قره باغی، 53 ) جاکومتی متاثر از مجسمه ساز رومانیایی "کنستانتین برانکوزی" در دهه‌ی 1930 به هنرمندی سوررئالیست تبدیل شد. بعدها او به تک پیکره‌هایی واقع گرایانه تر روی آورد که پیکره‌هایی بسیار لاغر و ساخته شده از گچ روی اسکلت سیمی‌هستند. نمونه بارز این نوع مجسمه سازی" مردی در حال اشاره" است که در سال 1947 ساخته شده است و در نگارخانه تیت لندن نگهداری می‌شود.( جلالی جعفری، 86) جاکومتی در سال 1960 به سرطان مبتلا شد و در سال 1966به علت سکته قلبی در سویس درگذشت.










    میز

  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    Mar 2010
    شماره عضویت
    142358
    عنوان کاربر
    ارجاء به مشاوره حراست«عدم رعایت اخلاق»
    میانگین پست در روز
    3.95
    نوشته ها
    5,864

    روند شکل گیری آثار



    هنرمندان در طول زندگی هنری خود، دوره‌های گوناگونی را می‌گذرانند. گاه آثار خلق شده در ابتدای حیات هنریشان بسیار متفاوت از آثار خلق شده در انتهای آن است و این در خور توجه است، از این جهت که فراز و نشیب آثار روند فکری و دگرگونی دیدگاه هنرمند را گوشزد می‌کند. جاکومتی از این قاعده مستثنی نبوده و به خصوص تفاوت چشمگیری در آثار ابتدایی و انتهایی او دیده می‌شود. گاه او را "بدوی گرا" نامیده اند و گاه او را متاثر از فلسفه می‌دانند. اما در حقیقت تنها بررسی روند فعالیت اوست که به شکل گیری آثارش می‌انجامد. جاکومتی از سال 1925 در کارگاه کوچکی که با برادرش شریک بود به مجسمه سازی حرفه ای پرداخت. سلسله مجسمه‌هایی که در 1926و1927 ساخت، به شکلی آشکار زیر تاثیر کوبیسم لیپ شیتز ‍‌بود و با یادداشتهای ‍سال 1925 او همخوانی داشت:" همارایی دو سویه‌ی اندامها در فضا، اشیایی مستقل از فرمهای موجود در طبیعت، مانند عناصر ارگانیک، جست و جو برای بیان احساس، همارایی و تضاد، تعادل و توازن ...". در 1928 چند مجسمه ای را که ساخته بود به نمایش گذاشت و این سرآغاز آشنایی او با آوانگاردهای پاریس به وبژه ماسون و اعوان و انصار او بود. بدین سان جاکومتی هم به خیل سوررئالیستها پیوست و نمایشگاهی هم از آثار سوررئالیستی خود در 1932 برگزار کرد. یکی از آثار سوررئالیستی او " کاخ در ساعت چهار صبح" است که آن را از چوب و شیشه و سیم و نخ ساخته است. این اثر شکل بیان فی البداهه‌ی اندیشه‌ی پیچیدهای را دارد که بیشتر به خواب و رویا شباهت دارد. مجسمه‌ی " زن با گلوی بریده"(1932) و"گوی معلق"(1930) هم یادگار این روزها است. جاکومتی در 1933 در نوشته‌ی بیانیه مانندی به این واقعیت اشاره کرد که سالها مجسمه را در شکلی تمامت یافته دیده و سعی کرده بود تا همان ایماژ را بازتولید کند اما از آن به بعد، وقتی تصمیم گرفت همه چیز را تعبیر و تفسیر کند، نوعی سمبولیسم نا خود آگاه به کارهایش راه یافت و هر معنایی که به کشف آن نایل شد، معانی نهفته‌ی دیگری را در برگرفت. "گوی معلق" مجسمه ای بود که جاکومتی خودش هم از معنای آن سر در نمی‌آورد و نمی‌دانست چرا سوررئالیستها آن را می‌ستایند. (قره باغی،53) در میانه‌ی دهه 1930، جاکومتی، که به عنوان آفریننده‌ی برخی از گیراترین کارهای سوررئالیستی شهرت یافته بود، چند مجسمه‌ی انتزاعی تقریبا هندسی ساخت که به طور ضمنی از فاصله گیری وی از جنبش سوررئالیستی حکایت داشتند، ولی کارهای بعدی وی که پیکره‌هایی کهن_نما بودند بر" روی گردانی" او تاکید نهادند. جاکومتی در سال 1935 از جنبش سوررئالیسم رانده شد. (لینتن،256) جاکومتی هم مانند بسیاری از هنرمندان آوانگارد و کافه نشین‌های پاریس خود را بر سر دوراهی می‌دید، از یک سو همراه برادرش دیه گو، برای تامین معاش با ژان میشل فرانک، یکی از دکوراتورهای سرشناس خانه‌های اشرافی پاریس همکاری می‌کرد و برایش اشیای زینتی می‌ساخت و از سوی دیگر می‌خواست در مبارزات طبقاتی که در پاریس جریان داشت، جانب قربانیان بی عدالتی‌های جامعه‌ی سرمایه داری را بگیرد و بر احساس همدلی خود با آنها انگشت بگذارد. در آن روزها گرایشهایی از این گونه حیرتی بر نمی‌انگیخت و به عنوان نمونه لویی آراگون، یکی از اعضای گروه سوررئالیستها که با جاکومتی هم آشنایی داشت، به کمونیستهای پاریس پیوست. جاکومتی سرانجام راهی جدا سرانه در پیش گرفت و رفته رفته با جدا شدن از سوررئالیتها به مجسمه سازی از روی مدل پرداخت. اول چند تندیس و سردیس از دیه گو ساخت اما از حاصل کار راضی نبود. آندره برتون، سرکرده سوررئالیستها هم از جدایی جاکومتی نا خشنود بود و بارها کوشید تا او را به جمع خود بازگرداند. (قره باغی،54) از1935 تا1939، تعداد انگشت شماری از مجسمه‌هایش را از روی حافظه ساخت و از 1939 تا 1953 تعداد اندکی را از روی مدل ساخت. چون مدلهایی که با دقت از روی آنها کار کرده بود چنان در ذهنش رسوب کرده بودند که می‌توانست سالها خاطره‌ی آنها را بازآفرینی کند و خودش هم نمی‌دانست که کدامین راستین تر و واقعی تر است.از 1953 به بعد، ساختن از روی مدل و حافظه نسبتی مساوی پیدا می‌کند. ( قره باغی،55) جاکومتی می‌گوید:" من از سال 1935 تا 1940 در تمامی روز از روی مدل کار می‌کردم. هیچ چیز آن گونه که من آن را تصور می‌کردم، نبود." (لینتن،230) جاکومتی می‌خواست مجسمه سازی کند اما توان و مهارت لازم را نداشت و از این رو به همان شیوه ای رو آورد که پیشتر مجسه سازان پریمیتیو و آرکاییک به آن پرداخته بودند یعنی نمایش فیگور از رو به رو و از پهلو . ریشه‌ی این ناتوانی را باید در همان خاطرات هجده نوزده سالگی جست و جو کرد. جاکومتی آن سالها را چنین به خاطر می‌آورد: "در هجده نوزده سالگی، یک روز در کارگاه پدرم چند گلابی را که روی میز بود از فاصله ای که برای طراحی طبیعت بیجان بسیار طبیعی به نظر می‌آمد طراحی می‌کردم. در حین کار به نظرم آمد که گلابی ها به تدریج کوچک و کوچکتر می‌شوند و من هم آنها را کوچک طراحی می‌کردم. پدرم که متوجه‌ی خطای من شده بود با عصبانیت سرم داد زد که آنها را همانطور که می‌بینی طراحی کن و خودش طراحی من را تصحیح کرد. من سعی می‌کردم که از روش او پیروی کنم اما نمی‌توانستم، اول بزرگ طراحی می‌کردم اما دائم خطها را پاک میکردم و طرح را کوچک می‌کردم تا آن که به همان اندازه ای که اول طراحی کرده بودم در می‌آمد. تا زمان جنگ، هر چیز را کوچکتراز آن چه بود و دیده بودم طراحی می‌کردم. اشیا را به اندازه عادی می‌دیدم اما نمی‌دانم چرا هنگام طراحی، همه چیز کوچک می‌شد. این بخشی از طبیعت من شده بود و از همین راه می‌فهمیدم که کی کار می‌کنم و کی کار نمی‌کنم. هنوز هم گاهی اوقات از پنجره‌ی یک کافه آدمهایی را که در پیاده روی روبه رو راه می‌روند مانند مجسمه‌های کوچک می‌بینم. برایم غیر ممکن است که آنها را به اندازه‌ی طبیعی تصور کنم اما اگر همان آدمها نزدیک بیایند،آدمهای دیگری می‌شدند و اگر باز هم نزدیک شوند، مثلا تا دو متری، دیگر اصلا آنها را نمی‌بینیم. به نظر می‌آید که اندازه‌ی طبیعی ندارند، تمامی میدان دیدم را می‌پوشانند و محو و سایه وار به نظر می‌آیند و اگر از این فاصله گامی جلوتر بگذارند، نه تنها آنها که هیچ چیز دیگر را هم نمی‌بینم. ..."( قره باغی،54و55) پنج سال تمام، هر فیگوری که جاکومتی ساخت در نهایت دو سانتی متر با فیگورهای دیگر اختلاف داشت، یا دو سانتی متر بلند تر بود یا دو سانتی متر کوتاه تر. انگار شباهت، تنها واحد اندازه گیری او بود. مضمون اغلب مجسمه‌های جاکومتی یا نیم تنه‌ی مرد بود یا مردی تنها و عریان در حال راه رفتن و یا زنی ایستاده. این مضمونها را گاه تنها و گاه با هم نشان می‌داد. از 1935 فقط مضمون دوازده مجسمه‌ی او بیرون از این مضامین تکراری قرارمی‌گرفت. نقاشی‌هایش هم به استثنای چند طبیعت بیجان و چشم انداز داخل کارگاه، بیشتر به یک فیگور نشسته محدود بود، اما طراحی‌هایش گستره وسیع تری را در بر می‌گرفت. مضمون بیشتر مجسمه‌هایش یا دیه گو بود و یا مادرش. عادت داشت که به طور همزمان روی چند مجسمه و نقاشی کار کند و در همه حال نقاشی‌هایش، نقاشی‌های یک مجسمه ساز بود و مجسمه‌هایش، مجسمه‌های یک نقاش. از رنگهای رقیق استفاده می‌کرد اما ضخامت رنگ برخی از نقاشی‌هایش گواهی است بر این که بارها و زمانی دراز روی یک تابلو کار کرده و رنگ گذاشته است. نیاز به تکرار نه تنها بر مضمون نقاشی ها که بر روش کار کردنش هم سایه انداخته بود. دهها هزار ساعت کاری که جاکومتی در سی سال آخر عمر خود انجام داد، به جز پاره ای استثناها، میان نه مدل تقسیم می‌شدند. (قره باغی، 55 ) نقاشی‌های جاکومتی از چاردیواری اتاقی که در آن زندگی و کار می‌کرد فراتر نمی‌رود. انگار فیگورهایش جز نشستن در برابر نقاش و مدل شدن کار و بار دیگری ندارند و تنها نقشی که ایفا می‌کنند، دیده شدن است. فضای اغلب نقاشی‌هایش ابرآلود است و مانند مایعی سنگین و قابل لمس به نظر می‌آید. او فیگورهایش را هم مانند مجسمه‌هایش در فضایی باز رها می‌کرد و همان طور که خودش گفته بود، می‌دانست که اگر هزار سال دیگر هم زنده باشد، هرگز نخواهد توانست آن چه را می‌دید تجسم دهد. (قره باغی،58) در سالهای پایانی دهه‌ی 1930 چندین وقفه در کار جاکومتی پیدا شد. یک بار در تصادف اتومبیل پایش آسیب دید و شروع جنگ جهانی دوم، کارش را به کلی متوقف کرد.(قره باغی، 55 ) در سال1931، دو صفحه‌ی شماره دسامبر نشریه‌ی "سوررئالیسم در خدمت انقلاب" به چاپ تصاویر "اشیا ثابت و متحرک" جاکومتی اختصاص یافت. آنها مجسمه‌های متفاوتیاند. برخی به یک فریم فضایی یا سه بعدی نیاز دارند و برخی به یک سطح یا محیط بدون کادر. برخی چنان به نظر می‌آیند که باید لمس شوند مانند"توپ معلق" یا یک شی دراز نوک تیز، یا "شی دورانداختنی". "توپ معلق"، نخستین مجسمه‌ی جنبنده نیست. گابو در سال 1920 یک مجسمه‌ی موتور دار را ساخته بود و من ری سه سال بعد عکس یک چشم را به پاندول یک متروتوم متصل کرده بود و آن را"شی از بین بردنی" نامیده بود. ولی جاکومتی در اینجا کارکرد دیگری را برای مجسمه به وجود آورد، رابطه‌ی جدیدی بین شی هنری و تماشاگر، رابطه ای که آن را با سختی زیاد به تجارب جذب و دفعی که در زندگی می‌شناسیم نزدیک می‌کند. آن زندگی که در آن عشق و نفرت، لذت و درد به گونه ای جدایی ناپذیر با هم می‌آمیزند. جنبندگی و تحرک این اشیا نیست که اهمیت دارد، بلکه مهم و در خور توجه، تمایل ما به لمس کردن آنها و ترسمان از انجام دادن این کار است. جاکومتی مانند پیکاسو، به نحوی استثنایی با ریشه‌های هنر سروکار دارد. کارهای الهام گرفته اش از طبیعت نیز یکسر دارای کیفیت بدوی اند، چنانکه گویی او نخستین کسی است که یک ماده‌ی بی شکل را به یک سردیس یا تندیس تبدیل می‌کند. (لینتن، 229و230) در سال 1933 گفت:" اکنون چند سالی است که فقط به مجسمه‌هایی واقعیت بیرونی بخشیده ام که به طور کامل در ذهنم حضور یافته اند، من خود را به بازتولید آنها در فضا آن گونه مقید کرده ام که هیچ تغییری در آنها ندهم و از خود نپرسم که چه معنایی می‌توانند داشته باشند." قبلا او به طور معمول از روی مدل کار می‌کرد، اکنون تخیل خویش را پی می‌گرفت و به ویژه به تمثالهایی واقعیت بیرونی می‌بخشید که برای آنکه موجودیت مادی سه بعدی پیدا کنند به ذهن او راه می‌یافتند. (لینتن،228) در 1941، در بحبوحه‌ی جنگ با ژان پل سارتر و سیمون دوبووار آشنا شد و با آن که معاشرت با این دو برایش لذت بخش بود، به علت اشغال پاریس به ژنو رفت و در یک هتل کوچک اقامت کرد . ... جاکومتی در تمام مدتی که در ژنو بود فقط چند فیگور بسیار کوچک ساخت و هنگامی که بعد از پایان جنگ راهی پاریس شد، تمام آنچه را ساخته بود در چند قوطی کبریت گنجاند و در جیب شلوار خود به پاریس برد .(قره باغی،55) جاکومتی پس از اسکان مجدد در پاریس توانست مجسمه‌های بزرگ و به اندازه متعارف را بسازد. در این دوره هم مجسمه‌های جاکومتی همه بلند و باریک بودند. (قره باغی،56) او به این نتیجه رسید که آنها برای آنکه به شیوه‌ی مطلوب وی، طبیعی به نظر آیند می‌بایست فوق العاده باریک و لاغر ساخته می‌شدند. (لینتن،256) در سال1948 جاکومتی آثارجدید خود را در گالری "پی یر ماتیس" ، در نیویورک به نمایش گذاشت و متن کاتالوگ این نمایشگاه را سارتر نوشت.( قره باغی،56) جاکومتی از سال 1950 به بعد پرسوناژهای خود را از روی مدلهای زنده و نیز به کمک حافظه‌ی خود پیکرسازی می‌کرد.( لینتن،230) در سال 1956 دگرگونی ای در کار جاکومتی اتفاق افتاد که می‌خواست شباهتها را بازنمایی کند و این شکل نقاشی کردن برایش وقت گیر بود. جاکومتی خودش هم نمی‌دانست چه می‌خواهد و با این حال جایزه اول مجسمه سازی بی ینال ونیز را گرفت. از آغاز دهه‌ی 1960 سلامتی جاکومتی به خطر افتاد و به سرطان مبتلا شد و در نهایت به علت سکته قلبی در سال 1966 در گذشت. .( قره باغی،56)



    بینی، 1947

+ پاسخ به موضوع

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

     

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید