توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : داستانهای جذاب
64295910271
12-04-22, 08:26
http://www.askquran.ir/gallery/images/5405/1_14026806334922024626b.gifhttp://www.askquran.ir/gallery/images/5405/1_b_173.pnghttp://www.askquran.ir/gallery/images/5405/1_14026806334922024626a.gif
دوست دارت خدا ...
امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...
دوست و دوستدارت:خدا
http://www.askquran.ir/gallery/images/5405/1_76p.gif
64295910271
12-04-22, 08:27
پیرمرد و دختر
http://78.38.204.145/iran_media/image/2009/10/382601009_orig.jpg
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ (http://www.takmahfel.com/)نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!
http://s19.rimg.info/de91898793a46bd02ab42a044469819e.gif (http://shabahang20.blogfa.com/)
64295910271
12-04-22, 08:28
سنگ، ثروت و عشق
در زمانهاي گذشته پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد وبراي اينکه عکس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي کرد
بعضي از بازرگانان ونديمان ثرتمند پادشاه بي تفاوت از کنار تخته سنگ مي گذشتند بسياري هم غرولند مي کردند که اين چه شهري است که نظم ندارد حاکم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و............
نزديک غروب يک روستايي که پشتش بار ميوه بود نزديک سنگ شد وبا هر زحمتي که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت وان را کناري قرار داد ناگهان کيسه اي ديد که زير تخته سنگ قرار داده شده بود کيسه را باز کرد داخل ان سکه (http://www.takmahfel.com/)هاي طلا ويک ياداشت پيدا کرد
پادشاه نوشته بود:هر سد و مانعي مي تواند يک شانس براي تغيير زندگي انسان باشد.
http://s19.rimg.info/ddc6268d63a5a4aa466c18587afd00ee.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/f8bb86aa3839b69ab57313e995f1fde4.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/427cabc00727809e65b121408a2bf10e.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/903761bea6a13e5bd68294ef80760a51.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/fed71cbce04b4acb022cf84f2bd29ea6.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/2583db508cac1830a1f809d50ea801e5.gif (http://shabahang20.blogfa.com/)
64295910271
12-04-22, 08:29
http://www.ayehayeentezar.com/images/smilies/Graphic%20%2861%29.gifرنجش http://www.ayehayeentezar.com/images/smilies/Graphic%20%2861%29.gif
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .
علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده
و از درد به خود می پیچد
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .
سقراط پرسید :
به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی ؟
مرد جواب داد : احساس (http://www.takmahfel.com/)دلسوزی و شفقت .
و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم .
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود ؟
بیماری فکری و روان نامش غفلت است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد .
و به او طبیب روح و داروی جان رساند .
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده .
" بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است . "
http://s19.rimg.info/fe39b54ca6bf3b5590b26ec3da92cc0b.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/d38863c899a9ae3dd1e6948291438553.gif (http://shabahang20.blogfa.com/)http://s19.rimg.info/fe39b54ca6bf3b5590b26ec3da92cc0b.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/d38863c899a9ae3dd1e6948291438553.gif (http://shabahang20.blogfa.com/)http://s19.rimg.info/fe39b54ca6bf3b5590b26ec3da92cc0b.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/d38863c899a9ae3dd1e6948291438553.gif (http://shabahang20.blogfa.com/)http://s19.rimg.info/fe39b54ca6bf3b5590b26ec3da92cc0b.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/d38863c899a9ae3dd1e6948291438553.gif (http://shabahang20.blogfa.com/)http://s19.rimg.info/fe39b54ca6bf3b5590b26ec3da92cc0b.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/d38863c899a9ae3dd1e6948291438553.gif (http://shabahang20.blogfa.com/)http://s19.rimg.info/fe39b54ca6bf3b5590b26ec3da92cc0b.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/d38863c899a9ae3dd1e6948291438553.gif (http://shabahang20.blogfa.com/)
64295910271
12-04-22, 08:31
داستان دختری که خدا از او عکس میگرفت
http://www.takmahfel.com/uploaded/pcbae1c35be0ef348365c073838355caf6_x1w9uboel6u60gy 6gfp.jpg
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد…
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
http://s9.rimg.info/4f68f34394e0151469b79a99673a8c62.gif (http://shabahang20.blogfa.com/)http://s9.rimg.info/f0d88a068d8a1af8abfd5d92155e449a.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s9.rimg.info/4f68f34394e0151469b79a99673a8c62.gif (http://shabahang20.blogfa.com/)
64295910271
12-04-22, 08:32
عجب خوش شانسي!
^^^^^^^^^^^^^^^^^^
پير مرد روستا زاده اي بود که يک پسر و يک اسب داشت. روزي اسب پيرمرد فرار کرد، همه همسايه ها براي دلداري به خانه پير مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدي آوردي که اسبت فرارکرد!
روستا زاده پير جواب داد: از کجا ميدانيد که اين از خوش شانسي من بوده يا از بد شانسي ام؟ همسايه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که اين از بد شانسيه!
هنوز يک هفته از اين ماجرا نگذشته بود که اسب پي مرد به همراه بيست اسب وحشي به خانه برگشت. اين بار همسايه ها براي تبريک نزد پيرمرد آمدند: عجب اقبال بلندي داشتي که اسبت به همراه بيست اسب ديگر به خانه بر گشت!
پير مرد بار ديگر در جواب گفت: از کجا ميدانيد که اين از خوش شانسي من بوده يا از بد شانسي ام؟ فرداي آن روز پسر پيرمرد در ميان اسب هاي وحشي، زمين خورد و پايش شکست. همسايه ها بار ديگر آمدند: عجب شانس بدي! وکشاورز پير گفت: از کجا ميدانيد که اين از خوش شانسي من بوده يا از بد شانسي ام؟ وچند تا از همسايه ها با عصبانيت گفتند: خب معلومه که از بد شانسيه تو بوده پيرمرد کودن!
چند روز بعد نيروهاي دولتي براي سربازگيري از راه رسيدند و تمام جوانان سالم را براي جنگ در سرزميني دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پير به خاطر پاي شکسته اش از اعزام، معاف شد.
همسايه ها بار ديگر براي تبريک به خانه پيرمرد رفتند: عجب شانسي آوردي که پسرت معاف شد! و کشاورز پير گفت: از کجا ميدانيد که...؟
http://s19.rimg.info/2eb8528724eaf657ab3b42421e0ec44b.gif (http://shabahang20.blogfa.com/)
64295910271
12-04-22, 08:32
سنگین شدن گوش همسر
http://www.takmahfel.com/uploaded/pc230aa92e938ced7ca07eae02a4225631_965zn0zq9n05yp1 ei77u.jpg
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است.
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد.
این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله ۴ متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله ۳ متری تکرار کن. بعد در ۲ متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کن.
جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: ” عزیزم شام چی داریم؟”
و این بار همسرش گفت:”مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!!”
حقیقت به همین سادگی و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم، در دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد.
http://s6.rimg.info/f7175a50fe45a0f6c7ab3052e8f506f3.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s7.rimg.info/9d7f6b0ed7f039c9c1cba1288033c1af.gif (http://shabahang20.blogfa.com/)http://s6.rimg.info/f7175a50fe45a0f6c7ab3052e8f506f3.gif (http://shabahang20.blogfa.com/)
64295910271
12-04-22, 08:33
داستان شاهزاده عزیز و فرشته -سیدجمال الدین اسدآبادی
http://www.takmahfel.com/uploaded/pcf7129b19441f523a36d7e6996b807e42_s4wrypu0i384pwb bvoey.jpg
ملکی بود نیک اندیش روزی ملک به شکار رفته بود که ناگاه خرگوش سفیدی از دست سگ شکاری گریخته خود را به پای وی انداخت شاه اورا نوازش کرد و بنا به اشارت شاه خرگوش را به سرای همایون بردند و جای خوبی برای او تعیین کردند. شبی چون پادشاه در شبستان خود تنها شد ناگهان دید خانمی که از سر تا پا جامه سفید تر از برف پوشیده، پیدا شد خانم جوان در جواب پادشاه که متحیر بود که این زن از کجا آمده گفت: «من فرشته ام آمدم ببینم آنچه مردم در مورد خوبی شما می گویند راست است یا نه؟ به این سبب به صورت خرگوش در آمدم اگر به من رحم نمی کردی می دانستم که شما فرمانروای ستمگری هستید اکنون هر آرزویی دارید به من بگویید تا برآورده کنم»
ملک گفت: « آرزوی من این است که تنها پسرم را دوست بدارید و از لطف خود نسبت به او دریغ نکنید.» فرشته به او پاسخ داد: بسیار خوب اما بدانید اگر فرزندتان بدکردار ومردم آزار باشد شما خوب می دانید که کامکار نخواهد بود. چندی بعد ملک از دنیا رفت. شاهزاده عزیز در مرگ پدر بسیار گریست پس از سه روز فرشته خود را به شاهزاده عزیز نشان داد و چنین گفت: «من با پدرت عهد کرده ام که تو را دوست بدارم بنابر ایفای عهد برایت هدیه ای آورده ام.» انگشتری از طلای سفید پیش شاهزاده نهاد و گفت: هر گاه کار بد کنی آن به انگشتت نیشی خواهد زد اگر باز پی آن کار بروی دوستی من به دشمنی مبدل می شود. شاه روزی به شکار رفت ولی هر چه تلاش کرد نتوانست شکاری بزند. بسیار برآشفت و راه بد خویی پیش گرفت انگشتری قدر در انگشت او به حرکت در آمد ولی نیش نزد. سگ شکاری اش به سراغش آمد و ملک با خشم به او لگدی زد و در این هنگام آن انگشتر او را نیش زد؛ به خود گفت: « چنان می پندارم که فرشته مرا دست انداخته. آوازی بلند شد که من تو را مسخره نکرده ام، می پنداری که مردم و جانوران برای بندگی تو آفریده شده اند. شاه جوان عهد کرد دیگر چنین نکند و علت رفتار نادرستش را لله نادان خود دانست. زیرا لله به او می گفت: تو شاه خواهی شد و همه مردم بنده تواند. به همین علت خودبینی و کبر در او نهادینه شده بود، هر چه کوشش می نمود که خود را اصلاح نماید ممکن نشد.
خوی بد در طبیعتی که نشست *** نرود تا به روز مرگ از دست
خلاصه ملک به خلق و خوی بد عادت کرده بود. اغلب اوقات انگشتر، او را متناسب با کارهایی که می کرد نیش می زد. سرانجام روزی بی طاقت گشت و انگشتر را دور انداخت. چنان شد که مردم را به ستمهای او تحمل نماند. روزی عزیز گردش می کرد دختری مه پیکر به نام قمر دید. همانقدر که زیبا بود، دو چندان دانا بود. دختر به عزیز گفت: هرگز همسر شما نخواهم شد. عزیز گفت: مگر تو مرا نمی پسندی؟ و جواب شنید؟ «نه ای پادشاه تو ممکن است برترین سلاطین باشی جواهرهای قیمتی که تو به من خواهی داد در مقابل حرکات بد و رفتار مغرورانه و شاهانه تو چه فایده ای دارد؟» شاه فرمان داد که او را به زور به سرای همایونی ببرند. اما هر چه شاه به دختر ملاطفت می کرد او دوری می جست از طرفی چون او را دوست می داشت، آزارش نمی داد.
شاه جوان برادر بد ذاتی داشت. او سبب غصه ملک جوان را پرسید. ملک گفت: بی اعتنایی این دختر مرا به ستوه آورده. برادر شاه گفت: برای یک دختر کم ارزش چرا اینقدر برخود تنگ گرفته اید؟ اگر به جای شما می بودم وی را به زندان انداخته، یا به زور او را به اطاعت خود در می¬آوردم. اگر باز هم راضی به همسری شما نمی شد، او را به چار میخ کشیده، شکنجه های بسیار می دادم تا بمیرد. تا بدین طریق دیگران هم عبرتی گیرند و خلاف امر سلطان رفتار نکنند.
عزیز گفت: آخر قمر هیچ گناهی ندارد. برادرش گفت: بالاتر از این گناه چه می شود که کسی برخلاف مراد سلطان رفتار نماید. ستم به چنین شخصی که حرمت سلطنت را نگاه نمی دارد نه تنها رواست بلکه عین عدالت است. سلطان قصد کرد که شب برای آخرین بار پیش قمر برود، اگر باز به سلطان اقبال نکنند او را به زندان بیفکند اما برادرش چند جوان را که بدتر از خودش بودند جمع کرد، و همان شب با سلطان عزیز بر سر سفره شاهانه نشستند، و شروع به بد گویی از قمر کردند و دل شاه را چنان از کینه قمر پر نمودند که او دیوانه وار برخاست و سوگند خورد یا باید قمر را به اطاعت خود درآورد یا فردا، مثل اسیران در بازار بفروشدش. شاه خشمگین خود را به اتاق قمر رساند، اما او را آنجا نیافت. تعجب کرد، زیرا کلید اتاق در جیب خودش بود بد نهادان فرصت را غنیمت شمرده عزم کردند از حرص و غضب شاه علیه سلیمان چوپان بهره برداری کنند، سلیمان چوپان مدتی بود که عجیب مقرب سلطان شده بود.
البته اوایل سلطان عزیز از او ممنون بود و انتقادهای سلیمان چوپان را می پذیرفت، ولی کم کم تحمل مخالفت کردن با سخنهای خویش را از دست داد. سرانجام امر کرد که مدتی دور و بر او نرود. اما از امکانات رفاهی از او دریغ نمی کرد و احوالش را می پرسید. وزیران و مقربان سلطان که همیشه می ترسیدند چوپان باز خود را در نزد سلطان جا کرده تقرب یابد به سلطان فهماندند که سلیمان چوپان قمر را گریزانده. سلطان امر کرد بروند مجرم را به زندان بیندازند.
عزیز بعد از دادن این فرمان به اتاق خود رفت در همین هنگام فرشته پیدا شد و با خشم به او گفت: به پدرت وعده کرده بودم تو را نصیحت کنم اگر نه مجازات نمایم حکم می کنم تو تبدیل به جانوری عجیب شوی. از اینکه بسیار خشم و حرص داری باید به شیر مانی در گرسنه چشمی به گرگ و در بی وفایی به مار. با اتمام سخنان فرشته عزیز شروع به تغییر شکل دادن کرد و خود را در یک بیشه در کنار چشمه ای یافت. تا صورت خود را در آب دید شنید که: نگاهدار این صورت را که عکس العملهای خود توست. عزیز فهمید که این صدای فرشته است. در بیشه رفت و رفت تا اینکه پایش به گودالی فرو رفت که صیادان کنده بودند. او را گرفته، زنجیر زدند و به سمت شهر حرکت کردند. هنگامی که به شهر رسیدند شادی و مسرت بی اندازه مردم را مشاهده کردند صیادان سبب شادی مردم را پرسیدند جواب شنیدند که عزیز که پیوسته در پی اذیت مردم بود در پی یک رعد و برق کشته شد. مردم در مقابل کاخ جمع شدند چون اکثریت مردم خواستار حکومت سلیمان چوپان بودند تاج را به سلیمان دادند چرا که او بسیا دانا قابل و عادل بود.
چون عزیز را به سرای خویش بردند دید سلیمان به روی تختش نشسته و بزرگان دولت از سه طرف کمر خدمت به میان بسته بودند در این حال سلیمان چوپان رو به مردم کرده گفت: تاج و تختی را که شما به من تقدیم کردید پذیرفتم اما آن را نگه می دارم برای عزیز بنابراین همه دعا کنیم و امیدوار باشیم. سخنان سلیمان چوپان به دل عزیز فرو رفته اثر تمام بخشید، از جوش و خروش و بیتابی دست برداشت و به دریای تفکر رفت وستمهایی را که در عهد خویش کرده بود به خاطر آورد و همچون گوسفندان طریق ملایمت پیش گرفت. عزیزجانور را برداشتند و به میان سایر جانوران که در قفس سلطانی جای داشتند بردند عزیز قصد کرد که اخلاق زشت خود را به اخلاق نیکو تبدیل نماید. روزی که پاسبان خوابیده بود، پلنگی زنجیر را گسست خود را بر روی پاسبان انداخت تا او را ببلعد عزیز آرزو کرد که اگر از قید وارهد، درباره پاسبان نیکی نماید. همین که این آرزو را کرد از قفس رها شده به جانب او پرید .این جانور نیکوکار خود را بر روی پلنگ انداخت و او را پاره پاره کرد. بعد به نزد پاسبان آمد و روی خود را به پای او گذاشت. در این حال عزیز متوجه شد که دستها و پاهایش کمی به وضع اول برگشته است و چون دست به سر و صورت خود کشید، دید که دیگر آنها چون سر و صورت شیر نیست. اما اگر چه به صورت آدم در آمده بود، ولی هیکلی بسیار گنده و عظیم و ناموزون یافته بود که با هیکل و چهره انسانی اش هنوز تفاوت داشت.
پاسبان او را به خدمت سلطان سلیمان برد و این سرگذشت غریب را برای او نقل کرد. هیکل عزیز هر روز بزرگتر می شد. سلطان سلیمان از پزشکان پرسید که چه باید کرد؟ جواب دادند: او را جز اندکی نان چیز دیگر ندهید. عزیز روزی تکه نانش را برداشت تا به میان باغ قصر رود و در آنجا آنرا بخورد. ناگهان احساس کرد که گم شده است. او بسیاری از زنان و مردان را با جامه های پاره و مندرس و قیافه های گرفته در آن دید. مردم برای لقمه نانی بر سر و کول هم می زدند. عزیز دختری را دید که از شدت گرسنگی می کوشید از زمین علف بکند و بخورد. او با خود گفت: اگر چه من هم گرسنه¬ام ولی هنوز تاب تحمل دارم. پس تکه نانش را به آن دختر داد. اما درآن هنگام صدای فریادی شنید. دید قمر به دست چهار نفر اسیر شده و او را به زور می برند عزیز در آن لحظه به وضعیت خود تأسف خورد که چون هنوز کاملاً بهشکل انسانی نبود نمی توانست به قمر یاری نماید پس بنای عوعو کردن گذاشت و به دنبال آنها دوید اما او را با ضرب پا زدند و راندند.
عزیز به صورت کبوتری سفید در آمد در نخستین پرواز خواست به محل قمر برود پرواز کرد تا به صحرا رسید در آنجا غاری دید نزدیک شد ناگهان قمر را پیش زاهدی یافت که در آنجا ریاضت می کشید عزیز کبوتر شده بی اراده بنا کرد به دور سر آنها پرواز کردن این کبوتر قمر را مفتون خود ساخت و از روی مهربانی اورا می نواخت و درهمین حال عزیز به صورت طبیعی خود درآمد فرشته که به شکل زاهد در آمده بود به شکل نخست درآمد و گفت: عزیز مترس و پریشان مشو قمر آندم که تو را دید دوستت داشت ولی کارهای بد تو مانع اقبال وصال او بود و او را می ترسانید. اکنون که سیرت و اخلاق نیکو گرفته¬ای او تورا دوست خواهد داشت. عزیز و ماهرخ خود را به پای فرشته انداختند. فرشته گفت: ای بچه های من برخیزید و بروید تا به سرای خود و بر مسند شاهی قرار گیرید. همین که این را گفت، خود را در سرا نزد سلیمان یافتند. سلیمان از دیدار شاه عزیز بسیار شادمان شده تخت و تاج را تسلیم وی کرد. عزیز مدتی مدید به کمال عدل و داد حکمرانی نمود و انگشتر را نیز به دست کرد اما انگشتر هرگز او را نیش نزد.
http://s19.rimg.info/4cddd11258caaa23a943b445f4ee64f6.gif (http://shabahang20.blogfa.com/)http://s19.rimg.info/4cddd11258caaa23a943b445f4ee64f6.gif (http://shabahang20.blogfa.com/)http://s19.rimg.info/4cddd11258caaa23a943b445f4ee64f6.gif (http://shabahang20.blogfa.com/)
64295910271
12-04-22, 08:34
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/61608215872171157623.gif
بده در راه خدا ...
گدایی بود طبق عادت همیشگی میگفت: بده در راه خدا جووون...
در همون حال یكی با حالت عصبانیت گفت:خجالت نمیكشی میگی بده در راه خدا؟ از بنده های خدا میخوای؟
عرضه نداری بری از خدا بگیری؟
گدا با حالتی شكسته رفت مسجد!!!با خودش گفت اینجا خونه خداست پس چرا خودش نیست؟
صدا میزد خدااااااا؟ خدا كجایییی؟خداااا؟
یكی از فرش های مسجد و لوله كرد گذاشت رو دوشش تا بره!!!
خادم مسجد دیدش با صدا بلند داد زد: اهایییی یارووووو كجااا؟ فرش مسجد و كجا میبری؟
خادم مسجد تا رسید بهش یه چك آبدار نصیبش كرد فرش و ازش گرفت
گدا كه حسابی دلش شكسته بود اشكش درآمده بود گفت: خودش گفت برو از خدا بگیر خودش گفت برو دستتو جلو خدا دراز كن!! خودش گفت برو تا سیرت كنه
خادم مسجد هم دلش واسش سوخت و سیرش كرد مقداری پول بهش داد و رفت
فردای اون روز گدا سرجای قبلی واستاده بود تا اون مرد پیداش بشه
مرد اومد با حالت تمسخر كننده ای گفت:رفتی پیش خدا؟سیرت كرد؟پول بهت داد؟
گدا گفت اره سیرم كرد پولم داد ولی خدا نبود،اما تا یه كتك مفصل نخوردم كه خدا چیزی بهم نداد.
خنده بر لب اون مرد كه با حالت استهزا گدا رو دست انداخته بود خشك شد.
امید وارم مفهوم این نوشته رو درك كنید امید وارم شب قدر دستاتون پربار شده باشه.
(مهاجر)
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/61608215872171157623.gif
64295910271
12-04-22, 08:35
http://www.askquran.ir/gallery/images/5405/1_476.gif
کرم ابريشم ...
شكاف كوچكی بر روی پیله كرم ابریشمی ظاهر شد. مردی ساعت ها با دقت به تلاش پروانه برای خارج شدن از پیله نگاه كرد.
پروانه دست از تلاش برداشت. به نظر می رسید خسته شده و نمی تواند به تلاش هایش ادامه دهد.
او تصمیم گرفت به این مخلوق كوچك كمك كند. با استفاده از قیچی شكاف را پهن تر كرد.
پروانه به راحتی از پیله خارج شد ، اما بدنش كوچك و بال هایش چروكیده بود.
مرد به پروانه همچنان زل زده بود . انتظار داشت پروانه برای محافظت از بدنش بال هایش را باز كند.
اما این طور نشد. در حقیقت پروانه مجبور بود باقی عمرش را روی زمین بخزد، و نمی توانست پرواز كند.
مرد مهربان پی نبرد كه خدا محدودیت را برای پیله و تلاش برای خروج را برای پروانه بوجود آورده. به این صورت كه مایع خاصی از بدنش ترشح می شود كه او را قادر به پرواز می كند.
بعضی اوقات تلاش و كوشش تنها چیزی است كه باید انجام دهیم. اگر خدا آسودگی بدون هیچگونه سختی را برای ما مهیا كرده بود در این صورت فلج می شدیم و نمی توانستیم نیرومند شویم و پرواز كنیم.
http://www.askquran.ir/gallery/images/5405/1_476.gif
64295910271
12-04-22, 08:35
http://www.askquran.ir/gallery/images/5405/1_9e5.gif
صفوان بن یحیى مى گوید:
در مدینه محضر امام رضا بودم با عده اى از كنار شخصى كه نشسته بود رد شدیم . آن مرد به امام اشاره كرد و به عنوان امامت گفت :
این پیشواى رافضیها (شیعیان ) است .
به حضرت عرض كردم : شنیدید آن مرد چه گفت ؟
فرمود:
آرى ، اما او مؤ منى است ، در راه تكمیل ایمان گام بر مى دارد.
شب هنگام امام علیه السلام براى اصلاح او دعا كرد. طولى نكشید مغازه اش آتش گرفت ودزدان باقى مانده اموالش را به غارت بردند.
سحرگاه همان شب آن مرد را دیدم متواضع و پریشان در كنار امام نشسته است . امام دستورداد به او كمك كردند.
سپس خطاب به من كرد و فرمود:
صفوان ! او مؤ منى است در راه تكمیل ایمان قدم برمى داشت جزء آنچه دیدى به صلاح اونبود. (و راه اصلاحش همان بود كه انجام گرفت )
داستانهای بحار الانوار
http://www.askquran.ir/gallery/images/5405/1_9e5.gif
64295910271
12-04-22, 08:37
http://www.askquran.ir/gallery/images/5405/1_9.gif
روزى جوانكى ناامید كه بغض همه ى وجودش را فرا گرفته بود؛
روى به آسمان كرد و فریاد كشید:
خداوندا چرا من همیشه باید تنها باشم؟
چرا هر كس كه مرا دوست دارد، پس از مدتى مرا فراموش میكند؟
در این حال بغض جوانك پاره شد و اشك از چشمانش سرازیر گشت.
آنگاه ندایى از آسمان بر جوانك آمد:
اى جوان؛ من نیز سالیان سال است كه تنهایم
و همه چون تو، به وقت تنهایى، نام مرا صدا میزنند!
جوانك پرسید آخر چرا این گونه است؟
ولى دیگر صدایى به گوش نرسید؛
در این حال آسمان رعد و برقى زد؛
و نم نم باران بود كه قطره قطره بر صورت جوانك فرود مى آمد؛
و اشكهایش را پاك میكرد...
http://www.askquran.ir/gallery/images/5405/1_9.gif
64295910271
12-04-22, 08:37
http://www.askquran.ir/gallery/images/5405/1_2t.gif
بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.
بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود.
مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد....
زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت.
او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند.
بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:
«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى.
اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»
http://www.askquran.ir/gallery/images/5405/1_2t.gif
64295910271
12-04-22, 08:38
http://www.askquran.ir/gallery/images/5405/1_13.gif
خاک سرد بر سر آتش»
شیطان گفت: آن چنان عبادتت می کنم که انس و جن نکرده باشند.
شیطان گفت: سر سپرده ی درگاه تو می شوم.
خدا گفت: نه عبادتت را می خواهم و نه سر سپردگی ات را. آنچه را می گویم می خواهم.
شیطان گفت: تو من را در خلقت مقدم ساختی و از آتش سوزان جانم دادی حال چگونه سر دربرابر خاکی سرد فرو آورم.
خدا گفت: همان که تو را از آتشی سوزان بر آورد خاک سرد را گرمای آتش برتری داد.
شیطان گفت: سجده نمی کنم.
خدا گفت: چگونه است که بر سجده ای بی تابی اما تاب طاعت بی مثال داری؟
شیطان گفت: سجده نمی کنم.
خدا گفت: در پس پرده رحمتی بزرگ است اگر سجده کنی.
شیطان گفت: سجده نمی کنم.
خدا گفت: حال به تو می گویم. آنچه در این هزار سال عبادت کردی جز خود پرستی در نقاب خدا پرستی نبود. انکه خدا را برای لحظه ای حتی عبادت کند٬ کجا سر از امر او می پیچد.
خدا گفت: تا کنون خود را پرستیدی و زین پس رهایت می کنم و سایه ی رحمت خود دورت می کنم تا در عیان بپرستی آنچه را دوست داری.
و شیطان سجده نکرد و بیرون شد و علم انتقام بر گرفت و پیراهن رزم بر تن کرد.
http://www.askquran.ir/gallery/images/5405/1_13.gif
64295910271
12-04-22, 08:39
http://www.askquran.ir/gallery/images/5405/1_99477188240509473723.gif
مراسم تشيع جنازه
يک روز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:
آديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنيم.
در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مىشدند اما پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را در ساعت ١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مىشد هيجان هم بالا مىرفت. همه پيش خود فکر مىکردند:اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!
کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
آينهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصوير خود را مىديد.
نوشتهاى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:
تنها يک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد زندگىتان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد بر روى شادىها، تصورات و موفقيتهايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد به خودتان کمک کنيد. زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدينتان، شريک زندگىتان يا محل کارتان تغيير مىکند، دستخوش تغيير نمىشود.
زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مىکند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مىباشيد. مهمترين رابطهاى که در زندگى مىتوانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکنها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيتهاى زندگى خودتان را بسازيد. دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند.
http://www.askquran.ir/gallery/images/5405/1_99477188240509473723a.gif
64295910271
12-04-22, 08:40
این داستان شما را شوکه می کند...البته یک شوک مفید
یک مرد جوان درجلسه روز چهارشنبه مدرسه کتاب مقدس شرکت کرده بود. شبان در مورد گوش شنوا داشتن و اطاعت کردن از خدا صحبت می کرد. آن مرد جوان متعجب از خود پرسید: " آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟ "
بعد از جلسه با یکسری از دوستانش برای خوردن قهوه و کیک بیرون رفتند و در آنجا با هم در مورد این پیغام گفتگو کردند. خیلی ها می گفتند که چگونه خدا آنها رادر زندگیشان هدایت کرده است.
حدودساعت ده آن مرد جوان با اتومبیل خود به طرف خانه حرکت میکند. همانطور که در ماشین نشسته شروع به دعا کردن می کند: " خدایا اگرتو هنوز با مردم حرف میزنی لطفاً با من نیز حرف بزن. من گوش خواهم کرد وتمام سعیم را خواهم کرد که مطیع توباشم."
همانطوری که درخیابان اصلی شهرشان رانندگی می کرد ناگهان احساس عجیبی میکند که یکجا بایستی بایستد تا مقداری شیر بخرد. او سر خود را تکان داده و می گوید: " آیا خداتو هستی؟ " چون که جوابی نمی گیرد شروع می کند به ادامه دادن به رانندگی. ولی دوباره همان فکر عجیب:" مقداری شیر بخر. " مرد جوان به یاد داستان سموئیل می افتد که چگونه وقتی خدا برای اولین بار با او حرف زد نتوانست صدای او را تشخیص دهد ونزد عیلی رفت چون که فکر میکرد که او با او حرف میزد.
او گفت: "باشه خدا اگراین تو هستی که حرف میزنی من شیر را میخرم." به نظر اطاعت کردن آنقدرهم سخت نبود چون که بهرحال او میتوانست ازشیری که خریده استفاده کند. پس او اتومبیل را متوقف کرد و مقداری شیر خریدو به راهش به طرف خانه ادامه داد.
وقتی خیابان هفتم را ردمی کرد دوباره الزامی را در خود حس کرد:" بپیچ به این خیابان" او فکر کرد که این دیوانگی است و از آنجا گذشت. دوباره همان احساس، پس او فکر کرد که باید به خیابان هفتم برود پس چهار راه بعدی را دور زد تا به خیابان هفتم برود و به حالت شوخی گفت: " باشه خدا اینکار را هم می کنم.
وقتی چند ساختمان را رد کرد احساس کرد که آنجا بایستی توقف کند. وقتی اتومبیل را به کناری گذاشت به اطراف نگاهی انداخت. آن منطقه حدوداً تجاری بود. در واقع بهترین منطقه شهر نبود ولی بدترین هم نبود. اکثر مغازه ها بسته بودند وبیشترچراغ های خانه ها نیزخاموش بودند که بنظر همه خواب بودند.
او دوباره حسی داشت که می گفت: شیر را به خانه روبرویی ببر." مرد جوان به خانه نگاهی انداخت. خانه کاملاً تاریک بود و به نظر می آمد که افراد آن خانه یا در خانه نبودند و یا خوابیده بودند. او در ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست.
خداوندا این دیوانگی ست. الان مردم خوابند و اگر الان آنها را از خواب بیدار کنم خیلی عصبانی می شوند و بعد من مثل احمق ها به نظرمیرسم بالاخره او در اتومبیل را باز کردوگفت: باشه خدا اگر این تو هستی که حرف می زنی من میرم جلوی در و شیر را به آنها می دهم ولی اگرکسی سریع جواب نداد من فوراً از آنجا میرما و ازعرض خیابان عبور کردو جلوی در رسید و زنگ در را زد. صدایی شنید مردی به طرف بیرون فریاد زد وگفت: کیه؟ چی می خواهی؟و قبل از اینکه مرد جوان فرار کند در باز شد. مردی با شلوار جین و تی شرت در را باز کرد و بنظر که ازتخت خواب بلند شده بود. قیافه عجیبی داشت و از اینکه یک مرد غریبه در خانه اش را زده زیاد خوشحال نبود. گفت: چی میخواهی؟ فرد جوان شیر را به طرفش دراز کرد وگفت: براتون شیر آوردم. آن مرد شیر را گرفت و سریع داخل خانه شد. زنی همراه با بچه شیر را گرفت و به آشپزخانه رفت و آن مرد هم بدنبال او. بچه مدام گریه می کرد و اشک از چشمان آن مرد سرازیرب ود.
مرد درحالی که هنوز گریه می کردگفت: ما دعا کرده بودیم چون که این ماه قبض های سنگینی راپرداخت کردیم و دیگه پولی برای ما نمانده بود و حتی شیر نیز برای بچه مان در خانه نداریم. من دعا کرده بودم و از خدا خواسته بودم که به من نشان بدهد که چگونه شیر برای بچه ام تهیه کنم."همسرش نیز از آشپزخانه فریادزد: من از او خواستم که فرشته ای بفرستد تا برای ما شیر بیاورد، شما فرشته نیستید؟مرد جوان دست خود را به جیب برد و کیفش را بیرون آورد و هرچه پول در کیفش بود را دردست آن مرد گذاشت و برگشت بطرف ماشین درحالی که اشک ازچشمانش سرازیر بود. حالا دیگر می دانست که خدا به دعاها جواب می دهد.
http://friends18.com/img/divider/0105.gif (http://shabahang20.blogfa.com/)
این کاملاً درست است. بعضی وقتها خدا خیلی چیزهای ساده ازما می خواهد که اگر مامطیع باشیم قادر خواهیم بود که صدای او را واضحتربشنویم. لطفاً گوش شنوا داشته باشید و اطاعت کنید تا اینکه برکت بگیرد.
64295910271
12-04-22, 08:41
معلم
دختری در چين زندگي مي كرد که با جدیت درس نمی خواند . وی اصلا نمیدانست که آینده اش چيست و به دنبال چه هدفي مي باشد . روزی از روزها ، قبل ازامتحانات مدرسه ، دوست اين دختر به وی خبر داد كه به سوالات امتحاني دست يافته است . در حقیقت ، دختر مي توانست براي شركت در امتحان از همین ورقه استفاده كند . دخترکلیه پاسخ های ورقه را كه در دست داشت حفظ كرد . با توجه به ضعف درسي وي گمان براين بود كه او در اين امتحانات از نمره 100 فقط 30 نمره خواهد گرفت . اما او موفقشد در آزمون مدرسه نمره 98 بگيرد. اين مساله باعث شد كه دانش آموزان دچار ترديدشوند كه مبادا دختر در امتحان تقلب كرده است . با وجود اين اتفاق معلم دختر راستایش و تشویق و ابراز اطمینان کرد که وي از آن به بعد موفقیت هاي بيشتري به دستخواهد آورد . دختر نيز كه هيجان زده شده بود ، شروع به گريه كرد . او از سخنان معلمبي نهايت خوشحال شده بود و دريافته بود كه اگر خوب درس بخواند ، افتخارات بيشتريكسب خواهد کرد . از آن به بعد ، دختر برای آنکه ثابت کند تلقب نکرده است و براياينكه معلمش را نا امید نکند ، با جدیت درس می خواند و از لذت درس خواندن را احساسمي كرد . چند سال بعد ، او در يكي از دانشگاه هاي معروف پکن پذيرفته شد . در واقعبدون آن ورقه امتحان سرنوشت دختر اين گونه تغییر نمي كرد و آينده خوبي در انتظار وينبود . اما همان اتفاق فرصتی برای دختر فراهم آورد و مسير زندگي وي را متحول كرد . بعد از سالها ، دختر به مدرسه باز گشت و براي معلم خود حقيقت را فاش كرد . معلم کهديگر سالمند شده بود ، گفت : عزیزم ، آن زمان می دانستم که تو تلقب کرده ای . زیراتوانایی هاي تو را مي شناختم و مي دانستم كه تو نمي تواني نمره 98 بگیری . اما فکرکردم که امکان دارد تو با استفاده از این فرصت بيشتر کوشش کنی . بدین سبب ، تو راتشویق کردم و نسبت به تو اطمینان داشتم . دختر با شنيدن اين سخنان به گريه افتاد . وی می دانست که در لحظه کلیدی حیات وی ، معلم او را تشویق کرده و همين مساله راهزندگي وي را تغيير داده است. بله دوستان ، در واقع ، در حیات ما اتفاقات و فرصت هایزیادی رخ داده و بوجود مي آيد . لذا نبايد به اين آسانی این فرصت ها را از دست داد.
http://s19.rimg.info/80c44d0629be11086a8cbec4a92d0e1c.gif
64295910271
12-04-22, 08:42
دختران کوچک زیرک تر از مردان پیر
آن سال عید پاک زودتر از همیشه رسیده بود. مردم تازه سورتمه ها را کنار گذاشته بودند. هنوز برف اطراف حیاط دیده می شد و نهر ها جاری بودند. چالابی پر از فضله ی روان در گذر باریکی بین هر دو حیاط جمع شده بود و دو دختر کوچک از دو خانه ی جداگانه ، یکی کوچکتر و دیگری کمی بزرگتر ، برای بازی کنار چالاب آمده بودند . مادرشان به هر دو پلیور های نو پوشانده بودند. دختر کوچکتر پلیور نو سورمه ای و دختر بزرگتر پلیور زرد رنگ به تن داشت و هر دو روسری های قرمز رنگ دور سرشان پیچیده بودند. آن ها درست بعد از دعای عصر برای بازی در چالاب آمده، لباس های قشنگشان را به هم نشان دادند و شروع به بازی کردند . به نظرشان بامزه رسید که آب به اطراف بپاشند. دختر کوچکتر کفش به پا شروع کرد به راه رفتن در آب، اما دختر بزرگتر او را نگه داشت و گفت:
((مالاشا، این کار را نکن . مادر غرولند می کند . ببین، من کفشهایم را در می آورم. تو هم در بیاور.))
دختر ها کفشهایشان را در آوردند، دامنهایشان را بالا کشیدند و شروع به راه رفتن به سمت همدیگر کردند. مالاشا وقتی آب تا زیر زانویش رسید گفت: عمیق است، اکولیوشکا! من می ترسم.
پیش برو عمیق تر نمی شود . مستقیم بیا طرف من وقتی به هم نزدیک شدند آدولکا گفت: هی مالاشا ، مواظب باش روی من آب نپاشی.
ولی هنوز لحظه ای از حرف او نگذشته بود که مالاشا پایش را محکم در آب زد و پولیور آکولکا را خیس کرد نه تنها به پلیور آب پاشید بلکه آب به چشم ها و بینی آکولکا هم رفت. آکولکا وقتی لکه ها را روی لباسهایش دید مثل دیوانه ها به ماشالا فحش داد و سعی کرد که او را بزند و بعد هم فرار کرد . ماشالا که وحشت کرده بود متوجه کار بدش شد . از چاله بیرون آمد و به طرف خانه فرار کرد . مادر آکولکا همان موقع رسید و بلوز گل آلود دخترش را دید و فریاد زد: ای بدبخت ، کجا بودی که اینطور به لباست گند زدی؟
مالاشا عمدا بهم آب پاشید.
مادر آکولکا مالاشا را محکم گرفت و پشت گردنی به او زد، مالاشا هم فریادی کشید که همه ی خیابان صدایش را شنید و بعد مادرش دوان دوان از راه رسید.
چرا دختر مرا می زنی؟ و بعد شروع به جیغ کشیدن و فریاد زدن بر سر همسایه اش کرد. خیلی زود زن ها بدون شوخی به هم بد و بیراه می گفتند و تند تند پشت هم کلمه های تند تحویل هم می دادند . حالا مردها هم خودشان را رساندند و در فاصله ای خیلی کوتاه ، جمعیت بسیاری جمع شده بود. هر کس جیغ می کشید و فریاد می زد و قسم می خورد و هیچ کس به حرف دیگری گوش نمی داد. مردم فریاد می زدند و قسم می خوردند. کسی دیگری را هل داد و دعوایی درست و حسابی راه می افتاد. پیرزنی، مادر بزرگ آکولکا، بیرون آمد و راهی بین دهقان ها پیدا کرد و سعی داشت مردم را آرام کند: چتان شده برادرها؟
حالا وقت جنگ و دعوا است؟ امروز باید همه تان شاد باشید. به شری که راه انداخته اید نگاه کنید
ولی هیچکس اهمیتی به پیر زن نداد و نزدیک بود او را نقش بر زمین کنند. اگر این کارش بخاطر آکولکا و مالاشا نبود، او ابدا هیچ تاثیری روی جمعیت نمی گذاشت. در حالی که زن ها داشتند به هم فحش می دادند ، آکولکا پلیورش را تمیز کرد و به طرف چالاب رفت . سنگی برداشت و شروع به کندن شیاری روی زمین کرد تا آب در خیابان راه بیفتد. وقتی داشت شیار را می کند مالاشا هم به کمک او آمد و شروع به ساختن جوی کوچکی با تکه ای چوب کرد. دهقان ها هم به هم می توپیدند.
اما هر کدام از دختر ها جوی کوچکی ساخت که آب را به طرف کانال آب می برد. آن ها خرده چوبی در آب انداختند و آب هم به طرف جایی که مادر بزرگ سعی داشت مرد ها را از هم جدا کند، جریان پیدا کرد. دختر ها ، یکی این طرف و دیگری سوی دیگر جوی کوچک دوان دوان دنبال خرده چوب آمدند.
آکولکا داد زد: بگیرش مالاشا، بگیرش. مالاشا سعی کرد چیزی بگوید ولی از خنده زیاد نمی توانست. و دختر ها می دویدند و به خرده چوب ها که د رآب بالا و پایین می رفتند، می خندیدند و درست به میانه دهقان ها دویدند، مادر بزرگ آن ها را دید و رو کرد به مرد ها: شما مردم باید از خدا بترسید . نگاه کنید شما به خاطر این دو دختر کوچک جنگ و دعوا را شروع کردید ولی آن ها خیلی وقت است که آشتی کرده اند ، ببینید ، این عزیزان به خاطر خوش قلبی شان دوباره دارند بازی می کنند. آن ها عاقل تر از شمایند.
دهقان ها نگاهی به دختر ها انداختند و خجالت کشیدند و بعد به خودشان خندیدند و به قایله خاتمه دادند و به خانه هایشان رفتند.
ترجمه: (نوشین گنبدی پور)
http://s19.rimg.info/80c44d0629be11086a8cbec4a92d0e1c.gif
64295910271
12-04-22, 08:44
بازمانده
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: " خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟"
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم..........
چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند
http://s19.rimg.info/80c44d0629be11086a8cbec4a92d0e1c.gif
31101102720
12-04-22, 08:44
علىّ بن ابوحمزه ثمالى حكایت نماید:
روزى یكى از دوستان حضرت ابوالحسن امام موسى كاظم علیه السلام به دیدار آن حضرت آمد؛ و حضرتش را به میهمانى در منزل خود دعوت كرد.
امام علیه السلام دعوت دوست خود را پذیرفت و به همراه آن شخص حركت كرد تا به منزل او رسید.
همین كه حضرت وارد منزل شد، میزبان تختى را مهیّا نمود و امام كاظم علیه السلام بر آن تخت جلوس فرمود.
چون صاحب منزل به دنبال آوردن غذا رفت، حضرت متوجّه شد كه یك جفت كبوتر زیر تخت در حال بازى و معاشقه با یكدیگر مى باشند.
وقتى صاحب منزل با ظرف غذا نزد حضرن وارد شد، امام علیه السلام در حال خنده و تبسّم مشاهده كرد، از روى تعجّب اظهار داشت : یاابن رسول اللّه ! این خنده و تبسّم براى چیست ؟
حضرت فرمود: براى این یك جفت كبوترى است، كه زیر تخت مشغول شوخى و بازى هستند، كبوتر نر به همسر خود مى گوید: اى انیس و مونس من، اى عروس زیباى من ! قسم به خداوند یكتا! بر روى زمین موجودى محبوبتر و زیباتر از تو نزد من نیست ؛ مگر این شخصیّتى كه روى تخت نشسته است.
صاحب منزل با تعجّب عرضه داشت : آیا شما زبان حیوانات و سخن كبوتران را هم مى فهمید؟
امام علیه السلام فرمود: بلى، ما اهل بیت رسالت، سخن حیوانات و پرندگان را مى دانیم ؛ و بلكه تمام علوم اوّلین و آخرین به ما داده شده است
64295910271
12-04-22, 08:50
كوهنورد
كوهنوردي ميخواست به قلهای بلندی صعود كند. پس از سالها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه و ستارهها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !
ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي؟
- نجاتم بده خدای من!
- آيا به من ايمان داري؟
- آري. هميشه به تو ايمان داشتهام
- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن!
كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بيترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نميتوانم.
خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟
كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نميتوانم.
روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...
http://s19.rimg.info/80c44d0629be11086a8cbec4a92d0e1c.gif
64295910271
12-04-22, 08:50
لعنت بر شیطان
در کتاب قصه های خوب برای بچه های خوب نگارش مهدی آذر یزدی مذکور است.
روزی بود روزگاری بود در زمان دانیال نبی یک روز مردی آمد پیش او و گفت ای دانیال امان از دست شیطان ، دانیال پرسید : مگر شیطان چه کرده مرد گفت: هیچی از یک طرف شما انبیا و اولیا به ما درس دین و اخلاق می دهید و از طرف دیگر شیطان نمی گذارد رفتار ما درست باشد نمی گذارد کار خوب بکنیم از بدی ها دوری کنیم . دانیال پرسید چطور نمی گذارد آیا لشکر می کشد و با شما جنگ می کند و شما را مجبور می کند که کار بد کنید. مرد گفت: نه اینطور که نه ولی دائم ما را وسوسه می کند کار های بد را در نظر ما جلوه می دهد و شب و روز ما را فریب می دهد و نمی گذارد دیندار و درست کردار باشیم، دانیال گفت: باید توضیح بدهی که شیطان چه می کند ببینم آیا مثلا وقتی داری نماز می خوانی شیطان می آید تو را قلقلک می دهد و نمی گذارد نمازت را بخوانی آیا وقتی می خواهی پولی در راه خدا بدهی شیطان می آید مچ دستت را می گیرد و نمی گذارد . آیا وقتی می خواهی به مسجد بروی شیطان طناب به گردنت می اندازد و به قملرخانه می برد آیا وقتی می خواهی با مردم حرف خوب بزنی شیطان توی دهانت می رود و از زبان تو با مردم حرف بد می زند آیا وقتی می خواهی با مردم معامله بکنی شیطان می آید و زورکی از مردم پول زیاد می گیرد و در جیب تو می ریزد آیا این کار ها را می کند؟
مرد گفت: نه این کار ها را که نمی تواند بکند ولی خدایا نمی دانم چطور بگویم که شیطان در همه کاری دخالت می کند یک جور دخالت می کند که تا می آییم سرمان را بچرخانیم ما را گول می زند من از دست شیطان عاجز شدم همه ی گناه های من بگردن شیطان هست.
دانیال گفت: تعجب می کنم که تو این قدر از دست شیطان شکایت داری! پس چرا شیطان هیچوقت نمی تواند مرا گول بزند چرا هیچوقت نمی تواند مرا فریب بدهد من هم مثل توام تو بی انصافی می کنی که گناه خودت را بگردن شیطان می گذاری. مرد گفت: نه من خیلی دلم می خواهد خوب باشم ولی شیطان با من دشمنی دارد و نمی گذارد خوب باشم.
دانیال گفت: خیلی عجیب است کجا زندگی می کنی مرد گفت: همین نزدیکی توی آن محله و از دست شیطان مردم هم خیال می کنند که من آدم بدی هستم نمی دانم چکار کنم.
دانیال پرسید اسم شما چیست؟ مرد گفت: حسنعلی جعفر است دانیال گفت: عجب!
پس این حسنعلی جعفر تویی؟ مرد گفت: چطور مگر شما درباره ی من چیزی می دانید .
دانیال گفت: من تا امروز خبری از تو نداشتم ولی اتفاقا دیروز شیطان آمد اینجا پیش من و از تو شکایت داشت و می گفت: امان از دست این حسنعلی جعفر مرد گفت: شیطان از من چه شکایتی داشت؟!
دانیال گفت: شیطان می کفت : من از دست این حسنعلی جعفر عاجز شدم. حسنعلی جعفر خیلی مرا اذیت می کند حسن در حق من خیلی ظلم می کند آن وقت از من خواهش کرد که تو را پیدا کنم و قدری نصیحت کنم که دست از سر شیطان برداری . مردگفت: خوب شما نپرسیدید که این حسن چکار کرده؟ دانیال گفت: همین را پرسیدم که حسنعلی جعفر چکار کرده و شیطان جواب داد که هیچی آخر من شیطانم و لعنت شده خدا هستم
روز اول هم که از خدا مهلت گرفتم در این دنیا بمانم برای کارهایم قرار و مداری گذاشته ام قرار شده است که تمام بدی ها در اختیار من باشد و تمام خوبی ها در اختیار دینداران ولی این حسنعلی جعفر مرتب در کار های من دخالت می کند پایش را توی کفش من می کند و بعد دشنام و ناسزایش را به من می دهد. مثلا می تواند نماز بخواند ولی نمیخواند می تواند روزه بگیرد ولی نمی گیرد پولش را می تواند در کار خیر خرج کند ولی نمی کند چند تا کار بد ، هم هست که می تواند از آن پرهیز کند ولی پرهیز نمی کند و آن وقت گناه همه این ها را هم به گردن من می اندازد . شراب مال من است حسنعلی جعفر می رود می خورد و دو رنگی و حیله بازی از هنر های مخصوص من است ولی حسنعلی جعفر هم در کارهایش حقه بازی می کند مسجد خانه ی خداست و میخانه و قمار خانه مال من است ولی او عوض اینکه به مسجد برود دایم جایش در خانه ی من است بدزبانی و بداخلاقی مال من است ولی حسن به این ها هم ناخنک می زند چه بگویم.
ای دانیال این حسنعلی جعفر مرتب بر سر من کلاه می گذارد و آن وقت تا کار به جای باریک می کشد می گوید: بر شیطان لعنت . وقتی معامله می کند و مردم را مغبون می کند و پولش را به جیب خودش می ریزد ولی تهمتش را به من می زند آخر کی دست او را گرفتم و به زور به جاهای بد برده ام من کی به زور غذا در حلقش ریخته ام و روزه اش را باطل کرده ام آخر ای دانیال من چه هیزم تری به این حسنعلی جعفر فروخته ام من چه ظلمی به این مرد کرده ام که دست از سر من بر نمیدارد خواهش می کنم شما که همیشه مردم را نصیحت می کنید این حسنعلی جعفررا احضار کنید و بگویید دست از سر من بردارد .
شیطان این چیز ها را گفت و خیلی شکایت داشت من هم درصدد بودم که تو را پیدا کنم و بگویم پایت را از کفش شیطان در بیاوری خوب وقتی تو در کار های شیطان دخالت می کنی او هم حق دارد اگر در کار های تو دخالت کند و روزگارت را سیاه کند.
اما تو می گویی که شیطان هرگز به زور و جبر تو را از راه در نبرده است و فقط وسوسه کرده در این صورت تو باید به وسوسه ی او گوش ندهی و سعی کنی به گفتار و رفتار پایبند باشی.
آنوقت تو هم می شوی مثل دانیال و نه تو از شیطان گله داری و نه او از تو شکایت دارد وقتی تو خودت بد می کنی و بعد بر شیطان لعنت می کنی شیطان هم حق دارد که از تو شکایت کند . تو باید آن قدر خوب باشی که شیطان نتواند تو را لعنت کند . حسنعلی جعفر با شنیدن این حرفها خیلی شرمنده شد و جواب داد حق با شماست تقصیر از خودم بوده که دست به کار های شیطانی می زدم باید خودم خوب باشم و گرنه شیطان گناه مرا به گردن نمی گیرد ای لعنت بر شیطان!
http://s19.rimg.info/80c44d0629be11086a8cbec4a92d0e1c.gif
64295910271
12-04-22, 08:51
داستان چهار شمع
چهار شمع به آهستگي ميسوختند، در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش ميرسيد.
شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم، هيچ کسي نميتواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودي ميميرم ....... سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد
شمع دوم گفت: من ايمان واعتقاد هستم، ولي براي بيشتر آدمها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجودندارد که ديگر روشن بمانم ......... سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت.
شمع سوم با ناراحتي گفت: من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگرروشن بمانم، انسانها من را در حاشيه زندگي خود قرار دادهاند و اهميت مرا درکنميکنند، آنها حتي فراموش کردهاند که به نزديکترين کسان خود عشق بورزند .............. طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد.
ناگهان کودکي وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را ديد، گفت: چرا شما خاموش شدهايد، همه انتظار دارند که شما تاآخرين لحظه روشن بمانيد ......... سپس شروع به گريستن کرد ........... پــــــــس...
شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زمانيکه من وجود دارم ماميتوانيم بقيه شمعها را دوباره روشن کنيم، مـن امـــيد هستم.
با چشماني که از اشک و شوق ميدرخشيد ..... کودک شمع اميد را برداشت و بقيه شمعها را روشنکرد.
نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود.
http://s19.rimg.info/80c44d0629be11086a8cbec4a92d0e1c.gif
64295910271
12-04-22, 08:51
آرزوی کافی
هواپيما درحال حرکت بود و آنها همديگر را بغل کردندو مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوي کافي براي توميکنم."
دختر جواب داد: " مامان زندگي ما باهم بيشتر از کافي هم بوده است. محبت تو همه آن چيزي بوده که من احتياج داشتم. من نيز آرزوي کافي براي توميکنم."
آنها همديگر را بوسيدند و دختررفت.مادر بطرف پنجره اي که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ايستاد و مي توانستم ببينم که ميخواست و احتياج داشت که گريه کند. مننميخواستم که خلوت او را بهم بزنم ولي خودش با اين سؤال اين کار را کرد: " تا حالا با کسي خداحافظي کرديد که ميدانيد براي آخرين بار است که او را ميبينيد؟ "
جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشيد که فضولي ميکنم چرا آخرين خداحافظي؟"
او جواب داد: " من پير وسالخورده هستم او در جاي خيلي دور زندگي ميکنه. من چالشهاي زيادي را پيش رو دارمو حقيقت اينست که سفر بعدي او براي مراسم دفن من خواهد بود. "
" وقتي داشتيد خداحافظي ميکرديدشنيدم که گفتيد " آرزوي کافي را براي تو ميکنم. " ميتوانم بپرسم يعني چه؟ "
اوشروع به لبخند زدن کرد و گفت: " اين آرزويست که نسل بعد از نسل به ما رسيده. پدر ومادرم عادت داشتند که اينرا به همه بگن."
او مکثي کرد و درحاليکه سعي ميکرد جزئيات آن رابخاطر بياورد لبخند بيشتري زد و گفت: " وقتي که ما گفتيم " آرزوي کافي را براي توميکنم. " ما ميخواستيم که هرکدام زندگي اي پر از خوبي به اندازه کافي که البته ميماند داشته باشيم. " سپس روي خود را بطرف من کرد و اين عبارتها را که در پائين آمده عنوان کرد:
" آرزوي خورشيد کافي براي تو ميکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اينکه روزچقدر تيره است.
آرزوي باران کافي براي تو ميکنم که زيبايي بيشتري به روز آفتابيت بدهد.
آرزوي شادي کافي براي تو ميکنم که روحت را زنده و ابدي نگاهدارد.
آرزوي رنج کافي براي تو ميکنم که کوچکترين خوشيها به بزرگترين ها تبديل شوند.
آرزوي بدست آوردن کافي براي تو ميکنم که با هرچه ميخواهي راضيباشي.
آرزوي ازدست دادن کافي براي تو ميکنم تا بخاطر هر آنچه داري شکرگزار باشي.
آرزوي سلامهاي کافي براي تو ميکنم که بتواني خداحافظي آخرين راحتري داشته باشي."
بعد شروع به گريه کرد و از آنجا رفت...
مي گويند که تنها يک دقيقه طول ميکشد که دوستي را پيدا کنيد٬يکساعت ميکشدتا از او قدرداني کنيد اما يک عمر طول ميکشد تا او را فراموش کنيد...
اگر دوست داريد اين را براي کسي که هرگز فراموش نميکنيد بفرستيد...
تقديم به شما دوستان عزيزم آرزوي کافي برايتان ميکنم...
http://s19.rimg.info/80c44d0629be11086a8cbec4a92d0e1c.gif
64295910271
12-04-22, 08:52
آهنگر
آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقا" به خدا عشق می ورزید.
روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از اوپرسید:
« تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند
دوست داشته باشی! »
آهنگر سر به زیر آورد و گفت:
« وقتی که می خواهم وسیله ای آهنی بسازم
یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم
و میکوبم تا به شکل دلخواهم درآید.
اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود
اگر نه آن را کنار می گذارم.
همین موضوع باعث شده است که
همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا!
مرا درکوره های رنج قرار ده اما کنار نگذار! »
http://s19.rimg.info/80c44d0629be11086a8cbec4a92d0e1c.gif
64295910271
12-04-22, 08:53
دعا
كشتي در طوفان شكست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوي جزيره كوچك بي آب و علفي شنا كنند و نجات يابند.دو نجات يافته ديدند هيچ نمي توانند بكنند، با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهيم.دست به دعا شدند.براي اين كه ببينند دعاي كدام بهتر مستجاب مي شود به گوشه اي از جزيره رفتند.نخست از خدا غدا خواستند. فردا مرد اول، درختي يافت و ميوه اي بر آن، آن را خورد. سرزمين مرد دوم چيزي براي خوردن نداشت. هفته بعد مرد اول، از خدا همسر و همدم خواست، فردا كشتي ديگري غرق شد، زني نجات يافت و به مرد رسيد. در سمت ديگر، مرد دوم هيچ كس را نداشت.مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بيشتري خواست، فردا به صورتي معجزه وار تمام چيزهايي كه خواسته بود به او رسيد.مرد دوم هنوز هيچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا كشتي خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا كشتي آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزيره برود.پيش خود گفت، مرد ديگر حتما شايستگي نعمت هاي الهي را ندارد، چرا كه درخواست هاي او پاسخ داده نشد.(پس همين جا بماند بهتر است.).
زمان حركت كشتي ندايي از آسمان پرسيد:"چرا همسفر خود را در جزيره رها مي كني؟"
پاسخ داد: " اين نعمت هايي كه بدست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست كرده ام. در خواست هاي او كه پذيرفته نشد، پس لياقت اين چيزها را ندارد.".
ندا مرد را سرزنش كرد: " اشتباه مي كني.زماني كه تنها خواسته او را اجابت كردم اين نعمت ها به تو رسيد"
مرد با حيرت پرسيد: " از تو چه خواست كه بايد مديون او باشم؟"
" از من خواست كه تمام خواسته هاي تو را اجابت كنم."
***
بايد بدانيم كه نعمت هايمان حاصل درخواست هاي خود ما نيست، نتيجه دعاي ديگران براي ماست.
http://s19.rimg.info/80c44d0629be11086a8cbec4a92d0e1c.gif
64295910271
12-04-22, 08:53
تصمیمات خداوند
شوالیه ای به دوستش گفت: بیا به کوهستانی برویم که خداوند در آنجا سکنی دارد. می خواهم ثابت کنم که خداوند فقط بلد است که از ما چیز ی بخواهد، در حالی که خودش برای سبک کردن بار ما کاری نمی کند.
دیگری گفت: خوب، من هم می آیم تا ایمانم را نشان دهم.
همان شب به قله کوه رسیدند... و از درون تاریکی آوایی را شنیدند: سنگ ها ی روی زمین را بر پشت اسبان تان بگذارید
شوالیه اول گفت: دیدی؟! بعد از این کوهنوردی، می خواهد بار سنگین تری را هم با خود ببریم! من که اطاعت نمی کنم
شوالیه دوم به دستور آوا عمل کرد. وقتی پای کوه رسید، سپیده دم بود، و نخستین پرتوهای آفتاب بر سنگ های شوالیه پارسا تابید: الماس ناب الماس ها بودند
استاد می گوید: تصمیم های خداوند اسرارآمیز، اما همواره به سود ماستhttp://www.askquran.ir/images/smilies/smilies/Rose.gif
http://s19.rimg.info/80c44d0629be11086a8cbec4a92d0e1c.gif
64295910271
12-04-22, 08:54
به یاد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد
روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را دوستانم را ، مذهبم را زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم.به خدا گفتم : آیا میتوانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟ و جواب او مرا شگفت زده کرد.
او گفت :آیا سرخس و بامبو را میبینی؟پاسخ دادم :بلی . فرمود : هنگامی که درخت بامبو و سرخس راآفریدم ، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم .به آنها نور و غذای کافی دادم.دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود.من از او قطع امید نکردم.
در دومین سال سرخسها بیشتر رشد کردند وزیبایی خیره کنندهای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نکردم . در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند.اما من باز از آنها قطع امید نکردم .
در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت ۶ ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند. ریشه هایی که بامبو را قوی میساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم میکردند.
خداوند در ادامه فرمود: آیا میدانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم میساختی . من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبو ها را رها نکردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک میکنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد میکنی و قد میکشی!
از او پرسیدم : من چقدر قد میکشم.
در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد میکند؟
جواب دادم : هر چقدر که بتواند.
گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که بتوانی.
به یاد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد
http://s19.rimg.info/80c44d0629be11086a8cbec4a92d0e1c.gif
64295910271
12-04-22, 08:54
زندگی
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزدخدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد.
آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پرو پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت وسجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم اما یک روزدیگر هم رفت. تمام روز را به بد وبیراه و جار وجنجال از دست دادی. تنها یک روزدیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما یک روز ... با یک روز چه کار میتوان کرد... خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن راتجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است وآن که امروزش را در نمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت وگفت: حالا برو و زندگی کن.
او مات ومبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسیدحرکت کند. می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعدبا خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر ورویش پاشید،زندگی را نوشید وزندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیابدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشیدبگذارد. می تواند ...... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد اما ...اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفشدوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمیشناختندش سلام کرد و برای آنهاکه دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید،عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد امافرشته ها در تقویم خدا نوشتند، امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود.
http://s19.rimg.info/80c44d0629be11086a8cbec4a92d0e1c.gif
64295910271
12-04-22, 08:55
گويند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند كه پس از نماز ، بر منبر رودو پند گويد. پذيرفت.
نماز جماعت تمام شد. چشم ها همه به سوى او بود. مرد صاحبدل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت :
مردم! هر كس از شما كه مى داند امروز تا شب خواهد زيست ونخواهد مرد ، برخيزد !
كسى برنخاست. گفت :
حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است ، برخيزد !
باز كسى برنخاست. گفت : شگفتا از شما كه به ماندن اطمينان نداريد ؛ اما براى رفتن نيز آماده نيستيد !
http://s19.rimg.info/80c44d0629be11086a8cbec4a92d0e1c.gif
64295910271
12-04-22, 08:56
حامی مهربان
وقتي كه از بالاتر به خود نگريست گويي پردهاي از جلوي چشمانش كنار رفت و توانست چيزهايي را ببيند كه پيش از آن نميديد... اكنون ميتوانست خود را ببيند كه در جاده زندگي با سرعتي سرسام آور به سويي در حركت است ... آخر همه سعي ميكردند با سرعت به آن سو حركت كنند، سعي ميكردند از يكديگر سبقت بگيرند، بعضي ميخواستند به هر قيمتي كه شده زودتر برسند حتي با ممانعت از حركت ديگران... آري همه به سويي در حركت بودند به سويي كه ميگفتند انتهايش سرزمين آرزوهاست... او نيز ميخواست كه هرچه سريعتر به سرزمين آرزوها برسد ...
اماخدايا! اكنون كه از بالاتر ميديد، هيچ سرزميني دركار نبود، كاش هيچ چيز نبود، آنچه ميديد لزره بر اندامش ميانداخت... پرتگاهي عميق... آنقدر عميق كه انتهايش ديده نميشد... حال از ساده لوحي خود در عجب بود، چطور توانسته بود بدون انديشه چنين باسرعت بتازد... فقط با اين استدلال كه ديگران هم اين چنين ميكنند...
... دراين بين خود را ديد كه از خدا كمك ميخواهد تا زودتر به سرزمين آرزوها برسد... لحظهاي بعد از آنچه ميديد به شگفت آمده بود... چندين فرشته از آسمان فرود آمدند وسنگهايي نوك تيز را با چنان مهارتي در مسير اتومبيلش قرار دادند كه چرخهايش پنچرشدند و لحظاتي بعد اتومبيل او بدون هيچ آسيب ديگري در كنار جاده ايستاده بود...
در اين حال خود را از بالا ميديد كه با ايستادن اتومبيلش به بخت بدخود لعنت ميفرستد... و خطاب به خدا ميگويد:
آخر اين رسمش بود... من از توكمك خواستم... چرا بايد اين بلا سرم بيايد... به تو هم ميتوان گفت خدا... اگر كمكم نميكني اقلاً مانعم نشو... اصلاً نميتوان روي تو حساب كرد... آنهايي كه سراغت رانميگيرند كار بهتري ميكنند... من هم ديگر سراغت را نميگيرم...
سپس خودش را ديد كه دست به كار شده تا به هر ترتيب، مجدداً همان راه را در پيش بگيرد...
اكنون با ديدن اين صحنهي زندگياش به قدري از افكار و سخنان خودشرمنده بود كه نميتوانست توي روي خداي مهربانش نگاه كند ... حال ميدانست كه تقصيركاري جز خودش وجود نداشته... نه تنها عقلي را كه خدا به او داده بود به كارنينداخته بود، بلكه كمك مهربانانه او و فرشتگانش را اين چنين قدرناشناسانه پاسخ گفته بود ...
در آن هنگام دريافت كه چنين صحنههايي در زندگياش به كرات تكرار شده بودند ... آري ... او تقريباً همواره به سمت پرتگاه ميتاخت و آن يگانهي مهربان چند تن از فرشتگانش را مأمور ميكرد تا مدام مشكلاتي را در راه او بتراشند ومانع از سقوطش شوند ... اگر ميدانست آن مشكلات، نجات دهنده او از سقوط درپرتگاهاند براي پيش آمدن هر مشكل هزاران بار سجده ميكرد و ديگر تقصيرها را برگردن حامي مهربانش نميانداخت..
http://s19.rimg.info/80c44d0629be11086a8cbec4a92d0e1c.gif
64295910271
12-04-22, 08:57
هدیه پدر!
مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ،پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغالتحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد .
بالاخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فراخواند و به او گفت :
من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تورا بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ،كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود ، يافت .
با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال ودارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر راترك كرد .
سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت وخانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده وبايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل ازاينكه اقدامي بكند ، تلگرافي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود رابه خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد .
هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود ودر آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد وصفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يكبرچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .
« چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايم فقط براي اينكه به آن صورتي كه انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟؟؟!!
http://s19.rimg.info/80c44d0629be11086a8cbec4a92d0e1c.gif
64295910271
12-04-22, 08:57
پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .
روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ...
بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد .
روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : « پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي . اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود . وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني ، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند . تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري . اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است
http://s19.rimg.info/80c44d0629be11086a8cbec4a92d0e1c.gif
64295910271
12-04-22, 08:58
تفاوت واقعی بهشت و جهنم
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟
خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد.
http://s19.rimg.info/80c44d0629be11086a8cbec4a92d0e1c.gif
64295910271
12-04-22, 08:58
ماهي گير ثروتمند
يك بازرگان موفق وثروتمند ،از يك ماهي گير شاد كه در روستايي در مكزيك زندگي مي كرد و هرروز تعدادكمي ماهي صيد مي كرد و مي فروخت پرسيد : چقدر طول مي كشد تا چند تا ماهي بگيري؟
ماهي گير پاسخ داد: : مدت خيلي كمي
بازرگان گفت : چرا وقت بيشتري نمي گذاري تا تعداد بيشتري ماهي صيد كني؟
پاسخ شنيد: چون همين تعداد براي سير كردن خانواده ام كافي است .
بازرگان متعجب پرسيد : پس بقيه وقتت راچيكار مي كني؟
ماهي گير جواب داد: با بچه ها يم گپ مي زنم . با آن ها بازي ميكنم . با دوستانم گيتار مي زنم .
بازرگان به او گفت : اگر تعداد بيشتري ماهي بگيري مي تواني با پولش قايق بزرگتري بخري و با درآمد آن
قايق هاي ديگري خريداري كني آن وقت تعداد زيادي قايق براي ماهيگيري خواهي داشت .
بعد شركتي تاسيس مي كني و اين دهكده كوچك را ترك مي كني و به مكزيكوسيتي مي روي و
بعدها به نيويورك وبه مرور آدم مهمي مي شوي .
ماهي گير پرسيد : اين كار چه مدتي طول مي كشد و پاسخ شنيد : حدودا بيست سال .
و بازرگان ادامه داد: در يك موقعيت مناسب سهام شركتت را به قيمت بالا ميفروشي و اين كار ميليون ها دلار نصيبت ميكند.
ماهي گير پرسيد : بعد چه اتفاقي مي افتد ؟
بازرگان حواب داد : بعد زمان باز نشستگيت فرا مي رسد . به يك دهكده ي ساحلي مي روي براي تفريح ماهيگيري ميكني . زمان بيشتري با همسر وخانواده ات مي گذراني و با دوستانت گيتار مي زني و خوش ميگذراني.
ماهي گير با تعجب به بازرگان نگاه كرد
اما آيابازرگان معناي نگاه ماهي گير را فهميد؟
http://www.askquran.ir/gallery/images/5405/2_2147073avz74x988p.gif
64295910271
12-04-22, 08:59
قضاوت
سالها بود میشناختمش.آنقدر به او اعتماد داشتم،از چشمانم بیشتر.وقتی آن راز را به او گفتم میدانستم به کسی نخواهد گفت.اما من که به او اعتماد داشتم پس چرا دلم اینقدر شور میزد؟دوباره به او زنگ زدم و ازش خواهش کردم (برای بار هزارم) که لطفا بین خودمان بماند و او هم گفت:مگر تو به من شک داری؟ خیالم اسوده تر شد.اما نه ته دلم یه جورایی احساس می کردم این موضوع به زودی فاش خواهد شد.
به چشم زخم خیلی اعتقادداشتم و می ترسیدم اگر دیگران بفهمند آن را از دست بدهم.
من که ماهیانه صدهزارتومان حقوق می گرفتم و می بایستی خرج چهار خواهر و برادر و مادر مریضم را می دادمبه طور غیر منتظره ای در بانک برنده ی یک واحد اپارتمان شده بودم!با خودم فکر کردماگر این اپارتمان را بفروشم و یک آپارتمان کوچکتر بخرم می توانم تا مدتها خانواده ام را تا مین کنم.دوست نداشتم اطرافیانم پی به این موضوع ببرند چون ممکن بود از من توقع بی جا داشته باشند،ولی آن روز صبح یکی از همسایه ها را دیدم که جلو آمد و به من تبریک گفت و پرسید خوب مثل این که یک همسایه ی خوب را داریم از دست میدهیم!!!فکم پایین افتاد،آنقدر تعجب کردم که فقط جای دو تا شاخ روی سرم خالیبود!!هیچی نگفتم ،سریع به اولین تلفن نزدیک شدم و به دوستم زنگ زدم و هر چه به دهنم می رسید نثارش کردم.بنده ی خدا هر چه قدر قسم می خورد که مگر چی شده؟لطفا توضیح بده من بیشتر عصبانی می شدم.
وقتی دیدم تقریبا همه ی اهل محل از موضوع باخبرند درصدد بر آمدم که بفهمم موضوع از کجا آب می خورد؟!در نهایت فهمیدم که بانک مورد نظربر روی پرده ای نام مرا نوشته و به من تبریک گفته است.فکر این جایش را نکرده بودم!! چه قدر زود قضاوت کردم من،دوست چندین ساله ام را به خاطر یک قضاوت عجولانه از خودم رنجاندم
http://www.askquran.ir/gallery/images/5405/2_2147073avz74x988p.gif
64295910271
12-04-22, 08:59
بهشت
روزي مردي خواب ديدکه مرده و پس از گذشتن از پلي به دروازه بهشت رسيده است. دربان بهشت به مرد گفت: براي ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد، کارهاي خوبي را که در دنيا انجام داده ايد، بگوييد تا من به شما امتياز بدهم.
مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهرباني رفتار کردم و هرگز به او خيانت نکردم.
فرشته گفت: اين سه امتياز.
مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتي ديگران را هم به راه راست هدايت مي کردم.
فرشته گفت: اين هم يک امتياز.
مردباز ادامه داد: در شهر نوانخانه اي ساختم و کودکان بي خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.
فرشته گفت: اين هم دو امتياز.
مرد در حالي که گريه مي کرد،گفت: با اين وضع من هرگز نمي توانم داخل بهشت شوم مگر اينکه خداوند لطفش را شامل حال من کند.
فرشته لبخندي زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهي است و اکنون اين لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر شد!
http://www.askquran.ir/gallery/images/5405/2_2147073avz74x988p.gif
64295910271
12-04-22, 09:01
آيا تا بحال بر سر کودکي دست نوازش کشيده ايد؟
روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.
او تصوير يک دست راکشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟
بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت: "من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها راپرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين دست چه کسي است، داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر اوبکشد.
شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي دست نوازش کشيده ايد؟
http://www.askquran.ir/gallery/images/5405/2_2147073avz74x988p.gif
64295910271
12-04-22, 09:02
دايره زندگي
وقتي کودکي هفت ساله بودم، پدربزرگم مرا به برکه اي در يک مزرعه برد و به من گفت: سنگي را به داخل آب بينداز و بهدايره هايي که توسط اين سنگ ايجاد شده نگاه کن. سپس از من خواست که خودم را به جايآن سنگ تصور کنم. او گفت: " تو مي تواني تعداد زيادي از جلوه ها و نمودها را درزندگيت خلق کني اما امـواجي که از اين جلوه ها پديـد مي آيد، صلح و آرامش موجود درتمام مخلوقات تو را بر هم خواهد زد. به خاطر داشته باش که تو در برابر هر آن چه دردايره زندگيت قرار مي دهي مسوولي و اين دايره به نوبه خود با بسياري از دايره هايديگر ارتباط خواهد داشت. نيازمند خواهي بود تا در مسيري زندگي کني که اجازه دهد،خوبي و منفعت ناشي از دايره ات، صلح و آرامش را به ديگران منتقل کند. آن جلوه هاييکه از عصبانيت و حسادت ناشي مي شود، همان احساسات را به ديگر ذايره ها خواهدفرستاد. تو در برابر هر دوي آن ها مسئولي."
اين نخستين بار بود که دريافتم هرشخص قادر است صلح و يا ناسازگاري دروني خلق کند که در جهان پيرامونش جريان يابد. اگر وجودمان سرشار از نزاع، نفرت، ترديد و خشم باشد، هرگز نمي توانيم صلح را درجهان برقرار سازيم. ما احساسات و افکاري را که در درون نگاه داشته ايم از خود ساطعمي کنيم، چه در مورد آن ها صحبت کنيم چه سکوت اختيار کنيم.
هرآن چه در درون خويشداريم به جهان پيرامون ما سرايت مي کند خلق زيبايي يا ناسازگاري با تمامي دوايرديگر زندگي مرتبط مي باشد.
اين تمثيل جاوداني را به خاطر بسپاريم: به هر چيزي کهتوجه کنيم، رشد و توسعه مي يابد.
http://www.askquran.ir/gallery/images/5405/2_2147073avz74x988p.gif
64295910271
12-04-22, 09:03
سرباز معلول
داستاني را كه مي خواهم برايتان نقل كنم درباره سربازي است كه پس از جنگ ويتنام مي خواست به خانه خود بازگردد.
سرباز قبل از اين كه به خانه برسد، از نيويورك با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:« پدر و مادر عزيزم، جنگ تمام شده و من مي خواهم به خانه بازگردم، ولي خواهشي از شما دارم. رفيقي دارم كه مي خواهم او را با خود به خانه بياورم.» پدر و مادر او در پاسخ گفتند:« ما با كمال ميل مشتاقيم كه او را ببينيم.» پسر ادامه داد:« ولي موضوعي است كه بايد در مورد او بدانيد، او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يك دست و يك پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد و من مي خواهم كه اجازه دهيد او با ما زندگي كند.»
پدرش گفت:« پسر عزيزم، متأسفيم كه اين مشكل براي دوست تو بوجود آمده است. ما كمك مي كنيم تا او جايي براي زندگي در شهر پيدا كند.» پسر گفت:« نه، من مي خواهم كه او در منزل ما زندگي كند.»آنها در جواب گفتند:« نه، فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و اجازه نمي دهيم او آرامش زندگي ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردي و او را فراموش كني.»
در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و پدر و مادر او ديگر چيزي نشنيدند.چند روز بعد پليس نيويورك به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از يك ساختمان بلند جان باخته و آنها مشكوك به خودكشي هستند.
پدر و مادر آشفته و سراسيمه به طرف نيويورك پرواز كردند و براي شناسايي جسد پسرشان به پزشكي قانوني مراجعه كردند. با ديدن جسد، قلب پدر و مادر از حركت ايستاد. پسر آنها يك دست و پا داشت!
http://www.askquran.ir/gallery/images/5405/2_2147073avz74x988p.gif
64295910271
12-04-22, 09:04
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»
دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم
http://www.askquran.ir/gallery/images/5405/2_2147073avz74x988p.gif
64295910271
12-04-22, 09:05
گره باز شدن همانا و ...
يك روز يك فقيري نالان و غمگين از خرابه اي رد مي شد و كيسه اي كه كمي گندم در آن بود بر دوش خود مي كشيد تا به كودكانش برساند و ناني از آن درست كنند شب را سير بخوابند .
در راه با خود زمزمه كنان مي گفت : " خدايا اين گره را از زندگي من بازكن "
همچنان كه اين دعا را زير لب مي گذارند ناگهان گره كيسه اش باز شد و تمام گندم هايش بر روي زمين و درون سنگ و سوخال هاي خرابه ريخت.
عصباني شد و به خدا گفت :" خدايا من گفتم گره ام زندگي را باز كن نه گره كيسه ام را "
و با عصبانيت تمام مشغول به جمع كردن گندم از لاي سنگ ها شدكه ناگهان چشمش به كيسه اي پر از طلا افتاد. همانجا بر زمين افتاد و به درگاه خداسجده كرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست.
http://www.askquran.ir/gallery/images/5405/2_2147073avz74x988p.gif
64295910271
12-04-22, 09:05
جات عشق
درجزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبررسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آمادهو جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيرهبود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره راترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:« آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟»
ثروت گفت:« نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجودندارد.»
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمکخواست.
غرور گفت:« نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيفشده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.»
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به اوگفت:« اجازه بده تا من باتو بيايم.»
غم با صداي حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خيليناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.»
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدازد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظهبالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:« بيا عشق، من تو را خواهم برد.»
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نامپيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکيرسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود،چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود،رفت و از او پرسيد: « آن پيرمرد که بود؟»
علم پاسخ داد: « زمان»
عشق با تعجبگفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: « زيراتنها زمان قادر به درک عظمت عشق است
http://www.askquran.ir/gallery/images/5405/2_2147073avz74x988p.gif
64295910271
12-04-22, 09:06
مادر
ساعت 3 شب بودكه صداي تلفن پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود.
پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك.
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود...
http://www.ayehayeentezar.com/images/smilies/Graphic%20%2861%29.gif
http://s4.rimg.info/f587a3a2d68bb2f85a859323c7c5aa21.gif (http://shabahang20.blogfa.com/)
64295910271
12-04-22, 09:06
**پول**
----------
امام باقرعلیه السلام فرمود: در زمان رسول خدا، در آغاز هجرت یکی از مومنین صفه به نام سعد بسیار در فقر و ناداری به سر می برد و همیشه در نماز جماعت، ملازم پیامبر خدا بود و هرگز نمازش ترک نمی شد رسول خدا صلی الله علیه واله و سلم وقتی او را می دید، دلش به حال او می سوخت و نگاه دلسوزانه به او می کرد. غریبی و تهیدستی او رسول خدا را سخت ناراحت می کرد، روزی به سعد فرمود: اگر چیزی به دستم برسد تو را بی نیاز می کنم. مدتی از این جریان گذشت، رسول خدا صلی الله علیه واله و سلم از این که چیزی به او نرسید تا به سعد کمک کند، غمگین شد خداوند وقتی رسولش را این گونه غمگین یافت، جبرئیل را به سوی او فرستاد جبرئیل که دو درهم همراهش بود، به حضور پیامبر صلی الله علیه واله و سلم آمد و عرض کرد: ای رسول خدا صلی الله علیه واله و سلم خداوند اندوه تو را به خاطر سعد دریافت، آیا دوست داری که سعد
بی نیاز گردد، پیامبر صلی الله علیه واله و سلم فرمود: آری. جبرئیل گفت، این دو درهم را به سعد بده و به او دستور بده که با آن تجارت کند پیامبر صلی الله علیه واله و سلم آن دو درهم را گرفت و سپس برای نماز از منزل خارج شد؛ دید سعد کنار حجره مسجد ایستاده و منتظر رسول خداست. وقتی که سعد را دید، فرمود: ای سعد آیا تجارت و خرید و فروش می دانی؟ سعد گفت: سوگند به خدا چیزی ندارم که با آن تجارت کنم. پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم آن دو درهم را به او داد و به او فرمود: با این دو درهم تجارت کن و روزی خدا را به دست بیاور. او هم آن دو درهم را گرفت و همراه رسول خدا به مسجد رفت و نماز ظهر و عصر را خواند، بعد از نماز، رسول خدا به او فرمود: برخیز به دنبال کسب رزق برو که من از وضع تو غمگین هستم. سعد برخاست و کمر همت بست و به تجارت مشغول شد به قدری از دو درهم برکت داشت که هر کالایی با آن می خرید، سود فراوان می کرد؛ دنیا به او رو آورد و اموال و ثروتش زیاد گردید و تجارتش رونق بسیار گرفت. در کنار مسجد محلی را برای کسب و کار خود انتخاب کرد و به خرید و فروش، مشغول گردید
این داستان هشداری است به کسانی که دلبستگی به دنیا دارند و دنیا را هدف می دانند؛ غافل از آن که دنیا وسیله است برای آخرت، و دلبستگی افراطی به دنیا مانع یاد خدا می شود.
کم کم پیامبر صلی الله علیه واله وسلم دید که بلال حبشی وقت نماز را اعلام کرده ولی هنوز سعد سرگرم خرید و
توبه
فروش است، نه وضو گرفته و نه برای نماز آماده می شود. پیامبر صلی الله علیه واله وسلم وقتی او را به این وضع دید، به او فرمود: «یا سعد شغلتک الدنیا عن الصلاة ای سعد دنیا تو را از نماز بازداشت». او در پاسخ چنین توجیه می کرد و می گفت: چه کار کنم؟ ثروتم را تلف کنم؟ به این مرد متاعی فروخته ام؛ می خواهم پولش را بستانم و از این مرد متاعی خریده ام؛ می خواهم قیمتش را بپردازم. رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم در مورد سعد، آن چنان ناراحت و غمگین شد که این بار اندوه رسول خدا شدیدتر از آن هنگام بود که سعد در فقر و تهیدستی به سر می برد.
جبرئیل بر پیامبر صلی الله علیه واله وسلم نازل شد و عرض کرد: خداوند اندوه تو را در باره سعد دریافت، کدام یک از این دو حالت را در مورد سعد دوست داری آیا حالت اولی یعنی فقر و تهیدستی او و توجه به نماز و عبادت را دوست داری یا حالت دوم را که بی نیاز است ولی توجه به عبادت ندارد؟ پیامبر صلی الله علیه واله وسلم فرمود: حالت اولی را دوست دارم، چرا که حالت دوم او باعث شد که دنیایش، دینش را ربود و برد، جبرئیل گفت: «ان الدنیا و الاموال فتنه و مشغله عن الاخره» ؛ دلبستگی به دنیا و ثروت، مایه آزمایش و بازدارنده آخرت است. آن گاه جبرئیل گفت: آن دو درهم را که به او قرض داده بودی از او بگیر که در این صورت وضع او به حالت اول برمی گردد رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم به سعد فرمود: آیا نمی خواهی دو درهم مرا بدهی؟ سعد گفت: به جای آن دویست درهم می دهم. پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم فرمود: همان دو درهم مرا بده. سعد دو درهم آن حضرت را داد از آن پس دنیا به سعد پشت کرد و تمام اموالش کم کم از دستش رفت و زندگیش به حالت اول بازگشت.
این داستان هشداری است به کسانی که دلبستگی به دنیا دارند و دنیا را هدف می دانند؛ غافل از آن که دنیا وسیله است برای آخرت، و دلبستگی افراطی به دنیا مانع یاد خدا می شود.
http://s8.rimg.info/738e26955cd55c562d0afb080bf98a7a.gif http://s8.rimg.info/a4f80422d0d3a04a13b2645af6184b3f.gifhttp://s8.rimg.info/738e26955cd55c562d0afb080bf98a7a.gif http://s8.rimg.info/a4f80422d0d3a04a13b2645af6184b3f.gifhttp://s8.rimg.info/738e26955cd55c562d0afb080bf98a7a.gif
64295910271
12-04-22, 09:08
اسب بعدی!
https://sites.google.com/site/movafaghiatnow/_/rsrc/1264250420520/Today/shivana181.L_925.jpg (https://sites.google.com/site/movafaghiatnow/Today/shivana181.L_925.jpg?attredirects=0)
مرد ثروتمندی در دهکدهای دور زمینهای زیادی داشت و تعداد زیادی کارگر را همراه با خانوادهشان روی این زمینها به کار گرفته بود. و برای اینکه بتواند این کارگران را وادار به کار کند یک سرکارگر خشن و بیرحم را به عنوان نماینده خود انتخاب کرده بود و سرکارگر با خشونت و بیرحمی کارگران و خانوادههای آنها را وادار میکرد روی زمینهای مرد ثروتمند به سختی و تمام وقت کار کنند تا محصول بیشتری حاصل شود. روزی شیوانا از کنار این دهکده عبور میکرد. کارگران وقتی او را دیدند شکایت سرکارگر را نزد شیوانا بردند و گفتند: "صاحب مزرعه، این فرد بیرحم را بالای سر ما گذاشته و ما به خاطر نان و غذای خود مجبوریم حرف او را گوش کنیم. چیزی به او بگویید تا با ما ملایمتر رفتار کند."
شیوانا به سراغ سرکارگر رفت. او را دید که افسار اسب پیری را در دست گرفته و به سمتی میرود. شیوانا کنار سرکارگر شروع به راه رفتن کرد و از او پرسید: "این اسب پیر را کجا میبری؟"
سرکارگر با بدخلقی جواب داد: "این اسب همیشه پیر نبوده است. مرد ثروتمندی که مالک همه این زمینهاست سالها از این اسب سواری کشیده و استفادههای زیادی از او برده است. اکنون چون پیر و از کار افتاده شده دیگر به دردش نمیخورد. چون صاحب زمینها به هر چیزی از دید سوددهی و منفعت نگاه میکند بنابراین از این پس اسب پیر چیزی جز ضرر نخواهد داشت. به همین خاطر او از من خواسته تا اسب را به سلاخی ببرم و گوشت او را بین سگهای مزرعه تقسیم کنم تا لااقل به دردی بخورد."
شیوانا لبخندی زد و گفت: "اگر صاحب این مزرعه آدمهای اطراف خود را فقط از پنجره سوددهی و منفعت نگاه میکند، پس حتما روزی فرامیرسد که به شخصی چون تو دیگر نیازی نخواهد داشت. آن روز شاید کارگران مزرعه بیشتر از اربابت به داد تو برسند. اگر کمی با آنها نرمی و ملاطفت به خرج دهی وقتی به روزگار این اسب بیفتی میتوانی به لطف و کمک آنها امیدوار باشی. همیشه از خود بپرس که از کجا معلوم اسب بعدی من نباشم! در این صورت حتماً اخلاقت لطیفتر و جوانمردانهتر خواهد شد."
64295910271
12-04-22, 09:08
سنجاقک به سمت عقب نمیپرد!
شیوانا از مسیری عبور میکرد. کنار نهر آب مردی قویهیکل را دید که روی سنگی
https://sites.google.com/site/movafaghiatnow/_/rsrc/1264250420520/Today/shivana182.L_941.jpg (https://sites.google.com/site/movafaghiatnow/Today/shivana182.L_941.jpg?attredirects=0)
نشسته است و پیرمردی دلاک روی بازوی او خالکوبی میکند. شیوانا به آن دو نزدیک شد و نگاهی به تصویر خالکوبی انداخت و از مرد تنومند پرسید: "این تصویر شیر را برای چه روی بازویت حک میکنی؟"
مرد قویهیکل گفت: "برای اینکه دیگران به این شیر نگاه کنند و به خاطر آورند که من مانند شیر قوی هستم و میتوانم در دلها وحشت آفرینم و هر چه بخواهم را به دست آورم. این شیر را بر بازویم خالکوبی میکنم تا قدرت و هیبت او بر وجودم حاکم شود."
شیوانا سرش را تکان داد و پرسید: "کسب و کارت چیست؟"
مرد قویهیکل آهی کشید و گفت: "اول روی مزرعه مردم کشاورزی میکردم. دیدم مزدش کم است سراغ آهنگری رفتم و نزد آهنگری پیر شاگردی کردم تا کار یاد بگیرم. اما اخلاق خوبی نداشتم و آنقدر با مشتری و شاگردهای دیگر بداخلاقی کردم که سرانجام امروز عذر مرا خواست و مرا از سر کار بیرون کرد. آمدهام اینجا روی بازویم نقش شیر خالکوبی کنم تا قدرت او نصیبم شود و به سراغ همان کشاورزی روی زمین مردم برگردم."
شیوانا نگاهی به علفهای کنار نهر آب انداخت و سنجاقکی را دید که در سطح آب حرکت میکند. سنجاقک را به مرد تنومند نشان داد و گفت: "من اگر جای تو بودم به جای شیر به آن بزرگی نقش این سنجاقک کوچک را انتخاب میکردم. سنجاقکها هیچوقت به سمت عقب برنمیگردند و همیشه به جلو میروند. هزاران نقش شیر و ببر و پلنگ اگر داشته باشی و همیشه در زندگی به سمت عقب برگردی و هر روزت از دیروزت بدتر شود، این نقش شیر و پلنگها پشیزی نمیارزد. نقشی از این سنجاقک روی کاغذی بکش و آن را در جیب خود بگذار و سراغ کاری برو و با پایمردی سعی کن در آن کار به استادی برسی. زندگیات که سامان گرفت خواهی دید که دیگر به هیچ شیر و پلنگ و خال و نقشی نیاز نداری. همین سنجاقک کوچک برای تمام زندگی تو کفایت میکند.
64295910271
12-04-22, 09:09
پل
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟» برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.» سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.» نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:«نه، چیزی لازم ندارم.» هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:«مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟» در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت:«دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»
تا به حال واسه چند نفر پل ساختیم؟!!! بین خودمون و چند نفر از عزیزامون حصار کشیدیم؟!!!؟
64295910271
12-04-22, 09:09
اول مأموریت بعد معرفت
http://abvab.com/images/articles/aban/road-mja.jpg
روزی شیوانا برای جمعی از شاگردانش درس می گفت. مردی با تکبر وارد مجلس درس شد و خطاب به شیوانا گفت که او یکی از مامورین عالی رتبه امپراتور است و آمده است تا از بیانات استاد بزرگ معرفت درس بگیرد. شیوانا با تبسم پرسید:" جناب امپراتور شما را به چه شغلی در این منطقه گمارده اند؟!"
مامور امپراتور گفت:" ماموریت من ساخت جاده و بازسازی و اصلاح جاده های منتهی اصلی و فرعی این سرزمین است."
لبخند شیوانا محو شد و با خشم بر سر مامور فریاد زد:" تو که از سوی امپراتور مامور شده ای تا جاده ها را اصلاح کنی به چه جراتی در این کلاس حضور یافته ای. هیچ می دانی که چقدر گاری به خاطر چاله های ترمیم نشده در سطح معابر چرخهایشان شکسته و چقدر اسب و قاطر به خاطر سنگ ها و موانع پراکنده در سطح جاده دست و پا شکسته شده اند؟آیا از جاده دهکده عبور کردی و مشکلات آن را در هنگام بارندگی و حتی در مواقع عادی ندیدی!؟ تو این وظیفه سنگین نگهداری و بازسازی جاده ها را از امپراتور پذیرفتی و آن را به خوبی انجام نداده ای و بعد آرام و با غرور به کلاس من آمده ای تا درس معرفت بگیری!؟ شرط اول کسب معرفت این است که ماموریت نهاده شده بر دوش خودت را به نحو احسن انجام دهی. دفعه بعد که خواستی به این کلاس بیایی، یا ماموریتت را به فرد صلاحیت دار دیگری محول کن و یا اینکه آن را به درستی انجام بده و بعد از پایان کار به سراغ معرفت بیا. شایستگی در انجام امور زندگی به نحو احسن شرط اساسی پذیرفته شدن در کلاس های معرفت شیوانا است."
می گویند از آن به بعد جاده ها و معابر منتهی به دهکده شیوانا در سراسر سرزمین بهترین بودند. شیوانا هر وقت در این جاده قدم می گذاشت با لبخند می گفت:" این مامور جاده ها زرنگ ترین شاگرد غیر حضوری کلاس معرفت است."
64295910271
12-04-22, 09:10
دیگر آبلیمو نمیفروشم
http://img.tebyan.net/big/1386/01/711881761872385112021281269114812714212520.jpg
http://s17.rimg.info/87f8527a8eb8e3a8f986c267726f387b.gif (http://shabahang20.blogfa.com/)
در کربلا عطار مشهوری زندگی میکرد. روزگاری مریض شد و بیماریاش طولانی گردید. یکی از دوستان به عیادتش رفت؛ دید که از وسایل زندگی چیزی برایش باقی نمانده است؛ فقط حصیری در زیر بدن و متکایی در زیر سر دارد. تاجر ثروتمند دیروز، حالا به چنین روزی افتاده است . در همین حال، پسر تاجر وارد شد و گفت: " پدر، برای نسخه امروز پول نداریم تا دارو بخریم ."
تاجر، متکای زیر سرش را به او داد و گفت: " این را هم ببر و بفروش، تا ببینم راحت میشوم یا نه؟ "دوست تاجر، از وی پرسید: جریان چیست؟
تاجر گفت: من در کربلا، نمایندگی فروش آبلیموی شیراز را داشتم . آبلیمو وارد میکردم و به مبلغ گرانی میفروختم. ناگهان در شهر، بیماری حصبه شایع شد و پزشکان اعلام کردند که آبلیمو برای درمان این بیماری سودمند است.روز اول کاری نکردم، ولی روز بعد به خود گفتم: چرا آبلیمو را ارزان میفروشی؟ حالا که خریدار دو برابر شده است .
خلاصه، ابتدا قیمت آبلیمو را دو برابر و بعد چند برابر کردم. مردم بیچاره هم از روی ناچاری میخریدند. بعد دیدم که آبلیموهایم دارد تمام میشود و هر قدر هم که آن را گران میکنم مردم میخرند. بنابراین شروع به ساختن آبلیموی تقلبی کردم و از این راه سود سرشاری به دست آوردم.
اما، ناگهان بیمار شدم، این بیماری مرا از پا انداخت و بستری کرد. در اثر این بیماری، هر چه پول به دست آورده بودم، از دست دادم . تا این که امروز دیدی که فقط همین متکا باقی مانده بود، این را نیز دادم تا ببینم آیا از دست این زندگی راحت میشوم یا نه؟
http://s17.rimg.info/87f8527a8eb8e3a8f986c267726f387b.gif (http://shabahang20.blogfa.com/)
منبع:تبیان به نقل از داستانهای شگفت، شهید آیة الله دستغیب، ص 94 .
64295910271
12-04-22, 09:14
... اميري به شاهزاده گفت:من عاشق توام. شاهزاده گفت:زيباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ايستاده است. امير برگشت و ديد هيچکس نيست . شاهزاده گفت: عاشق نيستي !!!! عاشق به غير نظر نمي کند ...
خدايا به خاطر همه لحظاتي که به غير تو توجه کرديم ما رو ببخش !
64295910271
12-04-22, 09:15
فراموشي ....
فرشته تصميمش را گرفته بود. پيش خدا رفت و گفت: خدايا، ميخواهم زمين را از نزديك ببينم. اجازه ميخواهم و مهلتي كوتاه. دلم بيتاب تجربهاي زميني است.
خداوند درخواست فرشته را پذيرفت. فرشته گفت: تا بازگردم، بالهايم را اينجا ميسپارم، اين بالها در زمين چندان به كار من نميآيد.
خداوند بالهاي فرشته را روي پشتهاي از بالهاي ديگر گذاشت و گفت: بالهايت را به امانت نگاه ميدارم، اما بترس كه زمين اسيرت نكند زيرا كه خاك زمينم دامنگير است.
فرشته گفت: بازميگردم، حتماً بازميگردم.
اين قولي است كه فرشتهاي به خداوند ميدهد.
فرشته به زمين آمد و از ديدن آن همه فرشته بيبال تعجب كرد. او هر كه را كه ميديد، به ياد ميآورد. زيرا او را قبلاً در بهشت ديده بود. اما نفهميد چرا اين فرشتهها براي پس گرفتن بالهاي شان به بهشت برنميگردند.
روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چيزي را از ياد برد و روزي رسيد كه فرشته ديگر چيزي از آن گذشته دور و زيبا به ياد نميآورد؛ نه بالش را و نه قولش را.
فرشته فراموش كرد. فرشته در زمين ماند. فرشته هرگز به بهشت برنگشت.
عرفان نظر آهاري
ماهنامه نسيم وحي - شماره 19
http://www.shiaupload.ir/images/55310029882596740948.gif http://www.shiaupload.ir/images/55310029882596740948.gifhttp://www.shiaupload.ir/images/55310029882596740948.gif
64295910271
12-04-22, 09:16
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه آورد. پسر بزرگش که منتظر بود، جلو دوید و گفت : مامان، مامان! وقتی من در حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد، تامی با ماژیک روی دیوار اتاقی که شما تازه رنگش کرده اید، نقاشی کشید!
مادر عصبانی به اتاق تامی کوچولو رفت. تامی از ترس زیر تخت قایم شده بود، مادر فریاد زد: تو پسر خیلی بدی هستی. و تمام ماژیک هایش را در سطل آشغال ریخت. تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرایی شد، قلبش گرفت. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و داخلش نوشته بود: مادر دوستت دارم! مادر در حالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک قاب خالی آورد و آن را دور قلب آویزان کرد.تابلوی قلب قرمز هنوز هم در اتاق پذیرایی روی دیوار است!
http://static.cloob.com//public/images/smiles/16.gifhttp://static.cloob.com//public/images/smiles/16.gif
64295910271
12-04-22, 09:16
http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/20.gif (http://bahar22.com/) http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/20.gif (http://bahar22.com/)http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/20.gif (http://bahar22.com/) http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/20.gif (http://bahar22.com/)
خدایا...
خسته ام
از همه چیز...
...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
نمی دانم در چنین راهی کجا می توانمآرامشم را بیابم
خدایا...
شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام
می پذیری؟
http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/20.gif (http://bahar22.com/) http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/20.gif (http://bahar22.com/)http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/20.gif (http://bahar22.com/) http://bahar22.com/ftp/zibasazi/10/image/20.gif (http://bahar22.com/)
64295910271
12-04-22, 09:18
جعبه های سیاه و طلایی:
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.
از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.
پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...
64295910271
12-04-22, 09:19
چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچر شده بود؟»....!!!
64295910271
12-04-22, 09:20
جعبه واكسش را جمع كرد و راهي خانه شد. در راه داروهاي مادرش را هم خريد. وقتي در را باز ميكرد، همه فكرش پيش مادر مريضش بود. در خانه تنها بود و كسي نبود كمكش كند. وارد خانه شد و با تمام خستگي و غمي كه داشت خواست قيافه خوشحالي به خودش بگيرد. با صداي بلندي كه معلوم بود ساختگي است، گفت: «سلام بر مادر عزيزم!» كنار بستر مادرش نشست و دستانش را گرفت. مادرش گفت: «سلام پسرم، برگشتي؟ خسته نباشي.» و دستان پسر را فشرد. پسرك داروها را نشان مادرش (http://www.takmahfel.com/cat-3.html?cat_id=3&page=12)داد و گفت: «بيا مامان جان، داروهايت را خريدم.» و داروها را كنار مادر روي زمين گذاشت. از كنار مادر بلند شد و رفت كه دستهايش را بشويد و بعد درسش را بخواند.
كتابش را برداشت و تا آمد اولين سؤال كتاب را بخواند، صداي ناله مادر بلند شد. پسرك هراسان به طرف آشپزخانه رفت و با ليواني آب به طرف مادر رفت. كنار مادر دراز كشيد، سرش را كنار دستهايش گذاشت و ديگر چيزي نفهميد.
از خواب بيدار شد و به ساعت كوچك روي تاقچه نگاه كرد. ديرش شده بود. با سرعت كتابهايش را توي كيف پاره و كثيفش ريخت و به طرف مدرسه رفت. وارد كلاس كه شد، باز هم بچهها تحقيرآميز نگاهش ميكردند. وقتي معلم ورقههاي امتحاني را جمع ميكرد، طوري از كنارش گذشت كه انگار بيماري واگيردار خطرناكي دارد. بعد معلم به ورقهاش نگاه كرد و گفت كه پاي تخته بيايد. پسرك از جايش بلند شد و به جلوي كلاس رفت. حالا در ديد همه بود. معلم با جديت گفت: «چرا درس نميخواني؟» پسرك زير لبي گفت: «آقا اجازه، وقت نميكنيم.» معلم فرياد زد: «وقت نميكني؟ يعني چي؟ نكند زن و بچهداري كه وقت نميكني؟» بچههاي كلاس خنديدند. معلم بار ديگر فرياد زد: «چرا جواب نميدهي؟» اما پسرك ساكت ماند. معلم چه ميدانست كه درد پسرك چيست؟ زنگ آخر كه خورد پسر با عجله به طرف خانه رفت، كيف و كتابش را گذاشت، به مادرش سري زد، جعبه واكسش را برداشت و با عجله به طرف خياباني رفت كه هر روز در آن كار ميكرد.
http://s19.rimg.info/97cc42e26c2a3ecdc1cb49fb73b3ff46.gifhttp://s19.rimg.info/97cc42e26c2a3ecdc1cb49fb73b3ff46.gifhttp://s19.rimg.info/97cc42e26c2a3ecdc1cb49fb73b3ff46.gif
64295910271
12-04-22, 09:21
زندگی (http://baharehamishegi.blogfa.com/post-895.aspx)
زندگی داستان زندگی مرد یخ فروشی ست که از او پرسیدند فروختی ؟! در پاسخ گفت : نخریدند ٬ تمام شد !
http://www.primitiveways.com/images/ice-shaving.jpg
64295910271
12-04-22, 09:21
http://s19.rimg.info/ddc6268d63a5a4aa466c18587afd00ee.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/f8bb86aa3839b69ab57313e995f1fde4.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/427cabc00727809e65b121408a2bf10e.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/903761bea6a13e5bd68294ef80760a51.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/fed71cbce04b4acb022cf84f2bd29ea6.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/2583db508cac1830a1f809d50ea801e5.gif (http://shabahang20.blogfa.com/)
عمری نماز به پا داشتم و ندانستم برای چیست و چه می گویم . ولی امروز الله اکبر گفتم . تو نیز مرا بزرگ خواندی . نیت کردم ، نظر کردی و من مشغول به توصیف صفات تو شدم . گفتی از توصیف بی نیازم (سبحان الله عما یصفون) . تو خود را در نماز توصیف می نمایی بنده ی من ، حال توصیف بنما تا من احسنت بگویم . حمد را آغاز نمودم:
الحمدالله رب العالمین : سپاس خداوندی را که پروردگار جهانیان است .
- سپاس بنده ای را که دعوتم را لبیک گفت .
الرحمن الرحیم : بخشنده و مهربان است .
- احسنت بر بنده ای که می بخشد و مهر می ورزد.
مالک یوم الدین: صاحب روز جزاست.
- جزای تو را میزان اشتیاقت قرار خواهم داد.
ایاک نعبد و ایاک نستعین: فقط تو را می پرستم و تنها از تو یاری می جویم.
- من نیز خواستار شمایم و منتظرم همدیگر را در رسیدن یاری نمایید.
اهدنا الصراط المستقیم : ما را به راه راست هدایت کن.
- هدایت نمودم و هدایت از آن توست.
صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و الاضالین: راه کسانی را که آنها را مشمول نعمت خود ساختی ، نه راه کسانیکه بر آنان غضب نمودی و نه گمراهان .
- همانا تو خود در مسیری و شایسته ی نعمت و گمراهان تنها و بی یاورند ، من هستم ولی مرا نمی یابند ، آنها خود چشم خویش را بسته اند . من در همه حال در کنار بنده ام هستم .
حال نوبت توحید گفتن است . بگو تا پاسخت دهم .
قل هو الله و احد : بگو خدا یکتا و یگانه است .
- تو نیز یکتایی در آفرینشت بنگر، تو نیز بی نظیری .
الله الصمد : خداوندی که همه ی نیازمندان قصد او را می کنند.
- بنده ام تو باور نداری که قسمتی از خدایی و بی نیاز خواهی گشت روزی که من تو و تو ، من باشیم.
من با تو چنانم ای نگار یمنی
خود در غلطم که من تو ام یا تو منی
(خواجه عبدالله انصاری)
لم یلد و لم یولد : هرگز نزاد و نه زاده شده .
- آری من ازلی و ابدیم و تو در سفری از ازل به ابد در راه یافتنی که تو نیز همان اول و همان آخری.
و لم یکن الله و کفوا احد : برای او شبیه و مانندی نبوده است .
- آیا تو پنداری برای تو شبیه و مانندی آفریدم.
در این گفت و شنود عاشقانه از خود خجل گشتم . آرام الله اکبری گفتم و به رکوع رفتم که نگاهم از شدت حیرت دوید و گویی از وجودم جدا گشت . تعظیم زیبای هستی را در برابر وجود خویش می دیدم . سبحان ربی العظیم و بحمده :...
- من در اشتیاق دیدار زیباترین مخلوقم عظمت هستی را در برابرش به تعظیم نشاندم .
زانوانم طاقت نیاورد و به سجده رفتم .سبحان ربی الاعلی و بحمده :...
- آری بنده ی من تو بزرگ و والایی. بر ساختار وجودیت پیشانیت را می سایی و من می بالم بر خشوع تو ، تقدیم تو باد جلال و بزرگی .
بار دگر سجده می روم .اینبار عظمت هستی به گرداگرد وجودم در حال چرخش است . حال می فهمم چرا سجده بزرگان طولانی است و بر خاستن از آن دل کندنی نیست . با اشک شوقی که نمی دانم منشاء آن چشمانم هستند یا کل وجودم ، بر می خیزم به شوق حمد و وتوحیدی دوباره .
پروردگارا بگذار هر آنچه می گویم خود نیز پاسخ دهم .
آری سپاس جلال و عظمتت را ، بخشندگی و کرامتت را ، صاحب همه چیز و هیچ چیز تو را می پرستم و یاریت را می طلبم . هدایتم بنما از کور دلی و نگذارم در راه بی کسی . تو بی نیازی و یکتایی و من نیازمند ذات اقدست.
قنوت را در این رکعت می خوانم که بگویم دل پر دعایم امروز فقط یک چیز را می خواهد : ربنا آتنا فی الدنیاحسنه و قی الاخره حسنه ...خدایا در دنیا و آخرت تنها تو را می خواهم .
در رکوعم بگذار بر تو تعظیم نمایم و در سجده ام بگذار غرق اطاعت گردم .
شهادتی می دهم با تمام وجود که اشهد ان لا اله الا الله ... و اگر سلام می گویم حکایت آن است که با خداحافظی ترکت نکنم و سلام نیت همیشه با تو بودن باشد و تا زمان وصال دیگری از راه برسد از نظرت پنهان نگردم.
اگر می دانستم از زمان این نماز تا نماز دیگر تو همچنان عاشقانه نشسته ای تا من خود را برسانم ، دیگر چگونه می توانستم ترکت کنم . معبود من ، معشوق من ، من که باشم که تو را در انتظار دیدار خود بگذارم .
با حلقه ی رحمانیتت در برمان گرفتی و با حلقه ی رحیمت غسلمان می دهی . این چه حالیست امشب این چه دیداریست ؟ ای کاش زمین می گذاشت این لحظه را پایانی نباشد . کاش دورانش حول زمان نبود تا ثانیه ها مرا از تو دور نسازد.
کاش مفهوم دائم الصلاة را نیز درک می نمودم تا ... (خوشا آنان که دائم در نمازند)
یا رب دل پاک و جان آگاهم ده
آه شب و گریه ی سحرگاهم ده
در راه خود اول از خودم بیخود کن
بیخود چو شدم ز خود به خود راهم ده
(خواجه عبدالله انصاری)
http://s9.rimg.info/4f68f34394e0151469b79a99673a8c62.gif (http://shabahang20.blogfa.com/)http://s9.rimg.info/f0d88a068d8a1af8abfd5d92155e449a.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s9.rimg.info/4f68f34394e0151469b79a99673a8c62.gif (http://shabahang20.blogfa.com/)
64295910271
12-04-22, 09:22
اصرار عجیب پسر کوچولو (http://www.niksalehi.com/story/archives/124480.php)
يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده.
بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش میترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.
اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد، خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی … به من می گی خدا چه شکليه ؟ آخه من کم کم داره يادم مي ره!
http://s18.rimg.info/156d25ca0f85972535224bc1bd443160.gifhttp://s18.rimg.info/156d25ca0f85972535224bc1bd443160.gifhttp://s18.rimg.info/156d25ca0f85972535224bc1bd443160.gif
64295910271
12-04-22, 09:22
چه کسی واقعا خدا را دوست دارد؟ (http://www.niksalehi.com/story/archives/124479.php)
(http://www.niksalehi.com/story/archives/124479.php)
مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:« این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟»...
فرشتـه جواب داد:« می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!»
http://s19.rimg.info/8578563a9ab8af374a8057bf02f8e81a.gif http://s19.rimg.info/aaf3b87325143697fdf5c54fb2c833f1.gif http://s19.rimg.info/8578563a9ab8af374a8057bf02f8e81a.gif http://s19.rimg.info/aaf3b87325143697fdf5c54fb2c833f1.gif
64295910271
12-04-22, 09:23
پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجهء پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."
http://smiles.al-wed.com/smiles/65/f4.gif
64295910271
12-04-22, 09:23
http://www.rasekhoon.net/userfiles/Article/1389/10%20mehr/0001/190428.jpg
خودش مي کرد. بوي نعنا بااو بود و خاطره اش با ما ،خاطره يي از پيرزني با صفا که به يک نگاه صفت نيکويش رابه رخ هربيننده يي مي کشيدند ؛ننه يک مادر بود . هر چند که هيچ گاه فرزندي به دنيا نياورده بود. پيرزن دهاتي که هشت سال پيش وارد زندگي مان شد .ازهمان پيرزن هايي چادر گل منگلي که کوله بارسفرشان يک بقچه است وسرمايه شان صفايي که به يک نگاه مهرشان را توي دل آدم جا مي دهد.
عمه ي مادرم بود.ازناسازگاري رماتيسم و رطوبت شمال پناه آورده بود به اين شهر شلوغ و براي اينکه گم نشود لابلاي غرغرهاي زن دايي به قول مادر ،بي انصافم ،آمد به خانه مان .
ننه جون که آمد ،زندگي مان طور ديگري شد. او براي راه رفتن به ما نياز داشت و ما براي درد دل محتاج او بوديم. حتي مامان و بابا هم کمتر با هم دعوا مي کردند.
داداش امير که ديگرهيچ ،روزهاي اول شايد نارضايتي اش را با گزيدن سبيل به رخ مادر مي کشاند.اما بعدها آن قدر وابسته ي پيرزن شده بود که تحمل چند روز دوري اش را نداشت .مثل بابا، مثل مامان و مثل من که حالا با ديدن جاي خالي ننه ناخودآگاه شروع به گريه کردم.
ـ اي واي چي کار مي کني دختر ؟خيسم کردي . بيا واست يه يادگاري خريدم که همه ش يادم باشي.
يک تسبيح دانه درشت مقابلم بود و ننه مثل هميشه مي خنديد. تسبيح را گرفتم و بويش کردم ، بوي عطر ياس مي داد. عطر مورد علاقه ي ننه.
ـ با عطرخودم خوب معطرش کردم تا هر وقت بوش رو شنفتي ياد من بيفتي .
ياد و يادگاري ،ننه اين اواخر مرتب در کلامش اين دو واژه را تکرار مي کرد و حالا هم باز حرف از رفتن مي زد.تسبيح را با حرص توي جيب مانتوم گذاشتم و براي اينکه او متوجه منظورم بشود ،اخم کردم . ننه باز خنديد و درحالي که دست مرا مي گرفت ، گفت :
ـ اخمات رو واکن جان ننه ، آدم که به مسافرش اخم نمي کنه.
بغض کردم و نگاهي به بابا انداختم . مامان که متوجه حالم شده بود ، گفت :
ـ شبنم جون ،به ننه کمک کن بره تو اتاقش.
دستان ننه دور بازويم مي لرزيد و سعي مي کردم گريه ام را از او مخفي کنم .حين رفتن شنيدم که بابا آهسته به مادر مي گفت :
ـ بابا جون ننه که چيزيش نيست .دکتر مي گفت شايد خيالاتي شده که قرار بميره...
يک دقيقه طول کشيد تا پيرزن را به تختش رساندم . روي تخت که دراز کشيد مي خواستم بروم که دستم را گرفت و گفت :
ـ اگه مي خواي گريه کني ،همين جا گريه کن . مثل همون وقت که تجديد آوردي و از ترس بابات تا صبح زير چادرم خوابيدي.
ديگر نتوانستم جلو خودم را بگيرم و زار زار گريه کردم . ننه نوازشم کرد واز تصور اينکه تا چند وقت ديگر اين چهره ي پاک و دوست داشتني را نخواهم ديد ،در شکوه را گشودم :
ـ آخه ننه جون شما که چيزي تون نيست ، پس چرا اين قدر از رفتن مي گيد .مي ترسم او قدر به خودتون تلقين کنيد که زبونم لال واقعاً ...
باز گريه کردم و ننه گفت :
ـ من که به خودم تلقين نمي کنم . اين يه چيزيه بين من و خداي خودم .هرچيز و هر کسي توي اين دنيا يه عمري داره که مرگش دست خداست .حالا هم دست خود من نيست ، که از قبل هم به شما گفتم تا خودتون رو آماده کنيد و کمتر ناراخت بشيد.
ننه که خوابيد از توي اتاق آمدم بيرون . آن قدر گريه کرده بودم که بابا به محض ديدنم ، چشمانش را ريز کرد و گفت :
ـ چي شده شبنم ؟ آخه چرا با خودت همچين مي کني ؟خب بابا جون پيرزن يه چيزي گفته .منم اولش ترسيدم ،اما حالا که بردمش پيش يه متخصص خيالم راحت شده . دکتره مي گفت به غير از رماتيسم ، بدنش مثل ساعت کار مي کنه .
حرفي نزدم و به اتاقم رفتم. از صبح فرصت نکرده بودم اتاق را تميز کنم و تصميم گرفتم با مرتب کردن وسايل اتاقم ، خودم را سرگرم کنم. تخت و ميز کامپيوتر و آشغال تخمه هايي که زير ميز بود و... عاقبت آب دادن به بوته يي که ننه زنده اش کرده بود.
روزي را که اين بوته را پيدا کردم خوب به ياد داشتم . من و ننه از پارک سرکوچه بر مي گشتيم که چشمان پيرزن يک چوب خشک را توي جوي آب ديد و از من خواست برش دارم . خجالت مي کشيدم ، اما با اصرار راضي ام کرد. مي گفت مخلوق خداست و بايد از او مراقبت کند.درنظرم مسخره آمد که يک گياه خشک چطور مي تواند دوباره رشد کند. اما ننه آن را در يک گلدان کاشت و آن قدر با گياه حرف زد که جوانه زد و هنوز هم زنده است .
آواي اذان که از لاي پنجره نيمه باز اتاق به گوشم رسيد ،ازافکارم خارج شدم و نماز خواندم . با صداي مادر که مي خواست براي شام پيش شان بروم از اتاق خارج شدم و قبل از هرچيزي پيش ننه رفتم. پيرزن نافله ي عشاء را تمام کرد و قبل از آنکه چيزي به او بگويم ،با چشمانش اشاره کرد نزديکش بروم . نشستم و به آرامي گفت :
ـ رو به قبله که خوابونديم ، برو از اتاق بيرون و چند دقيقه بعد از مامان بابت بخواه زنگ بزنن به داييت.
گيج شده بودم. ننه پيشاني ام را بوسيد و من مثل آدم هاي مسخ شده لرزان و منگ از اتاق خارج شدم . کمي طول کشيد که به خودم مسلط شدم و به آشپزخانه رفتم . مامان به محض ديدنم حدس زد چه اتفاقي افتاده و سريع به طرف اتاق ننه دويد ، بابا هم پشت بندش. از همان جا شنيدم که بابا فرياد زد:
ـ ديگه نفس نمي کشه . قلبش هم نمي زنه...
تسبيح يادگاري ننه توي جيبم بي قراري مي کرد و عطرخودش ياس همه ي خانه را در برگرفته بود.
منبع:نشريه 7 روز زندگي ،شماره 91
64295910271
12-04-22, 09:27
روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسيار دردش آمد .
یك روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ا ی.
یک دانشمند عمق چاه ورطوبت خاک آنرا اندازه گرفت.
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد.
یک یوگيست به او گفت:این چاله و همچنين دردت فقط درذهن تو هستند.در واقعيت وجود ندارند.
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت.
یک مددكار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد.
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پيدا کند.
یک تقویت کننده فکر او را نصيحت کرد که :خواستن توانستن است.
یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی.
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بيرون آورد!
64295910271
12-04-22, 09:29
مورچه ای بر صفحه کاغذی می رفت . از نقشها و خطهایی که بر آن بود حیرت کرد ؛ آیا این نقش ها را خود کاغذ آفریده است یا از جایی دیگر است ؟
در این اندیشه بود که ناگاه قلمی بر کاغذ فرود آمد و نقشی دیگر گذاشت . مور دانست که این خط و خال از قلم است ، نه از کاغذ .نزد مورچگان دیگر رفت و گفت : مرا حقیقتی آشکار شد .
گفتند : کدام حقیقت ؟
گفت: بر من کشف شد که کاغذ از خود نقشی ندارد وهر چه هست از گردش قلم است .
ما چون سر به زیر داریم ، فقط صفحه می بینیم ؛ اگر سر برداریم وبه بالا بنگریم ، قلمی روان خواهیم دید که می چرخد و نقش و نگار می آفریند .
در میان مورچگان ، یکی خندید . سبب را پرسیدند .
گفت : این کشف بزرگ را من نیز کرده بودم ؛ لیک پس از عمری گشت و گذار روی صفحات ، دانستم که آن قلم نیز اسیر دستی است که او را می چرخاند و به هر سوی می گرداند . انصاف بده که کشف من عظیم تر و شگفت تر است .
همگان اقرار دادند به بزرگی کشف وی . او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفان و رئیس فیلسوفان خواندند ؛ چه تا کنون می پنداشتند که نقش از کاغذ است و اکنون علم یافتند که آفریدگار نقش ها نه کاغذ و نه قلم است ، بلکه آن دو خود اسیر دیگری اند .
این بار موری دیگر گریست . موران سبب گریه اش را پرسیدند . گفت : عمری بر ما گذشت تا دانستیم که نقش را قلم می زند ، نه کاغذ . اکنون بر ما معلوم شد که قلم نیز اسیر است ، نه امیر . ندانم که آیا آن امیری که قلم را می گرداند بواقع امیر است ، یا او نیز اسیر امیر دیگری است و این اسیران کی به امیری می رسند که او را امیر نیست ؟
64295910271
12-04-22, 09:29
مدگرايي
بود و كمي اونطرفتر هم جوونا داشتن خوش و بش ميكردند. حوصله پدربزرگ سررفته بود و منتظر بود زودتر شام رو بيارن. همون موقع به ياد جوونياي خودش، رو كرد به جووناي امروزي تا خاطره نشاط و شادابي اون روزا براش زنده بشه. يه كم به حرفا و كاراي اونا دقت كرد. بعد درحاليكه لباسهاي غيرمعمول و موهاي عمود بر كله پوريا خيلي متعجبش كرده بود، گفت: پوريا، بابا! اين چه لباساييه؟ تو ديگه 19-20سالته، موهات چرا رو هواست. پوريا هم از خوشاخلاقي پدربزرگ استفاده (البته سوءاستفاده) كرد و گفت: پدربزرگ! مُده. پدربزرگ گفت: مد چيه بابا؟! آدم بايد يه چيزي بپوشه كه بهش بياد. پوريا هم شروع كرد به توضيح اينكه مدل موهاش، مدل موهاي فلان هنرپيشه هاليووديه، شلوارش مد فلان سال ميلاديه و پيرهنش مارك فلان كارخونه آمريكاييه.
پدربزرگ با حرفاي پوريا قانع نشد، ولي نخواست بيشتر از اين موضوع رو جلوي جمع پيگيري كنه.
شايد شما هم به اين موردها برخورده باشيد كه وقتي به يه جوون به خاطر پوشيدن لباساي غيرمعمول و سروشكل غيرمتعارف اعتراض ميكنيد، عمل خودشو با مد و مدِ روز بودن توجيه ميكنه. عجيب اينه كه گاهي حتي خانوادهها و والدين اين جوونا، با همچين پاسخي قانع ميشن و ديگه موضوع رو پيگيري نميكنن. اينجور مدگرايي رو نميشه به حساب هيجانهاي زودگذر جووني گذاشت؛ چون آثاري كه به جا ميذاره، زودگذر و سطحي نيست. اينطور تابع مد بودن، هم براي مدگراها و هم براي جامعه، گرفتاريهايي ايجاد ميكنه. گاهي اساس نظام اعتقادي فرد به هم ميريزه و در مواردي، نظام اجتماعي و جامعه رو دچار انحراف ميكنه، و حتماً ميدونيد كه سست شدن بنيانهاي اجتماعي، زمينهساز تسلّط فرهنگي و به دنبال اون، تسلّط سياسي استعمارگرهاست.
http://cdn.iconfinder.net/data/icons/pleasant/Favorites.png http://cdn.iconfinder.net/data/icons/pleasant/Favorites.png http://cdn.iconfinder.net/data/icons/pleasant/Favorites.png
64295910271
12-04-22, 09:30
تقليد يا تعالي؛ مسئله اين است
-پسرم خيلي به هنر علاقه داره، قراره بره هنرستان، گرافيك بخونه.
-خيلي عاليه، تبريك ميگم.
چند سال بعد؛ دانشگاه هنر، دانشگاه...
جواني با محاسن بلند و موهايي بلندتر از محاسن، روي يه صندلي نشسته و پا روي پا انداخته و از پشت عينكي با فريم دايرهاي مشغول مطالعه يه اثر هنريه.
http://s5.rimg.info/9e9892f840b3f44ce4dd80956f680a1d.gif http://s5.rimg.info/9e9892f840b3f44ce4dd80956f680a1d.gif http://s5.rimg.info/9e9892f840b3f44ce4dd80956f680a1d.gif
64295910271
12-04-22, 09:30
قرباني مد
هر مجلسي كه كه ميره، بيش از حد به ظاهر ديگران توجه ميكنه، يه هيجان خريد به جونش افتاده كه از خريد هيچ چيزي نميتونه چشمپوشي كنه، دائماً با ديگران از مد و ماركهاي معروف صحبت ميكنه و با گفتن اسم چند تا مارك معروف، احساس عجيبي از به روز بودن بهش دست ميده؟
مشتري هميشگي مجلهها و كانالهاي تبليغ مد شده.
خلاصه اينكه فكر ميكنه خوشرختي و خوشريختي، خوشبختي ميياره به نظر خودش، خوشلباس و خوشريخته، اما به نظر اونايي كه هنوز سليقهها و معيارهاشون دستخوش تقليد از بازار مد نشده، لباساش غيرمتعارفه و قيافهاش از حالت طبيعي خارج شده.
ازنظرجامعهشناسان هم اون، يه قرباني مده.
http://s8.rimg.info/738e26955cd55c562d0afb080bf98a7a.gifhttp://s8.rimg.info/738e26955cd55c562d0afb080bf98a7a.gifhttp://s8.rimg.info/738e26955cd55c562d0afb080bf98a7a.gifhttp://s8.rimg.info/738e26955cd55c562d0afb080bf98a7a.gifhttp://s8.rimg.info/738e26955cd55c562d0afb080bf98a7a.gif
64295910271
12-04-22, 09:32
انتهاي مد
روز اول چون به اصطلاح خيلي تابلو و جيغيم، همه نگاهمون ميكنند و به بلندي و سيخ بودن موهامون خيره ميشن. اين نگاهها چند مدّتي طول ميكشه. روزهاي بعد، نمونههاي ديگه مدل موهامون مد ميشه، حالا نگاهها ميچرخن كه انواع مدلها را بشمرن.ك ميكروبي، تاج خروسي، دم اردكي، مو تنتني و فشن و خلاصه مدلهاي سيخ توي پريزي كه انگاري همه ما با اولين جرقه سيمهاي برق اديسون بوجود اومديم.
روزهاي بعد، اينقدر مد ما ضايعه كه با خنده نگاهمون ميكنن و سعي ميكنن بسنجن چقدر بيشتر از اون يكي خرج خودمون كرديم.
روزهاي بعد، تيپمون عوض ميشه و ميريم سراغ شلوارهاي 70-80 جيبي كه وقتي راه ميريم هركس نگاهمون ميكنه فكر ميكنه الانه كه بنشينيم. پوستهامون رو با زاويه 70 درجه بالا ميكشيم، جوريكه ابروهامون كمكم دارن غزل خداحافظي رو ميخونن و دماغهامون نصفش در دست جراحها جا مونده.
هرچي«تاتو» بخواي روي لب و چشم و گونه و... ميكاريم كه وقتي ما رو مي بينن شكل اژدهايي هستيم كه داره ميخنده. عروسهامون هر روز زشتتر ميشن و هر روز لباسهاشون بيشتر از پائين كشيده ميشه روي زمين. شلوارها و مانتوها و لباسهامون هم كه انگاري خياط هميشه پارچه كم ميياره كه تنگ و كوتاه ميشن.
هيچ با خودمون فكر كرديم با اين همه كارهاي جبران نشدني كه به بهانه مد روي چهره و لباسمون انجام ميديم تا چندسال ديگه براي اثبات ايراني بودنمون، بايد حتماً كارت ملّي نشون بديم. از دنيا ميرويم و ميميريم. آخر هم ميفهميم مد جديد، همون چهره قديميهاست. چرا اجازه ميديم هر روز يه چيزي تنمون كنن: يه روز تنگ و كوتاه، يه روز بلند و گشاد، يه روز تيره و يه روز روشن و...
http://s19.rimg.info/9cd1e2ce87c2be28d9562327c36ae28f.gif http://s19.rimg.info/9cd1e2ce87c2be28d9562327c36ae28f.gif http://s19.rimg.info/9cd1e2ce87c2be28d9562327c36ae28f.gif http://s19.rimg.info/9cd1e2ce87c2be28d9562327c36ae28f.gif
64295910271
12-04-22, 09:32
اجناس ميترا خانوم
آن روز رفتم سراغ ميتي جون. ميترا خانوم يا همون ميتي جون، زن پولداري بود كه به كشورهاي مختلف سفر ميكرد و براي شيفتگان مد، جنس ميخريد و در خانهاش آنها را نمايش ميداد و ميفروخت. وسايل خانهاش هم آنتيك و گرانقيمت بود؛ مدهاي جديد خانهاش را به نمايشگاه تبديل كرده بود و اجناس متنوع با قيمتهاي سرسامآور، چشمها را قلقلك ميداد.
خودم خريدي نداشتم؛ چون من بابت اين چيزها پول نميدم و سعي ميكنم با پسانداز پولها آنها را براي روز مبادا نگه دارم. هدفم از رفتن به آنجا، آشنا شدن با مد روز و دنياي بالاشهريها بود. در ابتداي ورود به خانه ميتي جون، كفشهاي پوست مار، با اينكه به نظر من خيلي چندشآور بود، چشمها را خيره ميكرد. اتيكت كوچكي كنارآن جنس، قيمتش را معرفي ميكرد؛ 390هزار تومان فقط براي داشتن يك صندل. تزئينات ديواري، بالاي صدهزار تومان قيمت داشت، درحاليكه من در خانه خودم دو تابلو تزئيني داشتم كه با سه هزار تومان آن را گلدوزي و روي ديوار نصب كرده بودم. در يك قدمي من، دو خانم شيك و پيك از اين صحبت ميكردند كه اين وسيله در مغازه آقاي سيمون، واقع در خيابان سوم دبي، 50 دلار ارزانتر بوده و آنها نخريدهاند. يكي از آنها هم هر لباسي را كه ميديد، دنبال ماركش ميگشت تا از اصل تُرك بودن آن مطمئن شود. تازه فهميدم روي شيشه مغازهها مينوشتند شلوار تُرك نه تَرك. آنها هركدام از لباسها را به اسم لباس خوانندگان و هنرپيشههاي خارجي به چندين برابر قيمت ميخريدند. با كلمه گوتيك هم آن روز آشنا شدم.كه به نظرم يا يك سَبْك است يا يك كلمه خارجي كه معناي آن، خوشگل خودمان است. خلاصه ديدم كه آنجا جاي من نيست . ممكن است سوتي بدهم، خواستم جيم شوم كه ميتي جون گفت: دنبال چي ميگردي كمكت كنم؟ گفتم: هيچ، اوني كه من ميخوام اينجا نيست. از قضا روبروي كلاهگيسهاي ماركدار بودم كه ميتراخانم گفت: امتحانش كن، چهرهات هم كه خوبه، همه مدلش بهت مياد. گفتم: ميترسم بهم نياد. گفت: چرا، يه امتحان بكن. خلاصه با اينكه من طفره رفتم، او خودش بريد و دوخت و سرانجام من با يك كلاهگيس 75هزار توماني به خانه برگشتم. عذاب وجدان داشت مرا ميخورد و بر سادگي خودم لعنت ميفرستادم. آن روز شوهرم با ديدن كلاهگيس ابراز خوشحالي كرد، ولي انگار ميخواست توي ذوقم نخورد، چون گفت حالا من مجبورم از اينبه بعد توي عكسهاي قديمي دنبالت بگردم. با فهميدن نظر واقعي شوهرم، من هم كه پشيمان بودم فرداي آن روز دوباره به خانه ميتي جون رفتم و گفتم: چون ماركش ترك نبود، خوشم نيامد. او از حرف من خندهاش گرفت و گفت: باشه فقط همين يكبار پس ميگيرم. نفس راحتي كشيدم و به خانه برگشتم. 75هزار تومان را هم به شوهرم دادم تا راديات ماشين را عوض كند. هنوز هم شادماني حاصل از اين كار، روحم را تازه ميكند.
http://s1.picofile.com/mine/Pictures/Variety/Variety%201/Variety%20%283%29.gifhttp://s1.picofile.com/mine/Pictures/Variety/Variety%201/Variety%20%283%29.gifhttp://s1.picofile.com/mine/Pictures/Variety/Variety%201/Variety%20%283%29.gifhttp://s1.picofile.com/mine/Pictures/Variety/Variety%201/Variety%20%283%29.gif
64295910271
12-04-22, 09:33
مدگرايي دنياي مجازي
يازدهمين لباسي بود كه پوشيدم و دوباره درآوردم.
مادر با عصبانيت گفت: اين ديگه چرا؟!
گفتم: اين هم رنگش خوب نيست. اين روزا قرمز مده، بايد قرمزشو بخرم.
مادر گفت: ديروز گوشيتو عوض كردي و قرمز خريدي. من ديگه پول ندارم.
گفتم: هنوزكامپيوترمو عوض نكردم، اونم مدلش قديمي شده، دنيا، دنياي آخرين سيستمهاست. بايد به روز زندگي كرد. نبايد از دنيا عقب بيفتيم.
مادر گفت: مطمئني از دنيا عقب نيستي؟
گفتم: دارم با دنيا پيش ميرم و شيوه جديدِ زندگي كردن رو ياد ميگيرم.
مادر گفت: با دنيا پيش رفتن، از راه افزايش دامنه آگاهيهاست، نه اينكه دشوار زندگي كني تا ديگران تحسينت كنند. خودتو محدود كني تا تو رو زيبا ببينن. رشد كن. اونقدر رشد كن كه بزرگان بر تو غبطه بخورن. اجازه نده چيزهاي محدود، تو رو محدودتر كنن. چقدر از جوانيت، چقدر از عمرت، چقدر از فكرت را تاحالا حساب كردي؟
منبع:نشريه گلبرگ- ش117 .
http://s8.rimg.info/1de76d71c57a29db2a9578c2e5b587dd.gif http://s8.rimg.info/1de76d71c57a29db2a9578c2e5b587dd.gif http://s8.rimg.info/1de76d71c57a29db2a9578c2e5b587dd.gif http://s8.rimg.info/1de76d71c57a29db2a9578c2e5b587dd.gif http://s8.rimg.info/1de76d71c57a29db2a9578c2e5b587dd.gif
64295910271
12-04-22, 10:17
«خواجه شيراز» مي سرايد:
با دل خونين لب خندان بياور همچو جام/ ني گرت زخمي رسد آبي چو چنگ اندر خروش و «کولين مک کارتي» در تاييد سخن حافظ مي گويد:
آن هنگام که گرفتگي پيشاني بر گشادگي لب،
فزوني مي يابد
و آن لحظه که مي پنداري همه چيز فرو مي پاشد،
آري، صبور باش!
و راه که بر آن گام نهاده اي، دشوار مي گردد و ناهموار،
باري صبور باش!
آيا مشکلات و شکست ها از ارزش ما مي کاهند؟ جواب را در حکايت آتي بجوييد.
حکايت مشکلات و اسکناس
يک سخنران در مجلسي که تعداد کثيري حضور داشتند، يک اسکناس 100 دلاري از جيب بيرون آورد و پرسيد: چه کسي مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟
دست همه حضار بالا رفت.
سخنران گفت: بسيار خوب، من اين اسکناس را به يکي از شما خواهم داد، ولي قبل از آن مي خواهم کاري کنم؛ سپس اسکناس را مچاله کردو پرسيد: چه کسي مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟
بازهم دست حضار بالا رفت.
اين بار سخنران اسکناس مچاله شده را بر زمين انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد، سپس اسکناس را برداشت و پرسيد: خوب، حالا چه کسي حاضر است صاحب اين اسکناس شود؟
باز هم دست حضار بالا رفت؟
سخنران گفت: دوستان مي بينيد!؟ با اين بلاهايي که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چيزي کم نشد و همه شما خواهان آن هستيد؛ و ادامه داد:
عزيزانم! در زندگي واقعي هم اين طور است؛ ما در بسياري موارد با تصميماتي که مي گيريم يا با مشکلاتي که مواجه مي شويم، خم مي شويم، مچاله مي شويم، خاک آلود مي شويم و احساس مي کنيم که ديگر هيچ ارزشي نداريم؛ ولي هرگز اين گونه نيست و صرف نظر از اين که چه بلايي سرمان آمده، هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيم و هنوز هم براي افرادي که دوستمان دارند، آدم پرارزشي هستيم. و از همه مهم تر، براي خودمان که هدفمند هستيم و آگاه.
و از ياد نبريم که رنج ها نيز پيوسته گذران هستند و اين نيز بگذرد. به قول آن شاعر فرزانه:
پادشاهي در ثميني داشت
به هر انگشتري نگيني داشت
خواست نقشي که باشدش دو ثمر
هر زمان که افکند به نقش نظر
گاه شادي نگيردش غفلت
گاه اندوه نباشدش محنت
هرچه فرزانه بودم در ايام
کرد انديشه اي ولي همه خام
ژنده پوشي پديد شده آندم
گفت: بنگار «بگذرد اين هم»
اما تلاش و پايمردي را در ررفع مشکلات از ياد نبريم.
نتيجه: زندگي گاهي ما را مچاله مي کند. استثنايي وجود ندارد و همه از اين مراحل در زندگي شان دارند. حتي اگر خودمان نيز مقصر باشيم باز بنا نيست همه چيز را واگذار کنيم و نبايد از ياد ببريم که ما مخلوق ويژه خداوند هستيم...
خدا يک برگ گارانتي طلايي به ما داده است: «لقد کرمنا بني آدم-مابه فرزندان آدم کرامت بخشيده ايم» و اين جمله به من کمک مي کند که حتي وقتي مچاله مي شوم، باز بتوانم بلند شوم.
منبع:نشريه زندگي ايده آل شماره 42 /س
http://s17.rimg.info/da1f647975fd61cacb5e3ed2f8fd3510.gif (http://shabahang20.blogfa.com/)
64295910271
12-04-22, 10:17
زن و جعبه بیسکوئیتش
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت (http://takmahfel.com/)برمیداشت، آن مرد هم همین کار را میکرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی میخواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد از بیسکوئیتهایش میخورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرتخواهی نبود.
http://s19.rimg.info/a25962746a3766dbe24e9626ee8aaa12.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/b9632fe9a4a1e6ed13e40dd41943099d.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/eb7746f6460bc8809832bf62b3506420.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/23c36f9e0de1a979c4586a12c1960441.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/a25962746a3766dbe24e9626ee8aaa12.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/b9632fe9a4a1e6ed13e40dd41943099d.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/eb7746f6460bc8809832bf62b3506420.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/23c36f9e0de1a979c4586a12c1960441.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/a25962746a3766dbe24e9626ee8aaa12.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/b9632fe9a4a1e6ed13e40dd41943099d.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/eb7746f6460bc8809832bf62b3506420.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/23c36f9e0de1a979c4586a12c1960441.gif (http://shabahang20.blogfa.com/)
64295910271
12-04-22, 10:18
http://s19.rimg.info/a25962746a3766dbe24e9626ee8aaa12.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/b9632fe9a4a1e6ed13e40dd41943099d.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/eb7746f6460bc8809832bf62b3506420.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/23c36f9e0de1a979c4586a12c1960441.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/a25962746a3766dbe24e9626ee8aaa12.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/b9632fe9a4a1e6ed13e40dd41943099d.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/eb7746f6460bc8809832bf62b3506420.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/23c36f9e0de1a979c4586a12c1960441.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/a25962746a3766dbe24e9626ee8aaa12.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/b9632fe9a4a1e6ed13e40dd41943099d.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/eb7746f6460bc8809832bf62b3506420.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/23c36f9e0de1a979c4586a12c1960441.gif (http://shabahang20.blogfa.com/)
شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!!
http://s19.rimg.info/a25962746a3766dbe24e9626ee8aaa12.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/b9632fe9a4a1e6ed13e40dd41943099d.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/eb7746f6460bc8809832bf62b3506420.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/23c36f9e0de1a979c4586a12c1960441.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/a25962746a3766dbe24e9626ee8aaa12.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/b9632fe9a4a1e6ed13e40dd41943099d.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/eb7746f6460bc8809832bf62b3506420.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/23c36f9e0de1a979c4586a12c1960441.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/a25962746a3766dbe24e9626ee8aaa12.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/b9632fe9a4a1e6ed13e40dd41943099d.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/eb7746f6460bc8809832bf62b3506420.gif (http://shabahang20.blogfa.com/) http://s19.rimg.info/23c36f9e0de1a979c4586a12c1960441.gif (http://shabahang20.blogfa.com/)
64295910271
12-04-22, 10:18
دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.
فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."
شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد."
فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم."
http://forum.special.ir/images/smilies/icon_rolleyes.gif
http://www.askquran.ir/gallery/images/48783/1_299.gifhttp://www.askquran.ir/gallery/images/48783/1_299.gifhttp://www.askquran.ir/gallery/images/48783/1_299.gif
64295910271
12-04-22, 10:19
خورشید غروب کرده بود. مرد از فرط خستگی و سرما بی رمق روی زمین افتاد. نیمه شب از شدت تشنگی در خواب نالید ...
گل ساقه اش را خم کرد و قطره های شبنم را در دهان مرد غلتاند. علفهای سبز کنار مرد رشد کردند تا گرمش کنند و خورشید صبحگاهی آنقدر بر بدنش تابید تا گرمش کرد...
مرد غلتید تا بیدار شود. با این کار علفها را زیر بدنش له کرد و با دست ساقه گل را شکست و چشمش که به خورشید افتاد گفت: " ای لعنت به این خورشید، باز هم امروز هوا گرم است."
http://s8.rimg.info/1de76d71c57a29db2a9578c2e5b587dd.gif http://s8.rimg.info/1de76d71c57a29db2a9578c2e5b587dd.gif http://s8.rimg.info/1de76d71c57a29db2a9578c2e5b587dd.gif http://s8.rimg.info/1de76d71c57a29db2a9578c2e5b587dd.gif http://s8.rimg.info/1de76d71c57a29db2a9578c2e5b587dd.gif
64295910271
12-04-22, 10:19
پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله ی پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را – که نقشه ی جهان را نمایش می داد - جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش گفت:
-"بیا! کاری برایت دارم . یک نقشه ی دنیا به تو می دهم ، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست ، بچینی ؟ "
و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت ؛ می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است . اما یک ربع ساعت بعد ، پسرک با نقشه ی کامل برگشت .
پدر با تعجب پرسید : " مادرت به تو جغرافی یاد داده ؟ "
پسر جواب داد : " جغرافی دیگر چیست ؟ اتفاقا پشت همین صفحه ، تصویری از یک آدم بود . وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم ، دنیا را هم دوباره ساختم
http://s8.rimg.info/1de76d71c57a29db2a9578c2e5b587dd.gif http://s8.rimg.info/1de76d71c57a29db2a9578c2e5b587dd.gif http://s8.rimg.info/1de76d71c57a29db2a9578c2e5b587dd.gif http://s8.rimg.info/1de76d71c57a29db2a9578c2e5b587dd.gif
64295910271
12-04-22, 10:20
روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند .
آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند.
در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد : « نظرت در مورد مسافر تمان چه بود ؟ »
پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر ! »
پدر پرسيد : « آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟ »
پسر پاسخ داد : « فكر مي كنم ! »
پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟ »
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : « فهميدم که ما در خانه يک سگ داريم و آن ها چهارتا . ما در حياطمان فانوس هاي تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آن ها بي انتهاست ! »
در پايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعاً چقدر فقير هستيم ! »
http://s8.rimg.info/738e26955cd55c562d0afb080bf98a7a.gifhttp://s8.rimg.info/738e26955cd55c562d0afb080bf98a7a.gifhttp://s8.rimg.info/738e26955cd55c562d0afb080bf98a7a.gif
64295910271
12-04-22, 10:20
دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه سر موضوع اختلاف پیدا کردندو به مشاجره پرداختند یکی از آنها از سر خشم بر چهر دیگری سیلی زد
دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیز ی بگوید روی شن های بیابان نوشت
امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند به یک آبادی رسیدند تصمیم گرفتند قدری انجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و د ربرکه افتاد نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت برروی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد
دوستش با تعجب از او پرسید بعد از ان که من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟
دیگری لبخندی زد و گفت وقتی کسی ما را آزار می دهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگی حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/80531553294223439642.gif
64295910271
12-04-22, 10:21
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت.
در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت.
آرايشگر گفت: من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد.
مشتري پرسيد چرا؟ .
آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروي و ببيني مگر ميشود
با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته
باشد؟
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت.
به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد.
مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به
آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت:
مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند.
آرايشگر با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟
من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم.
مشتري با اعتراض گفت:
پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند.
آرايشگر گفت:" آرايشگرها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه
نميكنند "
مشتري گفت دقيقا همين است.
" خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند. "
براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد!
http://www.ayehayeentezar.com/gallery/images/79411078240967944540.gif
64295910271
12-04-22, 10:21
ارزش يک سال را دانش آموزي که مردود شده مي داند. ارزش يک ماه را مادري که فرزندي نارس به دنيا آورده مي داند. ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي داند. ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده. و ارزش يک ثانيه را آنکه از تصادفي مرگبار جان بدر برده مي داند. هر لحظه گنج بزرگي است، گنجتان را مفت از دست ندهيد! باز به خاطر بياوريد که زمان به خاطر هيچکس منتظر نمي ماند.
ديروز به تاريخ پيوست، فردا معماست، و امروز هديه است
http://www.askquran.ir/gallery/images/5405/1_118t.gif
64295910271
12-04-22, 10:22
http://www.beytoote.com/images/stories/fun/fun198.jpg
جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود.زندگي را تماشا ميكرد.رفتن و ردپاي آن را.و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند.
جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند.
او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود.
او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.
روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني.
آدمها آوازت را دوست ندارند.
غمگين شان مي كني.
دوستت ندارند.
مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.
قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد.
آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند.
دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ.
تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد.
دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست.
اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام است.
64295910271
12-04-22, 10:23
درس زندگی
زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد.
اول؛ مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت: ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!
دوم؛ مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت. به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت: تو با این همه ادعا قدم ثابت کردهای؟
سوم؛ کودکی دیدم که چراغی در دست داشت. گفتم: این روشنایی را از کجا آوردهای؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟
چهارم؛ زنی بسیار زیبا که در حال خشم از شوهرش شکایت میکرد. گفتم: اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن. گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شدهام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟
http://www.iflorist.co.uk/images/Product/medium/sophie.jpg
64295910271
12-04-22, 10:23
بازیگر
مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند: چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند.
مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید، به فکر فرو رفت... باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد....
ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد
از فردا صبح، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد.
وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید وبا اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم.
سفارشهای مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دوسه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.
اما او دیگر با خودش «صادق» نیست.
او الان یک بازیگر است. همانند بقیه مردم...
نویسنده : علیرضا زمانی
64295910271
12-04-22, 10:24
آورده اند كه وقتی مردی بود خیّاط ــ در عفاف و صلاح؛ و زنی داشت عفیفه، مستوره، و با جمال و كمال، و هرگز خیانتی از وی ظاهر نگشته بود.
روزی زن در پیش شوهر خود نشسته بود، و زبان به تطاول گشاده، و به سبیل ِ منّت یاد می كرد كه: " تو قدر عفاف من چه دانی و قیمت صلاح من چه شناسی، كه من در صلاح زبیدۀ وقت و رابعۀ عهدم ".
مرد گفت:" راست می گویی، امّا عفاف تو به نتیجۀ عفاف من است. چون من در حضرت آفریدگار راست باشم، او تو را در عصمت بدارد".
زن را خشم آمد، گفت:" هیچ كس زن را نگاه نتواند داشت، و اگر مرا وسیلت صلاح و عفّت نیستی، هر چه خواستمی بكردمی.
مرد گفت:" تو را اجازت دادم به هر جا كه خواهی برو و هر چه می خواهی بكن".
زن، روز دیگر خود را بیاراست و از خانه برون شد، و تا به شب می گشت، و هیچ كس التفات به وی نكرد ــ مگر یك مرد گوشۀ چادر او بكشید و برفت.
چون شب در آمد، زن به خانه باز آمد. مرد گفت:" همه روز گردیدی و هیچ كس به تو التفات نكرد ــ مگر یك كس، و او نیز رها كرد.
زن گفت:" تو از كجا دیدی؟". مرد گفت:" من در خانه بودم، امّا من در عمر خود در هیچ زن نامحرم به چشم خیانت ننگریسته ام، مگر وقتی ــ در جوانی ــ گوشۀ چادر زنی را گرفته بودم، و در حال پشیمان شده رها كردم. دانستم اگر كسی قصد حرم من كند، بیش از این نباشد".
زن در پای شوهر افتاد و گفت:" مرا معلوم شد كه عفاف من از عفاف تو است
64295910271
12-04-22, 10:25
الله الله و استجابت دعا
شخصی در تاریکی شب، در حال دعا با سوز و گداز الله الله می گفت
شیطان نزد آن دعا کننده آمد و گفت:
آن قدر الله الله می گویی و جواب نمی شنوی. چرا اصرار می کنی؟
این همه سوز و دعای بی اثر بس است.
آن شخص ناامید و افسرده شد و دلش شکست.
در عالم خواب حضرت خضر را دید که به او فرمود:
چه شده الله الله نمی گویی مگر از راز و نیاز پشیمان شده ای؟
آن شخص گفت: آخر هر چه می گویم، جواب نمی شنوم، بنابراین ناامید شده ام.
حضرت خضر فرمود: مگر باید جواب خدا را از در و دیوار بشنوی؟
همین که الله الله می گویی معنایش این است که
جذبه ای خدایی تو را خوانده و از جانب معشوق تو را به خود کشانده است.
نی، که آن الله تو، لبیک ماست
آن نیاز و سوز و دردت، پیک ماست.
ترس و عشق تو کمند لطف ماست
زیر هر یا رب تو لبیکهاست.
پس از این معانی و هشدار، فهمید آن ندا از شیطان است و نباید ناامید از حق شد
که این الله الله دلیل راه یابی و پذیرش به آن درگاه است.
http://www.shiaupload.ir/images/15385700583388683731.gif
64295910271
12-04-22, 10:26
http://pics2.persiangig.ir/11wf1jl.gif (http://bahar-20.com/)
http://www.eteghadat.com/Files/user1/besm/besm_923.gif
یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه . گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت :
آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم .
http://pics2.persiangig.ir/11wf1jl.gif (http://bahar-20.com/)
64295910271
12-04-22, 10:26
http://www.salijoon.info/mail/880214/zz/81p2dyf.jpg (http://www.salijoon.info/)
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میكشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیادهروی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم.»
دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان میخواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خیلی ناامید شد؛ چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنهایم، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر كه میخواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، میتوانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود!
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میكنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا میمانند...
64295910271
12-04-22, 10:27
http://www.eteghadat.com/Files/user1/image/besm_004.gif (http://www.eteghadat.com/Files/user1/image/besm_004.gif)
عطر حضور
هوا صاف و آبي بود. عقیق زردي در دل آبي آسمان خودنمایي ميكرد. عقیق زردي به درشتي یك گنبد. مرد غمگین، تا چشمش به گنبد طلایي امامرضا(ع) افتاد، دست بر سینه گذاشت و با اشارة سر سلامي به آقا كرد و آهسته آهسته به سمت حرم رفت.
كبوتراي حرم بق بقو كنان پایین ميآمدند دانه ميخوردند و با قلبي پر نشاط به سوي آغوش رضوي برميگشتند. مرد نگاهش از كبوترها و پنجرة فولاد گذشت و به گنبد طلایي رسید.
چند وقت پیش براي علاج درد دندانش پیش دكتر رفته بود. دكتر گفته بود ?غدهاي مشكوك كنار زبانت است كه باید حتماً عمل شود?. مرد هم این كار را انجام داده بود. ولي اي كاش عمل نميكرد. بعد از عمل زبانش الكن و سپس براي همیشه لال شدهبود. پیش هر دكتري كه رفت گفتند تارهاي صوتيات آسیب دیده و هیچ كاري هم نميتوان كرد.
مرد وقتي یاد گذشته ميافتاد به جز حسرت چیزي به قلبش راه نميیافت. نگاهش به سمت گنبد امامرضا(ع) كشیده شده و با زبان بيزباني به راز و نیاز با امامش پرداخت و از او مدد خواست.
اشك از گونههاي مرد جاري بود. وقتي به خودش آمد دید مردم دور او را گرفتهاند و نگاهش ميكنند. پسربچهاي چادر مادرش را كشید و گفت، مامان مامان آقاهه مثل اینكه لاله نه؟ مرد جواني گفت انشاءالله خود امام رضا(ع) شفاش بده! پیرزني كه چادر چروكي به سرش بود و گوشهاي از آن را هم به دهان گرفته بود گفت، ?ننه! خدا بهت كمك كنه. ما كه نفهمیدیم تو به امام رضا چي ميگي ننه. قربون غریبي امام رضا برم. این آدم با زبون دلش اینقدر ناله كرد كه دل ما براش سوخت.? بعد رو كرد به حرم و گفت: یا امام غریب، خودت شفاش بده!
مرد كه تازه متوجه شده بود كه مردم دورهاش كردن، خجالت كشید و به سمت صحني دیگر رفت. توي راه متوجه سلام یكي از خدام شد. با سرش علیك گفت. خادم كه ميشناختش و ميدانست كه پس از عمل قدرت تكلمش را از دست داده توصیه كرد كه پیش یكي دو دكتر متخصص در تهران برود.
به دیدن آقاي علوي رفت كه از دوستانش بود و حال و روز او را طاقت نميآورد. آقاي علوي اصرار ميكرد و ميگفت:
نذر كن و چهل شب چهارشنبه، برو به مسجد جمكران. برو خدمت آقا امامزمان(عج) و از او بخواه تا كمكت كنه.
مرد ته دلش روشن بود. به دلش افتاده بود كه حتماً امام زمان(عج) خواستة او را بيجواب نميگذارد. تصمیم گرفت هر هفته شب چهارشنبه با هواپیما برود تهران و سپس جمكران و بعد به مشهد برگردد. توكلت علياللهي توي دلش گفت و از همان هفته شروع كرد.
هفتة سي و هشتم بود، داخل مسجد نشسته بود و نماز امامزمان(عج) ميخواند. سرش را روي مهر گذاشت و شروع كرد به صلوات فرستادن. عطر گل محمدي همه جا را پر كرده بود. نوري سفید نه، نارنجي، یك نور عجیبي كه تا حالا ندیده بود همه جا را گرفت. هیاهویي شنید. انگار كسي وارد مسجد شده بود. جرأت نداشت سرش را از روي مهر بردارد. حال غریبي بهش دست داد. سر از مهر برداشت. مرد نوراني و زیبارویي داخل مسجد شده بود. مردم دورادورش را گرفته بودند. درست ميشنید. همه ميگفتند یا حجةبنالحسنالعسكري! یعني او امام زمان بود. باورش براي او سخت بود. همه سلام ميكردند. هر كسي حاجت خودش را ميگفت. مرد مات و مبهوت ایستاده بود. در دلش گفت ?اي كاش ميتونستم به آقا سلام بدهم? و شروع به گریه كرد. سراسر وجودش پر از نور شد. خودش را توي یك بهشت بزرگ ميدید. همه جا پر از نور و عطر خوش گلهاي محمدي بود. حضرت به سمت او آمده بود. رو به او كرد و فرمود ?سلام كن!? مرد ناباورانه نگاه ميكرد. چگونه ميتوانست سلام بكند. اگر ميتوانست نه یك سلام، صد سلام به او ميگفت. اگر ميتوانست خیلي حرفها داشت كه بزند. با شرمندگي به زبانش اشاره كرد و كلمات گنگ و نامفهومي را ادا كرد.
حضرت حجت(عج) دوباره گفت: ?سلام كن?. مرد خجالت زده شد. آنقدر كه دوست داشت زمین دهان باز كند و او را ببلعد. نگاهش از پشت دریاي مواج اشكهایش گذر كرد تا به امام رسید. بلند گفت، ?السلام علیك یا اباصالح?. زبانش باز شد. متحیر شد. به خود آمد. دید هنوز در سجده است و دارد براي امام زمان(عج) صلوات ميفرستد. با خود گفت یعني من شفا گرفتم.
مرد تمام راه تا برگردد به مشهد در فكر اتفاقي بود كه برایش افتاده بود. وقتي ماوقع را براي خدام گفت همگي اشك در چشمانشان حلقه زده بود. *
افروز ساده
پينوشت :
*. برگرفته از كتاب كرامات المهدي ـ چاپ انتشارات مسجد مقدس جمكران. این بازآفریني شرح كرامت حضرت وليعصر(عج) به یكي از خدام امام رضا(ع) است.
64295910271
12-04-22, 10:28
http://www.eteghadat.com/Files/user1/image/besm_004.gif (http://www.eteghadat.com/Files/user1/image/besm_004.gif)
عطر مهمان نوازي امام زمان (عج)
با اینكه چند روزي بیشتر از آمدن بهار نگذشته بود و هوا هنوز بهاري نشده بود، درختها اندكي جوانه زده بودند. هنوز از شمیم گلهاي بهاري مست نميشدي و نسیم نوازشت نميكرد.
زمین هنوز مهربان نشده بود و دلش نميخواست آنچه در دل دارد ارزان و به راحتي بیرون بریزد. شاید دلش ميخواست دستي بر سرو رویش بكشي و نازش كني، تا دلش كم كمك نرم شود.
زمستان مغرور گویي دلش نميآمد، جایش را به بهار بدهد. حالا هم كه رفته بود، دارو دستهاش را جا گذاشته بود. هنوز توي آسماني كه این روزها لاجوردي اش باید ببیني، ابرهاي عقدهاي را ميدیدي كه چون در زمستان فرصت آمدن پیدا نكرده بودند، حالا ميخواستند تلافي اش را سر بهار در بیاورند.
آخر این ابرها كه مثل ابرهاي بهاري مهربان نیستند، آنها در رؤیاهاي شیرین بچهها جایي ندارند و حاضر نیستند رختخوابي شوند براي آنها، تا از فكر زمستان رهایي یابند.
هوا سرد بود و شب اضطرابي دیگر، غیر از اضطراب سرما را در دل پدید ميآورد.
ساعت دوازده شب بود و چند ساعتي از ورود ما به شهر قم ميگذشت، امّا هنوز جایي براي استراحت پیدا نكرده بودیم . اگر همسر و بچههایم همراهم نبودند، حاضر بودم گوشهاي، توي همین هواي سرد استراحت كنم و بعد به عبادت بپردازم. به امید اینكه جایي براي استراحت بیابیم به جمكران رفتیم .از مسؤولان براي گرفتن اتاق پرسوجو كردم، ولي حتي یك اتاق خالي هم نداشتند. در قم هم هیچ آشنایي نداشتیم .
خدایا حالا به زن و فرزندم چه بگویم؟
با چه اشتیاقي انتظار كشیده بودند تا به جمكران بیایند و مهمان آقا امام زمان (ع) باشند .
نميدانستم چه كنم. مطمئن بودم كه آقا خوب مهماننوازي ميكند و با اینكه جایي براي اقامت و استراحت پیدا نكرده بودیم، دلم به مهرباني آقا گرم بود. آخر مگر ميشود كسي به خانهاي دعوت شود ولي میزبان وسایلي برایش مهیا نكند؟
به كریمه اهل بیت، حضرت معصومه (س) توسل كردم و زمزمه كردم:
?خانم! خودتان كه ميدانید هوا سرد است، ميترسم بچهها سرما بخورند، دستم به دامنتان...?
هنوز حرفهایم تمام نشده بود كه موتور سواري كنارم توقف كرد، گفت:
?مسافرید؟?
گفتم:
?بله!?
گفت:
?این طور كه معلوم است، جا پیدا نكردهاید? .
و منتظر جواب ماند. نميدانستم چه بگویم. كمي این دست و آن دست كردم و با من من گفتم:
?نخیر، هنوز جایي پیدا نكردهایم?
مرد لبخند زد و گفت:
?تشریف بیاورید منزل ما خوشحال ميشویم?
فكر كردم تعارف ميكند، گفتم:
?نه! خیلي ممنون! حالا، بالاخره...?
نميدانستم چه بگویم. آخر جایي نداشتیم كه شب را آنجا بگذرانیم. حرفم را خوردم، مرد گفت:
? چقدر تعارف ميكنید?
امشب آقا توفیقي نصیبمان كرده تا خدمت زائرانش باشیم. بفرمایید راه را نشانتان بدهم. امشب در منزل ما استراحت كنید، ان شاء الله فردا هم به زیارت و عبادتتان ميرسید.
خیلي خوشحال شدیم. مرد آنقدر بيغلّ و غش بود كه دیگر جایي براي شك و تردید باقي نگذاشت و همگي به دنبالش راه افتادیم .
به خانه ایشان كه رسیدیم، اتاقي در اختیارمان گذاشتند و تمام وسایل مورد نیاز را برایمان آماده نمودند. بعد از چند دقیقهاي مرد در زد و با سیني چاي وارد اتاق شد. چاي داغ، خستگي سفر را از تنمان بیرون آورد...
صبح شده بود. عطر مهمان نوازي آقا امام زمان (عج) مستمان كرده بود و تصویر شكوفه مهر بر درخت عنایت، در دیدگانمان انعكاس یافته بود.
امّا زمین هنوز سخت بود؛ سخت بود و در انتظار. زمین سرمازده، منتظر دستهاي مهرباني بود تا نوازشش كند و مخملي سبز بر او بپوشاند.
آن وقت زمین زیبا به عالم فخر ميفروخت و زحل از كنارش سر به زیر رد ميشد. از مرد و خانوادهاش تشكر كردیم، پس از خداحافظي همراه پسر بچه ایشان به امامزاده پنج تن رفتیم تا بعد از زیارت، ما را به جمكران برساند.
در كوچههاي روستاي جمكران، بوي بهار به مشام ميرسید...
طهورا حیدري
بر اساس خاطره ق. پ از مشهد
64295910271
12-04-22, 10:28
http://www.eteghadat.com/Files/user1/image/besm_004.gif (http://www.eteghadat.com/Files/user1/image/besm_004.gif)
باغبان باغستان توحید
بیابان در كوره خورشید ميسوخت. تا چشم كار ميكرد خشكي بود و صحراي لخت و عور كه سایة تك درختي هم نوید آسایشي در گذرنده برنميانگیخت.
هرم گرما از زمین برميخاست و سرابي ميساخت كه ذهن عطشان رهگذر را به رؤیائي شیرین و لذتبخش ميكشید، رؤیاي بركة آبي زلال و سایهسار چندین نخل و جانپناهي در برابر هجوم گرماي بيامان كویر...
بوتههاي خار، بيبهرهاي بر شاخه، خاكستري و ساكت، در غربت صحرا، همراه باد گرم مویه ميكردند.
گاهي هجوم باد، موجي از شنهاي زمین را ميپراكند و به صورت رهگذر ميریخت.
گرسنه و تشنه از راهي دور ميآمد، لباسي مندرس بر تن داشت، دستار را دور سر و صورت پیچیده بود و جز دو ردیف مژه خاكآلود كه چشمان تشنه و مضطرب مرد را حفاظت ميكرد همة صورتش در سربند پنهان بود.
تا مدینه، ساعتي راه مانده بود. از عمق سراب در سمت راست او گاهي بلندي كوههاي سنگي و تیره در چشمان او پیدا ميشد و زماني در سراب ناپدید ميگشت.
زبان خشكیدهاش به كام چسبیده بود. فقیر بادیهنشیني بود كه به امید زندگي راحتي به سوي مدینه راه ميسپرد. باد پیراهن بلند عربياش را كه از ساق پا ميگذشت به بازي ميگرفت.
دست را حمایل چشمها نمود و دو پلك را بر هم فشرد و دیده را به دورسوي افق دوخت. دیگر ردیف كوههاي نهچندان بلند از دامن سراب بالا ایستاده بودند.
با دست راست دامن لباس را از خاك صحرا تكاند و بستة زیربغل را روي سر نهاد و با دست دیگر تعادل بسته را روي سر نگاهداشت. او همة دار و ندارش را روي سر داشت و به سرعت قدمها ميافزود.
موج گرم باد، دستانش را ميآزرد و شن پراكنده در فضا مجبورش ميساخت تا دست را گاهي سپر چشمها سازد. تنها شیون نسیم در لابلاي خاربوتهها بود كه تنهایي كویر را فریاد ميكرد. از آخرین تپة شني بالا آمد و بر فراز ارتفاع كوتاه آن ایستاد. نگاهي به كوههاي روبرویش انداخت و سپس دیدهها سنگین شد و به پایینتر نگریست.
زیرپا، در امتداد نگه عطشان و گرسنهاش، حلقة سبز نخلستانهاي مدینه به گرد شهر و زیر حرارت آفتاب لمیده بود و آنهمه باغستانهاي زمردگون، بشارت زمزمة جویهاي جاري آب بود كه روح خستهاش را نوازش ميكرد، و دل محرومش را امیدوار ميساخت.
قدمها را یله كرد تا هر كجا كه دلخواهش است بر زمین استوار شود و پیش رود. در افكار دراز خودش غوطه ميخورد: ?شاید در مدینه بتوان نان راحتي به دست آورد، شاید بتوان كاري براي خود دست و پا كرد، شاید...?.
از زادگاه كوچك خود خسته شده بود. آنهمه صحراگردي و هر روز چشم به غروب خونین صحرا دوختن و هر سحر با ستارههاي درشت و روشن و دستچین كویر به صبح نگریستن برایش یكنواخت و ملالتآور بود. دل پرعاطفهاش از رنج فقر و بيعدالتیهاي محیطش ميگداخت و روحش كه به پاكي و سادگي گلبوتههاي غریب دهكدهاش بود به امید فضاي سالمتري به سوي شهر پرواز ميكرد.
از واحه اي در عمق صحرا ميآمد و اكنون به سرزمین پیامبر، صلياللهعلیهوآله، و علي، علیهالسلام، گام مينهاد. جانش مثل فوج چلچلهها كه مژده بهاران با خود دارند به سوي این شهر مقدس بال و پر گشوده بود.
چقدر دوست داشت فرزندان فاطمه، علیهاالسلام، دختر پیامبر خدا را ببیند،
در محفل حسن بن علي، علیهالسلام، فرزند بزرگ علي، علیهالسلام، بنشیند،
به گفتار حسن بن علي، علیهالسلام، ریحانه رسول خدا گوش بسپارد،
و برتر از همه، در مسجدالرسول، بلندترین شخصیت اسلام، وارث علم الهي علي، علیهالسلام، را ببیند و چشم را به چشمان مقدسش بدوزد و از عطر روحاني آن ملكوتي جان را عطرآگین سازد.
64295910271
12-04-22, 10:29
از كشتزاري گذشت و چشمانش دنبال جوي آبي ميگشت تا جگر تفتهاش را آسوده سازد ولي آبي نیافت.
باغها را گویا چند روز پیشتر آب بسته بودند و اكنون در جویها از آب خبري نبود. به نخلها رسید كه انبوه و سردرهم قد برافراشته بودند. خود را به سایه آنها كشید، راه را كوتاهتر كرد و از كنارة جوي به میان باغ رفت. شاید هم امیدوار بود قبل از اینكه وارد شهر شود جوي آبي بیابد...
نسیم نسبتاً خنكي به صورتش خورد و حریرگونه نوازشش كرد. در زیر سایة نخلي تكیه بر تنه ستبر آن داد و نشست تا كمي بیاساید.
غیر از صداي جیرجیركها و گنجشكها كه از فراز نخلها ميخواندند، صدایي چون تماس لبه تبري بر تنه درختي یا ضربه بیلي بر لبه جویي به گوشش خورد و بدقت گوش سپرد.
گویا باغباني در انبوه نخلها مشغول آبیاري زمین یا بریدن شاخهها و علفهاي هرزه بود. با خود گفت:
حتماً آبي و غذایي پیش او یافت ميشود تا بتوان لب تشنه را تر كرد و شكم گرسنه را به لقمهاي راضي نمود.
برخاست و به دنبال صدا روان شد. هرچه پیش ميرفت صدا واضحتر و رساتر به گوش ميرسید. راهش را به سوي وسط باغ و به دنبال صدا كج كرد تا اینكه بالاخره از پشت چند نخل مردي را دید كه پشت به او مشغول كار بود. جلوتر رفت و سلام كرد. مرد باغبان برگشت و با مهرباني و لبخند جواب سلام گفت.
میانه بالا بود
با چشمهایي به گیرایي یك باغ پر از نرگس
با برآمدگي شكمي برابر سینه
علامت سجده بر پیشاني
با لباسي وصلهدار
كمربندي از لیف خرما بر كمر
دامن لباسش كوتاه بود و پا را نميپوشاند
سپیدرو بود و دانههاي عرق بر صورت مهربانش نشسته بود
انبوه محاسن سپید، هیبتي روحاني بر آن چهره بخشیده بود
ابرواني كشیده
و پیشاني بلند، چون آئینه صفات الهي داشت.
مرد غریب به این منظره باشكوه نگریست و حالتي روحاني دلش را انباشت و آهسته گفت:
از راه دور ميآیم. گرسنه و تشنه هستم. آیا پیش شما غذایي یا آبي پیدا ميشود كه رفع خستگي كنم؟
مرد با لبخند گفت:
زیر آن درخت كوزه آبي و سفره ناني هست.
و با دست اشاره به نخل كهني در همان نزدیكي نمود.
مرد به سوي درخت رفت. كوزه آبي یافت و سفرهاي كه در آن چند گرده نان جو بود. بفراغت نشست و از كوزه آب نوشید. قدري مكث كرد و دوباره نوشید تا سیراب شد. سپس دست به سفره برد و قرص ناني برداشت اما هرچه كرد آن را بشكند نتوانست.
با خود گفت:
ـ بنده خدا از من فقیرتر است. چه نان سخت و خشكي براي ناهار آورده. چطور ميتواند چنین نان مانده و خشك شدهاي را بخورد؟
دلش به حال مرد باغبان سوخت. بعد از تلاش بسیار وقتي دید كه نميتواند نانها را بخورد برخاست و به سوي باغبان بازگشت و گفت:
ـ برادر عزیز، از لطفي كه در حق من كردي ممنونم. ولي...
باغبان لبخندي زد و عرق پیشاني را با پشت دست پاك كرد و گفت:
ـ فكر ميكردم بتواني نانهاي جو را بخوري، اما خشك شده است، باید در آب خیساند یا لااقل عادت به خوردنش داشت. حال كه نتوانستي غذاي مرا بخوري من تو را به جایي راهنمایي ميكنم تا آسوده و بيمنت بتواني غذایي بیابي. اگر هم حاجتت را بگویي یقیناً كمكت خواهند كرد.
مرد پرسید:
ـ این سخاوتمند چه كسي است؟ او را كجا بیابم؟
باغبان گفت:
ـ به داخل شهر ميروي و از مردم سراغ خانه حسنبنعلي را ميگیري. وقتي به خانه او رسیدي خواهي دید كه در باز است و سفره طعام را پهن كردهاند. ناهارت را بخور و گرفتاریت را هم با او در میان بگذار. رهگذر پرسید:
ـ ميشود براحتي او را دید؟
باغبان جواب داد:
ـ چرا نميشود؟ او در همان اطاقي كه از مهمانان پذیرایي ميكند نشسته است و منتظر افرادي چون تو است.
برو، خودت خواهي دید و یقین داشته باش كه در آنجا مشكلت را هم برطرف خواهند كرد.
ـ گفتي حسنبنعلي؟
ـ بله... حسنبنعلي.
مرد گفت:
ـ سالها آرزوي دیدار این خاندان را داشتهام. حتماً خواهم رفت. اما از كدام طرف باید بروم؟
باغبان در حالیكه تكیه بر بیل داشت و عرق از چهرهاش پاك ميكرد گفت:
ـ از این راه...
و اشاره به سویي كرد.
64295910271
12-04-22, 10:29
مرد گفت:
ـ از محبتي كه كردي شرمندهام. انشاءالله اگر عمري باقي بود جبران خواهم كرد.
لبخند بر لبهاي مرد باغبان نشست و گفت:
ـ احتیاجي به جبران ندارد. زودتر حركت كن، در پناه خدا برادرم!
مرد خداحافظي كرد و از راهي كه باغبان نشانش داده بود به سوي شهر رفت در حالیكه فكر باغبان پیر و نانهاي جوینش مشغولش داشته بود.
شهر در آرامش نیمروز، ميرفت تا از مرز ظهر بگذرد. صداي مؤذن از مسجد رسول خدا برخاست. صداي زنگ كارواني كه وارد شهر ميشد از دور به گوش ميرسید. مردي در كناري مشغول وضو گرفتن بود. بچهها در سایه نخلها به بازي مشغول بودند و صداي مؤذن به هر كوي و برزن سر ميكشید. آواي اذان، رسا و گیرا در فضا ميپراكند:
?أشهد أنّ محمداً رسولالله?
مرد غریب زیرلب درودي فرستاد و از رهگذري سراغ خانه حسنبنعلي، علیهماالسلام، را گرفت. گذرنده، با دست به كوچهاي اشاره كرد. تشنگي او فرو نشسته بود ولي گرسنگي توان او را بریده بود. غریبانه و پرسانپرسان دنبال خانه را گرفت. مدتي از ظهر ميگذشت كه در مقابل دري باز توقف كرد.
بله، همانجا بود... مضیفخانه حسنبنعلي.
وارد شد. در اطاقي بزرگ، جمعي نشسته بودند و سفرهاي با غذایي ساده گسترده بود. سلامي كرد و جوابي نیكو شنید.
سر راست كرد، مردي در حدود سي و پنج سال با لبخندي دائمي بر لب جواب سلامش را داده بود. با او احوالپرسي كرد و خوشامد گفت و به سفره دعوتش نمود. وقتي كناره سفره نشست، دعوتكننده با وقاري كه تنها در قدیسان ميتوان سراغش را گرفت از مسكن و مقصدش پرسید و مرد غریب خلاصه و مختصر جواب گفت و شروع به خوردن كرد.
وقتي قدري از گرسنگي آسوده شد با چشم دنبال حسنبنعلي، علیهماالسلام، گشت و حدس زد كدامیك باید باشند ولي براي اطمینان از مردي كه كنار دستش مشغول صرف غذا بود آهسته پرسید:
ـ كدامیك از این مردان حسنبنعلي است؟
مرد پاسخ داد:
ـ همان كه جواب سلامت را داد و احوالت را پرسید.
حدسش درست بود. بدقت به چهره آسماني آن معصوم نگریست. جلالي در آن رخسار ملكوتي بود كه هر بیننده را مجذوب ميكرد. مرد همانطور كه مشغول غذا خوردن و تماشاي حسنبنعلي بود به یاد مرد باغبان و آن نانهاي خشكش افتاد كه حتي نتوانسته بود بشكندشان.
با خود گفت:
ـ شرط مروت نیست كه من اینجا خود را سیر كنم و از این غذا براي او نبرم.
به این خیال قدري به اطراف خود نگاه كرد و وقتي كسي را متوجه ندید، مقداري نان برداشت و لابلاي آن قدري غذا ریخت و آهسته در بقچهاي كه لباس سفرش را در آن نهاده بود گذاشت.
این حركت از چشمان حسنبنعلي، علیهماالسلام، پنهان نماند. دید كه مرد غریب لقمهاي ميخورد و لقمهاي در بستهاش پنهان ميكند.
وقتي غذا تمام شد و سفره را برچیدند، حضرت او را صدا كرد و در نزد خود نشاند و آهسته فرمود:
ـ برادر، چرا در هنگام غذا، خودت را به زحمت ميانداختي؟ ميخواستي راحت غذایت را بخوري و بعد هرچه ميخواستي برميداشتي یا ميگفتي برایت در ظرفي كنار بگذارند تا با خودت ببري. از این گذشته تو ميتواني تا هر وقت كه بخواهي پیش ما بماني.
مرد غریب شرمنده از كار خویش گفت:
ـ به خدا قسم براي خود برنميداشتم، بلكه خواستم براي كسي ببرم.
حضرت فرمود:
ـ ميخواستي او را هم همراه بیاوري.
مرد گفت:
ـ او در بیرون شهر است. من خسته و تشنه و گرسنه از راه رسیده بودم. در ابتداي باغهاي اطراف شهر در نخلستاني با او برخوردم و در حالیكه از شدت كار و گرمي هوا، عرق از سر و رویش ميریخت از او طلب آب و غذا كردم. او هرچه داشت پیش من نهاد. در سفرهاش فقط چند قرص نان جو بود، آنهم بقدري خشك و سخت بود كه نتوانستم بخورم. وقتي در محضر شما مشغول غذا خوردن بودم به یاد او و آن غذاي فقیرانه غیرقابل خوراكش افتادم و دلم به حالش سوخت. داشتم براي او غذا كنار ميگذاشتم. او در حق من نیكي كرد، خواستم فراموشش نكرده باشم.
حضرت فرمود:
ـ این نشانهها كه تو ميدهي برایم آشناست. آیا محاسنش سپید نبود؟
مرد با تعجب گفت:
ـ بلي موي صورتش سپید بود. رویي چون آفتاب داشت، پیشانياش بلند و چشمانش درشت بود و لباسي وصلهدار بر تن داشت، او نشاني منزل شما را به من داد، آیا او را ميشناسید؟
حضرت فرمود:
ـ بله، برادر. من او را ميشناسم. او همیشه غذایش همانطور است. او با توانایي چنین روزگار ميگذراند.
مرد با تعجب پرسید:
ـ او كیست كه شما را ميشناسد و مرا به اینجا راهنمایي ميكند و شما هم او را ميشناسید ولي به خانه شما نميآید كه غذاي بهتري بیابد؟
لبخندي بر لبان مقدس حسنبنعلي، علیهماالسلام، نشست و چشمان خدابینش غرق اشك شد و فرمود:
ـ او پدر من ?علي? است.
غریب رهگذر، مبهوت به لبان حضرت مجتبي، علیهالسلام، مينگریست در عمق دو چشم به بهت نشستهاش همه وجدان و عاطفهاش بود كه به اشك تبدیل ميشد. احساس كرد كه زمزمة جویبار یگانگي است كه او را به باغستانهاي توحید ميبرد.
پينوشتها:
1. آبادي در میانه ریگستان
2. مضیفخانه = مهمانخانه: بزرگان عرب، مهمانخانهاي داشتند كه از مساكین و در راه ماندگان نگهداري ميكردند.
سید صادق موسوي گرمارودی
64295910271
12-04-22, 10:30
http://www.eteghadat.com/Files/user1/image/besm_001.gif (http://www.eteghadat.com/Files/user1/image/besm_001.gif)
به ما نگفتند...
راستش را به ما نگفتند یا لااقل همة راست را به ما نگفتند.
گفتند: تو كه بیایي خون به پا ميكني،جوي خون به راه مياندازي و از كشته پشته ميسازي و ما را از ظهور تو ترساندند.
درست مثل اینكه حادثهاي به شیریني تولد را كتمان كنند و تنها از درد زادن بگویند.
ما از همان كودكي، تو را دوست داشتیم. با همة فطرتمان به تو عشق ميورزیدیم و با همة وجودمان بيتاب آمدنت بودیم.
عشق تو با سرشت ما عجین شده بود و آمدنت، طبیعيترین و شیرینترین نیازمان بود.
اما ... اما كسي به ما نگفت كه چه گلستاني ميشود جهان، وقتي كه تو بیایي.
همه، پیش از آنكه نگاه مهرگستر و دستهاي عاطفه تو را توصیف كنند، شمشیر تو را نشانمان دادند.
آري، براي اینكه گلها و نهالها رشد كنند، باید علفهاي هرز را وجین كرد و این جز با داسي برنده و سهمگین، ممكن نیست.
آري، براي اینكه مظلومان تاریخ، نفسي به راحتي بكشند، باید پشت و پوزة ظالمان و ستمگران را به خاك مالید و نسلشان را از روي زمین برچید.
آري، براي اینكه عدالت بر كرسي بنشیند، هر چه سریر ستمآلودة سلطنت را باید واژگون كرد و به دست نابودي سپرد.
و اینها همه، همان معجزهاي است كه تنها از دست تو برميآید و تنها با دست تو محقق ميشود.
اما مگر نه اینكه اینها همه مقدمه است براي رسیدن به بهشتي كه تو باني آني .
آن بهشت را كسي براي ما ترسیم نكرد.
كسي به ما نگفت كه آن ساحل امید كه در پس این دریاي خون نشسته است، چگونه ساحلي است؟!
كسي به ما نگفت كه وقتي تو بیایي:
پرندگان در آشیانههاي خود جشن ميگیرند و ماهیان دریاها شادمان ميشوند و چشمهساران ميجوشند و زمین چندین برابر محصول خویش را عرضه ميكند.
به ما نگفتند كه وقتي تو بیایي:
دلهاي بندگان را آكنده از عبادت و اطاعت ميكني و عدالت بر همه جا دامن ميگسترد و خدا به واسطة تو دروغ را ریشهكن ميكند و خوي ستمگري و درندگي را محو ميسازد و طوق ذلت و بردگي را از گردن خلایق برميدارد.
به ما نگفتند كه وقتي تو بیایي:
ساكنان زمین و آسمان به تو عشق ميورزند، آسمان بارانش را فرو ميفرستد، زمین، گیاهان خود را ميرویاند... و زندگان آرزو ميكنند كه كاش مردگانشان زنده بودند و عدل و آرامش حقیقي را ميدیدند و ميدیدند كه خداوند چگونه بركاتش را بر اهل زمین فرو ميفرستد.
به ما نگفتند كه وقتي تو بیایي:
همة امت به آغوش تو پناه ميآورند همانند زنبوران عسل به ملكة خویش.
و تو عدالت را آنچنان كه باید و شاید در پهنة جهان ميگستري و خفتهاي را بیدار نميكني و خوني را نميریزي.
به ما نگفته بودند كه وقتي تو بیایي:
رفاه و آسایشي ميآید كه نظیر آن پیش از این، نیامده است. مال و ثروت آنچنان وفور ميیابد كه هر كه نزد تو بیاید فوق تصورش، دریافت ميكند.
به ما نگفتند كه وقتي تو بیایي:
اموال را چون سیل، جاري ميكني، و بخششهاي كلان خویش را هرگز شماره نميكني.
به ما نگفتند كه وقتي تو بیایي:
هیچكس فقیر نميماند و مردم براي صدقه دادن به دنبال نیازمند ميگردند و پیدا نميكنند. مال را به هر كه عرضه ميكنند، ميگوید: بينیازم.
اي محبوب ازلي و اي معشوق آسماني!
ما بيآنكه مختصات آن بهشت موعود را بدانیم و مدینة فاضلة حضور تو را بشناسیم تو را دوست ميداشتیم و به تو عشق ميورزیدیم.
كه عشق تو با سرشتها عجین شده بود و آمدنت طبیعيترین و شیرینترین نیازمان بود.
ظهور تو بيتردید بزرگترین جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خیر خواهد كرد.
كلك مشاطه صنعش نكشد نقش مراد
هركه اقرار بدین حسن خداداد نكرد
سید مهدي شجاعی
64295910271
12-04-22, 10:31
http://www.eteghadat.com/Files/user1/image/besm_001.gif (http://www.eteghadat.com/Files/user1/image/besm_001.gif)
به مولايم مهدى(عج)
امشب شب عروسى پسرم است. آن قدر كار براى انجام دادن دارم كه نمى دانم به كدامشان برسم. جواب تلفن خواهرم را كه مىدهم، صداى در حياط را مى شنوم.
هيچ كس در خانه نيست. چادرم را به سرم مى اندازم و از ميان حياط چراغانى شده و ميز و صندلي ها مى گذرم. لحظه اى مى ايستم. به آسمان نگاه مى كنم. ابرهاى سفيد زير نور خورشيد صورتى شده اند. هوا دارد تاريك مى شود و الان مهمانها از راه مى رسند. پس محمد كجاست؟
كنار در حياط ، دو شاخه ريسه ها را به برق مى زنم. حياط روشن مى شود. قدم هايم را تندتر مى كنم. پشت در كه مى رسم، رويم را مى گيرم و در را باز مى كنم.
مرد بلند بالايى پشت در ايستاده. حتماً از دوستان محمد است. سلام مى كنم و تعارف كه داخل شود. مى گويد كارى برايش پيش آمده كه نمى تواند در مراسم شركت كند. نمىدانم چه بگويم. اگر محمد بفهمد خيلى ناراحت مى شود. دست و پايم را گم كرده ام. برمى گردم. مى روم و يك ديس شیرينى از روى يكى از ميزها برمى دارم.
وقتى تعارف مى كنم، دستش را دراز مى كند و دانهاى برمى دارد. بعد پاكتى به طرفم مى گيرد. پاكت كارت عروسى محمد است. پاكت را مى گيرم و خداحافظى مى كنم كه محمد از راه برسد.
چقدر دير كرده! چرا اينقدر نگران شده ام. خودم را تنها حس مى كنم. تنهاتر از هميشه. بايد اسمش را بپرسم. سرم را بلند مى كنم كه نشانيهايش را ببينم و اسمش را بپرسم؛ اما كسى جلو در نيست. مرد رفته و من هنوز مات و مبهوت ايستاده ام. انگار هيچ وقت كسى آنجا نبوده! انگار خواب ديدهام! انگار...
يك هفته از عروسى محمد مى گذرد. امشب محمد و عروسم مهمان من هستند. نزديك اذان مغرب است. به طرف تلويزيون مى روم و آن را روشن مى كنم. صداى قرآن در اتاق مى پيچد. كمى بعد بچهها از راه مى رسند. خيلى خوشحالم. نمى گذارم دست به كارى بزنند. قسمشان مى دهم كه بنشينند. عروسم به حياط مى رود و آب را روى درختان آن مى گيرد.
سفره را پهن مى كنم و بشقاب ها را مى چينم و گلدان گلهايى رإ؛ كه از حياط چيده ام، وسط سفره مى گذارم. در يخچال را كه براى برداشتن سبزى باز مى كنم، چشمم به بشقاب شيرينى مىافتد كه از شب عروسى مانده. به ياد دوست محمد مى افتم. سبزى را برمى دارم و برمى گردم كه ماجرا را برايش تعريف كنم. اما محمد سجادهاش را روى زمين باز مى كند. مى نشيند. قرآنش را از ميان آن برمى دارد و مى بوسد و دوباره روى سجاده مى گذارد. بعد بلند مى شود. دستانش را بالا مى برد و صداى حمد و سورهاش اتاق را پر مى كند.
سبزى را در سبدهاى كوچك مى چينم و با تربچه زيبايش مى كنم و آن را در سفره مى گذارم. مى روم و كنارش مى نشينم. وقتى نمازش تمام مى شود، صدايش مى كنم. خم مى شود. تسبيح شاه مقصودش را از جانماز برمى دارد و به طرفم برمى گردد. جريان آن شب را برايش مى گويم. به فكر مى رود، اما چيزى يادش نمى آيد. آخرين دانه هاى تسبيح را كه از ميان انگشتانش رد مى كند، شانههايش را بالا مى اندازد. تسبيح را دور مهر حلقه مى كند و بلند مى شود.
پاكت آن روز را از روى كمد برمى دارم و كنار سجاده اش مى گذارم. پرده را كنار مى كشم. بوى خاك مرطوب را به ريه هايم مى فرستم و در اتاق راه مى روم تا نمازش تمام شود. بعد از نماز دستش را دراز مى كند و قرآنش را برمى دارد. آرام بازش مى كند. آن را ورق مى زند. بين ورق هايش را مى گردد. كم كم حركاتش تندتر مى شود. يك بار هم از آخر ورق مى زند. نگاهش مى كنم. رنگش پريده و دستهايش مى لرزند. دوباره ورق مى زند. دوباره بين ورقهاى قرآن را مى گردد. تپش قلبم تندتر مى شود. جلو مى روم و كنارش مى نشينم. آرام قرآن را مى بندد و روى سجاده اش مى گذارد. عرق از كنار پيشانيش به راه افتاده. پاكت را مى بيند. آن را برمى دارد و كارت دعوت را از آن بيرون ميكشد. كارت را باز مى كند. نگاه مى كند. با همان نگاه. با همان حال. بعد كارت را مى بندد و روى لبهايش مى گذارد. اشك از گوشه چشمش سرازير مىشود. خم مىشود. كارت را بين ورقهاى قرآن مى گذارد و به سجده مى افتد. اشكهاى من هم مى جوشد. خودم را جلو مى كشم و كارت را برمى دارم. شانه هاى محمد در سجده مى لرزند. بازش مى كنم. محمد با خط زيبايش در آن نوشته است: به مولايم مهدى(ع)
64295910271
12-04-22, 10:31
ديدار در بهشت
فرشتگان بال در بال پرواز ميكردند و فرود ميآمدند، آنچنانكه آسمان را به تمامي ميپوشاندند.
دو فرشته پيش روي آنها بودند كه طلايهدارشان بهنظر ميآمدند. ناگهان بوي بهشت به مشامم رسيد و بعد باغها و بوستانها و جويبارها، چشمم را خيره كردند.
حوريهها صف در صف ايستاده بودند و ورود مرا انتظار ميكشيدند.
اول خندهاي بسان واشدن گلي و بعد همه با هم گفتند:
ـ خوش آمدي اي مقصود خلقت بهشت و اي فرزند مخاطب ?لولاك لما خلقت الافلاك?.
ملائكه باز هم مرا بالاتر بردند. قصرهاي بيانتها، حلههاي بيهمانند، زيورهاي بينظير.
آنچه چشم از حيرت خيره و دهان از تعجب گشاده ميماند.
و بعد نهر آبي سفيدتر از شير، خوشبوتر از مشك.
و بعد قصري. و چه قصري!
گفتم:
ـ اينجا كجاست؟ اين چيست؟ از آن كيست؟
گفتند:
ـ اينجا فردوس اعلي است، برترين مرتبة بهشت. منزل و مسكن پدر تو و پيامبران همراه او و هر كه خدا با اوست. و اين نهر، كوثر است.
قصر انگار از دُرّ سفيد بود و پدر بر سريري تكيه زده بود.
مرا كه ديد، از جا برخاست، در آغوشم گرفت. به سينهاش چسباند و ميان دو چشمم را بوسه زد. به من گفت:
ـ اينجا جايگاه تو، شوي تو و فرزندان و دوستداران توست. بيا دخترم كه سخت مشتاق توام. من گفتم:
ـ بابا! باباجان! من مشتاقترم به تو. من در آتش اشتياق تو ميسوزم.
زنده شدم وقتي كه باز ـ اگرچه در خواب ـ پيامبر را، پدر را صدا كردم و صداي او را شنيدم. يادم آمد كه اين افتخار، تنها از آن من است كه ميتوانم او را بيهيچ كنيه و لقب، بابا صدا كنم. وقتي آن آيه نازل شد كه:
?لا تَجعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَينَكُم كُدُعاءِ بَعضُكُم بَعضا...?
من پدر را پيامبر و رسول الله صدا كردم و او دستي از سر مهر بر سرم كشيد و گفت:
ـ اين آيه براي ديگران است فاطمه جان. تو مرا همان بابا صدا كن. تو به من بابا بگو. بابا گفتن تو قلب مرا زندهتر ميكند و خدا را خشنودتر.
شايد او هم ميدانست كه چه لطفي دارد براي من، پيامبر با آن عظمت را بابا صدا كردن.
پدر گفت كه همين امشب ميهمان او خواهم بود.
اكنون عليجان! اي شوي هميشه وفادارم! اي همسر هماره مهربانم! من عازمم. بر من مسلم است كه از امشب ميهمان پدرم و خداي خود خواهم بود.
http://pics2.persiangig.ir/id4o00.gif (http://bahar-20.com/)
64295910271
12-04-22, 10:32
http://pics2.persiangig.ir/id4o00.gif (http://bahar-20.com/)
گريزانم از اين دنياي پربلا و سراسر مشتاقم به خانة بقا. تنها دل نگرانيام براي رفتن، تويي و فرزندانم. شما تنها پيوند ميان من و اين دنيائيد كه كار رفتن را سخت ميكنيد امّا دلخوشم به اينكه شما هم آخرتي هستيد، مال آنجائيد. شما جسمتان در اينجاست. ديدار با شما از آنجا و در آنجا آسانتر است.
عليجان! ولي جدا شدن از تو همينقدر هم سخت است. بههمين شكل هم مشكل است. به خدا ميسپارم شما را و از او ميخواهم كه سختيهاي اين دنيا را بر شما آسان كند.
عليجان! من در سالهاي حياتم هميشه با تو وفادار بودهام، از من دروغ، خدعه، خيانت هرگز نديدهاي. لحظهاي پا را از حريم مهر و وفا و عفاف بيرون نگذاشتهام. برخلاف فرمان و خواست و ميل تو حرفي نگفتهام، كاري نكردهام.
اعتقادم هميشه اين بوده است كه جهاد زن، رفتار نيكو با همسر است، خوب شوهرداري است. و از اين عقيده تخطي نكردهام.
عليجان! مرگ، ناگزير است و انسانِ ميرنده ناگزير از وصيت و سفارش.
عليجان! به وصيتهايم عمل كن، چه آنها را كه در رقعهاي مكتوب آوردهام و چه اينها را كه اكنون ميگويم.
در آنجا باغهاي وقفي پيامبر را نوشتهام كه به حسن بسپاري و او به حسين و حسين به امامان پس از خويش تا آخر.
و نيز سهمي براي زنان پيامبر و زنان بنيهاشم و بخصوص أمامه دختر خواهرم قائل شدهام و اگر چيزي ماند براي امكلثوم دخترم.
اينها را نوشتهام امّا حرفهاي مهمترم مانده است.
اول اينكه تو پس از من ناگزيري به ازدواج كردن، ازدواج كن و امامه، خواهر زادهام را بگير كه او به فرزندان ما مهربانتر است.
دوم اينكه مرا در تابوتي به همان شكل كه گفتهام حمل كن تا محفوظتر بمانم.
و سوم، مرا شبانه غسل بده ـ از روي پيراهن ـ بر من شبانه نماز بگذار و مرا شبانه و مخفيانه دفن كن و مدفنم را مخفي بدار. مبادا مردمي كه بر من ستم كردهاند. بخصوص آن دو، بر جنازه و نماز و دفنم حاضر شوند و از مكان دفنم آگاهي بيابند.
ياران معدود و محدودمان با تو شركت بجويند در نماز خواندن و تشييع جنازه و دفن، امّا بقيه نه. از زنان، فقط ام سلمه، ام ايمن، فضه و اسماء بنت عميس و از مردان، فقط سلمان، ابوذر، مقدار، عمار، عبدالله و حذيفه، همين.
... واي گريه نكن علي جان! من گريهام براي توست، تو چرا گريه ميكني. تو مظلومترين مظلوم عالمي، گريه بر تو رواتر است. من آنچه كردم براي دفاع از حقوق مغضوب تو بود. من ميدانستم كه رفتنيام، پدر مرا مطمئن كرده بود ولي هم ميدانستم و ميدانم كه پس از رفتنم بر تو چه خواهد رفت. و اين جگر مرا آتش ميزد و مرا به تلاطم واميداشت.
پس تو گريه نكن علي جان! عالم بايد براي اينهمه مظلوميت تو گريه كند.
اكنون اول خلاصي من است، ابتداي راحتي من است امّا آغاز مصيبت توست.
پس تو گريه نكن و جگر مرا در اين گاه رفتن، بيش از اين مسوزان.
تو را و كودكانمان را به خدا ميسپارم علي جان! سلام مرا تا قيامت به فرزندان آيندهمان برسان.
راستي علي جان! پسر عمو! تو هم ميبيني آنچه را كه من ميبينم؟ اين جبرئيل است كه به من سلام ميكند و تهنيت ميگويد.
ـ و عليك السلام
اين ميكائيل است كه سلام ميكند و خير مقدم ميگويد:
ـ و عليك السلام
اينها فرشتگان خدايند، اينها فرستادگان خداوندند كه از سوي خدا به استقبال آمدهاند.
چه شكوهي! چه غوغايي! چه عظمتي!
ـ و عليكم السلام.
اين امّا علي جان به خدا عزرائيل است كه بر من سلام ميكند.
ـ و عليك السلام يا قابِضَ الارواح. بگير جان مرا ولي با مدارا.
?خداي من! مولاي من! بهسوي تو ميآيم، نه به سوي آتش.?
?سلام بابا! سلام به وعدههاي راستين تو! سلام به لبخند شيرين تو! سلام به چشمهاي روشن تو!?
* برگرفته از كتاب كشتي پهلو گرفته.
64295910271
12-04-22, 10:32
آفتاب تندي بالاي سرمان بود. سوز داغي در کوير در جريان بود. ما همه عرق مي ريختيم. هم خسته بوديم و هم تشنه.چندين مرحله از بازرسي را طي کرده بوديم. مراحل موفقيت آميز و گاهي سخت فراواني داشتيم. بعضي ها بين راه غالب تهي کرده بودند.مرحله به مرحله به مقصد نزديکتر مي شديم. با هم توي يک صف بوديم و البته او دو نفر جلوتر از من بود. معمولا در صف هايي که مي ايستاديم او جلوتر از من بود. هميشه حتي به اندازه چند لحظه اي هم که شده زودتر از من خودش را جمع و جور مي کرد.اين هم يک نمونه ديگرش بود. صف درازي بود که تهش معلوم نبود.اما خوبيش اين بود که ما اول صف رسيده بوديم و زياد معطلي نداشتيم. صف قبلي مان هم خيلي شلوغ بود.صف نماز را مي گويم. خيلي ها در آن صف متوقف شدند اما من و صادق و خيلي هاي ديگر توانستيم از آن مرحله نمره قبولي بگيريم. نوبت صادق که شد و جلوي ميز رفت پوشه اي را نشانش دادند و او همين که پرونده اش را نگاه کرد از خوشحالي ناخودآگاه گريه اش گرفت. ما هم با شادي او شاد شديم. از متصدي پيشخوان پرسيد چرا اين همه نمره هاي مثبت در پرونده من ثبت شده؟ من که همه اينها را انجام نداده بودم! مسئول مربوطه تبسمي کرد و گفت: درست است که همه اين کارها را تو انجام نداده اي اما اين نيکي ها از پرونده کساني که پشت سر تو بدگويي کرده اند برداشته شده و در پرونده تو ثبت شده است. و او با شادي و خوشحالي از صف خارج شد و به راهش ادامه داد.
نفر بعدي که پاي ميز رسيد پوشه اش را که بهش دادند يک دفعه از ناراحتي فريادي کشيد که باعث شد همه به طرفش برگشته و با تعجب نگاهش کنند. نهههههه؛ اين همه مشروطي و مردودي و زشتي در پرونده من؟ من که خيلي از اينها را انجام نداده ام. اين انصاف نيست. شما را به خدا يک بار ديگر نگاه کنيد شايد اشتباهي شده باشد. اما مسئول بخش در کمال جديت در حالي که پرونده او را مي ديد به او گفت. درست است که تو همه اين زشتي ها را انجام نداده اي اما تو معتاد به عادت زشت ديگري بودي. تو هميشه پشت سر ديگران بدگويي مي کردي و از بردن آبروي آنان دريغ نمي کردي. الان هم در کنار عواقبي که در قبال رفتارت در انتظار توست، يک قسمت هم از گناهان آنها که بدگويي شان کرده اي به پرونده تو منتقل شده و بايد عواقب آن را هم پذيرا باشي و اين کار تو آتشي بود که بر خرمن رفتارهاي درستت زدي . بفرماييد نفر بعدي
اما آقا اينها که من گفته ام که دروغ نبوده. همه اينها را ديده و گفته ام. ديدي و گفتي؟ ديگران هم مي ديدند و شاهد رفتارش بودند؟ نه که نمي ديدند. خوب همين. تو باعث شدي آبروي مرد و زن مومن ريخته شود. شايد او توبه مي کرد، شايد خدايش او را مي بخشيد، و يک نکته ديگر؛ آيا او به صورت علني هم گناه مي کرد؟ يعني همه مي دانستند اهل گناه است؟ نه خوب نمي دانستند. اين هم يک نکته ديگر. وقتي ديگران نمي دانستند و آگاهي نداشتند تو نبايد عيب او را فاش مي کردي حتي اگر او گناهکار بود.
حالا نمره هاي ديگرم چه؟ من کلي نماز داشتم. کلي صدقه دادم. کلي با ديگران مهرباني کرده بودم. کلي... خب. صبر کن. اين صفحه را ببين؛ صفحه چهارم، بند سوم. اين همان محتواي کلام نبي خدا است که فرمود تأثير غيبت در دين مسلمان از خوره در جسم او سريعتر است. درست است که کار خوب زيادي داشتي اما همه آنها به خاطر بدگوييي که از يک مسلمان انجام دادي سوخته و نابود شده است.
من خودم زماني مامور بالا بردن عمل مومني بودم. عملي که مثل خورشيد در آسمان مي درخشيد عمل را که نزد فرشته مسئولش بردم نگاهي کرد و گفت:اين عمل را به صورت صاحبش بزنيد چون من از طرف پروردگارم مأموريت دارم که نگذارم عمل شايسته غيبت کنندگان از من بگذرد و به سوى پروردگارم برود.
64295910271
12-04-22, 10:33
شیطان:
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.
لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،
خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد.. در راه به مسجد و
در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.. یک بار دیگر لباسهایش
را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.
مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید))..
از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد
ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست
در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد..
شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))
وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،
خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.
به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.
بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
نتیجه داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید
چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر
دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.
64295910271
12-04-22, 10:33
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میكردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاهطلبی و ... هر كس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تكهای از قلبشان را میدادند و بعضی پارهای از روحشان را. بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد. حالم را به هم میزد. دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،فقط گوشهای بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا میكنم. نه قیل و قال میكنم و نه كسی را مجبور میكنم چیزی از من بخرد. میبینی! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیكتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق میكنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات میدهد. اینها سادهاند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب میخورند.
از شیطان بدم میآمد. حرفهایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعتها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبهای عبادت افتاد كه لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشتهام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. میخواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغیاش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشكهایم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بیدلیام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
و همانجا بیاختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود .
64295910271
12-04-22, 10:35
http://img.tebyan.net/big/1390/05/2011072514235540_33.jpg
در یك شب زمستانی سرد ، ملا در رختخواش خوابیده بود كه یكباره صدای غوغا از كوچه بلند شد .
زن ملا به او گفت كه بیرون برود و ببیند كه چه خبر است .
ملا گفت : به ما چه ، بگیر بخواب. زنش گفت : یعنی چه كه به ما چه ؟ پس همسایگی به چه درد می خورد .
سرو صدا ادامه یافت و ملا كه می دانست بگو مگو كردن با زنش فایده ای ندارد . با بی میلی لحاف را روی خودش انداخت و به كوچه رفت .
گویا دزدی به خانه یكی از همسایه ها رفته بود ولی صاحبخانه متوجه شده بود و دزد موفق نشده بود كه چیزی بردارد. دزد در كوچه قایم شده بود همین كه دید كم كم همسایه ها به خانه اشان برگشتند و كوچه خلوت شد ، چشمش به ملا و لحافش افتاد و پیش خود فكر كرد كه از هیچی بهتر است . بطرف ملا دوید ، لحافش را كشید و به سرعت دوید و در تاریكی گم شد.
وقتی ملا به خانه برگشت . زنش از او پرسید : چه خبر بود ؟
ملا جواب داد : هیچی ، دعوا سر لحاف من بود . و زنش متوجه شد كه لحافی كه ملا رویش انداخته بود دیگر نیست .
این ضرب المثل را هنگامی استفاده می شود كه فردی در دعوائی كه به او مربوط نبوده ضرر دیده یا در یك دعوای ساختگی مالی را از دست داده است .
بخش کودک و نوجوان تبیان
http://s4.rimg.info/74d2e5cedaf7c4d257eb0411d75a8f55.gif
64295910271
12-05-05, 01:52
قسيم عادلانه!!
گویند روزگاری کار بر ایرانیان دشوار افتاده بود، و آن دشواری دندان طمع عثمانی را تیز کرده و سلطان عثمانی به طمع جهانگشایی چشم بر دشواریهای ایرانیان دوخته بود. پس ایلچی فرستاد که همان سفیر است، تا ایرانیان را بترساند و پس از آن کار خویش کند.
ایلچی آمد و آنچنان که رسم ماست با عزت و احترام او را در کاخی نشاندند و خدمتها کردند. به روز مذاکره رسمی وکیلان همه یک رای شدند که این مذاکره حساس است و بدون بهلول رفتن به آن دور از تدبیر کشورداری است. وزیر که خردمند بود گفته وکیلان مردم پذیرفت و بهلول را خواست و خواهش کرد او هم همراه باشد. بهلول که هشیار بود و با نیک و بد جهان آشنا، هیچ نگفت و پذیرفت.
سفره گستردند و آنچنان که رسم ماست به میهماننوازی پرداختند. بهلول روبروی سفیر عثمانی در آن سوی سفره نشسته بود. پلو آوردند در سینیهای بزرگ، و بر سفره چیدند، زعفران بر آن ریخته و به زیبایی آراسته. سفیر عثمانی به ناگهان کاردی برگرفت و هر چه زعفران بر روی پلو بود به سوی خویش کشید و نگاهی به بهلول انداخت. بهلول هیچ نگفت. قاشقی برداشت و با ادب بسیار نیمی از زعفران سوی خود آورد و نیم دیگر برای سفیر گذاشت. سفیر برآشفت و با کارد خویش پلو را به هم زدن آغاز کرد. آنچنان بلبشویی شد که کمتر زعفرانی دیده میشد و بخشی از پلو هم به هر سوی سفره پراکنده شده بود. بهلول دست در جیب کرد و دو گردو به روی پلو انداخت. سفیر آشفته شد و تاب نیاورد و خوراک وانهاد و دستور رفتن داد.
عثمانیها بی خوردن خوراک و با شتاب بر اسبها نشسته و رفتند. وزیر که خردمند بود اما در کار بهلول وامانده و از ترس رنگش مانند زعفران گشته، نالان شد و به بهلول گفت این چه کاری بود، همه کاسهکوسهها به هم ریخته شد و آینده ناروشن است. بهلول پاسخ داد مذاکره پایان یافت و بهتر از آن شدنی نبود. وزیر چگونگی آن پرسید. همگان ادب بهلول بر سفره دیده بودند و او بیکم و کاست تدبیر خویش نیز بگفت.
سفیر آنگاه که کارد برگرفت و همه زعفران سوی خویش کشید، دو چیز گفت. نخست آن که با کارد آغازید و نه با قاشق، یعنی که تیغ میکشیم و دیگر اینکه همه جهان از آن ماست، تسلیم شوید. من قاشق برداشتم و نیمی پیش کشیدم. یعنی که نیازی به تیغ کشیدن نیست، نیم از آن شما و نیمی هم از ما. او برآشفت و پلو به هم زد و من نیز دو گردو انداختم. و این گردو که در قم و ری به آن جوز هم گویند، چون دو شود همه دانند که چه گوید، شما چگونه ندانی، مگر ایرانی نیستی. وزیر شرمگین شد و آفرینها بر بهلول خواند.
و بدینگونه است که بهلول را که به راستی دیوانهای بود الپر، و دیوانگیهای بسیار داشت، دانا نیز گفتهاند، از آنجا که به روز حادثه خردمندتر از هر فلسفهباف گنده دماغ و فقهخوان خشکمغز بود.
64295910271
12-05-05, 01:53
داستان ابر نیمه تمام
پسری جوان که یکی از مریدان شیفته شیوانا بود، چندین سال نزد استاد درس معرفت و عشق می آموخت. شیوانا نام او را “ابر نیمه تمام” گذاشته بود و به احترام استاد بقیه شاگردان نیز او را به همین اسم صدا می زدند. روزی پسر نزد شیوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمی داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟ شیوانا از “ابر نیمه تمام” پرسید:” چطور فهمیدی که عاشق شده ای؟!”
پسر گفت:” هرجا می روم به یاد او هستم. وقتی می بینمش نفسم می گیرد و ضربان قلبم تند می شود. در مجموع احساس خوبی نسبت به او دارم و بر این باورم که می توانم بقیه عمرم را در کنار او زندگی کنم!”
شیوانا گفت:” اما پدر او آشپز مدرسه است و دخترک نیز مجبور است به پدرش در کار آشپزی کمک کند. آیا تصور می کنی می توانی با کسی ازدواج کنی که برای بقیـه همکلاسی هایت غذا می پزد و ظرف های غذای آنها را تمیز می کند.”
“ابرنیمه تمام” کمی در خود فرو رفت و بعد گفت:” به این موضوع فکر نکرده بودم. خوب این نقطه ضعف مهمی است که باید در نظر می گرفتم.”
شیوانا تبسمی کرد و گفت:” پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی زودگذر و التهابی گذرا بیش نیست و بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن!”
دو هفته بعد “ابر نیمه تمام” نزد شیوانا آمد و گفت که نمی تواند فکر دختر آشپز را از سر بیرون کند. هر جا می رود او را می بیند و به هر چه فکر می کند اول و آخر فکرش به او ختم می شود.” شیوانا تبسمی کرد و گفت:” اما دخترک نصف صورتش زخم دارد و دستانش به خاطر کار، ضخیم و کلفت شده است. به راستی بد نیست که همسر تو فردی چنین زشت و خشن باشد. آیا به زیبایی نه چندان زیاد او فکر کرده ای! شاید علت این که تا الان تردید کرده ای و قدم پیش نگذاشته ای همین کم بودن زیبایی او باشد؟!” پسر کمی در خود فرو رفت و گفت:” حق با شماست استاد! این دخترک کمی هم پیر است و چند سال دیگر شکسته می شود. آن وقت من باید با یک مادربزرگ تا آخر عمر سر کنم!”
شیوانا تبسمی کرد و گفت:” پس بدان که عشق و احساس تو به این دختر هوسی زودگذر است و التهابی گذرا بیش نیست پس بی جهت خودت و او را بی حیثیت مکن!”
پسرک راهش را کشید و رفت. یکی از شاگردان خطاب به شیوانا گفت که چرا بین عشق دو جوان شک و تردید می اندازید و مانع از جفت شدن آنها می شوید. شیوانا تبسمی کرد و پاسخ داد:” هوس لازمه جفت شدن دو نفر نیست. عشق لازم است و “ابر نیمه تمام” هنوز چیزهای دیگر را بیشتر از دختر آشپز دوست دارد.”
یک ماه بعد خبر رسید که “ابر نیمه تمام” بی اعتنا به شیوانا و اندرزهای او درس و مشق را رها کرده است و نزد دختر آشپز رفته و او را به همسری خود انتخاب کرده است و چون شغلی نداشته است در کنار پدر همسر خود به عنوان کمک آشپز استخدام شده است.
یکی از شاگردان نزد شیوانا آمد و در مقابل جمع به بدگویی “ابر نیمه تمام” پرداخت و گفت: ” این پسر حرمت استاد و مدرسه را زیر پا گذاشته است و به جای آموختن عشق و معرفت در حضور شما به سراغ آشپزی رفته است. جا دارد او را به خاطر این بی حرمتی به مرام عشق و معرفت از مدرسه بیرون کنید؟!”
شیوانا تبسمی کرد و گفت:”دیگر کسی حق ندارد به کمک آشپز جدید مدرسه “ابر نیمه تمام” بگوید. از این پس نام او “تمام آسمان” است. اگر من از این به بعد در مدرسه نبودم سوالات خود در مورد عشق و معرفت را از “تمام آسمان” بپرسید. همه این درس و معرفت برای این است که به مرحله و درک “تمام آسمان ” برسید. او اکنون معنای عملی و واقعی عشق را در رفتار و کردار خود نشان داده است.”
64295910271
12-05-05, 01:54
روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید. آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد.
مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد.
پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد.
مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت.
اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد. شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است.
ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود.
شاگرد با اعتراض از استاد پرسید: آب گندیده بود. چطور وانمود کردید که گوارا است؟
استاد در جواب گفت: تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم. این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد.
64295910271
12-05-05, 01:54
کافکا و داستان عروسک
داستان از اين قرار است که يک روز جناب کافکا ، در حال قدم زدن در پارک ، چشمش به دختربچهاي مي افتد که داشت گريه مي کرد.
کافکا جلو ميرود و علت گريه ي دخترک را جويا مي شود...
دخترک همانطور که گريه مي کرد پاسخ ميدهد : عروسکم گم شده !
کافکا با حالتي کلافه پاسخ ميدهد : امان از اين حواس پرت! گم نشده ! رفته مسافرت !!!
دخترک دست از گريه ميکشد و بهت زده ميپرسد : از کجا ميدوني؟
کافکا هم مي گويد : برات نامه نوشته و اون نامه پيش منه !
دخترک ذوق زده از او مي پرسد که آيا آن نامه را همراه خودش دارد يا نه که کافکا ميگويد : نه . تو خونهست. فردا همينجا باش تا برات بيارمش ...
کافکا سريعاً به خانهاش بازميگردد و مشغول نوشتنِ نامه ميشود و چنان با دقت که انگار در حال نوشتن کتابي مهم است !
و اين نامه نويسي از زبان عروسک را به مدت سه هفته هر روز ادامه ميدهد ؛ و دخترک در تمام اين مدت فکر ميکرده آن نامه ها به راستي نوشته عروسکش هستند...
و در نهايت کافکا داستان نامهها را با اين بهانه عروسک که «دارم عروسي مي کنم» به پايان ميرساند...
*
اين؛ داستان همين کتاب “کافکا و عروسک مسافر” است.
اينکه مردي مانند فرانتس کافکا سه هفته از روزهاي سخت عمرش را صرف شاد کردن دل کودکي کند و نامهها را – به گفتهي همسرش دورا – با دقتي حتي بيشتر از کتابها و داستانهايش بنويسد؛ واقعا تأثيرگذار است...
او واقعا باورش شده بود. اما باورپذيري بزرگترين دروغ هم بستگي به صداقتي دارد که به آن بيان ميشود.
- امّا چرا عروسکم براي شما نامه نوشته؟
اين دوّمين سوال کليدي بود و کافکا خود را براي پاسخ دادن به آن آماده کرده بود ، پس بي هيچ ترديدي گفت : چون من نامهرسان عروسکها هستم...!
64295910271
12-05-05, 01:55
در باغي چشمهايبود و ديوارهاي بلند گرداگرد آن باغ, تشنهاي دردمند, بالاي ديوار با حسرت به آب نگاه ميكرد. ناگهان , خشتي از ديوار كند و در چشمه افكند. صداي آب, مثل صداي يار شيرين و زيبا به گوشش آمد, آب در نظرش, شراب بود. مرد آنقدر از صداي آب لذت ميبرد كه تند تند خشتها را ميكند و در آب ميافكند.
آب فرياد زد: هاي, چرا خشت ميزني؟ از اين خشت زدن بر من چه فايدهاي ميبري؟
تشنه گفت: اي آب شيرين! در اين كار دو فايده است. اول اينكه شنيدن صداي آب براي تشنه مثل شنيدن صداي موسيقي رُباب(1)است. نواي آن حيات بخش است, مرده را زنده ميكند. مثل صداي رعد و برق بهاري براي باغ سبزه و سنبل ميآورد. صداي آب مثل هديه براي فقير است. پيام آزادي براي زنداني است, بوي خداست كه از يمن به محمد رسيد(2), بوي يوسف لطيف و زيباست كه از پيراهنِ يوسف به پدرش يعقوب ميرسيد(3).
فايدة دوم اينكه: من هر خشتي كه بركنم به آب شيرين نزديكتر ميشوم, ديوار كوتاهتر ميشود. خم شدن و سجده در برابر خدا, مثل كندن خشت است. هر بار كه خشتي از غرور خود بكني, ديوار غرور تو كوتاهتر ميشود و به آب حيات و حقيقت نزديكتر ميشوي. هر كه تشنهتر باشد تندتر خشتها را ميكند. هر كه آواز آب را عاشقتر باشد. خشتهاي بزرگتري برميدارد.
64295910271
12-05-05, 01:55
يك روز شيخ ما, ابوسعيد,در نيشابور مجلس مىگفت. خواجه ابوعلي سينا,رحمةالله- عليه,از درِ خانقاه شيخ درآمد و ايشان هردو پيش از ان يكديگر نديده بودند, اگرچه ميان ايشان مكاتبت بود. چون بوعلي از در درآمد شيخ ما روي به وي كرد و گفت:«حكمت داني آمد.» خواجه بوعلي درآمد و بنشست. شيخ به سرِ سخن شد. و مجلس تمام كرد و از تخت فرود آمد و در خانه شد و خواجه بوعلي با شيخ در خانه شد و درِ خانه فرازكردند و سه شبانه روز با يكديگر بودند به خلوت, و سخن مىگفتند كه كس ندانست, و هيچ كس نيز به نزديك ايشان در نيامد, مگر كسي كه اجازت دادند, و جز به نماز جماعت بيرون نيامدند.
بعد از سه شبانه روز, خواجه بوعلي برفت. شاگردان از خواجه بوعلي پرسيدند كه:«شيخ را چگونه يافتي؟» گفت:«هرچه من مىدانم او مىبيند.» و متصوّفه و مريدان شيخ, چون نزديك درآمدند, از شيخ سؤال كردند كه:«اي شيخ! بوعلي را چگونه يافتي؟» گفت:«هرچه ما مي بينيم او مي داند».
64295910271
12-05-05, 01:56
قصهگويي در شب، نيرنگهاي خياطان را نقل ميكرد كه چگونه از پارچههاي مردم ميدزدند. عدة زيادي دور او جمع شده بودند و با جان و دل گوش ميدادند. نقال از پارچه دزدي بيرحمانة خياطان ميگفت. در اين زمان تركي از سرزمين مغولستان از اين سخنان به شدت عصباني شد و به نقال گفت: اي قصهگو در شهر شما كدام خياط در حيلهگري از همه ماهرتر است؟ نقال گفت: در شهر ما خياطي است به نام «پورشش» كه در پارچه دزدي زبانزد همه است. ترك گفت: ولي او نميتواند از من پارچه بدزدد. مردم گفتند : ماهرتر و زيركتر از تو هم فريب او را خوردهاند. خيلي به عقل خودت مغرور نباش. ترك گفت: نميتواند كلاه سر من بگذارد. حاضران گفتند ميتواند. ترك گفت: سر اسب عربي خودم شرط ميبندم كه اگر خياط بتواند از پارچة من بدزدد من اين اسب را به شما ميدهم ولي اگر نتواند من از شما يك اسب ميگيرم. ترك آن شب تا صبح از فكر و خيال خياط دزد خوابش نبرد. فردا صبح زود پارچة اطلسي برداشت و به دكان خياط رفت. با گرمي سلام كرد و استاد خياط با خوشرويي احوال او را پرسيد و چنان با محبت برخورد كرد كه دل ترك را به دست آورد. وقتي ترك بلبلزباني خياط را ديد پارچة اطلس استانبولي را پيش خياط گذاشت و گفت از اين پارچه براي من يك لباس جنگ بدوز، بالايش تنگ و پاينش گشاد باشد. خياط گفت: به روي چشم! صدبار ترا با جان و دل خدمت ميكنم. آنگاه پارچه را اندازه گرفت، در ضمن كار داستانهايي از اميران و از بخششهاي آنان ميگفت. و با مهارت پارچه را قيچي ميزد. ترك از شنيدن داستانها خندهاش گرفت و چشم ريز بادامي او از خنده بسته ميشد. خياط پارهاي از پارچه را دزديد و زير رانش پنهان كرد. ترك از لذت افسانه، ادعاي خود را فراموش كرده بود. از خياط خواست كه باز هم لطيفه بگويد. خياط حيلهگر لطيفة ديگري گفت و ترك از شدت خنده روي زمين افتاد. خياط تكة ديگري از پارچه را بريد و لاي شلوارش پنهان كرد. ترك براي بار سوم از خياط خواست كه بازهم لطيفه بگويد. باز خياط لطيفة خنده دارتري گفت و ترك را كاملاً شكارخود كرد و باز از پارچه بريد. بار چهارم ترك تقاضاي لطيفه كرد خياط گفت: بيچاره بس است، اگر يك لطيفة ديگر برايت بگويم قبايت خيلي تنگ ميشود. بيشتر از اين بر خود ستم مكن. اگر اندكي از كار من خبر داشتي به جاي خنده، گريه ميكردي. هم پارچهات را از دست دادي هم اسبت را در شرط باختي.
64295910271
12-05-05, 01:57
وقتی آمد میخندید.نشست روی میز کنار پنجره, من از دور نگاهش میکردم و با خود گفتم: اگر نگاهم کند , باید بخندم..انگار پربود از پر, سبک جست و خیز میکرد و با همه می خندید.کمی حسودیم شد چرا مرا نمی نگریست؟ً!
عصبانی شدم اما باید توی کافه بنشینم تا باران بند بیآید.اگر بیرون بروم در این هوای سرد و بارانی بینی ام باد میکند و گوشهایم درازتر میشوند, خنده دار میشوم...تازه طرح اندام باران خورده ام کمی مضحک تر.بنابراین مینشینم و به آتش این حوس بیشتر دامن میزنم.
این عجوزه هم با همه نرد عشق میبازد الا من! دیروز بود میگفتم من حسادت را در خویشتن میرانده ام...اینک پری زمینی را عجوزه خطاب کرده بودم, خوشحالم که درون آدم فریاد نمی زند وگرنه همه میخندیدند...
برگرد و نگاهم کن تا کمتر بمیرم از حسرتت!!!فکر کردم باید برایش قهوه ببرم, اما نه...اول باید گارسون شوم .اینقدر کاویدمش که چشم بسته هزارچینش را می سازم.
بنده عاشق شدم با یک چشم!!!نباید با هر دو چشم نگاهش کنی.چرا؟ عادتمان در ایران بود,ترک عادت نیز موجب مرض. اگر زل میزدی می خواندنت حیز و اگر عذر بدتر از گناه که فتبارک الله ... می گفتی, بیشترگندش در می آمد((لعنت به این آخوندها که نان جوانان را سنگ خارا کرده اند...))
اعصابم خورد شده بود, چرا بر نمی گردد مرا محک بزند؟بروم بیرون دوباره بیایم تو, تا میز کناریش بنشینم .ایده ی خوبیست !, اما شاید یک ایرانی اینجا باشد, ضایع میشوم!پس بی خیال...
از بخت همیشه خواب جوانی ترگل هم کنارش لمیده و احتمالا می لاسد!می اندیشم ناموسم است, سرم را ازیأس به پائین می اندازم و مثل میکسر قهوه ام را به هم میزنم.کمی که سنگین میشوم تازه شصتم خبردار میشود کسی مرا می پاید
هوراىىىىىىىىىىىى
مرا نگاه می کند و می خندد, منم ضعف میروم و دهان را تا بناگوش باز میکنم,فرصت همین است دل به دریا میزنم و با دست و اشاره سر میز خویش دعوتش می کنم.با سرش پاسخ آری میدهد,لبخندش نیز لا ینقطع بر من می بارد, می آید و می نشیند, می اندیشم جوان ترگل از دق مرگیش دارد می خندد و من انتظارم چه زود به سر آمد
سلام میکنم, می خندد.می گویم عجب هوایی است, باز می خندد.میگویم: چه میخورید سفارش دهم, باز لبخند میزند.می پرسم خوبید؟ دوباره می خندد!
در دل میگویم زهر هلاهل تازه آشنا, شاید باید بکوبم توی سرت تا آدم شوی.کوفت دیگر نمی خواهم بخندی, باید با من حرف بزنی, این درست که زیبایی اما حداقل من یکی را نمی توانی به استهزاء بگیری, از اخمهایم عصبی بودنم را درک میکند اما دوباره لبخند میزند خواستم بگویم ...یکهو یک زنگ در مغزم دینگ, دینگ می زند, تازه کاشف میشوم: حتما کر است...
با دست و پا با او حرف میزنم, همه ی حرفها را دوباره تکرار می کنم.اما او دوباره می خندد.یکی از دور ببیند می گوید : من دلقک بازی در می اورم تا او را بخندانم, کم مانده قر هم بدهم
اما هیچ ...لعنتی تنها می خندد.مستأصل که میشوم به سراغ قهوه ی نیم خورده ام میروم و کمی از آن را می نوشم.در دل تمام نا سزا ها را آزمایش می کنم اما جواب نمی دهد , دوباره که نگاهش میکنم باز می خندد...
یک شعر را زمزمه می کنم, کسری از ثانیه محزون میشود و دوباره میخندد!نمی دانستم میشود به اهنگهای فرانک سیناترا هم خندید.بی پدر انگار جیم کری را دیده است
به ساعتم که نگاه می کنم , می بینم نزدیک دو ساعت تمام است یا به این ضعیفه می نگرم و یا در حال اعمال منافی عفت برای رام کردن این اسب وحشی بوده ام...گفتم به درک , اماده میشوم که سانس دیگری را به نمایش بگذارم که یکهو دو موجود , یحتمل قراول و یساول آمدند و پری مرا گرفتند, دلم از جا کند خواستم حرف بزنم اما...
تازه نگاهم به لباس عجیب فرشته ی زمینی افتاد, از تو ریختم!!!یعنی برای این دیوانه وقتم را هدر دادم یا بهتر بگویم دلقک بازی و دیوانه باز درآوردم؟؟؟مبهوت و گیج بر صندلی ام یله میشوم.دخترک باز میخندد, دو بازویش را محکم می چسبند . از جایش به سختی بلندش می کنند, دم درب کافه دوباره نگاهش می کنم, این بار خنده اش تلخ, تلخ است...
دوباره خواستم حرفی بزنم و دشنامی دهم اما...
لبانم باز میشود و لبخندی تحویلش می دهم, دخترک تازه مژه اش را بر هم میزند و لمحه ای خویش را نثارم می کند و مرا با سؤالهایم تنها وا میگذارد...اگر با نیم لبخندی عشوه اش را نثارم کرد با دو صد لبخند هدیه ام چه می بود؟؟؟
باز افسوس و افسوس , اما خدا را شکر می کنم که این کارها, اینجا عیب نیست
از جا بر میخیزم , پول را سر میز می گذارم و از کافه بیرون میآیم .دوباره با خود زمزمه می کنم فقط یک دیوانه بود که لحظه ای را پر کرد و رفت و...
نمی دانم چند سال است که به عشق آنروز, این داستان را هر ورز با خویش مرور می کنم و هر دم به انتظار ان فرشته بر سر میز کنار پنجره مینشینم؟؟؟دیگر برایم مهم نیست کسی دیوانه ام خظاب کند و حیزم بپندارد
من دیوانه بودم و دیوانه تر شدم چه مهم است اگر مردم مرا می بینند که هر روز آنجا می نشینم و اغلب با خود لبخند میزنم....
64295910271
12-05-05, 01:57
دخترک تب شديدی داشت و توی نيمه شب اونم تو شهر غريب کسي رو نداشت کمکش کنه.
داشت تو تب مي سوخت و هي هذيان مي ديد.
مادرش رو که 3 ماه پيش فوت کرده بود رو ميديد که بالا سرش نشسته و داره دستمال خيس رو پيشونيش مي گذاره.
و نهايتا مادرش رو ديد که تا صبح پيشش بود با چشمای نگرون.
و سر صبح به دخترش قرصي داد که دختر با خوردنش به خواب رفت.
صبح که از خواب بيدار شد از بيماری سخت ديشب اصلا خبری نبود.
...
چند روز بعد وقتي داشت دفتر خاطرات مادرش رو ورق مي زد ، ديد که تو صفحه آخرش يعني تو همون تاريخي که دخترک مريض شده بود نوشته شده: ديشب دخترم سخت بيمار شده بود.
اما با کمک خدا تا صبح خوبش کردم.
64295910271
12-05-05, 01:58
!گل!آقابرای خانومت! خانم سو پرایز برای آقاتون!
دخترک کنار خیابان ایستاد.اتوبوس کنار پایش توقف کرد.
دخترک نوشته ی روی اتوبوس را هجی کرد:
مس...جد...م...قد..س.....جم....کران
شاگرد راننده در راباز کرد.پارچ بدست پایین پرید٬
دخترک باچابکی وارد اتوبوس شد.
-آقا گل!...گل برای جمکران. آقا گل نمی خواهید؟ گل ببرید جمکران.
راننده تشر زد:
بچه برو پایین!مگه اینجا جای گل فروختنه٬لا اله الا الله.
دستی در میانه ی اتوبوس به اواشاره کرد.
دخترک بی کلام پاتند کرد.
مردجوان اسکناس دو هزار تومانی را به سمت او گرفت:یه دسته گل نرگس.
دخترک دسته ای گل نرگس جدا کرد وبه طرف مرد گرفت.
-ممنون دختر گلم.
خواست برگردد اما نرفت.لب گزید.
-چیه پول کم بهت دادم؟
دخترک سرش را به اطراف چرخاند.
چشم دوخت به دسته گل مرد وگفت:
-جمکران اون جاییکه میگن امام زمان توشه؟
مرد لبخند زد:
آقا همه جاهست ولی اونجا مسجدشه.
دخترک چند شاخه گل جداکرد وبه طرف مرد گرفت:
-اینومی بری از طرف منبگو نذریه مریم ساداته!
بگو مریم سادات دوست داره یه روزی مامان مریضشو بیاره پیش شما.
چشمهای مرد روی صورت دخترک ماند.
64295910271
12-05-05, 04:57
زيباترين
به آرامی دستش را دراز کرد و پنجره نيمه باز را بست . نسيم ملايمی که بدرون مي وزيد موهای بلند و زيبايش را نوازش می کرد و او را به ياد روزهای خوب گذشته می انداخت و او در اين لحظات حزن انگيز اصلاٌ دلش نمی خواست هيچ خاطره ای را بياد بياورد . هنگامی که پنجره بسته شد احساس آرامش کرد . چشمانش را بست ولی فوراٌ آنها را باز کرد . با خود فکر کرد اين چند ساعت باقيمانده را بيدار بماند ، پس از آن می تواند با آرامش تمام بيارامد . انديشيد که پس از چند ساعت ديگر که شب به پايان خواهد رسيد باز مانند هر روز ديگر آفتاب طلوع خواهد نمود و نور دنيا را در بر خواهد گرفت . جهان تکاپو را باز از سر خواهد گرفت و اين تنها تن رنجور و بيمار او بود که توان حرکت نداشت و مجبور بود جدا افتاده در اين اتاق کوچک بروی تختخواب دراز بکشد ؛ تنها کاری که از دستش برخواهد آمد اين خواهد بود که به زندگی شاداب ساير موجودات دنيای اطرافش بنگرد . از خود پرسيد آيا امکان دارد فردا خورشيد طلوع ننمايد و جهان را سراسر سکون و آرامش فراگيرد ؟ می دانست که چنين امری اتفاق نخواهد افتاد .
سعی کرد خود را سرگرم نمايد ولی در اطرافش هيچ چيز سرگرم کننده ای وجود نداشت . خواست برود و قيافه بيمار امروزش را در آينه بنگرد و آنرا با گذشته اش مقايسه نمايد اما پشيمان شد . اين کار ممکن بود او را بيش از پيش غمگين نمايد . آهی کشيد و با خود گفت : زندگی زيبا بود .
به ياد نقشه هايي افتاد که برای آينده اش کشيده بود و به کتابهايي نگريست که قرار بود در آينده مطالعه شان کند و اکنون آنها را می ديد که در کتابخانه از هم اکنون بر رويشان گرد و غبار نشته است . کتابهايي که محمود برايش آورده بود و انتظار داشت او همه آنها را کلمه به کلمه بخواند . لبخندی بر لبانش نشست . ديگر مجبور نبود هيچ کتابی را بخواند و يا خود را برای هيچ فعاليت خسته کننده ای آماده نمايد . اکنون او به شدت بيمار بود و اطرافيانش از او انتظار هيچگونه جنبش و فعاليتی نداشتند .
به ساعت نگاه کرد . صبح نزديک بود . دراز کشيد و چشمانش را به سقف دوخت . سقف اتاقش سفيد رنگ بود و هيچ لکه ای بر آن ديده نمی شد . همانند روحيه شاداب گذشته اش که هيچ غصه ای آن را نمی توانست مخدوش کند .اما اکنون پی برده بود که بيماری از او قوی تر است و هيچگاه اراده استوار و روحيه قوی او نمی تواند در برابر آن مقاومت کند . خود را آماده تسليم شدن کرده بود .
از نگاه کردن به سقف خسته شد . تحملش تمام شده بود . چشمانش را بست و به آرامی به خواب فرو رفت .
در خواب محمود را ديد که لبخند می زند . بسيار تعجب کرد . انتظار نداشت روزی برسد که محمود باز به او لبخند بزند . لبخند محمود او را به ياد روز اول آشنايشان انداخت . آن روز سرد زمستانی در آن خيابان خلوت هنگامی که بروی محمود لبخند زد فکر نمی کرد اين جوان ناشناس تا اين حد وارد زندگيش شود . تا حدی که زمانی تنها مونس و غمخوار يکديگر باشند . افسوس که زندگی محمود بسيار کوتاه بود و با رفتنش روح افسرده او را برای هميشه تنها گذاشت .
چند ساعتی گذشت . شب به پايان رسيد اما آفتاب طلوع نکرد . خورشيد چشمانش در پس پلکهايش ماند و نور ديدگانش بر تاريکي اتاق نيافتاد . دنيای اطرافش به تکاپو نيافتاد و آرامش عجيبی سراسر آن را فرا گرفت . مرگ ذرات پيرامونش را دربرگرفت و زندگی از آنان دور شد .
در اين ميان تنها او بود که به جنب و جوش افتاده بود . ديگر فرسنگها از بيماريش و محيط وحشت زای اتاقش فاصله گرفته و به دنيای آرزوهايش زسيده بود . او تا ابد شاداب بود .
64295910271
12-05-05, 04:57
نـادانـي فـرعـون
ابليس وقتي نزد فرعون آمد
وي خوشه اي انگور در دست داشت و تناول مي كرد .
ابليس گفت :
هيچكس تواند كه اين خوشه انگور تازه را خوشه مرواريد خوشاب ساختن ؟
فرعون گفت : نه
ابليس به لطايف سحر ، آن خوشه انگور را خوشه مرواريد خوشاب ساخت .
فرعون بسيار تعجب كرد و گفت : اينت استاد مردي كه تويي !
ابليس سيليي بر گردن او زد و گفت :
مرا با اين استادي به بندگي حتي قبول نكردند ،
تو با اين حماقت ، دعوي خدايي چگونه مي كني ؟؟!!
64295910271
12-05-05, 04:58
پسرک با عجله از کنار او گذشت٬اما چند قدم جلوتر پایش به چیزی گیر کرد و افتاد.تمام خرت و پرت هایش پخش زمین شد.او مکثی کرد و بعد نا خود آگاه نشست و به پسرک در جمع کردن وسایلش کمک کرد.هر دو از مدرسه بر می گشتند و مسیرشان یکی بود.در راه با هم آشنا شدند و گپ زدند.فهمید که نام پسرک ((بیل)) است٬عاشق بازی های کامپیوتری و بیس بال است و اخیرا بهترین دوستش با او قهر کرده.
سالها گذشت و دوستی شان ادامه یافت.روز فارغ التحصیلی از دبیرستان٬ بیل به او گفت:روزی که با هم آشنا شدیم یادت هست؟ می دانی چا آن همه خرت و پرت همراهم بود؟ آن روز کشوی میزم را خالی کرده بودم تا مزاحم کسی نباشم.با تصمیمی که گرفتم دیگر قرار نبود به مدرسه برگردم.اوضاع خانه خراب بود و تنها دوستم را از دست داده بودم و احساس میکردم بدترین آدم روی زمین هستم.هیچ امیدی برایم باقی نمانده بود... وقتی تو کتابهایم را از روی زمین جمع می کردی٬در حقيقت داشتي جانم را نجات می دادی ... چون ...می دانی... می خواستم به خانه بروم و خودکشی کنم
64295910271
12-05-05, 04:58
کشاورز کم درآمد به جای تراکتور از اسب پیری برای شخم زدن استفاده می کرد. یک روز بعداز ظهر اسب در حین کار در مزرعه افتاد و مرد.
همه روستاییان گفتند: « چه اتفاق وحشتناکی ».
کشاورز با آرامش گفت: « خواهیم دید ».
خونسردی و آرامش او باعث شد که همه افراد روستا گردهم بیایند، با او هم عقیده شوند و اسب جدیدی را به او اهدا کنند.
حالا همه می گفتند: « چه مرد خوش شانسی ».
کشاورز گفت: « خواهیم دید ».
دو روز بعد اسب جدید از پرچین پرید و فرار کرد.
همه گفتند، « چه مرد بدبختی ».
کشاورز خندید و گفت: « خواهیم دید ».
بالاخره، اسب راه خود را پیدا کرد و برگشت.
همه گفتند: « چه مرد خوش شانسی ».
کشاورز گفت: « و خواهیم دید ».
پس از مدتی پسر جوانی با اسب به سواری رفت، افتاد و پایش شکست.
همه گفتند: « چه بدشانس ».
کشاورز گفت: « خواهیم دید ».
دو روز بعد ارتش برای سربازگیری به روستا آمد، به دلیل شکستگی پای پسر، او را نپذیرفتند.
همه گفتند: « چه پسر خوش شانسی ».
کشاورز خندید و گفت: « خواهیم دید... »
64295910271
12-05-05, 05:00
نفر ! در روزی بهاری٬ شادی و غم در کنار دریاچه ای به هم رسیدند . به هم سلام کردند و کنار آب های آزاد نشستند و گفت و گو کردند .
شادی از زیبایی زمین و شگفتی هر روزه ی زندگی در جنگل و کوه ها و ترانه ی برخاسته در سیده دم و شامگاه سخن گفت .
غم نیز سخن گفت و با هر آنچه شادی گفته بود٬ موافقت کرد ٬ زیرا غم جادوی زمان و زیبایی اش را می دانست . غم وقتی از بهار در میان دشت ها و کوه ها سخن می گفت ٬بسیار خوش بیان بود.شادی و غم زمان زیادی سخن گفتند٬ و در هر چه می دانستند با هم تفاهم داشتند.
دو شکارچی از آن سوی دریاچه می گذشتند ٬به این سوی دریاچه که می نگریستند ٬ یکی ار آن ها به دیگری گفت : نمی دانم آن دو نفر کیستند ؟
و دیگری پاسخ داد : گفتی دو نفر ؟ اما من تنها یک نفر می بینم.
شکارچی اول گفت : اما دو نفرند.
و دومی گفت : فقط یک نفر است که تصویرش در آب افتاده.
اولی گفت : نه٬ دو نفرند و تصویر هر دو نیز در آب افتاده.
و دومی باز گفت: من تنهایک نفر می بینم.
و دیگری باز گفت: اما من به وضوح دو نفر می بینم.
و تا همین امروز هم٬ یکی از شکارچی ها می گوید : دوستم دو تا می بیند.
وشکارچی دیگر می گوید : دوستم کمی کور است!
64295910271
12-05-05, 05:00
باید یه فکری به حال این در بکنی .خسته شدیم از اینهمه خم و راست شدن.
- الهی قربون خانوم کوچولوم بشم.اونی که خم و راست میشه منم .شما که با اون کفش تق تقی هاتم
دو وجب و نصفی می مونه تا سرت به در بخوره.تازه هیچوقتم درستش نمی کنم تا یادم باشه وقتی
میام خونه نا خودآگاه جلوی خانومم تعظیم کنم.حالا اجازه میدی برم یا بازم به هر بهونه ای می خوای
منو بیشتر نگه داری؟
- آخ بمیرم سرت چیزیش شد؟
-بابایی پس چرا سر من نمی خوره؟
- قربون پسر نازم بشم.باید صبر کنی تا قد بابا بشی.
- علی یعنی تا اون موقع می خوای خونه رو نگه داری؟
- بذار برگردم یه فکری به حالش می کنم.
میرم کنار پنجره ی رو به حیاط .دلم آروم و قرار نداره .امروز روز برگشتنته.باید فکرمو جمع کنم تا چیزی
رو از قلم نندازم.
گلهای باغچه رو که آب دادم .حیاط خونه رو هم که آب و جارو کردم.ولی باز کثیف شده.من نمی دونم چرا
بچه هاشونو نگه نمی دارن تا این همه شیطونی نکنند.مگه نمی دونند من امروز چه مهمون عزیزی
دارم.ولی نمی تونم چیزی بگم. خوب اینا هم مهمونند.
چند روزیه از خونه و زندگیشون زدنند و اومدنند برای استقبال تو.هر چند کاش می دونستم تو این همه
سال کجا بودنند.
نمی دونم چرا همه عجله دارند؟
اینهمه سرو صدا واسه چیه؟
وای خدای من؟ چه بوی آشنایی؟ بالاخره اومدی.
می خوام بیام جلو ولی پاهام قدرت حرکت ندارند.
عزیزم خوش اومدی. میدونی چند وقته ندیدمت؟
علی جان باورت میشه پسرمون اینقدر بزرگ شده باشه؟
آخ الهی مادر برات بمیره سرش خورد به در.دیدی علی بالاخره شد اندازه ی خودت.
ولی تو..... چه راحت از در گذشتی.
می خوام دست بیندازم و تو رو در آغوش بگیرم.ولی تنها دستم به گوشه ی پرچمی که به دورت پیچیدند
میرسه.
64295910271
12-05-05, 05:01
روزی به دست خداست..
*صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد.طاقت حفظ آن نداشت.ماهی برو غالب آمد و دام از دستش در ربود و برفت.
شد غلامی که آب جوی آرد*جوی آب آمد و غلام ببرد*دام هر بار ماهی آوردی*ماهی اینبار رفت و دام ببرد*
دیگر صیادان دریغ خوردند و ملامتش کردند که چنین صیدی در دامت افتاد و ندانستی نگاه داشتن.گفت:ای برادران چه توان کردن؟
مرا روزی نبود و ماهی را همچنان روزی مانده بود .صیاد ,بی روزی در دجله نگیرد , و ماهی , بی اجل بر خشک نمیرد."گلستان"
...
64295910271
12-05-05, 05:03
روزی, روزگاری مردی تصمیم گرفت کتابی بنویسد به اسم مکر زن
زنی از این قضیه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه آن مرد را پیدا کرد به بهانه ای رفت تو و پرسید داری چی می نویسی؟
مرد جواب داد دارم کتابی می نویسم به اسم مکر زنان, تا مردها بخوانند و هیچ وقت فریب آن ها را نخورند
زن گفت : ای مرد تو خودت نمی توانی فریب زن ها را نخوری, آن وقت می خواهی کتاببی بنویسی و به بقیه چیز یاد بدی؟
مرد گفت : من شماها را از خودم بهتر می شناسم و مطمئن باش هیچ وقت فریب تان را نمی خورم
زن گفت : عمرت را رو این کار تلف نکن که چیزی عایدت نمی شود
مرد گفت : این حرف ها را نمی خواهد به من بزنی؛ چون حنای شما زن ها پیش من یکی رنگ ندارد
زن گفت : خلاصه از من به تو نصیحت؛ می خواهی گوش کن, می خواهی گوش نکن
مرد گفت : خیلی ممنون حالا اگر ریگی به کفش نداری, زود راهت را بگیر و از همان راهی که آمده ای برگرد و بگذار سرم به کارم باشد معلوم است که شما زن ها چشم ندارید ببینید کسی می خواهد پته تان را بریزد رو آب
زن گفت : خیلی خوب
و برگشت خانه خط و خال, پولک و زرک و غالیه, حنا, سرمه, وسمه, غازه و سرخاب و سفیداب را بست به کار و خودش را هفت قلم آرایش کرد رخت های خوبش را هم پوشید و باز رفت سراغ همان مرد و سلام کرد
مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو کتاب ورداشت دلش شروع کرد به لرزیدن؛ چون دید دختر غریبه ای مثل ماه ایستاده جلوش
مرد با دستپاچگی پرسید تو دختر کی هستی؟
زن, پشت چشمی نازک کرد و جواب داد دختر قاضی شهر
مرد گفت : عروس شده ای یا نه؟
زن گفت : نه
مرد گفت : چطور دختری مثل تو تا حالا مانده تو خانه و شوهر نکرده؟
زن جواب داد از بس که پدرم دوستم دارد, دلش نمی اید شوهرم بدهد
مرد پرسید چطور؟ یک کم واضح تر حرف بزن
زن جواب داد هر وقت خواستگاری برام می اید, پدرم می گوید دخترم کر و لال و کور است و با این حرف ها آن ها را دست به سر می کند
مرد گفت : ای دختر زن من می شوی؟
زن گفت : من حرفی ندارم؛ اما چه فایده که پدرم قبول نمی کند
مرد گفت : دستم به دامنت؛ بگو چه کار کنم که به وصالت برسم؟
دختر گفت : اگر راست می گویی و عاشق من شده ای, برو پیش پدرم خواستگاری, پدرم به تو می گوید دخترم کر و لال است و به درد تو نمی خورد تو بگو با همه عیب هاش قبول دارم این طور شاید راضی بشود و من را بدهد به تو
مرد گفت : بسیار خوب
و رفت پیش قاضی گفت : ای قاضی آمده ام دخترت را برای خودم خواستگاری کنم
قاضی گفت : خوش آمدی؛ اما دختر من کر و لال و کور است و به درد تو نمی خورد
مرد گفت : دخترت را با همه عیب و نقصش قبول دارم
قاضی گفت : حالا که خودت می خواهی, مبارک است
و همه اهالی شهر را جمع کرد عروسی مفصلی گرفت و دخترش را به عقد آن مرد درآورد
بعد هم داماد را بردند حمام و از حمام درآوردند و کردند تو حجله و در حجله را بستند رو عروس و داماد
داماد با یک دنیا شوق و ذوق رفت جلو, روبند عروس را ورداشت و تا چشمش افتاد به روی عروس دو دستی زد تو سر خودش؛ چون دید هر چه قاضی از دخترش گفته بود, درست است
مرد فهمید آن زن قشنگ فریبش داده؛ ولی جرئت نداشت زیر حرفش بزند و به قاضی بگوید دخترش را نمی خواهد آخر سر دید راهی براش نمانده, مگر اینکه بگذارد به جای دوری برود که هیچ کس نتواند ردش را پیدا کند
این طور شد که بی خبر گذاشت از خانه قاضی رفت پشت به شهر و رو به بیابان رفت و رفت تا رسید به شهری که هیچ تنابنده ای او را نمی شناخت
مدتی که گذشت دکانی برای خودش دست و پا کرد و شروع کرد به کار و کاسبی
یک روز دید همان زن قشنگ آمد ب دکانش و سلام کرد مرد از جا پرید و با داد و فریاد گفت : ای زن تو من را از شهر و دیارم آواره کردی, دیگر از جانم چه می خواهی که در غربت هم دست از سرم بر نمی داری؟
زن خندید و گفت : من از تو هیچی نمی خوام؛ فقط آمده ام بپرسم یادت هست گفتی هیچ وقت فریب زن ها را نمی خورم؟
مرد گفت : دیگر چه حقه ای می خواهی سوار کنی؟ تو را به خدا دست از سرم وردار
زن گفت : اگر قول می دهی برای زن ها کتاب ننویسی و پاپوش درست نکنی, تو را از این گرفتاری نجات می دهم
مرد گفت : کدام کتاب؟ بعد از آن بلایی که سرم آوردی, کتاب نوشتن را بوسیدم و گذاشتم کنار
زن گفت : اگر به من گوش کنی, کاری می کنم که قاضی طلاق دخترش را از تو بگیرد
مرد گفت : هر چه بگویی مو به مو انجام می دهم
زن گفت : اول قول بده که من را به عقد خودت در می آوری
مرد گفت : قول می دهم
زن گفت : حالا که عقل برگشته به سرت, با یک دسته غربتی راه بیفت سمت شهر خودمان و آن ها را یکراست ببر در خانه قاضی و در بزن قاضی خودش می اید در را وا می کند و تا چشمش می افتد به تو می پرسد این همه مدت کجا بودی؟ بگو دلم برای قوم و خویشم تنگ شده بود و رفته بودم به دیدن آن ها و چون چند سال بود که از هم دور بودیم, نگذاشتند زود برگردم حالا هم آمده اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند
مرد همین کار را کرد و با یک دسته کولی راه افتاد؛ رفت خانه قاضی و در زد
قاضی آمد در را وکرد و دید دامادش با سی چهل تا کولی ریز و درشت پشت در است قاضی از دامادش پرسید این همه مدت کجا بودی؟
مرد جواب داد ای پدر زن عزیزم مدتی از قوم و قبیله ام بی خبر بودم, یک دفعه دلم هواشان را کرد و رفتم به دیدنشان حالا آن ها هم با من آمده اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند
بعد شروع کرد به معرفی آن ها و گفت : این پسرخاله, آن دخترخاله, این پسر عمو, آن دختر عمو, این پسر عمه, آن دختر عمه
کولی ها دیگر منتظر نماندند و جیغ و ویغ کنان با بار و بساطشان ریختند تو خانه قاضی یکی می پرسید جناب قاضی سگم را کجا ببندم؟
یکی می گفت : جناب قاضی دستت را بده ماچ کنم که خاله زای ما را به دامادی قبول کردی
دیگری می گفت : خرم چی بخورد؟ زبان بسته سه روز تمام بکوب راه آمده و یک شکم سیر نخورده
یکی می گفت : اول جلش را وردار, بگذار عرقش خوب خشک بشود
دیگری می گفت : بزم را کجا ببندم؟ همین طور که نمی شود ولش کنم تو خانه جناب قاضی
قاضی دید اگر مردم بفهمند دامادش کولی است, آبروش می ریزد و نمی تواند در آن شهر زندگی کند این بود که دامادش را کنار کشید و به او گفت : تا مردم نیامده اند به تماشا و تو شهر انگشت نما نشده ام, دخترم را طلاق بده و قوم و خویش هات را بردار برو
مرد گفت : پدر زن عزیزم من آه در بساط ندارم که با ناله سودا کنم؛ آن وقت مهریه دخترت چه می شود؟
قاضی گفت : کی از تو مهریه خواست؟
مرد که از خدا می خواست از شر دختر خلاص شود, حرف قاضی را قبول کرد دختر را فوری طلاق داد و رفت با همان زنی که فریبش داده بود عروسی کرد
64295910271
12-05-05, 05:03
همگي به صف ايستاده بودند. تا از آنها پرسيده شود . نوبت به او رسيد. از او پرسيدند : دوست داري روي زمين چه کاره باشي؟ گفت : ميخواهم به ديگران ياد بدهم. پذيرفته شد. چشمانش را بست. باز کرد. ديد به شکل درختي در يک جنگل بزرگ در آمده است. با خود گفت : حتما اشتباهي رخ داده . من که اين را نخواسته بودم. سالها گذشت. روزي داغي اره را روي کمر خود حس کرد. با خود گفت : و اين چنين عمر به پايان رسيد و من بهره خود را از زندگي نگرفتم. با فريادي غمبار سقوط کرد. با صدايي غريب که از روي تنش بلند مي شد ، به هوش آمد. حالا تخته سياهي بر ديوار کلاسي شده بود.
64295910271
12-05-05, 05:04
با خدا خلوت کرده بودم. بي مقدمه از او پرسيدم:زندگي را با يک مثال زميني به من نشان بده. خنديد و گفت:زندگي مانند يک سرسره است. عده اي آن بالا هنوز منتظرند که پايين بيايند. عده اي در ابتداي راهند. عده اي در وسط راه و عده اي هم به آخر اين راه نزديک ميشوند. عده ديگري هم اين مسير را تمام کرده اند . در طول اين مسير موج وار فرازو نشيبهاي زيادي وجود دارد.اما بايد ياد بگيري در هرکجاي آن هستي از همانجا لذت ببري. در لحظه زندگي کن....
64295910271
12-05-05, 05:05
صداي چكاچك شمشيران بران و آب ديده در فضاي پر بوي خون ميدان جنگ آوازي گوش خراشي دارد . آه و ناله از يك سو و عربده هاي مردان جنگي از سوي ديگر فضاي ميدان جنگ را پر كرده بود . سرهاي شكافته شده ، بدنهاي پر خون ، دستها و پاهاي بي شماري كه صاحبانشان را گم كرده بودند . به وفور ديده مي شدند .
وضع انسانهاي سالم هم كم از زخميها و حتي مردگان نبود . در ميان اين همه غوغا فقط يك چيز غير عادي بود . در ميان مردان جنگي سراپا غرق در اسلحه و فولاد پيرزني عصا به دست با پشتي شكسته . لرزان و لرزان در ميدان جنگ قدم مي زد . كه انكار دنبال گمشده ائي مي گشت . به هر زخمي ائي ، مرده ائي و يا زنده ائي كه مي رسيد . به دقت در قيافة او نظر مي كرد . ولي هر چه مي رفت ، هر چه مي گشت ، كمتر مي يافت . گاهي اوقات از پشت سر كسي را مي ديد كه شبيه گمشده اش بود ، ولي وقتي كه چشمش به صورت او مي خورد
، گمشده اش را نمي يافت . بارها بود كه ميدان جنگ را از اول تا آخر سير كرده بود . ولي باز نااميدانه جستجو مي كرد . چرا كه كارزار وسيع و پر نشيب بود . پيرزن هر از چندگاهي با خود زمزمه مي كرد ، چيزي زير لب مي گفت . تعجب مي كرد از اين انسانها كه براي چيزي كه از نظر پير زن پوچ و بي معني بود به جان هم افتاده بودند . از نظر پير زن خاك و سرزمين مادري و چيزهائي از اين قبيل بي ارزش بود .
بعضي وقتها دل پير زن از آه و ناله هاي زخميها كه با صحنه هاي رقت باري همراه بود به درد مي آمد . ولي توجه ائي به خواهشها ، التماسها و زجه هاي آنها نمي كرد . حتي حاضر نبود كه جرعة آبي در گلوي زخمي ائي كه در حال زار بود بريزد . پيرزن فقط مي گشت ، به دنبال گمشده اش بود و هر باري كه ميدان جنگ را دور ميزد نا اميد تر مي شد . ولي به خودش نهيب مي زد : بايد پيدايش كنم . زير لب مي گفت . بارها مي گفت : بايد پيدايش كنم .
به ناگاه عصايش بر روي زمين خشك شد ، و چشمهاي نيمه بازش كاملا" باز شد . مي خواست بهتر ببيند .
از دور در وسط درست در وسط ميدان ، شناختش .
قامت خميده اش راست شد انكا جاني دوباره گرفته است . انكار روح در كالبد پير و خسته اش دوباره به چرخش افتاده است . فرياد زد : آره خودش است خود پسرك است . پير زن براي رسيدن به پسرك انكار ديگر احتياجي به عصا نداشت . قدمهايش حالا همانند مردان جنگي ميدان كه به سوي حريف مي تاختند شده بود . به نزديكي پسر رسيد . به يك قدمي اش . پسرك متعجب به او نگاه كرد . افسار استري با بارش در دستش بود .به او گفت : مادر جان اينجا چكار مي كني . اينجا جاي شما نيست برويد خطر براي شما محياء مي شود برويد از اينجا .
ولي پير زن انكار دنيايش را يافته است ، لبخندي به مقابلش زد ، انكار بعد از روزها جستجو آخر به مرادش ، هستيش به زندگيش به دست رنج تمام عمرش رسيده است .
مسخ روبرو شده بود و با چشمهايش كه حالا مانند تيز بيني يك عقاب بود با مهرباني ايي كه از درون وجودش صاطح مي شد مانند جنگلي از درختاني شده بود كه صاعقه تمام آنها را در يك لحظه خشك كرده بود . كه بناگاه پسرك دوباره به پيرزن گفت : مادر جان برويد از اينجا . اينجا محل خطر است .
اينبار صداي پسرك آنقدر بلند بود كه حتي مي توانست سپاهي را از خواب بيدار كند . پيرزن به خود آمد .
ابروانش كره خورد . از گلويش نعره ائي خشن همچون نعرة مردان جنگي هنگام كارزار بيرون آمد . دستي بر زير ردايش برد ، چاقوئي آب ديده درآورد ، تيز و بران و به سوي قلب پسرك حواله كرد .
و چاقو را تا دسته در قلب پسر جاي داد .
چشمان پسرك حلقه شد ، فشاري كه از درد بر او وارد شد باعث پف شدن دور چشمهايش شد .
تنها پسرك توانست يك چيز را به ياد آورد و گفت : تو .
پيرزن هم فقط يك چيز گفت : دزد .
64295910271
12-05-05, 05:06
ایثار
شبی سی و اندی کس از اصحاب احمد عاصم انطاکی جمع شدند و سفره نهادند. نان، اندک بود. ناچار شیخ، نان ها را پاره پاره کرد و چراغ برگرفت.
چون چراغ بازآوردند، همه نان پاره ها بر جای خود بود و هیچ کس، به قصد ایثار نخورده بود
64295910271
12-05-05, 05:06
گفته بود رفتنيه،فکر نمي کردم واقعا بره،چند بار بود پشت سر مي انداخت اين مسافرت رو،من ازش خواسته بودم.
سفر در سفر،منتظرشم.بر مي گرده.
ماموريتش تا مشهد بود. 7 روزه_فردا هفته شه.انگار همه مي خوان به زور بهم بگن ديگه برنمي گرده.سوم،هفته،چله...خودم مي دونم که رفته...ولي برمي گرده،اگر هم بر نگرده من مي رم پيشش،فردا نشد پس فردا،پس فردا نه چند روزه ديگه،شايدم چند سال ديگه،حيف که نمي شه آدم سر خود بره،وگرنه همين الان مي رفتم و بهش مي گفتم،دعوا مي کردم باهاش،مي گفتم چقدر دلخور شدم از دستش،مگه قول نداده يه هفته اي بر گرده؟...حتما مي خنده و مي گه:«شايد زير سرم بلند شده اينجا!»... اه لعنتي،حيف که باز دارم حرفامو مي نويسم،حتما مثل هميشه پشت سرم وايساده و داره مي خونه و ريزريز مي خنده،کاش مي شد باز روي پنجه هاي پام پاشم و مثل هميشه گوشش رو بگيرم و بچرخونم،اونم ريسه بره از خنده...از درد.
نه،مرسي،نمي خوام...هميشه از پودرنارگيل روي خرما متنفر بودم.
64295910271
12-05-05, 05:07
شايد هركسي براي يك بار هم كه شده با آدمي كه عبنك دودي مي زند و خودش را توي باراني بلندش مي چپاند و يواشكي از سمت ديوار پياده رو رد مي شود برخورد داشته باشد , فكر مي كند كه حتمن دارد خودش را از چيزي قايم مي كند . در اين موقع اگر كمي هم اهل تجزيه و تحليل باشد شايد پيش خودش فكر كند , نكند كاري كرده و بعد هزار تا نكند فلان و نكند بهمان ديگر . بعد آخرش آه بكشد كه واي به حال زن و بچه يك همچين آدمي كه بايد اين قيافه را تحمل كنند و ... .
زن در حاليكه به اين چيزها و چيزهايي شبيه اش فكر مي كند , مي آيد پنجره آپارتمان طبقه آخرشان را باز مي كند و پرده ها را كنار مي زند و مي ايستد جلوي ايوان تا مثلن هواي تميز اول صبح را فروبكشد توي بدنش كه صدايش , در حاليكه مثل هميشه ولو شده توي مبلش و پشت هم سيگار دود مي كند پشت گوشش را مي خراشد : بيا كنار ... ببندش . فكر مي كند هميشه همين را مي گويد و مي خواهد يكدفعه برگردد و بگويد : چته؟ ... چرا نبايد مثه آدم زندگي كنيم ؟ كه يادش مي آيد اين جواب را بارها داده . حتا آن دفعه كه كار به دعوا كشيد وبا زير سيگاري توي سرش كوفته بود و يك مدت قهر كرد و خبري ازش نبود .سعي مي كند به آن قضيه فكر نكند و به خودش مي گويد بالاخره يك شوهر غير طبيعي بهتر از آن است كه اصلن نباشد و آدم شب و روزش را با در و ديوار سر كند . مي آيد كنار مبلش مي ايستد و چند لحظه نگاهش مي كند . از بالا مثل آتشفشان به نظر مي رسد كه مطابق معمول فقط دود دارد . نگاهش مي افتد به جاي زخم كه هنوز تازه به نظر مي رسد و براي اينكه توي حلقه هاي دودي كه هي از پايين به بالا فوران مي كنند خفه نشود , مي رود آشپزخانه و با يك فنجان چاي برمي گردد و مي نشيند جلوش . نگاهش را مي چسباند به صورتش كه توي تاريك و روشن اتاق نصفه و نيمه معلوم است . صورتش معمولن تغيير حالت چنداني ندارد . زن فكر مي كند حتمن وقتي مي خواهد سيگار ديگري بردارد تغيير مي كند , كه خم مي شود و پاكت سيگار بالا مي آيد ويكي انتخاب مي شود و آتش مي گيرد و بعد دوباره همان حالت قبل . انگار كه قالب بگذارند و دوباره بريزندش توش .
- اون اطلاعيه رو . ديشب نشونت دادم . يادته ؟
- هوم ... يا زن فكر مي كند چيزي شبيه آن و دوباره مي رود توي خودش . چاي را بالا مي كشد و ادامه مي دهد : بريم ببينيم چي از توش در مياد . يه يخچالي , تلويزيوني , چيزي ... .
صورتش براي لحظه اي تغيير ميكند و توي هم مي رود يا زن اينطور احساس مي كند . بعد مي گويد : عصر ... غروب كه شد .
نمي توان تصور كرد كه همانطور تا عصر , گوشه مبل , توي همان حس و حالتش بماند . هر چند تصور غير آن هم مشكل است . اما عصر كه مي شود قابليت هاي ديگرش را هم نشان مي دهد و با عينك دودي و باراني توسي و گوشه ديوار پياده رو تصويرش را كامل مي كند و به همراه زن راه مي افتد سمت آدرسي كه توي اطلاعيه بود . توي راه هر چند زن دوست دارد دست هم را بگيرند و مثل همه زن و مردهاي خوشبخت ديگر , مسيري كه پياده مي روند حتا از مقصدي كه به بهانه اش بيرون آمده اند خاطره انگيز تر باشد , به هيچ وضع راضي به چنين كاري نمي شود . زن فكر مي كند از آنجاييكه نمي خواهد جلب توجه كند و فكر مي كند اگر زن و مردي توي خيابان دست هم را بگيرند تا چند كوچه و خيابان اين طرف و آن طرف همه ميخ صحنه اشان خواهند شد , تن به اين كار نمي دهد .
بعد از عبور از چند خيابان و چهار راه و كوچه , آخر يك بن بست مي رسند به آدرس . زن زنگ مي زند وپشت بند چند تا صداي پا در باز مي شود و صورت آدمي با عينك دودي از پشت در سرك مي كشد .
- شما اطلاعيه داده بوديد كه ...
- بله ... بله . و در را باز مي كند و راهنمايي مي كند طبقه بالا كه وسايل خانه را جمع كرده اند وسط پذيرايي بزرگش .
توي همين مسير كوتاه كه از چند پله و يك هال كوچك تشكيل شده , زن مدام به اين فكر مي كند كه صورت طرف چقدر آشناست . با هم شروع مي كنند دور زدن دور جنس هاي كف اتاق . از ميز و صندلي و كمد هاي چوبي و رنگ و رو رفته تا سبد و آنتن تلويزيون و لباسهاي نيم دار در هم و بر هم . زن خودش را مشغول يك جالباسي مي كند و شروع مي كند به ور رفتن با پايه اش . اما همش صورت صاحبخانه مي چسبد به ذهنش . هر چه فكر مي كند چيزي به خاطرش نمي آيد . مخصوصن با اين عينكي كه زده كه قكرش را مي چيند : قيمت هر كدوم رو كه خواستين بفرمايين تا عرض كنم . تصميم مي گيرد بپرسد و خودش را راحت كند . مي گويد : ببخشيد چقدر شما ... كه با لبخندي مي پرد وسط حرفش : نگران قيمت نباشين . تخفيف هم داره . خانم بپسندن حله ... . زن اين ور و آن ور را نگاه مي كند و فكر مي كند از وقتي كه وارد خانه شده مرد را نديده . به ذهنش مي رسد كه حتمن چيزي جايي حواسش را جلب كرده . فكر مي كند مگر چيزي مي تواند براي او جالب باشد و به خودش جواب مي دهد شايد يك زيرسيگاري نظرش را گرفته . چون از بعد از آن حادثه مجبور بود از زيرسيگاري شكسته استفاده كند . سوال و جواب ها ي توي ذهنش را بيرون مي اندازد و به جاي آن مي چسبد به يك يخچال كوچك و سفيد و باز و بسته اش مي كند . مي پرسد : چنده ؟ و لكه زرشكي بزرگي كه روي درش چسبيده را نشان مي دهد و مي گويد : اين پاك ميشه ؟ بدون اينكه منتظر جواب بشود شروع مي كند با ناخنهايش به خراش دادن لكه . در همين حين صداي نفس مرد را پشت سرش احساس مي كند . ذوق مي كند از اينكه شايد يخچال برايش جالب باشد و در حاليكه با لكه ور مي رود , بر مي گردد تا نظرش را بپرسد . صورت صاحبخانه را با يك وجب فاصله پشت سرش مي بيند كه همانطور لبخند مي زند .
- مثه اينكه نظرتونو گرفته ... نه ؟ هول مي شود . مي خواهد چيزي بگويد , لا اقل در مورد لكه روي در كه حس مي كند ناخنش ديگر به لكه ساييده نمي شود . جيغ مي زند و انگشت خون آلودش را با وحشت نگاه مي كند . با گريه مي گويد : ناخونم شكست و انگشت را با دست محكم مي گيرد . صاحبخانه هول مي شود كه برود چيزي براي روي زخم بياورد . زن به خودش ميگويد پس كجاست و مي خواهد صدايش بزند . اما يادش مي آيد هميشه از اينكه بيرون اسمش را صدا بزند بدش مي آيد . مستاصل مي شود . چشم مي چرخاند توي وسايل . صداي پايي از سمت پله ها مي شنود . مي خواهد دوباره جيغ بزند . اما مي دود سمت بيرون خانه و وسط پله ها با تنه اي صاحبخانه را كه با تكه پارچه اي بالا مي آيد هل مي دهد كنار . فاصله تا خانه را بدون اينكه فكر كند كسي نگاهش مي كند يا نه يك نفس مي دود . در را كه باز مي كند , مثل هميشه فرو رفته توي مبلش و دود سيگارش همه جاهاي خالي را پر كرده . در را مي بندد و در حيني كه كفش هايش را در مي آورد و نفس نفس مي زند , مردد است كه انگشتش را نشانش بدهد يا نه . فكر مي كند خودش آنقدر گرفتاري دارد كه حوصله درگيري هاي بقيه را ندارد . مي رود آشپزخانه و از توي كشوي كابينت جعبه چسب زخم را در مي آورد و انگشتش را مي بندد . بعد با يك فنجان چاي مي آيد و مي نشيند جلويش كه توي حلقه هاي دود گم شده است
64295910271
12-05-05, 05:07
فتحعلی شاه قاجار گه گاه شعر می سرود و روزی شاعر دربار را به داوری گرفت.شاعر هم که شعر را نپسندیده بود,بی
پروا نظر خود را باز گفت. فتحعلی شاه فرمان داد تا او را به طویله ببرند و در ردیف چهار پاین به آخور بندند. شاعر ساعتی
چند آنجا بود تا آن جا که شاه دوباره او را خواست و از نو شعر را برایش خواند. سپس پرسید : ((حالا چطور است)). شاعر
هم بی آنکه پاسخی بدهد , راه خروج را پیش گرفت. شاه پرسید : کجا میروی ؟ گفت: به طویله!
64295910271
12-05-05, 05:09
مادرش ميگفت: "دخترم! بگذار راحتت كنم تمام زندگي آينده ات بستگي به همين چند دقيقه چاي آوردن دارد. پايت را كه از آشپزخانه گذاشتي بيرون اول خوب همه جا را نگاه كن بعد سرت را پايين بنداز و با صداي آرام بگو سلام! نميخواهم پشت سر دخترم حرف درست كنند كه چقدر خودخواه و بي تربيت بود. يك وقت هول نشوي! رنگت عوض ميشود با خودشان ميگويند: "دختره آدم نديده است" سيني چاي را محكم بگير مثل دفعه قبل نشود كه دستت بلرزد و آقاي داماد را شرمنده كني. حواست جمع باشد اول بزرگتر. يك وقت نبينم كه سيني را يكراست بردي جلوي آقاي داماد فكر ميكنند كه حالا پسرشان چه آش دهان سوزي است. آرام و باحوصله راه برو دوبار كمتر تعارف نكن سرت را بلند نكن آرام حرف بزن حتي اگر جك هم تعريف كردند نخند و گرنه از فردا رويت عيب ميگذارند كه دختره بي حيا و پر رو بود. عزيزم! ميدانم كه سخت است ولي چند دقيقه بيشتر نيست. تحمل كن از قديم گفته اند: "در دروازه شهر را ميشود بست ولي در دهان مردم را نه..."
لحظه موعود فرا رسيده بود دستورها را مو به مو اجرا ميكرد سيني چاي را دو دستي چسبيده بود سعي كرد به هيچ چيزي فكر نكند شانه هايش را پايين انداخت محكم و استوار قدم بر ميداشت. همه چيز روبراه بود چند قدم بيشتر راه نرفته بود چشمش به مادر داماد افتاد كه چادرش را جلو كشيده بود و در گوش دخترش پچ پچ ميكرد
گوشهايش را تيز كرد صداي مادر را شنيد كه ميگفت ": ماشاالله هزار ماشاالله همچين چايي مياورد كه انگار نسل اند نسل قهوه چي بوده اند ..."
64295910271
12-05-05, 05:10
هر كه اول بنگرد پايان كار .... اندر آخر او نگردد شرمسار
به گزارش سرويس نگاهي به وبلاگهاي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در وبلاگ "هزار نكته باريكتر ز مو اينجاست" به نشاني هزار و یک نکته (http://forum.iranvij.ir/redirector.php?url=http%3A%2F%2Fnokteha.parsiblog. com) حكايتي از «داستانهاي مثنوي» دربارهي عاقبتانديشي آمده است كه در ادامه ميخوانيد:
«پيرمرد زرگري به دکان همسايه خود رفت و گفت: ترازويت را به من بده تا اين خرده هاي طلا را وزن کنم ؛ همسايهاش که مرد عاقل و دورانديشي بود ، گفت ببخشيد من غربال ندارم. پيرمرد گفت: حالا ديگر مرا مسخره ميکني ، من ميگويم ترازو ميخواهم تو ميگويي غربال ندارم ، مگر کر هستي؟ همسايه گفت: من کر نيستم ولي درک کردم که تو با اين دستهاي لرزان خود چون خواهي که خُردههاي طلا را به ترازو بريزي و وزن کني مقداري از آن به زمين خواهد ريخت ، آن وقت براي جمع آوري آنها جاروب خواهي خواست ، و بعد از آنکه طلاها را با خاک جاروب کردي آن وقت غربال لازم داري تا خاک آنها را بگيري ، من از همين اول گفتم که غربال ندارم.»
64295910271
12-05-05, 05:11
« تبر »
به هیزم شکن ماهری کاری دریک تجارتخانه بزرگ چوب پیشنهاد شد و اون قبول کرد. حقوق پیشنهادی و همه شرایط کار فوق العاده بود و به همین خاطر هیزم شکن عزمش رو جزم کرد که تمام تلاشش رو بکنه و کار رو به نحو احسن انجام بده.
کارفرما یه تبر بهش داد و بعد هم اونو به محل کارش برد.
روز اول 15 تا درخت رو انداخت.
کارفرما برای کار خوبش ازش تشکر کرد و بهش گفت که همینطوری ادامه بده... این تشویق باعث شد هیزم شکن تو کارش انگیزه بیشتری پیدا کنه
روز بعد هیزم شکن بیشتر تلاش کرد ولی این بار 10 تا درخت رو انداخت
روز سوم حتی از روز دوم هم بیشتر سعی کرد ولی فقط 7 تا درخت رو تونست قطع کنه
هر روز که میگذشت تعداد درختها کمتر میشد
با خودش گفت حتما دارم قدرتمو از دست میدم
رفت پیش کارفرما و بهش گفت که چی شده و اینکه چقدر ناراحته
کارفرما گفت: آخرین بار کی تبرتو تیز کردی؟
هیزم شکن گفت: تیز؟؟؟ وقت نداشتم تیزش کنم! سرم گرم قطع کردن درختا بود!!!
گاهی تو زندگی لازمه که یه کم وایسیم و نگاهی به خودمون و داشته هامون بندازیم.. چیزایی که داریم همیشه کافی و کامل نیستن . کلید موفقیت اینه که هر چند وقت یه بار تبر وجودمونو تیز کنیم!
64295910271
12-05-05, 05:12
اگر كوسهماهیها،انسان بودند
(از برتولت برشت )
دختر كوچولوی مهماندار كافه از آقای كوینر پرسید :"اگر كوسه ماهیها انسان بودند،آن وقت نسبت به ماهیهای كوچولو مهربانتر نبودند؟"
او درپاسخ گفت:یقیناً،اگر كوسهماهیها انسان بودند برای ماهیهای كوچك دستور ساخت انبارهای بزرگ مواد غذایی را میدادند. اتاقكهایی مستحكم، پُرازانواع واقسام خوراكی، ازگیاهی گرفته تا حیوانی. ترتیبی میدادند تا آب اتاقكها همیشه تازه باشد و میكوشیدند تا تدابیر بهداشتی كاملاً رعایت گردد. به طورمثال اگر بالهی یكی ازماهیهای كوچك جراحتی برمیداشت، بلافاصله زخماش پانسمان میگردید، تا مرگش پیش از زمانی نباشد كه كوسهها میخواهند. برا ی جلوگیری از افسردگی ماهیهای كوچولو، هراز گاهی نیز جشنهایی بر پا میكردند.چرا كه ماهیهای كوچولوی شاد خوشمزهتراز ماهیهای افسرده هستند. طبیعی است كه دراین اتاقكهای بزرگ مدرسههایی نیز وجود دارد. دراین مدرسهها چگونگی شنا كردن در حلقوم كوسه ها، به ماهیهای كوچولو آموزش داده میشد. به طورمثال آنها به جغرافی نیاز داشتند، تا بتوانند كوسه ماهیهای بزرگ و تنبل را پیدا كنند كه گوشهیی افتادهاند. پس ازآموختن این نكته، موضوع اصلی تعلیمات اخلاقی ماهیهای كوچك بود.آنها باید میآموختند كه مهمترین و زیباترین لحظه برای یك ماهی كوچك لحظهی قربانی شدن است. همهی ماهیهای كوچك باید به كوسه ماهیها ایمان واعتقاد راسخ داشته باشند. بخصوص هنگامیكه وعده میدهند،آیندهای زیبا و درخشان برایشان مهیا میكنند .
به ماهیهای كوچولو تعلیم داده میشد كه چنین آیندهای فقط با اطاعت و فرمان برداری تضمین میشود واز هرگرایش پستی، چه به صورت ماتریالیستی چه ماركسیستی و حتی تمایلات خود خواهانه پرهیز كنند و هرگاه یكی ازآنها چنین افكاری را از خود بروز داد، بلافاصله به كوسهها خبر داده شود.اگر كوسه ماهیها انسان بودند، طبیعی بود كه جنگ راه میانداختند تا اتاقكها و ماهیهای كوچولوی كوسه ماهیهای دیگر را به تصرف خود درآورند. دراین جنگها ماهیهای كوچولو برایشان میجنگیدند و میآموختند كه بین آنها وماهیهای كوچولوی دیگر كوسهها تفاوت فاحشی وجود دارد. ماهیهای كوچولو میخواستند به آنها خبردهند كه هرچند به ظاهرلالند، اما به زبانهای مختلف سكوت میكنند و بههمین دلیل امكان ندارد زبان همدیگر را بفهمند. هرماهی كوچولویی كه در جنگ شماری از ماهیهای كوچولوی دشمن را كه به زبان دیگری ساكت بودند، می كشت نشان كوچكی از جنس خزهی دریایی به سینهاش سنجاق می كردند و به او لقب قهرمان میدادند.
اگر كوسهها انسان بودند، طبیعی بود كه دربینشان هنر نیز وجود داشت. تصاویر زیبایی میآفریدند كه در آنها،دندانهای كوسهها دررنگهای بسیار زیبا و حلقومهایشان بهعنوان باغهایی رویایی توصیف میگردید كه درآنجا میشد حسابی خوش گذراند. نمایشهای ته دریا نشان میدادند كه چگونه ماهیهای كوچولوی شجاع، شادمانه درحلقوم كوسه ماهیها شنا میكنند و موسیقی آنقدرزیبا بود كه سیلی ازماهیهای كوچولو با طنین آن، جلوی گروههای پیشاهنگ، غرق در رویا و خیالات خوش، به حلقوم كوسهها روانه میشدند.
اگر كوسه ماهیها انسان بودند، مذهب نیز نزد آنها وجود داشت. آنان یاد میگرفتند كه زندگی واقعی ماهیهای كوچك، تازه درشكم كوسهها آغاز میشود. ضمناً وقتی كوسه ماهیها انسان شوند، موضوع یكسان بودن همهی ماهیهای كوچك، به مانند آنچه كه امروز است نیز پایان مییابد. بعضی ازآنها به مقامهایی میرسند و بالاتراز سایرین قرار میگیرند.آنهایی كه كمی بزرگترند حتی اجازه مییابند، كوچكترها را تكه پاره كنند. این موضوع فقط خوشایند كوسه ماهیهاست، چون خود آنها بعداً اغلب لقمههای بزرگتری برای خوردن دریافت می كنند. ماهیهای بزرگتر كه مقامی دارند برای برقرار كردن نظم در بین ماهیهای كوچولو میكوشند وآموزگار، پلیس ، مهندس در ساختن اتاقك یا چیزهای دیگر میشوند. و خلاصه اینكه اصلاً فقط هنگامی در زیردریا فرهنگ به وجود می آید كه كوسه ماهیها انسان باشند .
64295910271
12-05-05, 05:12
سرگذشت دانه برف
(از صمد بهرنگي)
يك روز برفي پشت پنجره ايستاده بودم و بيرون را تماشا مي كردم. دانه هاي برف رقص كنان مي آمدند و روي همه چيز مي نشستند. روي بند رخت، روي درختها، سر ديوارها، روي آفتابه ي لب كرت، روي همه چيز. دانه ي بزرگي طرف پنجره مي آمد. دستم را از دريچه بيرون بردم و زير دانه ي برف گرفتم. دانه آرام كف دستم نشست. چقدر سفيد و تميز بود! چه شكل و بريدگي زيبا و منظمي داشت! زير لب به خودم گفتم: كاش اين دانه ي برف زبان داشت و سرگذشتش را برايم مي گفت!
در اين وقت دانه ي برف صدا داد و گفت: اگر ميل داري بداني من سرگذشتم چيست، گوش كن برايت تعريف كنم: من چند ماه پيش يك قطره آب بودم. توي درياي خزر بودم. همراه ميلياردها ميليارد قطره ي ديگر اينور و آنور مي رفتم و روز مي گذراندم. يك روز تابستان روي دريا مي گشتم. آفتاب گرمي مي تابيد. من گرم شدم و بخار شدم. هزاران هزار قطره ي ديگر هم با من بخار شدند. ما از سبكي پر درآورده بوديم و خود به خود بالا مي رفتيم. باد دنبالمان افتاده بود و ما را به هر طرف مي كشاند. آنقدر بالا رفتيم كه ديگر آدمها را نديديم. از هر سو توده هاي بخار مي آمد و به ما مي چسبيد. گاهي هم ما مي رفتيم و به توده هاي بزرگتر مي چسبيديم و در هم مي رفتيم و فشرده مي شديم و باز هم كيپ هم راه مي رفتيم و بالا مي رفتيم و دورتر مي رفتيم و زيادتر مي شديم و فشرده تر مي شديم. گاهي جلو آفتاب را مي گرفتيم و گاهي جلو ماه و ستارگان را و آنوقت شب را تاريكتر مي كرديم.
آنطور كه بعضي از ذره هاي بخار مي گفتند، ما ابر شده بوديم، باد توي ما مي زد و ما را به شكلهاي عجيب و غريبي در مي آورد. خودم كه توي دريا بودم، گاهي ابرها را به شكل شتر و آدم و خر و غيره مي ديدم.
نمي دانم چند ماه در آسمان سرگردان بوديم. ما خيلي بالا رفته بوديم. هوا سرد شده بود. آنقدر توي هم رفته بوديم كه نمي توانستيم دست و پاي خود را دراز كنيم. دسته جمعي حركت مي كرديم: من نمي دانستم كجا مي رويم. دور و برم را هم نمي ديدم. از آفتاب خبري نبود. گويا ما خودمان جلو آفتاب را گرفته بوديم. خيلي وسعت داشتيم. چند صد كيلومتر درازا و پهنا داشتيم. مي خواستيم باران شويم و برگرديم زمين.
من از شوق زمين دل تو دلم نبود. مدتي گذشت. ما همه نيمي آب بوديم و نيمي بخار. داشتيم باران مي شديم. ناگهان هوا چنان سرد شد كه من لرزيدم و همه لرزيدند. به دور و برم نگاه كردم. به يكي گفتم: چه شده؟ جواب داد: حالا در زمين، آنجا كه ما هستيم، زمستان است. البته در جاهاي ديگر ممكن است هوا گرم باشد. اين سرماي ناگهاني ديگر نمي گذارد ما باران شويم. نگاه كن! من دارم برف مي شوم. تو خودت هم...
رفيقم نتوانست حرفش را ادامه بدهد. برف شد و راه افتاد طرف زمين. دنبال او، من و هزاران هزار ذره ي ديگر هم يكي پس از ديگري برف شديم و بر زمين باريديم.
وقتي توي دريا بودم، سنگين بودم. اما حالا سبك شده بودم. مثل پركاه پرواز مي كردم. سرما را هم نمي فهميدم. سرما جزو بدن من شده بود. رقص مي كرديم و پايين مي آمديم.
وقتي به زمين نزديك شدم، ديدم دارم به شهر تبريز مي افتم. از درياي خزر چقدر دور شده بودم!
از آن بالا مي ديدم كه بچه اي دارد سگي را با دگنك مي زند و سگ زوزه مي كشد. ديدم اگر همينجوري بروم يكراست خواهم افتاد روي سر چنين بچه اي، از باد خواهش كردم كه مرا نجات بدهد و جاي ديگري ببرد. باد خواهشم را قبول كرد. مرا برداشت و آورد اينجا. وقتي ديدم تو دستت را زير من گرفتي ازت خوشم آمد و...
64295910271
12-05-05, 05:13
يه روز بابانوئل از پسر بچهاي پرسيد "دنياي واقعي چه مزهاي داره؟" ...زمستون سردي بود، بابانوئل تمام هديهها رو داده بود و سهم اونايي که نبودن رو در جوراب درختِ خونهشون گذاشته بود. هر سال روال کار همين بود، اما هميشه جديد. اصلاً تکراري نميشد؛ انگار سال قبلتري نبود؛ يه سري کادو، يه سري آرزو، تبريکات سال نو و آدمايي که منتظر بودن؛ همهشون جديد! اون سال هم همين شد، اما آرزوها کمتر بود، هديهها از هر سال کمتر بود و تونست زودتر کار رو تموم کنه. بارش آهستهي برف تازه شروع شده بود. کنار بوتيکي، تنها، منتظر لحظهي سال نو بود تا برش گردونن به دنياي بالا، که پسر بچهاي رو ديد؛ کمي گرد و خاکي، با لباسهاي نه چندان مرتب، که با شيطوني در خاکِ پاي درختهاي کنار خيابون، با تکه چوبي، جاده ميکشيد و با سنگريزهها بازي ميکرد، سخت مشغول بود؛ انگار وظيفهي مهمي بهش داده شده! هميشه بچهها و بزرگترها بابانوئل رو دوست داشتن. پسرک نزديکش شد، به هم لبخند زدن، دستي بر سرش کشيد، بهش تبريک سال نو گفت و از آبنباتهاي خودش بهش داد. پسرک خوشحال شد.
با اشتياق ازش پرسيد بازم داره؟ و در حين خوردن باقي آبنباتها، با کنجکاوي معصومانهش سوالهايي رو ميپرسيد در مورد گوزن مخصوص بابانوئل، خونهش، برآورده کردن آرزوها و سوالهاي اينچنيني. هنوز بيست دقيقه نگذشته بود که با هم صميمي شدن. بابانوئل براي خداحافظي، بهش گوشزد کرد که لحظهي سال نو نزديکه و هر کدوم بايد برن خونهشون، اما پسرک خونهاي نداشت. ساعت يازده و خوردهاي بود؛ تصميم گرفتن با هم باشن، بابانوئل بهش آبنبات ميداد، هر دو خوشحال بودن و زير نور چراغهاي خيابون، زير دونههاي نقرهاي برف و در جهت مخالف باد قدم ميزدن.
هوا سرد شده بود، تمام شهر چراغوني و چراغهاي رنگي مغازهها روشن بود. بارها و کافيشاپها شلوغ بود. بعد از مدتي، پسر خيلي غير منتظره وايساد و پرسيد: "چرا آرزوهاي مردم رو برآورده ميکني؟" بابانوئل جوابي نداشت. سالهاي سال بود که خودش رو واسه اين کار پير ميديد، اما کار ديگهاي نميشد کرد. توضيح داد براي همه چيز ميشه "چر" آورد، اما اين فقط بازي با کلماته. اگه اون ديگه آرزوها رو برآورده نکنه، باز يکي پيدا ميشه که بپرسه چرا نه؟ هيچ وقت دليلي واسه "چراه" و "چرا نهه" وجود نداره. به هر حال کار يا انجام ميشه يا نميشه. پسر پرسيد: "پس چرا فقط سال نو؟ باقي سال کجا هستين؟"
مرد هر چه فکر کرد به خاطرش نيومد به جز اين کار، لحظههاي ديگهي عمرش، چه جوري گذشته يا کجا بوده. هر سال همين زمان، با يه کالسکه و چندين کيسه اضافه، پر از هديه ميومد؛ خيلي موقعها کارش فقط جابهجا کردن چيزها بود، يا تغيير دادن بعضي از مسيرهاي زندگي، برخي اوقات هم به هديههاي کوچيک شخصي احتياج بود؛ مثل يه بارش کوتاه برف، يا تشديد روشنايي نور ماه.. خلاصه هر کسي خواستهاي داشت!
اصرار پسر، اون رو به خودش آورد. گفت: "من بابانوئلم. مثل شما نيستم. واسه همين مثل شما هم زندگي نميکنم. من هر سال همين موقع هستم، همه جا هستم، به همه سر ميزنم، و بعدش ديگه نيستم. تعريفش به همين سادگيه، فقط با شما فرق دارم وگرنه مورد خاصي نيست." فکر کرد شايد حق انتخاب هم نداشته / شايد هم داشته، اما به هر حال اون بابانوئل شده. از رسم و رسوم انسانهاي عادي خيلي چيزها بلد بود، معني خيلي از برخوردها رو ميفهميد، اما هيچ وقت نخواسته بود مثل اونا بشه. از پسرک خواست اون حرف بزنه؛ "از دنياي خودت بگو.."
"زندگي ما که معني خاصي نداره. اتفاق زياد ميوفته، مردم زياد تجربه ميکنن، اما اکثراً شبيه به هم هستن. يه سري قانون ميذارن، يه سري هم مجبورن به زور عمل کنن. يه سري به ستارهها نگاه ميکنن، يه سري به نور چراغها. هستن گروهي که با خودشون حرف ميزنن، و همين طور آدمايي که اصلاً حرف نميزنن. البته جامعه قانون داره، از بيرون نظم و ترتيب داره، همه چيز رو حساب و کتابه، اما زندگي چيز سخت و پيچيدهاي هم نيست؛ هر کسي هر کاري بخواد انجام ميده، اولش توسري ميخورن، بعد به بقيه توسري ميزنن. قانون جنگله. فقط به جاي حيوونها آدماي مختلف هستن. يه جاي دنيا کشورها به جون همديگه ميوفتن، يه جاي ديگه فاميل و همسايهها با هم دشمني دارن.
"همه چيز هست، رنگ، زندگي، شادي، آرامش، اما در عمل خيلي نيست. انسانها خوب خودشون رو با همه چيز وفق دادن. بالاخره اين همه آدم، بايد به کاري مشغول باشن. همه سرگرم شدن؛ مهم نيست چي، فقط سرگرم شدن. دو طبقه هستن که اجازه نداريم در موردش حرف بزنيم: يکي گرسنهها، اون يکي هم رئيس دزدها، باقي از مردم عادي محسوب ميشن؛ هر چيزي بخواي ميشه درموردشون گفت؛ دروغ، شايعه، افترا و غيبت سادهترينش هست.
"ولي اگه خواستي مثل ما بشي اصلاً نگران نباش، تو دو سه روز همهش رو ياد ميگيري. بعد از يه مدت همه چيز رو ميشناسي و البته به چيزي هم دل خوش نميکني. بعد به ياد ميآري هر سال همين موقعها، پيرمردي با لباس قرمز و ريشهاي سفيد مياد، به ما ميگه هديه آوردم، به بزرگترها وعدهي صلح و آرامش رو ميده. اما همهي اينا، از فردا صبحش که پيرمرد ميره، مثل آدم برفي، کمکم زير نور آفتاب آب ميشه، نيست ميشه. و دوباره همون زندگي و همون اتفاقها.."
بابانوئل هيچ وقت انقدر فکر نکرده بود، تازه فهميد چرا پسرک هيچ آرزويي نداشت. خيلي به سال نو نمونده بود و باد خبر از نزديک شدن کالسکه ميداد؛ وقت رفتن فرارسيده بود. قبل از خداحافظي، چوب جادويي رو به پسرک داد تا با اون در خاکِ پاي درختهاي کنار خيابون به سنگ بازيش ادامه بده، و تصميم گرفت ديگه هيچ وقت به اين صورت به زمين برنگرده. از اون روزه که هر سال، در اين روز، بعضي از مردم اداي بابانوئل رو در ميارن، اما هيچ کس ديگه بابانوئل رو نديد...
64295910271
12-05-05, 05:13
روزی ، سنگتراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميكرد ، از نزديكي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد باخود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است ! و آرزو كرد كه مانند بازرگان باشد.
در يك لحظه ، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد . تا مدت ها فكر ميكرد كه ازهمه قدرتمندتر است . تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد ، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بارزگانان.
مرد با خودش فكر كرد : كاش من هم يك حاكم بودم ، آن وقت از همه قوي تر ميشدم !
در همان لحظه ، او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود ، مردم همه به او تعظيم ميكردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است .
او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند.
پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت . پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است ، و تبديل به ابري بزرگ شد.
كمي نگذشته بود كه بادي آمد و اورا به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد ، ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت . با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا ، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.
همان طور كه با غرور ايستاده بود ، ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خرد ميشود . نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است !
64295910271
12-05-05, 05:14
آقاى جك، رفته بود استخدام بشود . صورتش را شش تيغه كرده بود و كراوات تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدير شركت جواب بدهد .
آقاى مدير شركت، بجاى اينكه مثل نكير و منكر از آقاى جك سين جيم بكند، يك ورقه كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك سئوال پاسخ بدهد . سئوال اين بود :
"شما در يك شب بسيار سرد و طوفانى، در جاده اى خلوت رانندگى ميكنيد، ناگهان متوجه ميشويد كه سه نفر در ايستگاه اتوبوس، به انتظار رسيدن اتوبوس، اين پا و آن پا ميكنند و در آن باد و باران و طوفان چشم براه معجزه اى هستند .يكى از آنها پير زن بيمارى است كه اگر هر چه زود تر كمكى به او نشود ممكن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند . دومين نفر، صميمى ترين و قديمى ترين دوست شماست كه حتى يك بار شما را از مرگ نجات داده است . و نفر سوم، دختر خانم بسيار زيبايى است كه زن رويايى شماست و شما همواره آرزو داشته ايد او را در كنار خود داشته باشيد . اگر اتومبيل شما فقط يك جاى خالى داشته باشد، شما از ميان اين سه نفر كداميك را سوار ماشين تان مى كنيد؟؟ پيرزن بيمار؟؟ دوست قديمى؟؟ يا آن دختر زيبا را؟؟ جوابى كه آقاى جك به مدير شركت داد، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضى، برنده شود و به استخدام شركت در آيد.
راستى، ميدانيد آقاى جك چه جوابى داد ؟؟ اگر شما جاى او بوديد چه كار ميكرديد ؟؟
و اما پاسخ آقاى جك :
آقاى جك گفت : من سويچ ماشينم را ميدهم به آن دوست قديمى ام تا پير زن بيمار را به بيمارستان برساند، و خود من با آن دختر خانم زيبا در ايستگاه اتوبوس ميمانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار كند
64295910271
12-05-05, 05:14
عشق پاييزي
روي نيمكت چوبي همون محل هميشه گيشون نشسته بود ، در حالي كه گريه مي كرد مشغول خواندن يه نامه بود... ... امير عاشق مريم بود ولي مريم اصلا به امير توجه نمي كرد ،علت بي محلي هاي مريم براي امير كاملا واضح بود ولي امير به هيچ وجه قانع نمي شد. امير از يك طبقه متوسط و مريم دختر يك تاجر پولدار بود؛ مدرسه هاشون كنار هم بود .دوستاي مريم از ماجرا بو برده بودند و مدام مريم و بخاطر داشتن چنين معشوقه اي مسخره مي كردند... مريم از روي لجبازي و امير از روي عشق و علاقه دوستيشون رو آغاز كردند.... … نتايج كنكور اعلام شد. اصلا باورشون نمي شد هر دو از يك دانشگاه قبول شده بودند. خيلي خوشحال بودن ،زبونشون بند اومده بود همش به هم نگاه مي كردن و بلند بلند مي خنديدند... 3 ماه پيش امير سر كلاس زمين شناسي حالش بهم خورد و رو كف كلاس افتاد ، بچه ها با عجله امير به بيمارستان رسوندند ؛ همه نگران به مريم نگاه مي كردند ، مريم پشت در ايستاده بود و همش دعا مي كرد كه اتفاقي براي امير نيافته ؛خطر رفع شده بود دكتر بيرون اومد ،دنبال پدر و مادر امير مي گشت هيچ كس چيزي نگفت ؛ پدر و مادر امير پارسال توي يك صانحه رانندگي كشته شده بودند و امير غير اونا كس ديگه اي رو نداشت... روز بعد امير با دكتر قرار ملاقات داشت ،دكتر نگاهي به امير انداخت و گفت:"براي خانوادت واقا متاسفم ولي چون كس ديگه اي رو نداري مجبورم اين خبر رو به خودت بدم" دكتر سكوتي كرد و دوباره ادامه داد" تو...." تمام بدنش داغ شده بود اصلا انتظار شنيدن چنين خبري رو نداشت حالا بايد يه جوري اين مطلب رو به مريم مي گفت ؛تصميم گرفت هر طور شده حقيقت رو به مريم بگه. مريم با شنيدن خبر سرطان خون امير از هوش رفت ،امير با عجله دكتر رو خبر كرد و بلاخره مريم بهوش اومد ، حالش خيلي بد بود بغض جلو گلوش رو گرفته بود نمي تونست چيزي بگه، سرش و گذاشت رو سينه امير و شروع كرد به گريه كردن.... كم كم داشت به آخراي وصيت نامه امير مي رسيد. ديگه قادر به ادامه دادن نبود كاغذ از دستش زمين افتاد نتونست جلوي خودش رو بگيره و شروع كرد به گريه كردن. آقاي صابري زير بغل مريم و گرفت و كمك كرد تا بلند شه ؛ مريم كه همچنان داشت اشك مي ريخت با كمك پدرش بلند شد و بطرف ماشين رفت... نامه امير همونطور روي برگا مونده بود و باد مدام تكونش مي داد... آخر نامش نوشته بود: "هميشه عاشقت خواهم ماند"
64295910271
12-05-05, 05:15
در ماشين سفيد رنگ باز شد ... راننده پياده شد و آروم به سمت عقب ماشين اومد ... نگاهي به آدماي دور و ورش كرد و در عقب رو باز كرد ... آروم جسد رو بيرون كشيد و كنار رفت ... همه رفتن جلو ، جسد رو پايين آوردن و من يه گوشه انگار خشك شده بودم ... دست خودم نبود ... گوله گوله اشك از چشام سرازير مي شد ... جسد رو روي زمين گذاشتن ... يهو همه با هم بلندش كردن ، لا اله الا الله ، آروم آروم به سمت سر كوچه مي رفتن ... هر چند قدمي كه مي رفتن جسد رو روي زمين ميذاشتن و باز بلند مي كردن ، لا اله الا الله ... چشامو بستم ... وقتي باز كردم ديدم خيلي دور شده ازم ... بي اختيار دنبالش دويدم ... چشام پر از اشك بود ... هيچي جلوم نمي ديدم ، فقط مي دويدم دنبالش ، آخه كجا ميري ؟ كجا ...؟
با اون لباس خاكي رنگش بالاي قبر نشسته بود و به كلبه خاكي كه براي يه نفر ساخته بود نگاه
مي كرد ... رفتم جلوتر ... پرسيدم رديف ؟؟؟ شماره ؟؟ همينه ؟ سرش رو بالا آورد و گفت آره همينه ... چقدر كوچيك بود ، باورم نمي شد ... اصلاً نمي تونستم خودمو كنترل كنم ... هنوز نياورده بودنش ... دلم مي خواست باز مي ديدمش ، چقدر دلم براش تنگ شده بود ... چند دقيقه بعد همه اومدن ... اونو كنار قبر گذاشتن ... بالاي سرش نشستم ... دستمو از روي پارچه ترمه روي سرش گذاشتم ... يادته ديشب داشتي مي رفتي موهاتو خودم مرتب كردم ؟؟؟ يادته ؟؟؟ آروم گذاشتنش كف كلبه خاكي ... كسي كه جلوم بود رو هل دادم كنار ، بالاي قبر وايسادم ... پارچه روي صورتشو كنار زدن ... خوب نگاهش كردم ... خيلي بي وفايي ، مي دونم خيلي بي وفام ...... كم كم همه مي رفتن ... روي خاك افتاده بودم ... هيچكس نتونست بلندم كنه ... سرمو بالا آوردم ، جز دو سه نفر كسي نمونده بود ، گفتم ديدي همه رفتن ؟ گفت ديدي فقط من بي وفا نيستم ؟؟؟
سنگيني نگاهش بود كه مرا به خود خواند ... در چشمانش چيزي داشت كه همه روزهاي كودكيم را با خود برد ... بازيهاي كودكي ، توپهايم ، ماشين ها كه دلخوشيهايم بودند ، پس دلخوشي او چه بود ؟؟؟
و تو نفهميدي نگراني چيست كه من در چشمانش ديدم و معنا كردم ...
64295910271
12-05-05, 05:15
ژنرال:"تو بهترين سربازي هستي که تا به حال داشتم."
خلبان با خوشحالي:"فقط هدف ها رو مشخص کنين قربان."
* * *
پدربزرگ بين آوار دنبال عصايش مي گردد.
من چشمم به بمب افکني است که دور مي شود.
احمد چشمش به بمب افکني است ...
ياسر چشمش به ....
.... .
64295910271
12-05-05, 05:21
شهر
آهنگساز جوان که چشمهاي سياهش به دور دست خيره بود آرام سخن مي گفت: مي خواهم اين حرفها را با موسيقي بيان کنم:
«پسري در جاده اي که به شهر بزرگي مي رود راه مي پيمايد. شهر پيش رويش مانند توده سنگ تيره و بد شکلي به زمين چسبيده، مي نالد و مي غرد. از دور چنين به نظر مي رسد که انگار دچار حريق شده، چون هنوز شعله تند غروب از آن بلندن مي شود و صليبهاي کليساها، برجها و بادنماهايش سفيدي مي زند.
حاشيه ابرهاي تيره نيز گوئي آتش گرفته اند. ساختمانهاي عظيم سفت و سخت در زمينه تکه هاي سرخ آسمان طرح شده اند، اينجا و آنجا شيشه هاي پنجره ها مانند زخمهاي دهن باز کرده اي برق مي زنند. شهر ويران و غمگين، صحنه کوششهاي پيگير براي شادي، گوئي همه خونش را بيرون مي ريزد و دود داغ زرد رنگ و خفه اي از آن بلند مي شود.
در تاريک روشن غروب پسر نوار خاکستري جاده را مي پيمايد که مانند شمشيري با دست نيرومند و ناپيدائي راست به پهلوي شهر فرو مي رود. درختان دو طرف جاده مانند مشعلهاي نيفروخته اي هستند و شاخه هاي بزرگ سياهشان بالاي زمين خاموش و منتظر بيحرکت است. آسمان را ابر پوشيده است، ستاره اي ديده نمي شود و سايه اي پيدا نيست. شامگاه هذياني و خاموش است، تنها صداي قدمهاي آهسته و سبک پسر در سکوت خسته کشتزارهاي خواب آلود به گوش مي رسد.
شب خاموش وار دنبال پسرک پيش مي رود و دور دستها را که پسر از آن آمده در رداي فراموشي مي پوشاند. تيرگي افزون شونده تک خانه هاي سرخ و سفيدي را که با فروتني به زمين چسبيده اند، باغها، درختان، دودکشهائي که بالاي تپه ها پراکنده اند، همه را در آغوش گرم خود مي گيرد. دنيا سياه مي شود و زير پاي تيرگي خرد و ناپديد مي شود، گوئي از شبح کوچک چماق به دست مي ترسد يا با آن قايم باشک بازي مي کند.
پسرک، اين شبح کوچک تنها، با همان قدمهاي بي شتاب در خاموشي راه مي سپارد. چشمهايش را به شهر دوخته است و گوئي حامل چي مهمي است که مردم شهر مدتها در انتظارش بوده اند، و روشنائيهاي آبي، زرد، و سرخ شهر چشمک زنان پيشوازش مي کنند.
خورشيد غروب کرده. صليبها، بادنماها، و برجها ذوب و ناپديد شده اند. شهر اينک مچاله و حقير مي نمايد و بيشتر از پيش تنگ زمين خاموش مي چسبد.
ابر شيري رنگي بالاي آن ظاهر شده، مه شفاف و زردي از بالاي توده ساختمانهاي درهم و برهم آويزان است. شهر ديگر ويران از آتش سوزي يا آغشته به خون نيست، اکنون در خطوط نامساوي بامها و ديوارهايش چيز مرموز و ناتمامي هست، انگار کسي که بناي اين شهر بزرگ را براي زيست مردم نهاده، خسته شده و به استراحت پرداخته است؛ يا شايد از چيزي که آغاز کرده نااميد شده و ترکش کرده و در رفته و يا ايمانش را از دست داده و مرده است. اما شهر زنده است، ميل دردآلودي دارد که با غرور و زيبائي پيش خورشيد قد برافرازد. به حال هذيان در آرزوي خوشي مي نالد، سراپا تلاش است با شور شديد زنده ماندن، و در سياهي خاموش کشتزارهاي دور و برش جويبارهاي کوچک با صداي خفه اش جاري است. در اين ميان جام سياه آسمان بيشتر از پيش از روشني کم و ملال آوري پر مي شود.
پسرک مي ايستد، سرش را برمي گرداند و نگاه گستاخانه و آرامي به دور دست مي اندازد، قدمهايش را تندتر مي کند.
شب، سايه به سايه اش مي آيد و با صداي مهربان مادري زمزمه مي کند: وقتش است، کودک من، برو! منتظرت هستند!
آهنگساز جوان با لبخند محزوني گفت: اما البته نوشتن يک همچو قطعه اي غير ممکن است.
64295910271
12-05-05, 05:22
برادری مانند او
يکي از دوستانم به نام پُل بهعنوان هديه کريسمس اتومبيلي از برادرش گرفت. شب کريسمس هنگامي که پل از ادارهاش خارج شد، پسربچهاي در اطراف آن اتومبيل قدم ميزد و با حالت تحسينآميزي آن را نگاه ميکرد. پسربچه پرسيد: «آقا اين ماشين مال شماست؟»
پل سر تکان داد و گفت «اين را برادرم براي کريسمس به من داده است.»
پسربچه متعجب شد و گفت: «منظورتان اين است که برادرتان آن را به شما داده و پولي براي آن نپرداختهايد؟ من آرزو دارم...» و مکث کرد. قطعاً پل ميدانست که او چه چيزي را آرزو ميکرد. او آرزو ميکرد که چنين برادري داشت، ولي آنچه پسربچه گفت سرتاپاي پل را به لرزه درآورد.
پسربچه ادامه داد: «که ميتوانستم برادري مثل او بودم.»
پل با تعجب به پسربچه نگاه کرد و بياراده گفت: «ميخواهي سوار شوي و دوري بزنيم؟»
پس از سواريِ کوتاهي پسربچه با چشمان درخشانش رو به پل کرد و گفت: «ممکن است جلوي آن پلهها توقف کنيد؟»
پسربچه از پلهها بالا دويد. پس از لحظهاي پل صداي برگشتن پسرک را شنيد، ولي او سريع حرکت نميکرد. وي برادر کوچک فلج خود را ميآورد. او برادرش را روي پله آخر نشاند و به اتومبيل اشاره کرد.
«بادي اين همان است که در طبقه بالا به تو گفتم. برادرش آن را براي کريسمس به او هديه داده و او پولي براي آن نپرداخته است. روزي من هم درست مانند آن را به تو هديه ميدهم و تو ميتواني همه چيزهاي زيبايي را که برايت تعريف کردم خودت ببيني.»
پل از اتومبيل پياده شد و آن را روي صندلي جلو نشاند. برادرِ بزرگتر هم با چشمان درخشان آمد و کنار او نشست و آنان سه نفري تعطيلات فراموشنشدنياي را با اتومبيلِ سواري شروع کردند.
در آن شب کريسمس پل فهميد که منظور حضرت مسيح چيست آنگاه که ميگويد: «در بخشيدن خوشي و سعادت بيشتري وجود دارد...»
دان کلارک
64295910271
12-05-05, 05:23
یک سخنران معروف سمینار خود را با بالا گرفتن یک 20 دلاری آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمینار پرسید : " کی این اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟ "
دست ها شروع به بالا رفتن کرد. او گفت : " من می خوام این 20 دلاری رو به یکی از شما بدم. اما اول بذارین یه کاری بکنم. " سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد. پس دوباره پرسید : " کسی هست که هنوز این اسکناس رو بخواد ؟ " باز دست ها بالا رفت.
او اینگونه ادامه داد : " خب ، اگر من اینکار رو با اسکناس بکنم چی ؟ " و بعد اسکناس رو به زمین انداخت و با کفش خود شروع به مالیدن آن به کف اتاق کرد.
سپس آنرا که کثیف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت : " هنوز کسی هست که این 20 دلاری رو بخواد ؟ " اما هنوز دست ها در هوا بود.
سخنران گفت : " دوستان من ، همگی شما یک درس با ارزش فرا گرفتید. شما بی توجه به اینکه من چه بلایی سر این اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بودید زیرا هیچ چیز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزید. "
" خیلی از اوقات در زندگیمون ، ما بوسیله تصمیم هایی که می گیریم و وقایعی که واسه مون پیش میاد ، پرتاب ، مچاله و به زمین مالیده می شیم . در این جور مواقع احساس می کنیم که ارزش خود را از دست داده ایم.
اما مهم نیست که چه اتفاقی افتاده یا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید : تمیز یا کثیف ، مچاله یا صاف ، باز هم شما از نظر اونایی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زیادی دارین. " ارزش زندگی ما با کارهایی که انجام می دهیم و افرادی که می شناسیم تعیین نمی گردد بلکه بر اساس اون چیزی که هستیم تعیین می شه.
64295910271
12-05-05, 05:23
جعفر بن يونس ، مشهور به شبلى ( 335 247) از عارفان نامى و پر آوازه قرن سوم و چهارم هجرى است . وى در عرفان و تصوف شاگرد جنيد بغدادى ، و استاد بسيارى از عارفان پس از خود بود.
در شهرى كه شبلى مى زيست ، موافقان و مخالفان بسيارى داشت . برخى او را سخت دوست مى داشتند و كسانى نيز بودند كه قصد اخراج او را از شهر داشتند. در ميان خيل دوستداران او، نانوايى بود كه شبلى را هرگز نديده و فقط نامى و حكايت هايى از او شنيده بود. روزى شبلى از كنار دكان او مى گذشت . گرسنگى ، چنان ، او را ناتوان كرده بود كه چاره اى جز تقاضاى نان نديد. از مرد نانوا خواست كه به او، گرده اى نان ، وام دهد . نانوا برآشفت و او را ناسزا گفت . شبلى رفت .
در دكان نانوايى ، مردى ديگر نشسته بود كه شبلى را مى شناخت . رو به نانوا كرد و گفت : اگر شبلى را ببينى ، چه خواهى كرد؟ نانوا گفت : او را بسيار اكرام خواهم كرد و هر چه خواهد، بدو خواهم داد. دوست نانوا به او گفت : آن مرد كه الآن از خود راندى و لقمه اى نان را از او دريغ كردى ، شبلى بود . نانوا، سخت منفعل و شرمنده شد و چنان حسرت خورد كه گويى آتشى در جانش برافروخته اند . پريشان و شتابان ، در پى شبلى افتاد و عاقبت او را در بيابان يافت . بى درنگ ، خود را به دست و پاى شبلى انداخت و از او خواست كه بازگردد تا وى طعامى براى او فراهم آورد . شبلى ، پاسخى نگفت . نانوا، اصرار كرد و افزود: منت بر من بگذار و شبى را در سراى من بگذران تا به شكرانه اين توفيق و افتخار كه نصيب من مى گردانى ، مردم بسيارى را اطعام كنم . شبلى پذيرفت .
شب فرا رسيد . ميهمانى عظيمى برپا شد . صدها نفر از مردم بر سر سفره او نشستند . مرد نانوا صد دينار در آن ضيافت هزينه كرد و همگان را از حضور شبلى در خانه خود خبر داد .
بر سر سفره ، اهل دلى روى به شبلى كرد و گفت : يا شيخ !نشان دوزخى و بهشتى چيست ؟ شبلى گفت : دوزخى آن است كه يك گرده نان را در راه خدا نمى دهد؛ اما براى شبلى كه بنده ناتوان و بيچاره او است ، صد دينار خرج مى كند!بهشتى ، اين گونه نباشد . (15)
64295910271
12-05-05, 05:24
زن در انتظار فرصت مناسب بود ولی مرد مشغول تماشای فوتبال، زن فکر کرد یعنی اولین بچه مون شبیه بهکدام از ما می شود؟ مرد در این فکر بود چرا مربی تیم را عوض نمی کنند؟ زن گفت:" فرهاد ...بچه مون ..."مرد گفت:" هیس ... جای حساس بازی هست ..." زن باز گفت : " اما فرهاد ..." مرد که تیم مخبوبش سه گل عقب بود زن را هل داد. پای زن به پایه میز گیر کرد و روی زمین افتاد و صدای شکستن قلبی کوچک را در بطن خود احساس کرد . حالا بازی تمام شده بود .
64295910271
12-05-05, 05:24
روزي يک پري که در درخت انجيري خانه داشت به "لستر " آرزويي جادويي پيشنهاد کرد تا هرچه ميخواهد آرزو کند. لستر آرزو کرد علاوه بر اين آرزو ،دو آرزوي ديگر هم داشته باشد .و با زيرکي به جاي يک آرزو صاحب سه آرزو شد .
بعد با هريک از اين سه آرزو ، سه آرزوي ديگر در خواست کرد!
وبا اين حساب ، افزون بر سه آرزوي قبلي ، مالک نه آرزوي ديگرهم شد!
آنگاه با زرنگي تمام ،با هريک از دوازده آرزو سه آرزوي تازه طلب کرد!
که ميشود چهل و شش تا ... يا پنجاه و دوتا ؟!
خلاصه با هر آرزوي تازه،آرزو هاي بيشتري کرد.
تا سرانجام مالک پنج ميلياردو هفت ميليون وهجده هزار و سي وچهار آرزو شد!
آن وقت آرزو هايش را کنار هم روي زمين چيد و آواز خواند و پاي کوبيد. بعد نشست و باز آرزو کرد !
بيشتر و بيشتر و بيشتر ... وآرزو ها روي هم تلنبار شدند .
در حاليکه مردم لبخند ميزدند ، مي گريستند ،عشق مي ورزيدند و حرکت ميکردند ،
لستر ميان ثروتهايش _ که چون کوه از دورو برش بالا رفته بود _
نشسته بودو مي شمرد و مي شمرد وهي پيرتر و پيرتر ميشد.
تا سرانجام يک شب وقتي به سراغش رفتند ،او را ديدند که ميان انبوهي از آرزو مرده است.
آرزو هايش را که شمردند ، معلوم شد حتي يک آرزو کم و کسر ندارد .
همگي ترو تازه!...
بياييد ، بياييد ، از اين آرزوها چند تايي برداريد و به لستر بيانديشيد
که در دنيا ي سيب ودوستي و زندگي
تمام آرزو هايش را به خاطر آرزوي بيشتر تباه کرد!!!
64295910271
12-05-05, 05:25
دوروز مانده به پایان عمر تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پر شده بود وتنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.پریشان شد .آشفته وعصبانی نزد فرشته ی مرگ رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد داد زد وبدوبیراه گفت فرشته سکوت کرد آسمان و زمین را به هم ریخت فرشته سکوت کرد جیغ زد و جاروجنجال به راه انداخت فرشته سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت بازهم فرشته سکوت کرد دلش گرفت و گریست وبه سجده افتاد این بار فرشته سکوتش را شکست وگفت:بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی!تنها یک روز دیگر باقیست.بیا ولا اقل این یک روز را زندگی کن.
لا به لای هق هقش گفت:اما بایک روز..... با یک روز چه کاری می توان کرد؟
فرشته گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را در نیابد هزار سال هم به کارش نمی آید. وآن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو و زندگی کن.
او مات ومبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند می ترسید راه برود نکند قطره ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد.
قدری ایستاد..... بعد با خود گفت:وقتی فردایی ندارم نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید زندگی را نوشید و بویید وچنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود میتواند بال بزند می تواند پا روی خورشید بگذارد ومی تواند ...
او در آن یک روز آسمان خراشی را بنا نکرد زمینی را مالک نشد مقامی به دست نیاورد اما ..... اما در همان یک روز روی چمن ها خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن هایی که نمی شناختنش سلام کرد و برای آن ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او همان یک روز را آشتی کرد و خندید و سبک شد لذت برد و سرشار شد وبخشید عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: کسی درگذشت کسی که هزار سال زیسته بود.
64295910271
12-05-05, 05:27
حکايت - سایه
سیدبرهان الدین فایده می فرمودغسخن فاظلانه می گفتف. ابلهی گفت، در میان سخن او، که ما را سخنی می باید بی مثال باشد. فرمود که تو بی مثالی؛ بیا تا سخن بی مثال شنوی. آخر تو مثالی از خود، تو این نیستی، این شخص تو سایه توست. چون یکی می میرد، می گویند فلانی رفت. اگر او این بود، پس او کجا رفت؟ پس معلوم شد که ظاهر تو مثال باطن توست تا از ظاهر تو بر باطن استدلال گیرند.
64295910271
12-05-05, 05:28
بنويس! بابا انار دارد: معلم مي گويد
واو به ياد مي آورد دست هاي لرزان بابا هيچ اناريندارد،
ميان شيارهاي پينه بسته دستانش، جز رنج چيز ديگرينيست.
معلم هجي مي کند انار مي شنود «فقر»؛
معلم مي گويد:«نان دارد»، مي داند که، دروغ است هيچ نانيندارد،
معلم مي گويد:«آن مرد در باران آمد» مي نويسد، آن مرد در بارانرفت و هرگز نيامد.
داستان فقر، داستان کهنه ايست،
فقر، دستان گشاده اي دارد که گاه بي هراس از در و ديوار يک خانهبالا مي رود
و تا سقف تحمل آدم ها، نفسگير مي شود.
نه آدم ها شبيه همند و نه خواسته هايشان شبيه تر،
آنقدر که همه دخترک ها به فکر چشمان عروسکند
و پسرک ها در پي فهم تير تفنگ؛
همه مردها زندگي را با تمام ابعادش براي چار ديواري خانه هايشانمي خواهند
و همه زن ها در آرزوي آنند که هيچ وقت فرزندانشان الفباي گرسنگيرا نياموزند،
فقر براي خيلي ها آشناست ....
64295910271
12-05-05, 05:28
گوشه
شكار از روي ناچاري
سعيد هاشمي
اين روزها شكار غيرقانوني در منطقه هاي حفاظت شده در همه جاي جهان رو به افزايش است. ببينيم نظر شكارچي ها چيست.
گزارشگر: آقاي شكارچي! شما مگر نمي دانستيد كه اين منطقه حفاظت شده است؟
شكارچي: چرا، مي دانستم.
گزارشگر: پس چرا آن قوچ بدبخت را شكار كرديد؟
شكارچي: راستش ما قصد شكار او را نداشتيم. ما براي تفريح به اين منطقه حفاظت شده آمده بوديم. داشتيم با ماشين از جاده رد مي شديم كه اين قوچ آمد جلوي ماشين. ما هرچه بوق زديم او كنار نرفت. ما پياده شديم و با زبان خوش از او خواستيم كه از جلوي ماشين برود كنار. اما او كنار كه نرفت هيچ، براي ما زبان هم درآورد. ما هم عصباني شديم و يك تير به طرف او شليك كرديم. اما قوچ باز هم كنار نرفت و تازه دو تا فحش خيلي ناجور هم به ما داد. ما هم جلوي دوست هايمان خجالت كشيديم و تير دوم را به طرفش شليك كرديم كه در كمال ناباوري ديديم زخمي شد، و ما از اين مسأله خيلي ناراحتيم.
گزارشگر: اگر اين طور است، پس اين قوچ در ماشين شما چه مي كرد؟
شكارچي: راستش ما قصد داشتيم او را به محيط بانان تحويل دهيم تا بلكه او را تأديب كنند.
گزارشگر: اما اين قوچ كه مرده است؟
شكارچي: ببينم، منظور شما كدام قوچ است؟
گزارشگر: همان كه به طرز ماهرانه اي روي موتور خودرو جاسازي كرده بوديد.
شكارچي: آخ ببخشيد، شرمنده! من فكر كردم آن قوچ نيمه جاني را مي گوييد كه در صندوق عقب ماشين گذاشته ايم!
64295910271
12-05-05, 05:30
یک سخنران معروف سمینار خود را با بالا گرفتن یک 20 دلاری آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمینار پرسید : " کی این اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟ "
دست ها شروع به بالا رفتن کرد. او گفت : " من می خوام این 20 دلاری رو به یکی از شما بدم. اما اول بذارین یه کاری بکنم. " سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد. پس دوباره پرسید : " کسی هست که هنوز این اسکناس رو بخواد ؟ " باز دست ها بالا رفت.
او اینگونه ادامه داد : " خب ، اگر من اینکار رو با اسکناس بکنم چی ؟ " و بعد اسکناس رو به زمین انداخت و با کفش خود شروع به مالیدن آن به کف اتاق کرد.
سپس آنرا که کثیف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت : " هنوز کسی هست که این 20 دلاری رو بخواد ؟ " اما هنوز دست ها در هوا بود.
سخنران گفت : " دوستان من ، همگی شما یک درس با ارزش فرا گرفتید. شما بی توجه به اینکه من چه بلایی سر این اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بودید زیرا هیچ چیز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزید. "
" خیلی از اوقات در زندگیمون ، ما بوسیله تصمیم هایی که می گیریم و وقایعی که واسه مون پیش میاد ، پرتاب ، مچاله و به زمین مالیده می شیم . در این جور مواقع احساس می کنیم که ارزش خود را از دست داده ایم.
اما مهم نیست که چه اتفاقی افتاده یا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید : تمیز یا کثیف ، مچاله یا صاف ، باز هم شما از نظر اونایی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زیادی دارین. " ارزش زندگی ما با کارهایی که انجام می دهیم و افرادی که می شناسیم تعیین نمی گردد بلکه بر اساس اون چیزی که هستیم تعیین می شه.
64295910271
12-05-05, 05:31
بازرگاني پس از ده سال کار دشوار ،دجار حملات قلبي شدوقتي پزشک به او گفت که ديگر قادر به ادامه زندگي نيست،همسرش از فردي در مورد
قانون نفي وانکار شنيده بود به همسرش گفت که مرگ را نپذيرد .شبي در حال درد شديد مرد چنين ادعا کرد:خدايا ادامه اين وضع را نمي پذيرم با کمک تو بهبودخواهم يافت ودر دلش به درد گفت:نه نه نه،آنشب نقطه عطف زندگيش بود .او بهبود يافت وبه زندگي معمول خود باز گشت وبه کار آسانتري پرداخت وصاحب تندرستي ونيرويي که در زندگيش سابقه نداشت.
در برابر اوضاع وشرايطي که نميخواهيد پايدار بمانند،از اقتدار ابدي "نه"که در اختيار شماست بهره بجوييد. زيراهمه باورهايي دارند که بايد از بين
بروند.
64295910271
12-05-05, 05:31
درکتاب منتخب التواريخ از علامه مجلسی از مفضل بن عمر روايت کرده فرموده :
فرمود ای مفضل می دانی زوراء کجا واقع شده ؟ عرض کرد خدا وحجت او عالمترند
فرمود : بدان ای مفضل بدرستی که در حوالی ری کوهی است سياه که در ذيل آن بنا
می شود شهری که طهران ناميده می شود . اين است زوراء آن شهری که قصرهای او
چون قصرهای بهشت و زنهای آن مانند حورالعين.
دانسته باش که آنها ملبس به لباس کفرند و زينت داده شده اند به زی جباران و سوار
بر زينها می شوند واطاعت شوهرها نمی کنند و منازل شوهرهاشان به آنها وفا نکند
واز شوهران طلاق می طلبند اکتفا می کنند زنان به زنان و مردان به مردان زنها خود را شبيه به مردان
و مردان خود را شبيه به زنها می کنند اگر خواهی که دين تو محفوظ بماند دراين شهر مسکن قرار مده زيرا که
آنجا محل فقتنه است و فرار کن از آن شهر به قله کوهها و از سوراخی به سوراخی مانند روباه با بچه های خود
((مرجع اين نوشته کتاب گنجينه خلاق جامع الدرر صفحه 297 جلد 2))
64295910271
12-05-05, 05:32
توصيف
جرج گفت:خدا چاق و قد کوتاهه!
نيک گفت:نخيرم.لاغر و درازه!
لن گفت:يه ريش سفيد بلند داره!
جان گفت:نه صورتش سه تيغه اس!
ويل گفت:سياهپوسته!
باب گفت:سفيد پوسته!
رونداروز گفت:دختره!
من خنديدم و عکسي رو که خدا از خودش گرفته و برام فرستاده بود به هيچ کدومشون نشون ندادم!
64295910271
12-05-05, 05:33
در دهكدهاي زماني مردي زندگي ميكرد كه بسيار فرد خوب، مهربان و عارفمسلكي بود. شبي از شبها كه او مشغول راز و نياز و مراقبه بود جمعي فرشته در كنار وي ميروند و به او ميگويند كه چند روز بعد در اين سرزمين توفان شديدي خواهد شد و باران بسياري خواهد باريد ... اما تو نگران نباش ... خداوند تو را نجات خواهد داد. آن شب گذشت و مرد كه بسيار خشنود بود و راضي شبها به مناجات ميپرداخت و روزها آن خبر سيل و توفان را به مردم ميگفت و اكثر مردم چون او را دوست داشتند به حرفش اعتماد ميكردند و خود را براي روز موعود آماده ميكردند. از قضا چند روز بعد توفان شديدي درگرفت و باران سيلآسايي شروع به باريدن كرد، آب با سرعت و قدرت زيادي همه جا را دربر ميگرفت و مردم سراسيمه به بالاي تپهها و كوههاي اطراف هجوم ميبردند. مرد عارف درخانه بود و همچنان به راز و نياز مشغول بود. تعدادي از مردم به سراغش رفتند تا او را نيز با خود ببرند ... اما مرد گفت كه با آنها نخواهد رفت چون خداوند خود او را نجات خواهد داد. باران همچنان با سرعت سيلآسا ميباريد و توفان با قدرت در حال ويراني خانهها بود. اكنون آب تا سقف خانهها بالا آمده بود و بعضي از مردم كه نتوانسته بودند فرار كنند بر بالاي بامها به انتظار نجات بودند. مرد عارف نيز چنين بود. او بر بالاي بام خانه نشسته بود و انتظار ميكشيد. ديگر آب كمكم داشت بام خانهها را هم ميپوشاند و لحظاتي بعد حتي بر بام هم نميشد ايستاد. ناگهان از دور قايقي به سمت مرد عارف رفت. چند نفر كه از ارادتمندان مرد عارف بودند براي نجات وي در آخرين لحظات به كمك وي شتافته بودند، اما باز مرد عارف گفت كه با آنها نميرود و در انتظار نجات خداوند خواهد ماند. هر چه اصرار ارادتمندان وي بيشتر ميشد امتناع مرد عارف نيز بيشتر ميگرديد و اين چنين بود كه مردان وي را تنها گذاردند و به سرعت دور شدند. آب بالا و بالاتر آمد و لحظاتي بعد مرد عارف در ميان سيل و باد و توفان جان سپرد و پيكر بيجانش بر سطح آبها روانه شد.
بعد از مرگ روح مرد عارف به بالا رفت ... بله او ديگر مرده بود و غرق در شگفتي كه پس چرا اين طور شد! در همين افكار بود كه ديد همان چند فرشتهاي كه آن شب در خانهاش آمده بودند نزديك ميشوند. مرد با ناراحتي گفت: ... پس چرا من نجات پيدا نكردم؟ فرشتگان با لبخند جواب دادند: آخر مرد حسابي ... خداوند بارها و بارها براي نجات تو آدمها و قايقهاي نجاتي فرستاد تا تو را به راحتي نجات دهند ... حتي آخرين لحظه نيز جمعي از هوادارانت را كاري كرد كه تو را به سرعت پيدا كنند و نجاتت دهند...! تو خودت نفهميدي و همين نفهميدنت باعث مرگ شد!
64295910271
12-05-05, 05:34
روزي مردي دانشمند كه نويسنده اي توانا بود و داستان ها و شعرهايش طرفداران بسيار داشت براي نوشتن رمان جديدش به منطقه اي ساحلي رفت تا از سكوت و زيبايي آن منطقه براي نوشتن استفاده كند. يك روز كه براي قدم زدن به كنار دريا مي رفت، از دور مردي را ديد كه به شكل جالبي مي رقصيد و حركاتي شبيه رقص مي كرد. وقتي به او نزديك شد ديد او نمي رقصد بلكه خم مي شود و از روي زمين ستاره هاي دريايي برجا مانده از مد شب گذشته را بر ميدارد و بعد مي دود و آنها را به پشت موجها پرت مي كند. نويسنده علت اين كار را از آن مرد پرسيد. آن مرد جواب داد ستاره هاي دريايي تا چند ساعت ديگر كه آفتاب بالا مي آيد مي ميرند و من آنها را برميگردانم. آنها از مد شب گذشته مانده اند و حالا زمان جزر شده و آنها به دريا بازنگشته اند. نويسنده از آن مرد پرسيد: مگر نمي بيني اين ساحل هزاران كيلومتر امتداد دارد، و تلاش تو براي اينهمه ستاره دريايي كه در سراسر ساحل مانده اند مؤثر نيست؟ آن مرد بدون آنكه جوابي بدهد، خم شد و ستاره دريايي ديگري را برداشت، به سوي ساحل دويد و آن را به پشت موج هاي خروشان انداخت. و بعد برگشت و گفت براي اين يكي كه مؤثر بود. نويسنده وقتي به كلبه اش برگشت، تمام مدت به فكر آن جوان و كارش بود. صبح روز بعد از خواب بيدار شد و به ساحل رفت و همراه با آن جوان تمام روز مشغول پرتاب كردن ستاره هاي دريايي در آب شد...
64295910271
12-05-05, 05:34
تله موش
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد
64295910271
12-05-05, 05:35
كشتي در طوفان شكست و غرق شد.فقط دو مرد توانستند به سوي جزيره كوچك بي آب و علفي شنا كنند و نجات يابند.دو نجات يافته ديدند هيچ نمي توانند بكنند، با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهيم.دست به دعا شدند.براي اين كه ببينند دعاي كدام بهتر مستجاب مي شود به گوشه اي از جزيره رفتند.نخست از خدا غدا خواستند. فردا مرد اول، درختي يافت و ميوه اي بر آن، آن را خورد. سرزمين مرد دوم چيزي براي خوردن نداشت. هفته بعد مرد اول، از خدا همسر و همدم خواست، فردا كشتي ديگري غرق شد، زني نجات يافت و به مرد رسيد. در سمت ديگر، مرد دوم هيچ كس را نداشت.مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بيشتري خواست، فردا به صورتي معجزه وار تمام چيزهايي كه خواسته بود به او رسيد.مرد دوم هنوز هيچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا كشتي خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فدا كشتي آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزيره برود.پيش خود گفت، مرد ديگر حتما شايستگي نعمت هاي الهي را ندارد، چرا كه درخواست هاي او پاسخ داده نشد.(پس همين جا بماند بهتر است.).
زمان حركت كشتي ندايي از آسمان پرسيد:"چرا همسفر خود را در جزيره رها مي كني؟"
پاسخ داد: " اين نعمت هايي كه بدست آورده امهمه مال خودم است، همه را خود درخواست كرده ام. در خواست هاي او كه پذيرفته نشد، پس لياقت اين چيزها را ندارد.".
ندا مرد را سرزنش كرد: " اشتباه مي كني.زماني كه تنها خواسته او را اجابت كردم اين نعمت ها به تو رسيد"
مرد با حيرت پرسيد: " از تو چه خواست كه بايد مديون او باشم؟"
" از من خواست كه تمام خواسته هاي تو را اجابت كنم."
بايد بدانيم كه نعمت هايمان حاصل ئرخواست هاي خود ما نيست، نتيجه دعاي ديگران براي ماست.
مترجم: امير صالح پور.
64295910271
12-05-05, 05:35
در سال 1990 در دانشگاه سوربن تدريس مي كردم.روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.
64295910271
12-05-05, 05:36
وقتي كه از بالاتر به خود نگريست گويي پردهاي از جلوي چشمانش كنار رفت و توانست چيزهايي را ببيند كه پيش از آن نميديد... اكنون ميتوانست خود را ببيند كه در جاده زندگي با سرعتي سرسام آور به سويي در حركت است ... آخر همه سعي ميكردند با سرعت به آن سو حركت كنند، سعي ميكردند از يكديگر سبقت بگيرند، بعضي ميخواستند به هر قيمتي كه شده زودتر برسند حتي با ممانعت از حركت ديگران... آري همه به سويي در حركت بودند به سويي كه ميگفتند انتهايش سرزمين آرزوهاست... او نيز ميخواست كه هرچه سريعتر به سرزمين آرزوها برسد ...
اما خدايا! اكنون كه از بالاتر ميديد، هيچ سرزميني دركار نبود، كاش هيچ چيز نبود، آنچه ميديد لزره بر اندامش ميانداخت... پرتگاهي عميق... آنقدر عميق كه انتهايش ديده نميشد... حال از ساده لوحي خود در عجب بود، چطور توانسته بود بدون انديشه چنين با سرعت بتازد... فقط با اين استدلال كه ديگران هم اين چنين ميكنند...
... در اين بين خود را ديد كه از خدا كمك ميخواهد تا زودتر به سرزمين آرزوها برسد... لحظهاي بعد از آنچه ميديد به شگفت آمده بود... چندين فرشته از آسمان فرود آمدند و سنگهايي نوك تيز را با چنان مهارتي در مسير اتومبيلش قرار دادند كه چرخهايش پنچر شدند و لحظاتي بعد اتومبيل او بدون هيچ آسيب ديگري در كنار جاده ايستاده بود...
در اين حال خود را از بالا ميديد كه با ايستادن اتومبيلش به بخت بد خود لعنت ميفرستد... و خطاب به خدا ميگويد:
آخر اين رسمش بود... من از تو كمك خواستم... چرا بايد اين بلا سرم بيايد... به تو هم ميتوان گفت خدا... اگر كمكم نميكني اقلاً مانعم نشو... اصلاً نميتوان روي تو حساب كرد... آنهايي كه سراغت را نميگيرند كار بهتري ميكنند... من هم ديگر سراغت را نميگيرم...
سپس خودش را ديد كه دست به كار شده تا به هر ترتيب، مجدداً همان راه را در پيش بگيرد...
اكنون با ديدن اين صحنهي زندگياش به قدري از افكار و سخنان خود شرمنده بود كه نميتوانست توي روي خداي مهربانش نگاه كند ... حال ميدانست كه تقصيركاري جز خودش وجود نداشته... نه تنها عقلي را كه خدا به او داده بود به كار نينداخته بود، بلكه كمك مهربانانه او و فرشتگانش را اين چنين قدرناشناسانه پاسخ گفته بود ...
در آن هنگام دريافت كه چنين صحنههايي در زندگياش به كرات تكرار شده بودند ... آري ... او تقريباً همواره به سمت پرتگاه ميتاخت و آن يگانهي مهربان چند تن از فرشتگانش را مأمور ميكرد تا مدام مشكلاتي را در راه او بتراشند و مانع از سقوطش شوند ... اگر ميدانست آن مشكلات، نجات دهنده او از سقوط در پرتگاهاند براي پيش آمدن هر مشكل هزاران بار سجده ميكرد و ديگر تقصيرها را بر گردن حامي مهربانش نميانداخت...
64295910271
12-05-05, 05:37
عمو سبزيفروش!
داستاني که در زير نقل ميشود، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» براي نگارنده نقل کرد:
«ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل ميکرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همه دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عدهمان کم است. گفت: اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل ميکند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند.
چارهاي نداشتيم. همه ايرانيها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما بهياد نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم.
يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نميدانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند.
اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ ميدانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نميشد بهصورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچهها، عمو سبزيفروش را همه بلديد؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه. بچهها گفتند: آخر عمو سبزيفروش که سرود نميشود. گفتم: بچهها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم: «عمو سبزيفروش . . . بله. سبزي کمفروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله.» فرياد شادي از بچهها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيه شعر روي کلمه «بله» بود که همه با صداي بم و زير ميخوانديم.
همه شعر را نميدانستيم. با توافق همديگر، «سرود ملي» به اينصورت تدوين شد:
عمو سبزيفروش! . . . بله.
سبزي کمفروش! . . . . بله.
سبزي خوب داري؟ . . بله.
خيلي خوب داري؟ . . . بله.
عمو سبزيفروش! . . . بله.
سيب کالک داري؟ . . . بله.
زالزالک داري؟ . . . . . بله.
سبزيت باريکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاريکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزيفروش! . . . بله.
اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يکشکل و يکرنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزيفروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، بهطوري که صداي «بله» در استاديوم طنينانداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان بهخير گذشت
64295910271
12-05-05, 05:43
يكي بود، يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود
يك پادشاهي بود در ولايت غربت كه بسيار با مروت و رعيت پرور بود. اين پادشاه، هرشب يك لباس شندر پندر پاره پوره درويشي را مي پوشيد و كشكول به دست و تبرزين بر دوش، مي رفت در كوچه هاي شهر و سرك مي كشيد تا ببيند حال و روز مردم چطور است.
يك شب كه با لباس درويشي رفته بودند به سركشي، همين طور رفت و رفت تا رسيد به يك كلبه خرابه -اي. از پشت شيشه سرك كشيد و ديد سه تا درويش دور آتش نشسته اند و دارند درد دل مي كنند. پادشاه كه خودش را دروغكي شكل درويش ها كرده بود، آمد دم در و گفت :( يا هو!) سه درويش كه توي كلبه نشسته بودند ، گفتند: (و عليك يا هو! بفرما درويش.)
پادشاه وارد كلبه شد و بعد از سلام و عليك، نشستند و گرم صحبت شدند. درويش اول گفت:(اي برادر بدان كه ما سه درويشيم از سه ولايت مختلف و امشب خلوت انسي دست داده است تا گرد هم بنشينيم و آرزوهاي مان را براي هم تعريف كنيم.)
پادشاه گفت:( بسيار پسنديده است. تعريف كنيد تا بشنويم.)
درويش اول گفت :(من دلم مي خواهد كه هر وقت مي گويم""ياهو"" يك قاب چلو خورش پيش رويم حاضر شود.)
درويش دوم گفت :( من دلم مي خواهد كه سه تا زن داشته باشم. با يكي زندگي كنم ، دو تا هم باشد براي زاپاس.)
درويش سوم گفت:( من دلم مي خواهد در گوشي با پادشاه يك ولايتي صحبت كنم.)
پادشاه گفت:( من هم دلم مي خواهد كه خدا هرچي دلتان مي خواهد، به شما بدهد.)
حوالي صبح كه شد، پادشاه از درويش ها خداحافظي كرد و مخفيانه برگشت به قصر پادشاهي خودش. صبح كه شد، چند تا ا ز مأمورهاي خودش را فرستاد به نشاني همان كلبه و گفت:( مي رويد به اين نشاني، سه تا درويش توي كلبه نشسته اند ، برشان مي داريد، مي آوريدشان به حضور ما. )
مأمورها رفتند و بعد از يك ساعت، سه درويش را آوردند به خدمت پادشاه در قصر. سه درويش وقتي چشمشان به شاه افتاد، فهميدند كه اي دل غافل، اين پادشاه، همان درويش ديشبي است.
پادشاه گفت كه درويش اولي را بردند به مطبخ شاهي. به نوكرها هم گفت كه هر وقت اين درويش، بگويد (يا هو) يك قاب چلو خورش بگذارند جلوش.
درويش اولي رفت به مطبخ. هر از چند دقيقه اي، يك صداي (يا هو ) از مطبخ مي آمد. بعد از سه ساعت، يكي از نوكرها آمد و گفت: (قربان درويش اولي تركيد.)
دو درويش، آب دهانشان را از ترس قورت دادند. شاه به درويش دوم گفت:( چند تا زن مي خواستي پدر جان؟) درويش دوم گفت :( سه تا.) پادشاه او را در بغل گرفت و قدري اشك حسرت ريخت و گفت سه تا زن را به عقد او درآورند و راهي اش كرند. بعد از سه ساعت، نگهبان هاي قصر آمدند و گفتند:( قربان، درويش دوم، همان دم در قصر، از خوشحالي دق كرد و رفت به رحمت خدا.)
پادشاه به درويش سوم گفت: (حالا نوبت توست. بيا با ما در گوشي صحبت كن.) درويش سوم رفت جلو و دهانش را گذاشت در گوش پادشاه و گفت:( اي پادشاه ، بدان و آگاه باش كه من خودم پادشاه ولايت جابلقا هستم و ديشب آمده بودم با لباس درويشي در ولايت غربت تا ببينم وضع رعيت شما چطور است و بدان كه من هم قصه هاي شاه عباس را خوانده ام . آن درويش اولي پادشاه ولايت جابلسا بود و دومي پادشاه كابلسا. خدا را شكر كه در ولايت شما هيچ آدم فقيري پيدا نمي شود.)
پادشاه از خوشحالي درويش سوم را در آغوش كشيد و گفت:( اي برادر، فقير و درويش، نمك مملكت است. حالا كه هيچ فقيري در اين مملكت نيست، بيا تا من و تو از براي خالي نبودن عريضه با هم برويم به گدايي.) پادشاه جابلقا قبول كرد و اين دو با هم رفتند به گدايي.
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه هر جا گدايي ديديم، اول تحقيق كنيم، ببينيم نكند براي خودش پادشاه يك ولايتي باشد.
قصهء ما به سر رسيد ، غلاغه به خونه ش نرسيد.
نويسنده: ابوالفضل زرويي نصرآباد
64295910271
12-05-05, 05:43
حكايت سه شپش !
يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود .
سه تا شپش بودند در ولايت جابلقا كه با فلاكت و بدبختي زندگي مي كردند . يك روز يك جلسهي مشورتي گذاشتند كه با هم مشورت كنند، ببينند چطور مي توانند از اين وضعيت خلاص شوند.
شپش اول گفت : «همه ي بدبختي ما از اين است كه حوزه ي فعاليتمان مشخص نيست. بايد از هم جدا شويم، هر كداممان برويم سر وقت يك گروه خاصي.» دو شپش ديگر هم گفتند : «درستش همين است.» بعد تصميم گرفتند هر كدام حوزه ي كارشان را مشخص كنند.
شپش اول گفت: «من ميروم سر وقت ملك التجار چون نسل اندر نسل خاندان ما با بزرگان نشست و برخاست داشته اند.»
شپش دوم گفت: «من هم مي روم به خانه ي مش حسن بيل زن. اصولا خون آدم ثروتمند به مزاج من سازگار نيست.»
شپش سوم گفت: «من هم مي روم به ولايت غربت پيش فك و فاميل هاي خودم.»
باري سه شپش جوانمردانه بر سر و روي هم بوسه زدند و خداحافظي كردند و از هم جدا شدند.
شپش اول مستقيما رفت به خانه ي ملك التجار. شب بود و ملك التجار در پشه بند خوابيده بود. شپش بينوا تا صبح منتظر نشست تا ملك التجار از خواب بيدار شد و از پشه بند آمد بيرون. وقتي چشم ملك التجار به شپش افتاد، گفت : «اگر با من كاري داري، حالا فرصت نيست، ظهر بيا دم حجره.» شپش بيچاره تا ظهر گرسنگي كشيد و بعد رفت به حجره.
ملك التجار به شپش گفت : «چه مي خواهي پدر جان؟» شپش كه نسل اندر نسل با بزرگان نشست و برخاست كرده بود، گفت: «تصدقت گردم بنده به يك مريضي صعب العلاجي دچار شده ام. حكيم گفته دواي درد من دو قورت و نيم از خون حضرت عالي است لذا جهت خون خوري استعلاجي خدمت رسيدم.» ملك التجار سري از روي تاثر و تاسف تكان داد و گفت: «آخيش، حيوونكي، پس تو هم با من همدردي . اتفاقا من هم كم خوني دارم و به همين خاطر مجبورم با اين حال مريض بنشينم دم در حجره و با هزار بدبختي خون مردم را توي شيشه كنم. لذا متاسفم. خدا روزي ات را جاي ديگري حواله كند.»
شپش زبان بسته با دل پر غصه از حجره آمد بيرون و از ناراحتي رفت سر چهار سوق، خودش را انداخت توي جوي آب.
شپش دوم رفت سر وقت ميرزا مش حسن بيل زن. مش حسن نگاهي از سر اوقات تلخي به او كرد. شپش با شرمندگي گفت: «مشدي، رويم سياه، آمده ام براي صرف نهار!» مش حسن دستش را دراز كرد طرف شپش و گفت: «بفرما.» شپش رفت روي دست مش حسن و رگ را پيدا كرد و بنا كرد به مكيدن. قدري تقلا كرد و وقتي ديد از خون خبري نيست با عصبانيت از دست مش حسن پريد پايين و گفت: «مرد حسابي! تو كه خون نداري چرا بي خود بفرما مي زني؟» بعد هم از زور غصه رفت مركز بازپروري و در حال حاضر مشغول ترك است.
شپش سوم رفت به ولايت غربت پيش فك و فاميل هايش. اهل فاميل از او استقبال كردند و گفتند: «جايي آمده اي كه وفور رزق و روزي است. در وسط شهر، يك پايگاه انتقال خون است. صبح به صبح با هم مي رويم آنجا، خون كساني را كه آمده اند براي اهداي خون، با خيال راحت نوش جان مي كنيم.»
شپش سوم كه عاقبت به خير شده بود هر روز با فك و فاميل هايش مي رفت به پايگاه انتقال خون.
آخرين خبر
با كمال تاسف و تحسر درگذشت زنده ياد روان شاد، مرحوم شپش سوم را به اطلاع كليه دوستان و آشنايان مي رساند. آخرين بيت شعري از آن زنده ياد كه در واپسين لحظات سروده (معلوم مي شود كه آن خدابيامرز طبع شعري هم داشته ـ توضيح نگارنده) جهت درج و ثبت در تاريخ چاپ مي شود:
بيهده گشتيم در جهان و به نوبت
«ايدز» گرفتيم در ولايت غربت!
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه آدم اگر عاقل باشد، نمي نشيند درباره شپش ها افسانه بنويسد.
قصه ما به سر رسيد غلاغه به خونه ش نرسيد .
64295910271
12-05-05, 05:44
روياهايم ديدم که با خدا گفتوگو میکنم.
خدا پرسيد: پس تو میخواهی با من گفتوگو کنی؟
من در پاسخ گفتم: اگر وقت داريد؟
خدا خنديد و گفت: وقت من بينهايت است.
پرسيدم: عجيبترين چيز بشر چيست؟
خدا پاسخ داد: کودکیشان، اينکه آنها از کودکیشان خسته میشوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو میکنند باز کودک شوند ؛
اين که آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول بهدستآورند و بعد پولشان را از دست میدهند تا سلامتی از دست رفتهشان را باز جويند ؛
اين که با اضطراب به آينده مینگرند و حال خويش را فراموش میکنند. بنابراين نه در حال زندگی میکنند و نه در آينده ؛
اين که آنها به گونهای زندگی میکنند که گويی هرگز نمیميرند و به گونهای میميرند که گويی هرگز نزيستند ؛
نگاهش کردم... مدتی سکوت کرديم...
من دوباره پرسيدم: میخواهی کدام درسهای زندگی را فرزندان آدم بياموزند؟
گفت: بياموزند که نمیتواننند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد. همه کاری که آنها میتوانند بکنند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند ؛
بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ؛
بياموزند که فقط چند ثانيه طول میکشد تا زخمهای عميقی در قلب آنها که دوستشان دارند ايجاد کنند اما سالها طول میکشد تا آن زخمها را التيام بخشند ؛
بياموزند که ثروتمند کسی نيست که بيشترينها را دارد، بلکه کسی است که به کمترينها نياز دارد ؛
بياموزند که آدمهايی هستند که آنها را دوست دارند و فقط نمیدانند چگونه احساساتشان را بيان کنند ؛
بياموزند که دو نفر میتوانند به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند ؛
بياموزند که کافی نيست که ديگران را فقط ببخشند بلکه خود را نيز بايد ببخشند ؛
من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفتوگو سپاسگزارم. آيا چيز ديگری هست که دوست داريد به فرزندان آدم بگوييد؟
خداوند لبخند زد و گفت:
فقط اينکه بدانند من اينجا هستم «هميشه»
64295910271
12-05-05, 05:44
حكايت پسر بي ذوق پادشاه !
يكي بود ، يكي نبود ؛ غير از خدا هيچ كس نبود.
آورده اند كه روزي روزگاري در آن ايام قديم ، پسر پادشاه ولايت غربت مريض شد و در بستر افتاد . پادشاه گفت جارچيان در تمامي ولايات جار بزنند كه اگر حكيمي بتواند درد پسرش را علاج كند، به اندازة وزن اش به او طلا و نقره مي دهيم.
همة طبيبان از اطراف و اكناف آمدند به ولايت غربت ، ولي هيچ كس نتوانست درد و مرض پسر پادشاه را بفهمد . ديگر همه از علاج پسر پادشاه نا اميد شده بودند كه يك روز درويشي آمد به قصر پادشاه و گفت كه من درد پسر پادشاه را علاج مي كنم.
او را بردند بالاي سر بيمار . درويش دستش را به نبض پسر پادشاه گرفت و بنا كرد به نام بردن تمامي ولايات دنيا. وقتي رسيد به نام ولايت جابلقا، ديد كه نبض پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن. شصتش خبر دار شد كه پسر پادشاه عاشق دختري در ولايت جابلقا شده.
درويش گفت : « برويد يك كسي را بياوريد كه با تمامي كوچه پس كوچه هاي ولايت جابلقا آشنا باشد . » آوردند . درويش به او گفت : « وقتي من نبض پسر پادشاه را مي گيرم ، تو تك به تك و شمرده، نام تمام كوچه ها و خيابان هاي ولايت جابلقا را ببر. » درويش نبض را گفت و آن بندة خدا شروع كرد به نام بردن از كوچه ها و محله هاي ولايت جابلقا. وقتي رسيد به نام كوچة «چهل دختران » نبض پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن .
درويش گفت : « حالا يك نفر را بياوريد كه همة اهالي اين كوچه را از كوچك و بزرگ بشناسد . » آوردند . درويش به او گفت : «من وقتي نبض پسر پدشاه را مي گيرم تو نام تك تك اهالي را بگو . » طرف قبول كرد و نام صاحبان خانه ها را تك به تك گفت، وقتي رسيد به نام « ملك التجار » قلب پسر پادشاه بنا كرد به تند زدن .
درويش گفت : « همين حا توقف كن . حالا از اين به بعد شمرده و آرام، نام و مشخصات اهل خانه را بگو . »
** توضيح : نظر به اهميت موضوع . واز آنجا كه اهميت مساله، كمتر از مساله محاكمه شهردار تهران نيست، در اين قسمت متن كامل سخنان مرد كه اهل خانه را معرفي مي كند و همچنين كيفيت ضربان قلب پسر پادشاه ، عينا جهت درج در تاريخ، ثبت مي شود ! **
مرد : خود ملك التجار كه هشت دهنه مغازه در بازار دارد .
ضربان قلب پسر پادشاه : تلپ …تلپ…
مرد : عاليه خانم همسر ملك التجار صبية حاج ميزابوالقاسم غربتي ** منظور اهل ولايت غربت است ـ توضيح مترجم ! **
- تلپ …تلپ…
- اشرف السلطنه والدهء ملك التجار ، نود و هشت ساله ….
- زق … زوق …
- زيور خانم ، دختر بزرگ ملك التجار كه سال پيش عروسي كرده و حاليه دو بچه (دوقلو) دارد …
- تلپ …تلپ…
- اقدس خانم ، دختر دوم كه در فرانسه درس خوانده و ادو كلن بيوتي فول به خود مي زند …
- تلپ …تلپ…
اعظم خانم دختر سوم كه چشمان آهويي دارد و پسر عموي بنده به خواستگاري اش رفت و او را كتك زدند...
- تلپ …تلپ…
- مريم خانم دختر چهارم ، در كوچه به او ماريا مي گويند و هزار تا (با احتساب خود بندة حقير ، هزار و يك) خاطر خواه دارد…
- تلپ …تلپ…
- آتوساخانم، دختر پنجم كه ماشين اپل كورسا دارد وبا دوستانش هات شكلات و پيتزا دربه در مي خورد…
- تلپ …تلپ…
- ناتاشا خانم ، دختر ششم كه كاكل اش را بيرون مي گذارد و لاك سياه مي زند و كتيرا و « لئوناردو دي كاپريو » و غيره …
- تلپ …تلپ…
- مارگريتا خانم دختر هفتم كه هجده سال دارد و در هفت اقليم عالم كسي به زيبايي او نيست ……
- تلپ …تلپ…
- ديگر كسي باقي نماند …… آهان راستي يادم آمد اينها توي خانه شان يك سگ پا كوتاه پشمالوي انگليسي شناسنامه دار هم دارند كه …
- تالاپ …تولوپ…!
درويش: كه چي؟
مرد: كه هر روز يكي شان بغلش مي كند و دور ولايت مي گرداند و پزش را مي دهد …
- شاتالاپ …شوتولوپ…!
باري به درخواست درويش و فرمان پادشاه ، يك هيات ويژه اي از ولايت غربت رفتند به ولايت جابلقا و سگ را خريدند و آوردند. پسر پادشاه هم كه سگ را ديد، حالش خوب شد .
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه بعضي از پسران پادشاهان خيلي بي ذوقند !
قصة ما به سر رسيد، غلاغه به خونه ش نرسيد !
64295910271
12-05-05, 05:45
يكي بود يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نيود.
دختري بود در ولايت غربت كه هر چيزي مي گفت و هر چيزي مي خواست همان موقع اتفاق مي افتاد يا آرزويش برآورده مي شد. مثلاً اگر مي گفت: «الان برق مي رود» همان موقع برق مي رفت يا اگر مي گفت «كاش ملاي مكتب مريض شود» همان وقت ملاي مكتب مريض مي شد.
باري اين دختر كم كم بزرگ شد و به سن جواني رسيد. يك روز داشت در خيابان راه مي رفت، چشمش افتاد به يك پسري كه در زيبايي و ملاحت سر آمد همه جوانان بود. (خوانندگان عزيز، اين تعريف و تمجيدها را زياد جدي نگيرند. بنده نگارنده ـ اگر حمل به تعريف از خود نشود ـ معتقد است حسن و جمالي كه خداوند عالميان به اين بنده كمترين عنايت كرده است، صد مرتبه بيشتر از حسن و جمال تمامي جوانان عالم است. با كمال تواضع، بنده نگارنده.) باري تا چشم دختر به جوان افتاد، با خودش گفت: «كاش اين پسر، عاشق من شود و به خواستگاريام بيايد.» از آنجا كه آن دختر هر آرزويي مي كرد، فوراً برآورده مي شد، از قضاي روزگار، پسر هم في الفور عاشق دختر شد و همان وسط خيابان آمد به خواستگاري.
دختر گفت:«من حرفي ندارم ولي تو بايد اول چند خواسته مرا برآورده كني.» پسر گفت اي محبوب شيرين كار، شما جان بخواه.» دختر كه توي دلش قند آب مي شد، گفت: «اول اين كه بايد برايم يك جفت شاخ غول بياوري.» پسر گفت: «به روي چشم. همين الساعه.» و به راه افتاد دختر در دلش آرزو كرد كه «كاش همين الان يك جفت شاخ غول پيدا كند و بياورد.» هنوز آرزويش را كاملاً نگفته بود كه يك دفعه پسر با دو تا شاخ غول برگشت.
دختر گفت: «حالا شرط دوم. و آن اينست كه بروي دو تا كاغذ پيدا كني كه وقتي آنها را به هم بمالي، آتش بگيرد.» پسر به راه افتاد و دختر كه داشت از شوق و ذوق ديوانه مي شد، در دلش آرزو كرد كه پسر زودتر آن دو كاغذ را پيدا كند. هنوز مشغول آرزو بود كه پسر با دو تا روزنامه «سلام» و «رسالت» برگشت.
دختر كه داشت طاقتش طاق مي شد و دلش نمي خواست باز هم پسر را جايي بفرستد، اين دفعه يك شرط راحت تر گذاشت و گفت: «شرط آخر اين است كه با كف دستت راه بروي» پسر كه در اين كارها ورزيده بود و نيازي به آرزوي دختر نداشت، فوري معلق زد و شروع كرد با كفِ دست راه رفتن، در عين حال هر شيرين كاري ديگري هم كه بلد بود ضميمه خواسته دختر كرد.
دختر كه از ديدن شيرين كاري پسر، كلي ذوق زده شده بود و غش غش مي خنديد بنا كرد به تشويق پسر و گفت: «آفرين، هاهاها … خيلي بانمكي … هاهاها … موش بخوردِت… »
هنوز اين حرف ها كاملاً از دهن دختر بيرون نيامده بود كه يك دفعه، يك موش از گوشه خيابان آمد جلو و پسر را خورد!
ما از اين داستان نتيچه مي گيريم كه آدم بايد در وقت شيرين كاري، مواظب موش هاي كوچه و خيابان باشد!
قصه ما به سر رسيد غلاغه به خونهش نرسيد!
64295910271
12-05-05, 05:45
حكايت غول و پيرمرد بي ذوق !
يكي بود، يكي نبود؛ غير از خدا هيچ كس نبود .
در كتب تواريخ آورده اند كه يك غول بياباني بي شاخ و دمي پيدا شده بود در بيابان هاي حوالي ولايت غربت، كه هر كس مي خواست از ولايت غربت برود به ولايت جابلقا، جلو را هش را مي گرفت و نمي گذاشت رد شود.
مردم ديدند اينطوري نمي شود زندگي كرد. اين شد كه در ميدان ولايت جمع شدند و گفتند: چه كنيم، چه نكنيم ؟ سر آخر قرار بر اين شد كه هفت نفر آدم گردن كلفت پهلوان از ميان خودشان انتخاب كنند كه هر شب، يك كدامشان برود در بيابان؛ بينند حرف حساب اين غول بياباني چيست. بعد از كلي اين در و آن در زدن و قرعه كشيدن، توانستند شش پهلوان پيدا كنند. اما چون قرار شان اين بود كه حتما هفت پهلوان انتخاب كنند، سر آخر قرعه كشيدند و قرعه به نام يك پيرمرد زبان بستة بي نوايي افتاد .
مردم شش پهلوان و پيرمرد را سر دوش گذاشتند و دور شهر گرداندند كه همه بدانند چه كساني مي خواهند بروند سر وقت آن غول بي شاخ ودم.
باري، شب اول، پهلوان اولي شال و كلاه كرد و رفت به بيابان. آن قدر رفت كه شب شد و رسيد به يك درختي. با خودش گفت قدري بخوابم و تا صبح خستگي در كنم و بعد راه بيفتم. اين شد كه دراز كشيد و خوابيد . اما بشنو از غول بياباني كه همان شب آمد سر وقت پهلوان.آنقدر كف پاي پهلوان را ليسيد تا از خواب بلند شد .
غول به پهلوان گفت : «اينجا آمد ه اي چه كار ؟ » پهلوان گفت : «آمده ام تو را از اين بيابان بيندازم بيرون .» غول گفت : «مرد حسابي كاري را كه مي شود با گفتمان انجام داد ، با زور انجام نمي دهند كه . لذا بيا يك كار ديگر بكنيم : اول من از تو يك سئوال مي كنم. چه جواب بدهي. چه جواب ندهي، هر خواسته اي داشته باشي برايت فراهم مي كنم. اگر من نتوانستم خواسته ات را برآورده كنم، از اينجا مي روم . اما اگر توانستم خواسته ات را بر آورده كنم، تو بايد راهت را بكشي و بروي .» پهلوان قبول كرد .
غول گفت : «اول بگو ببينم: گربه اي كه من توي غار خودم دارم ، چند دانه مو دارد ؟» پهلوان گفت : «من از كجا بدانم .» غول گفت : «خوب ، اين كه از اين . حالا يك چيزي از من بخواه .» پهلوان گفت : «من يك قورباغه اي مي خواهم كه وقتي آب سر با لا مي رود ، به جاي ابوعطا ، در دستگاه همايون بخواند .» غول در يك چشم بر هم زدن ، يك قورباغه حاضر كرد و گذاشت يك جايي كه آب سربالا ميرفت . قورباغه از درآمد همايون شروع كرد به خواندن و بعد از «چكاوك» و «شوشتري»، رفت به «بيداد» و «راجع» . پهلوان كه رويش كم شده بود، قورباغه را برداشت و دمش را گذاشت روي كولش و برگشت به ولايت غربت .
شب بعد، پهلوان دوم رفت به بيابان . وقتي زير درخت خوابيد ، غول بياباني مثل شب اول آمد سر وقتش و شرط و شروطش را گفت ، پهلوان دومي شرط را قبول كرد و غول ، همان سؤال اول را از او كرد . پهلوان گفت «نمي دانم .» غول گفت : «حالا يك چيزي از من بخواه .» پهلوان گفت : من يك دمپايي لا انگشتي مي خواهم كه هر وقت پاشنه اش را گاز بگيرم ، تبديل شود به يك پاجيروي مدل 98 .» غول بلافاصله، يك دمپايي لا انگشتي آورد. همين كه پهلوان پلشنة دمپايي را گاز گرفت ، تبديل شد به پاجيروي مدل 98 . پهلوان دوم هم با سر افكندگي پاجيرو را برداشت و بر گشت به ولايت غربت .
شب سوم ، پهلوان سوم رفت به بيابان ، غول باز به سراغ اين يكي آمد و شرطش را گفت . پهلوان سوم هم نتوانست جواب سؤال را بدهد . غول گفت : «حالا چيزي از من بخواه . » پهلوان سوم گفت : «من يك شتر مي خواهم كه علاوه بر رقص شتري، بر يك دنس هم بداند .» غول في الحال يك شتر حاضر كرد كه «بريك » مي زد به چه قشنگي . پهلوان سوم هم شتر را برداشت و بر گشت به ولايت غربت .
شب چهارم، پهلوان چهارم به بيابان رفت. باز هم غول آمد سر وقت اين يكي و وقتي پهلوان نتوانست جواب سؤالش را بدهد، غول گفت : «حالا از من چيزي بخواه . » پهلوان چهارم گفت : «من يك استخر پر از آش شله زرد مي خواهم كه هر چه بخورم تمام نشود و هر وقت بگويم ’’ پوشو لك ’’ به جاي شله زرد ، توي آن پر از چلوكباب كوبيده و مرغ سوخاري بشود . هر وقت هم خواستم ، بتوانم آن را جمع كنم و بگذارم توي يك قوطي كبريت .» غول بلافاصله خواستة پهلوان چهارم را حاضر كرد و پهلوان هم راهي شد به ولايت خودش .
شب پنجم ، غول شرط و شروطش را با پهلوان پنجم گفت و وقتي پهلوان نتوانست بگويد گربة غول چند دانه مو دارد ، غول از او خواست كه هر خواسته اي دارد ، بگويد ، پهلوان پنجم گفت : من يك سوسك با سواد معقول محترمي مي خواهم كه همة درس هاي مدرسه را فوت آب باشد تا بدهم بچة ام با خودش ببرد سر جلسة امتحان و سوسك به او تقلب بر ساند .» غول، سوسك را در يك چشم به هم زدن ، داد به دست پهلوان و پهلوان هم با سر افكندگي بر گشت به ولايت غربت .
شب ششم ، همين قضايا بر سر پهلوان ششم آمد . غول گفت : «حالا كه جواب را نمي داني ، يك چيزي از من بخواه . » پهلوان كه يك آدم زن ذليل بيچاره اي بود، گفت : «من يك ملاقه اي مي خواهم كه هر وقت به سر مي خورد، نشكند . بدبخت شديم بس كه پول ملاقه رويي داديم !» غول يك ملاقة استيل داد به دست پهلوان ششم و او را هم روانه كرد .
شب هفتم ، پيرمرد را فرستادند به بيابان . نصفه هاي شب ، غول بنا كرد به ليسيدن كف پاي پيرمرد تا بيدار شد ، غول شرط و شروطش را گفت و از پيرمرد پرسيد : «گربه اي كه من توي غار خودم دارم ، چند دانه مو دارد؟» پيرمرد گفت : «دو ميليون و چهار صد و سي هزار و ششصد و پنجاه و يكي ! » غول گفت : «راست مي گويي؟» پيرمرد گفت : «اگر باور نمي كني برو بشمار .» غول گفت:«قبول، حالا از من چيزي بخواه. اگر توانستم تهيه كنم كه برگرد به ولايت خودت . اگر نتوانستم ، من از بيابان مي روم . »
پيرمرد گفت : «من ديگر جوان نيستم كه آرزوي بزرگي داشته باشم . من يك پيرمرد باز نشسته اي هستم . تو فقط اين دفتر چة من را بگير و كاري كن كه حقوق من سر برج به سر برج به دستم برسد .»
غول دفتر چه را گرفت و رفت و از شرمندگي ديگر آن طر ف ها پيدايش نشد .
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه آدم هيچ وقت نبايد يك پيرمرد بي ذوقي را بفرستد به جنگ غول !
قصة ما به سر رسيد ، غلا غه به خونه ش نرسيد .
64295910271
12-05-05, 05:46
امشب پروانه ميسوزد!
امشب پروانه ظريف وزيبائي با بالهاي نازک ورنگين خود گرد چراغ اتاق من طواف ميدهد.ازاين زدوخورد وتصادم بالهاي قشنگش اندکي سوخته اند.غبارطلائي رنگ بالهايش بر روي حباب سوزان چراغ ميدرخشد.انقدراين پروانه بي نوا مات ومبهوت شعاع محبوب خويشتن بود که درد سوختن وگداختن را احساس نميکرد.چندين مرتبه بي جان ومدهوش درپاي چراغ بر زمين افتاد اما نميدانم چه نيروي مرموزي دوباره اورابه پروازدرآورد .يک بار به سختي بالش سوخت.بوي ازسوزش آن برخاست.پروانه عاشق آن عاشق باوفا ازاين تصادم سخت چند دقيقه اي درپاي چراغ افتاد.دلم به حال بدبختي ومشقت اين پروانه کوچک سوخت.بالهاي اورا ميان دوانگشت خويش گرفتم تاازاتاق بيرونش اندازم .جسد متشنج اورامقابل ديدگان خود اوردم.قلبش به شدت ميزدکه سينه سفيد وکوچک اورابه سختي تکان ميداد.يکي ازشاخکهاي نازکش تانيمه سوخته بود.آن دوچشم درشت وسياه او خيره وبه طورناراضي مرا مي نگريست.آب درخشنده اي درحلقه چشمانش ميدرخشيد.مگرپروانه هم گريه ميکند.اين گريه شوق بود يا ازسردرد!چند دقيقه اي به او نگريستم .به دو چشم مبهوت ودرخشان او.به دو ديده پرازاسرار ومرموزاو.سپس درميان فضا پرتابش کردم.گمان بردم که ديگر به ميان شعله سوزان چراغ برنخواهد گشت. چند دقيقه اي بعد نخست خود را به پشت پنچره اتاق رساند وسپس دراطراف شعله چراغ به پرواز درامد.اين مرتبه ديوانه تر خود رابه آتش زد.بي پرواترازفراز شعله بي رحم آن ميگذشت.گويا ميترسيد اوراازکنارمحبوبش دورکنم.آنقدر چرخيد وچرخيد وخود را به شعله چراغ نزديک کردکه به يکباره سوخت ودرپاي معشوق افتاد. لحظه اي بعد هنگامي که سرانگشت خودرابه بالهاي سوخته وجسد نازنين اين عاشق ازجان گذشته وحقيقي ,اين شيدايي باوفا کشيدم هنوزگرمي وحرارت عشق به معشوق ازپاره هاي آن احساس ميشد.به راستي اگر پروانه عاشق است چرا شمع ميسوزد؟!
64295910271
12-05-05, 05:46
جوان و راهب
از امام علی بن الحسین (ع) نقل شده است که فرمود:
مردی با خانواده اش به کشتی سوار شد و هیچ کدام از آنها نجات پیدا نکرد،مگر همسر آن مرد که بر یکی از تخته های کشتی سوار شد و رهایی یافت و به یکی از جزایر دریا پناه برد.
در این جزیره جوانی بود که راهزنی می کرد و تمامی حرمت های الهی را شکسته بود .
او ناگهان دید که زنی بالای سرش ایستاده است !
سرش را بلند کرد و به آن گفت:
تو انسانی یا جن؟
او گفت :انسان.
جوان با او سخنی نگفت،مگر این که همانند مردی از خویشاوندانش در کنار وی نشست .
زمانی که این جوان آهنگ آن زن کرد،وی نگاران شد.
جوان به وی گفت:چرا نگران هستی؟
او گفت:از او می ترسم-و با دستش به سمت آسمان اشاره کرد-جوان گفت:تو اینقدر از او می ترسی ،در حالی که گناهی نکرده ای و من تو را وادار کرده ام.
بنابراین،به خدا سوگند که من از تو سزاوارترم که از او بترسم و برخاست و چیزی نگفت و به نزد خانواده اش بازگشت در حالیکه هدفی جز توبه و برگشتن از کرده های گذشته نداشت.
در میانه راه به راهبی رسید.گرمای خورشید سخت بر آن دو می تابید.
راهب به جوان گفت:دعا کن که خداوند به وسیله ی پاره ی ابری ،بر سرِ ما سایه افکند که گرمای خورشید بر ما شدت یافته است.
جوان گفت:من از خودم کار نیکی در نزد پروردگارم سراغ ندارم،تا این جرأت را به خودم بدهم که از او چیزی مسألت کنم.
راهب گفت:پس من دعا می کنم و تو آمین بگو.
جوان گفت:بسیار خوب.
راهب دعا می کرد و جوان آمین می گفت.
چیزی نگذشت که قطعه ی ابری پیدا شد و بر فراز سر آنها سایه افکند.
آن دو مقداری از روز را زیر سایه ی آن ابر راه رفتند ،تا اینکه بر سر دو راهی رسیدند .
جوان از یک راه رفت و راهب از راه دیگر.اما ابر به همراه جوان رفت.
راهب گفت : ای جوان تو از من بهتری و خداوند دعای مرا به خاطر تو اجابت کرده است،نه به خاطرِ خودم.
پس به من خبر ده که داستان تو چیست؟
جوان داستان آن زن را به او خبر داد.
راهب گفت:چون بیم خدا در دلت وارد شده،گناهان گذشته ات آمرزیده شده است و اینک بنگر که در آینده چه می کنی.
64295910271
12-05-05, 05:47
زن نامه اي از شوهرش دريافت كرد . از زماني كه مرد ديگر دوستش نداشت و تركش كرده بود دو سال مي گذشت . نامه از سرزميني دور آمده بود .
« اجازه نده بچه توپش را به زمين بزند . صدايش قلبم را مي شكند . »
زن توپ را دختر نه ساله اش گرفت .
دوباره نامه اي از طرف شوهر آمد . اين يكي از پشتخانه ي ديگري بود .
« بچه را با كفش به مدرسه نفرست، مي توانم صداي پاي او را بشنوم . صدايش قلبم را مي شكند . »
زن به جاي كفش ، صندل هاي نرم پاي بچه كرد . دختر گريه كرد و ديگر حاضر نبود به مدرسه برود .
يكبار ديگر نامه اي از طرف شوهر آمد . فاطله اش با نامه ي گذشته يك ماه بيشتر نبود اما دست خط مرد به نظر زن خيلي قديمي مي آمد.
« اجازه نده بچه از كاسه ي چيني غذا بخورد . مي توانم صداي آن را بشنوم . صدايش قلبم را مي شكند .»
زن با قاشق هاي چوبي خودش به دختر غذا داد . درست مثل سه سالگي اش . بعد دوراني را به ياد آورد كه دختر سه ساله بود و مرد روزهاي خوشي را كنار او گذرانده بود . دختر رفت از قفسه ي آشپزخانه كاسه ي چيني اش را برداشت . زن فورا آن را از دستش گرفت و توي باغچه انداخت : صداي شكستن قلب مرد ! زن ناگهان ابروهايش را بالا برد . كاسه ي خود را به طرف ديوار پرتاب كرد و آن را شكست . آيا اين صداي شكستن قلب شوهرش نبود ؟ زن ميز نهار خوري كوچك را از پنجره به بيرون پرتاب كرد . اين صدا چي ؟ زن خود را به ديوار زد و به آن مشت كوبيد . خود را روي پارتيشن كاغذي پرت كردو مثل نيزه از ميان آن گذشت و سقوط كرد. اين صدا چي ؟
« مامان ، مامان ، مامان!»
دختر شيون كنان به طرف او دويد . زن به او سيلي زد . آه ، چه صدايي !
همچون پژواكي از آن صدا ، نامه ي ديگري از طرف شوهر آمد ؛ از سرزمين و پستخانه اي دور و جديد .
« هيچ صدايي در نياوريد . درها را نه باز كنيد نه ببنديد .همين طور پنجره ها را . نفس نكشيد . حتي نبايد اجازه دهيد از ساعتي كه در خانه است صدايي در بيايد . »
« هر دو شما ، هر دو شما ، هر دو شما !» زن همانطور كه نجوا مي كرد اشكش جاري شد . بعد از آن ، ديگر از هيچ كدام آن دو هيچ صدايي شنيده نشد . آنها به كوچكترين صداها پاياني جاوداني بخشيدند . به عبارت ديگر ، مادر و دختر هر دو مردند .
و عجيب اينكه شوهر زن هم كنار آنها دراز كشيد و مرد
64295910271
12-05-05, 05:49
کلاغ لکه ننگي بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستي و صداي ناهموار و ناموزونش خراشي بود بر صورت احساس . با صدايش نه گلي مي شکفت و نه لبخندي بر لبي مي نشست.
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را، کلاغ از کائنات گله داشت.
کلاغ فکر مي کرد در دايره قسمت نازيبايي تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتي است که هرگز او را شامل نمي شود .
کلاغ غمگينانه گفت: کاش خداوند اين لکه سياه را از هستي مي زدود و بالهايش را بست تا ديگر آواز نخواند.
خدا گفت : صدايت ترنمي است که هر گوشي آن را بلد نيست . فرشته ها با صداي تو به وجد مي آيند . سياه کوچکم! بخوان! فرشته ها منتظرند.
وکلاغ هيچ نگفت.
خدا گفت: سياه ، چونان مرکب که زيبايي را از آن مي نويسند و تو اين چنيني . زيبايي ات را بنويس و اگر تو نباشي، جهان من چيزي کم دارد ، خودت را از آسمانم دريغ نکن .
و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت : بخوان ، براي من بخوان ، اين منم که دوستت دارم ؛ سياهي ات را و خواندنت را .
و کلاغ خواند . اين بار اما عاشقانه ترين آوازش را
64295910271
12-05-05, 06:43
به سرعت از پله های اتوبوس بالا رفت و خود را بین مسافرین جا داد
بعد از چند ایستگاه اتوبوس کم کم خلوت شد ولی هنوز سر پا ایستاده بود وبا تکانهای
شدید اتوبوس تکان می خورد
ناگهان حس کرد کسی از پشت سر بهش خورد
توجهی نکرد
دوباره(همون شخص ) بهش خورد
نمی خواست برگرده و اونو ببینه شاید یه جور بی تفاوتی یا خجالت یا ................
دوباره...........
دیگه عصبانی شده بودوهزاران فکر توی سرش میچرخید
با اینکه برای یکبار هم بر نگشته بود تا چیزی بگه یا حتی اونو ببینه ولی شبح پلیدی رو پشت سرش حس می کرد
دوباره......................
دیگه طاقت نیاورد و همونطوری که برمیگشت سیلی محکمی توی گوش شخص پشت سرش زد
ولی
تازه او دختر بچه کوری رو که با عصای سفیدوعینک سیاهی که چند قطره اشک از زیرش سرازیر بود دید
یک طرف صورت دختر بچه سرخ بود
64295910271
12-05-05, 06:43
ترين دوست من يك جلاد است، من هميشه او را به خاطر خواهم داشت، حتى هنگامى كه او را بكشم باز به او و مهربانى هايش فكر خواهم كرد. براى خود او هم قابل توجه است كه كسى كه دوستش بدارد، آخر همه از او مى ترسند حتى همسر و بچه هايش. در واقع دوست من از همه جانب تحت فشار است. او تنها مى تواند اميدوار باشد مردمى كه او وى را در طول راه خانه تا محل كار و بالعكس مى بينند نسبت به او مهربانى نشان دهند و يا لااقل بى تفاوت باشند. شايد فكر كنيد دوست من خود از كارى كه مى كند متنفر است. اما اصلا اينطور نيست. او كارش را بسيار دوست دارد و حتى از آن لدت مى برد، اما من مطمئنم كه اين لذت، لذتى روانى نيست بلكه لذتى است كه مثلا ما از پيشرفتمان در امورى كه به آنها علاقه داريم حس مى كنيم. نه چيزى ديگر.
يك بار دوستم سعى كرد خاطره اى برايم تعريف كند اما نتوانست. زيرا هر بار كه شروع مى كرد جمله اش را بگويد به چشمانم نگاه مى كرد و نمى دانم در آنها چه مى ديد كه منصرف مى شد. بالاخره وقتى اشتياق مرا ديد گفت: "نمى توانم خاطره را برايت تعريف كنم، اما فقط مثالى مى زنم تا ماجرا را حدس بزنى: تصور كن كه مثلا دختربچه اى دستش را در يك شيشه مرباى توت فرنگى يا آلبالوـ فرقى نمى كند فقط سرخ رنگ باشد تا خون را تداعى كند - فروببرد و بعد وقتى با اشتياق دستش را بيرون مى آورد تا آن را بليسد ناگهان متوجه مى شود كه دستش از مچ به پايىن قطع شده است بى آنكه حتى كوچكترين دردى حس كرده باشد". مكثى كرد و ليوانش را بالا برد و جرعه اى نوشيد و بعد ادامه داد: " من تنها آرزويم اين بود كه بتوانم راهى پيدا كنم كه انسانها را بدون درد بكشم و اصلا به خاطر همين هم اين شغل را انتخاب كردم و راستش را بخواهى فكر مى كنم به آرزويم رسيده ام چون چند روز پيش يكى از قسمت هاى بدن را كه مى توان از آن طريق انسان ها را بدون درد كشت پيدا كرده ام."
بعد خنديد و ادامه داد: "جالب است، نه؟ قانون فكر مى كند مى تواند انسان ها را ادب كند و با درد بكشدشان اما نمى داند كه من راهى پيدا كرده ام تا نتواند نقشه كثيفش را اجرا كند، اينطور نيست؟ " پاسخى ندادم، چون در اين فكر بودم كه او را تا پايان همان شب به طريقى بكشم
64295910271
12-05-05, 06:45
اومد جلوم وشروع كرد به حرف زدن -با اينكه وقتي غمگينه اين كار رو مي كنه ولي من غمگينش رو هم دوست دارم- خيلي ناراحت بود.بازم كار اون موجود احمق بود كه نازنين منو ناراحت كرده بود.نمي خواستم مستقيم بهش بگم طرف رو بي خيال شه ، ولي اون زجر مي كشيد و من اين رو مي ديدم، خودم بيشتر زجر مي كشيدم.
اونو ديده بودم يعني خودش بهم نشون داده بود.راستش منم اول ازش خوشم اومد ولي بعد كه ديدم نازنين من عاشقش شده، تازه متوجه چيزايي شدم كه اون نشده بود و اين چندمين بار بود كه غمگينش كرده بود.بهش گفتم بيارش اينجا من باهاش حرف بزنم... اول قبول نكرد،گفت چه فرقي مي كنه؟اون درست نمي شه. ولي بعد كه اصرار كردم و گفتم بسپرش به من ،قبول كرد.
چند دقيقه بعد زنگ زد و اون اومد.نشست نزديكِ من.بعد از چند دقيقه به بهانه آوردن چاي از اتاق خارج شد تا من با اون تنها بمونم.بلاخره شروع به صحبت باهاش كردم،يعني خودش سر حرف رو باز كرد.مدام تو چشمام نگاه مي كرد ازش متنفر بودم اون عشقِ عشق من بود تازه خيلي هم نالايق...شروع كرد از اشكالات نازنين گفتن،گفت كه بد اخلاقه ، ايراد ميگيره و غر ميزنه،گفت كه حالا عاشق دختر همسايه ئ جديدشون شده و حتي با دختره در اين مورد صحبتم كرده! خيلي وقيح بود خيانت؟اونم به نازنين؟ ولي اون گوشش بده كار نبود داشت تمام لحظاتشو با اون دختر مي گفت.
مجبور شدم فرياد بزنم تا ساكت شه.بهش گفتم كه خيلي پستِ،كه ارزش اشكاي نازنين رو نداره.گفتم كه يادش مياد كه نازنين چقدر بهش كمك كرده؟يادش انداختم كه وقتي با نازنين آشنا شد هيچي نبود.يادش اوردم كه از اولش هم هيچي نبود كه مامانش هميشه بهش مي گفت هيچي نميشي و خودش هم هميشه احساس حقارت مي كرد .يادش آوردم روز اول مدرسه شلوارشو خيس كرد و بچه ها بهش خنديدن تا آخرشم كه درسشو تموم كرد بهش مي خنديدنکرد بهش مي خنديدن چون اون بي عرضه بود، چون هيچ وقت هيچي نبود تا حالا حتي يه كار رو هم درست انجام نداده بود يادش اوردم که نازنين اين كاستي ها رو براش پر کرد …حالا آروم شده بود و گريه مي کرد بي صدا ولي من داشتم داد ميزدم گفتم که بعد از اينم هيچي نميشه ، اگه نازنين نباشه هيچوقت هيچي نميشه گفتم تو خائني بي لياقتي به تنهاكسي که توي زندگيت بهت اعتماد کرده خيانت مي کني…سرخ شد …گفتم همه مردم در موردت درست فکر مي كردن و فقط اين دختر بيچاره اشتباه کرده…ديگه طاقت نيوورد فرياد زد با مشت زد تو صورتم پرت شدم سرم گيج مي رفت احساس کردم که تو همه اتاق من هستم ديدم که اون يه شيشه تيز برداشت …ديگه خوب نميديدم فقط صورتم پر از خون بود …صداي جيغ نازنين که اومد به هوش اومدم اول زنگ زد به اورژانس بعد در حالي که با صداي بلند گريه مي کرد تکه هاي منو جمع کرد و براي هميشه گذاشت زير تختش …..هر از گاهي از اون زيرـ با اون حال که ديگه به سختي ميبينم ـ متوجه نگاهش به جاي خاليه من روي ميز توالتش ميشم .بعضي وقتا که مياد و منو از زير تخت در مياره با هم گريه مي كنيم.
64295910271
12-05-05, 06:46
باز مانند هميشه سفارش يك فنجان قهوه داد .
دقيقا سي پنج سال بود كه هر روز به فرودگاه مي آمد و تا لختي از شب در ترياي فرودگاه مي نشست . سفارش يك قهوه بدون شير و شكر مي داد و منتظر مي نشست . ديگر تمامي كاركنان فرودگاه اعم از قديمي و جديد او را مي شناختند . همه چيز برمي گشت به سي و پنج سال پيش . در سفري كه به هندوستان رفته بود ، يك مرتاض كه در كلكته زندگي مي كرد به او گفته بود كه نيمه گمشده اش را در فرودگاهي پيدا مي كند و او اين سالها را تماما در ترياي فرودگاه گذرانده بود . روزهايي مي شد كه بيش از هفتاد فنجان قهوه خورده بود ولي تا به امروز كه خبري از گمشده اش نبود . موهاي كنار شقيقه اش همگي يكدست سفيد شده بودند و تمامي دندانهايش يك به يك از داخل بعلت مصرف بالاي قهوه پوك شده بود . از فيزيكش فقط يك تركه باقي مانده بود ولي باز ادامه مي داد . مي دانست كه مرتاض هندي اشتباه نكرده است .
او در اين مدت ، تمامي ساعات پروازي را به خاطر سپرده بود و مطمينا اگر اطلاعات پرواز در يك روز مريض مي شد و نمي آمد ، حتما او مي توانست جاي او را بگيرد . بر پايه تجربه مي دانست كه پرواز تورنتو ، تا يكربع ديگر به زمين مي نشيند . قهوه اش را هورتي كشيد و جمعيت را شكافت و در اولين رديف ايستاد . مسافران يك به يك وارد گيت مخصوص مي شدند و او تك تك آنان را نظاره مي كرد . نيم ساعت كه گذشت ، دوباره به تريا برگشت و يك قهوه سفارش داد . گمشده اش در اين پرواز هم نبود . صورتش هيچ حس خاصي نداشت ، يعني اين همه سال برايش حسي باقي نگذاشته بود . اكنون مردي پنجاه و شش ساله شده بود . خدمه پرواز كه آخرين نفرات خارج شونده بودند ، برايش دستي تكان دادند و از در خروجي فرودگاه خارج شدند . اخبار روزنامه اي را كه در جلويش بود خواند و منتظر پرواز بعدي كه از استكلهم ، يكساعت و نيم ديگر بر زمين مي نشست شد . يك ربعي كه گذشت ، چند مهماندار نزديكش شدند و حالش را پرسيدند . در ته دلش دوست داشت كه با يكي از اين مهمانداران ازدواج كند ولي دايما حرف مرتاض در گوشش زنگ مي زد و او مي خواست كه طبق سرنوشت اش عمل كند . بعد از ساعتي كه پرواز استكهلم هم بر زمين نشست ، گمشده اش را نيافت . او مي دانست كه امشب پروازي ديگر در اين فرودگاه نمي شيند ، پس به خانه اش رفت تا براي فردا صبح ساعت چهار و بيست و هفت دقيقه براي پرواز آمستردام ، خواب نماند . سال ها بعد ، وقتي جنازه اش را از فرودگاه به بيرون مي بردند ، تمامي مهمانداران برايش گريه كردند و او هيچگاه نفهميد كه حداقل نيمي از مسافراني كه از اين فرودگاه خارج شده بودند ، فقط منتظر اشاره اي از طرف او بودند ، تا عمري عاشقانه با او زندگي كنند
64295910271
12-05-05, 06:46
هفت جا ، نفس خويش را حقير ديدم :
نخست ، وقتي ديدمش كه به پستي تن مي داد تا بلندي يابد.
دوم ، آن گاه كه در برابر از پاافتادگان ، مي پريد.
سوم ، آنگاه كه ميان آساني و دشوار مختار شد و آسان را برگزيد.
چهارم ، آن كه گناهي مرتكب شد و با يادآوري اين كه ديگران نيز همچون او دست به گناه ميزنند ، خود را دلداري داد.
پنجم ، آنگاه كه از ناچاري ، تحميل شده اي را پذيرفت و شكيبايي اش را ناشي از توانايي دانست.
ششم ، آن گاه كه زشتي چهره اي را نكوهش كرد ، حال آن كه يكي از نقاب هاي خودش بود.
هفتم ، آنگاه كه آواي ثنا سرداد و آن را فضيلت پنداشت.
جبران خليل جبران
64295910271
12-05-05, 06:47
بارون ميباريد..چترمو آوردم بالای گودال،نميخواستم خيس بشی...هنوز يادمه كه ميگفتی مثله گربه ها از آب بدت مياد....آره من هم چترمو گرفتم رو گوال تا بيشتر از اين ديگه اذيت نشی.همين كه ميخوای اين سوراخ تنگ و تاريك رو قراره تحمل بكنی..بسه ديگه.حالا كه بيل بيل دارن روت خاك ميريزن به اين نتيجه رسيدم كه نه! تو هم خوشگل بودی!يادته اون روزی كه واسه اولين بار بهت گفتم كه چشمات قشنگه..خنديدی! مسخرم كردی! بهم گفتی ديوونه!!خدا كنه به اون كرمهايی هم كه قراره تو چشمات لونه كنن اينو نگی..هر چی باشه بايد باهاشون يه عمر زندگی كنی..اينا ديگه من نيستن كه ولم كنی بری! نه عزيز دلم!اين كرم های نازنازی واسه هميشه مهمونتن، مهمون چشات! راستی به نظر تو اونا هم ميتونن بفهمن رنگ چشات سياه بوده يا..نه؟ فكر نكنم آخه خيلی اونجا تاريكه! ای بابا اين جوری نگام نكن، زل زدی كه چی؟ بازم بگم دوستت دارم؟ نه ديگه نميگم....برو بمير!همون دفعه آخری هم كه گفتم زياد بود..فكر ميكردم پيشم ميمونی..حالا كه رفتی ديگه چی بگم كه دوستت دارم..نه اصلا هم دوستت ندارم!!!
ای بابا .داداش چرا واستادی ؟ خاك بريز! نمی بينی مردم خيس شدن؟ چرا لفتش ميدی؟ كلكو بكن ديگه! فكر ما نيستی به فكر اين باش كه داری از سرما ميلرزه!
راستی هيچ ميدونستی رنگ سفيد چقده بهت مياد؟ ولی حيف كه هميشه رنگای تيره ميپوشيدی.حرف من رو هم گوش نميدادی...چقده بهت گفتم اون روسری سفيده رو كه واسه تولدت خريده بودم سرت كن..باز ديدم كاره خودت رو كردی: روسری مشكی!
ميدونی امروز كه ديدم همه بخاطر تو مشكی پوشيدن به اين نتيجه رسيد كه تو راست ميگفتی كه: مشكی رنگ عشقه!! ببين همه مشكی پوشن ..عشق كن..!!!
چيه؟ چته؟ اخماتو باز كن..الان همينجوری با اخم خاك ميريزه روت..واسه هميشه اخمو ميمونی!چرا من پيرهن سفيدم رو پوشيدم؟ها....بالاخره نوبت من هم شد.يادته گفتم بمون..التماس كردم....گريه كردم..مگه گوش دادی؟ باز هم مثه هميشه لجبازی كردی با من: رفتی! ..اين دفعه هم نوبت منه! بذار دلم خنك شه!
آخرين بيل خاك هم نصيب دماغ و دهنت شد...خوب شد دهنتو بسته بودی..وگرنه با دهن باز ممكن بود خاك بريزه تو دهنت....چی؟ ..آهااا .بيا اينجاست تو جيبم...همون ماتيك صورتيه كه خيلی دوستش داشتی! بيا....بگير....
خوب ديگه بارون هم بند اومد..من رفتم....كار دارم....زندگی دارم، بيكار كه نيستم!
فقط اومدم كه گله نكنی كه تشييع جنازه من هم شركت كرد!!
64295910271
12-05-05, 06:48
حکايت کرده اند که یکی از اولياء به صفای باطن دنیا را ديد به صورت دختر بکری .
از او پرسید که چگونه تا امروز به حالت بکريت باقی ماندی؟
با اینکه آنقدر اشخاص تو را تزويج کرده اند که عدد آن را به غير از خدا کسی نمی داند؟
جواب داد:کسانی که مرد بوده اند مرا به زوجيت نگرفتند و غير مردان را هم بر من دستی نبود
دنيا که بجز خواب و خيالی نبود
هستی جهان بجز وبالی نبود
گفتم:زچه بکر ماندی ای دختر دهر؟
گفتاکه : مرا به کس وصالی نبود
از دوستان می خواهم که نظر خود را درباره اين حکايت بگويند
و درصورت استقبال از نکات اخلاقی و حاکيات ديگر نيز استفاده می کنيم.
64295910271
12-05-05, 06:48
روز حضرت ابراهیم مشغول خوردن غذا به تنهایی بود . به بیرون خانه رفت و پیرمردی را دید که بر دوشش هیزم داشت . از او خواست که با او غذا بخورد .هنگامی که پیرمرد شروع به خوردن کرد نام خدا را نیاورد . ابراهیم از او دلگیر شد . پیرمرد گفت من ملحد هستم و خدا را ستایش نمی کنم . و از انجا برفت . وحی آمد که ما در این مدت او را اطعام کردیم و از او چیزی نخواستیم . تو یک بار اطعام کردی و خواستار ستایش خدا از جانب او هستی . برو و او را باز آر. ابراهیم (ع) پیش پیرمرد رفت و ماجرا را تعریف کرد . پیرمرد گریست و به خدا ایمان آورد
64295910271
12-05-05, 06:50
اخیراً در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم
هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم." دختر جواب داد: " مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم."
آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که می خواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمی خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: " تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می دانید برای آخرین بار است که او را می بینید؟ " جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشید که فضولی می کنم چرا آخرین خداحافظی؟ "
او جواب داد: " من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی می کنه. من چالشهای زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود. "
" وقتی داشتید خداحافظی می کردید شنیدم که گفتید " آرزوی کافی را برای تو میکنم. " میتوانم بپرسم یعنی چه؟ "
او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن." او مکثی کرد و درحالیکه سعی می کرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: " وقتی که ما گفتیم " آرزوی کافی را برای تو میکنم. " ما می خواستیم که هرکدام زندگی ای پرازخوبی به اندازه کافی که البته می ماند داشته باشیم. " سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد:
" آرزوی خورشید کافی برای تو میکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است.
آرزوی باران کافی برای تو میکنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد.
آرزوی شادی کافی برای تو میکنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد.
آرزوی رنج کافی برای تو میکنم که کوچکترین خوشی ها به بزرگترینها تبدیل شوند.
آرزوی بدست آوردن کافی برای تو میکنم که با هرچه می خواهی راضی باشی.
آرزوی از دست دادن کافی برای تو میکنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی.
آرزوی سلامهای کافی برای تو میکنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی."
بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت.
می گویند که تنها یک دقیقه طول می کشد که دوستی را پیدا کنید٬ یکساعت می کشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول می کشد تا او را فراموش کنید.
از زندگی لذت ببرید!
تقدیم به همه دوستان عزیزم
آرزوی کافی برای تو میکنم...
64295910271
12-05-05, 06:51
پسر هميشه تمرين مي کرد هميشه تلاش مي کرد بهترين بازي رو توي تيم فوتبال ارائه بده اما مربي هميشه اين فرصت رو از اون مي گرفت و در زمان مسابقه ها هميشه روي نيمکت ذخيره ها مي نشست و بازي رو از اونجا تماشا مي کرد اما هيچ وقت نا اميد نمي شد.
در اين ميان تيم براي مسابقه شهرهاي مختلف مي رفت اما او همچنان نيمکت نشين بود و در اين بين مادر هميشه در تمام مسابقات او شرکت مي کرد و تيم پسرش را تشويق مي کرد ولو آنکه او در آن تيم بازي نمي کرد.
ماهها گذشت و پسر به تمرينات خود ادامه داد و در مسابقات شرکت نمي کرد و مادر نيز هميشه در سکوي تماشاچي ها تيم را تشويق ميکرد و بعد از بازي پسر خود را نشويق به ادامه تمرين وبهتر شدن مي کرد.
پس از گذشت چند ماه مادر فوت کرد و پسر تنها حامي خود را از دست داد و به همين خاطر از تيم خود جدا شد و از بين آنها رفت.
چند ماه بعدمسابقه مهمي بين تيم سابق پسر با يک باشگاه بزرگ ديگر در حال برگزاري بود و تيم پسر دچار بحران شديدي شده بود و با چند گل خورده در حال شکست قطعي بود و همه به اين باور رسيده بودند که تيم مقابل پيروز ميدان است.
در اين ميان پسر وارد استاديوم شد و به سوي مربي رفت اگر شما باختيد که چيزي را ازدست نداديد پس حداقل بگذاريد من هم بازي کنم شايد بتوانم امتيازي را براي تيم بياورم اما مربي به هيچ عنوان قبول نمي کرد اما با اصرار پسر بالاخره مربي حاضر به انجام اين تعويض شد
پسر در عين ناباوري تماشاچيان وارد زمين شد و هيچ کس وي رانمي شناخت اما پسر آنچنان بازي کرد که همه مردم متعجب مانده بودند. با وجود اين پسر در ترکيب تيم پسر باعث شد نتيجه مسابقه عوض شود و با زدن 2 گل تيم پسر برنده از بازي بيرون بيايد و پسر به عنوان بازيکن برتر ميدان شناخته شود.
مربي بعد از مسابقه از پسر پرسيد چه انگيزه اي باعث شد که تو اينچنين اصرار به بازي کردن بکني و به اين زيبايي بازي کني.
پسر گفت: هميشه مادرم در استاديوم من را تشويق مي کرد در حالي که او نابينا بود . اين اولين باري بود که مي توانست بازي من را بيند و مي خواستم ببيند که پسرش چه زيبا بازي مي کند.
64295910271
12-05-05, 06:52
نویسنده : نامعلوم
شبي پسر كوچكي يك برگ كاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزي بود دستهايش را به حوله تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند .خواند پسر كوچولو با خط بچه گانه نوشته بود :
صورتحساب:
تميز كردن باغچه 500 تومان
مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان
مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000تومان
بيرون بردن سطل زباله 500 تومان
نمره رياضي خوبي كه گرفتم 500 تومان
جمع بدهي شما به من 3000 تومان
مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت :
بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي ، هيچ
بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم ، هيچ
بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرك شوي ، هيچ
بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازيهايت ، هيچ
و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است.
وقتي پسر آن چه را كه مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه ميكرد
قلم را برداشت
و زير صورتحساب نوشت :
قبلا به طور كامل پرداخت شده.
64295910271
12-05-05, 06:53
قط يک نفر
مسیح طالب زاده
بخش يک
هيچ وقت گذشت زمان را باور نداشتم اما هر از گاهي که در برابر آينه مي ايستم، جاي پاي زمان نه تنها در چين و چروک هاي صورت بلکه در موهاي سفيد و جو گندمي ام خود نمائي مي کند .
خوب ، پس طبيعي است که براي شخصي مثل من سفر کردن در طول و عرض زمان کاري بس پيش پا افتاده و سهل باشد. هم ميتوانم به گذشته باز گردم ، هم در اکنون بمانم و هم دورتر از جائي که قرار دارم سير و سفر کنم .
ماجرا در قطار تهران –اهواز و شب هنگام شروع شد . در طول مسير پايان ناپذير راه آهن ، کوپه اي به من و دو مسافر ديگر تعلق داشت و جاي چهارمين مسافر خالي بود . سوسوي چراغ هائي در دور دست مرا رها مي کردند و ديگر باز نمي گشتند .قطار در ايستگاه خرم آباد توقف کرد . هياهو و سر و صدا در راهرو هاي قطار خبر از سوار و پياده شدن مسافر ها مي داد. در کشوئي کوپه باز شد و مردي با يک ساک برزنتي وارد شد .
سرتا پاي کوپه را ورانداز کرد. ساک را گذاشت روي توري مخصوص چمدان ها . لحظه اي که داشت بر مي گشت ، نگاهمان با هم تلاقي کرد . من روي تخت بالائي دراز کشيده بودم . براي نخستين بار مردي را مي ديدم که کاملا شبيه من بود . فقط کت و شلوارمان با هم فرق داشت .
يک لحظه بي هيچ گونه ترديدي در برابرم خطوط چهره خود را باز يافتم ، چهره اي نامتقارن ، چشم هائي گود رفته با ابرو هاي کم پشت که در سمت چپ اندکي به سوي شقيقه بالا رفته بود و موهاي جوگندمي و به هم ريخته ، همه اين ها مال من بود. مرد با ديدن من لبخندي محو و توام با شگفتي زد .
قطار با آهنگي منقطع لق لق کنان حرکت کرد و من حس کردم که مرد نگاهش را از من گرفت و روي تخت ، زير جائي که من دراز کشيده بودم دراز کشيد . دوباره سکوتي طولاني کوپه و راهرو قطار را در خود فروبرد.
يک اشتياق سيري ناپذير به جانم افتاد ، اشتياق ديدن خودم در آينه . اما در اين وقت شب ، آينه اي در کار نبود . با واکنشي خود انگيخته انگشت هايم جابجا برخطوط چهره و صورت ام در گردش بود و گوشه به گوشه آن را وارسي مي کردم . يادم آمد که شناسنامه ام عکس دار است . شناسنامه را از جيب بغل کت ام که در کنارم روي تخت بود برداشتم و عکسم را وارسي کردم. حالا ديگر هيچ شکي نداشتم که آن مرد خود من بود .
سعي کردم با آرامش بر خودم مسلط شوم اما باز شدن در کوپه و صداي مامور بازرسي قطار تلاشم را بي نتيجه گذاشت.مامور بليط و شناسنامه را از مسافر تازه وارد درخواست کرد. دست مامور در چارچوب در دراز شد و بليط و شناسنامه را گرفت. نگاهي به شناسنامه انداخت و با صداي بلند اسم و فاميل مسافر را هجي کرد ، اسم و فاميل خودم بود ، بليط را تازد و آنرا از نيمه پاره کرد. تکه باقيمانده بليط را گذاشت لاي شناسنامه و دستش در زير تخت من دراز شد. در حاليکه درب کشوئي را مي بست گفت : متشکرم و رفت.
فقط یک نفر
مسیح طالب زاده
64295910271
12-05-05, 06:53
پوست دريده سه تارش مثل زبان گرگي زخمي از کاسه ساز آويزان بود ، قناري هاي پير از گوشه قفس زل زده بودند به صندلي قديمي ، آنجا که زمان توي دو تا چشم ميخکوب شده بودند.
يک آشنا ، کسي که از راه دور مي آمد ، يک چمدان ، يک دست لباس بچه گانه ، يک تبسم تا بناگوش ، دست هاي باز و سينه اي گشاده که کودکي را در خود مي فشرد و دو دست پينه بسته حلقه شده بود دور کودک و ناگهان کسي که چيزي گفت شبيه " برويم " .
صندلي را رها کردم و به سمت پنجره رفتم .
دست هايم را همانطور که سايبان چشم ام ميکردم ، از لابلاي اقاقي ها قرص کامل ماه را در قاب پنجره ديدم ، پرنده اي بي پروا از اين شاخه به آن شاخه مي پريد و صدايش هيچ هم آهنگي با سکوت آن وقت شب نداشت ،
ماه آهسته آهسته در سياهي ابر گم ميشد ، ميزنم از اطاق بيرون ، توي باغچه دراز مي کشم ، دستم زير سرم و از لابلاي اقاقي هاي پير ماه را ميبينم که حالا فقط هلالي باريک از آن پيداست ، آنقدر نگاهش مي کنم تا در هاله اي خاکستري ناپديد ميشود ،
صدا ي مرموز ، دوباره سکوت را شکست .بلند شدم و به طرف صدا برگشتم.
مثل اينکه مرا شناخته باشد ، دست اش را دراز کرد . متوجه نبود که ماله اي توي دستش دارد. دستش را پس کشيد و با دست ديگرش فانوس را بالا آورد تا چهره اش را ببينم.
هاله اي محو ، صورت اش را پوشانده بود ، مثل عکس هاي قديسين . شناختنش غير ممکن بود . اوامرش را بدون چون و چرا مي پذيرفتم ، تحکم خاصي در لحن اش بود.
پله ها ي آجري ابلق را يکي يکي پائين رفتيم و او ماله را هر از گاهي به ديوار هاي طبله شده ميماليد . غبار دور فانوس را مي گرفت و آنگاه بود که متوجه پا و انگشت هايش شدم . پاهايش مردانه بود ،پابرهنه و پاهايش گل آلود بود. گل تازه . دم پاچه شلوارش را تا زير زانوها بالا زده بود.
برعکس من که قدم هاي او را تعقيب مي کردم ، قدم هايش سنگين و با اراده بود .در پاگرد دوم ايستاد و فانوس را جلوي صورت من گرفت .ديگر از آسمان خبري نبود ،پاگرد با سقف کوتاه و ضربي ، و آجر هاي ابلق مثل چتر روي سرمان بود. تارهاي عنکبوت گودي سقف را پوشانده بودند.
هنوز هاله مقدس چهره اش را پوشانده بود ، گفت : امشب به کمک تو نياز دارم . يکي از ستون هاي سرداب نشست کرده ، بايد ستوني در کنارش حايل کنيم،
نور فانوس در تاريکي ضخيم راه پله محو مي شد ، تنها جلوي پايمان را مي ديديم . پله به پله بوي هواي مرطوب و راکد بيشتر ميشد .
در سومين پاگرد ايستاد . برگشت به طرف من .گفت : بعضي چيز هاي اطرافمان آنقدر تکرار ي اند که فرصت ديدنشان را نداريم. فقط نگاه آخر است که در خاطر مي ماند.
سر از حرف اش در نياوردم اما سري به علامت تاييد تکان دادم.
به محوطه بازي رسيديم ، محيط اطرافمان شبيه کثير الاضلاع بود . به هر ضلعي مي رسيد فانوس را بالا مي گرفت تا ديوار روشن شود.
مثل اين بود که کسي خاطرات مرا صحنه به صحنه نقاشي کرده باشد . فراموش کردم در کجا هستم . حالا اين من بودم که پس از تماشاي يک تصوير ناخودآگاه به ضلع ديگر مي رفتم .
نمي دانم سير و سياحت ماچه مدت طول کشيد ، اما در برابر آخرين ضلع هيچ ديواري نبود . يک دخمه ي تاريک توي ديوار پنهان شده بود. دولا شد و رفت توي دخمه.
برگشت و مرا صدا کرد که داخل شوم. کپه اي از گل و تلي از آجر جلوي دخمه بود . رفتم داخل دخمه . حالا نور فانوس کاملا آنجا را روشن کرده بود . ديوار ها سياه و سقف کوتاه و ضربي .
کف دخمه چند اسکلت فروپاشيده به ديوار تکيه داده بودند . فانوس را داد دست من . خودش رفت بيرون و نشست کف سرداب.
آجر ها را يکي يکي بر مي داشت ، گل اندود مي کرد و اولين رديف را تيغه کرد. دومين رديف را هم تيغه کرد.
حالا ايستاده کار مي کرد و دريچه دخمه همانطور که بالا مي آمد تنگتر ميشد . هنوز جاي آخرين آجر خالي بود که هاله مقدس از چهره اش محو شد . قبل از اينکه باآخرين آجر تنها روزنه نگاهمان را ببندد صورت اش راديدم . همان کسي بود که در ايستگاه خرم آباد به کوپه ما آمد
64295910271
12-05-05, 06:54
فاجعه
نویسنده: علیرضا – ب
در اتاق باز شد ، پدر وارد اتاق شد . برادر در اتاقش بود . مادر در حياط بود . خواهر چشمهايش را باز کرد . پدر در کمد را باز کرد . برادر از اتاق بيرون رفت . مادر به آشپزخانه رفت . خواهر ساکت بود . پدر مشغول کارش بود . صداي زنگ خانه آمد . مادر به اتاق من آمد . برادر در را باز کرد . پليس پدر را صدا کرد . پدر سريع به اتاق آمد . پليس به داخل حياط آمد . پدر در کمد را باز کرد . مادر در اتاق خواهر را باز کرد . برادر به اتاق خواهر رفت . پدر هم به اتاق خواهر رفت . پليس وارد خانه شد . پدر مثل گچ سفيد شد . پليس فرياد زد . پدر هم فرياد زد . پليس پدر را صرا کرد . پدر اعتنايي به آنها نکرد . من عروسکم را محکم بغل کردم . پدر در اتاق را قفل کرد . پليس دوباره فرياد زد . پدر سر ما داد زد . خواهر به پيش من آمد . برادر به پيش مادر آمد . پدر با طناب ما را به هم بست و کنار مادر نشست . مادر ديگر حرکتي نکرد . خواهر و برادر گريه کردند . من هم گريه کردم . پليس در را شکست ولي پدر دل ما را شکست . پليس بر سر پدر داد زد . پدر ما را کتک زد . پليس شليک کرد . پدر هم شليک کرد . چشم هايم را بستم . بر روي دو زانويم نشستم . چشمم را باز کردم . پليس طناب را باز کرد . به اطرافم نگاه کردم . خواهر به من نگاه نکرد . برادر هم به من نگاه نکرد . پليس من را از اتاق بيرون کرد . گريه ام گرفت . عروسک جلوي پايم را گرفت . زمين خوردم . همسايه غذا مي خورد . پليس من را بلند کرد . من عروسکم را بلند کردم . پليس من را با خودش برد . من هم عکس خواهر،برادر و مادرم را با خودم بردم .
64295910271
12-05-05, 06:55
معرکه گیر
نویسنده: علیرضا – ب
معرکه گير در محل معرکه بود و مردي در کنارش بود . معرکه گير به مردم کرد نگاه و مردم نيز به او کردند نگاه . معرکه گير به مردم مردي که کنارش بود را نشان داد و آن مرد نيز سعي کرد خود را نشان دهد . معرکه گير گفت که مي تواند مرد کنارش را ُکند خواب و او را حرکت دهد در خواب . همه فکر کردند که معرکه گير اشتباه فکر مي کند . دقايقي گذشت و کار معرکه گير شروع گشت . معرکه گير چيزهايي گفت و سپس آن مرد خفت . معرکه گير دستور داد و آن مرد انجام داد . معرکه گير بشکن زد و مردم دست زدند و آن مرد داد زد . دقايقي گذشت و جمعيت پراکنده گشت . فقط معرکه گير ماند و مرد ماند . معرکه گير خوشحال بود و مرد نيز خوشحال بود . به اين ترتيب آن ها در کارشان موفق شدند و مشغول تقسيم پول ها شدند .
64295910271
12-05-05, 06:55
وصلت
نویسنده : علیرضا- ب
در شهري بود خانه اي . در يکي از دو طبقه ي اين خانه ، دختري زندگي مي کرد با مادري . در طبقه ي دوم اين خانه ، پسري زندگي مي کرد با پدري . روزي پسر رفت به همراه پدر به بيرون از خانه . ساعت ها گذشت و پسر برگشت . من ديدم پسر را اما نديدم پدر را . رفتم جلو و پسر آمد جلو . من با او شدم دوست و پسر نيز با من دوست شد . من بازي کردم با پسر و سرانجام آمد پدر . قيافه ي پدر نبود مثل قيافه ي سابق پدر . پدر ديگر سيبيل نداشت و به جاي سيبيل کلاه گيس داشت . پدر به من گفت برويم پايين ساعت هفت . پسر رفت به همراه پدر به طبقه اول در ساعت هفت . پدر و پسر زدند در خانه ي مادر و دختر را . مادر در را باز کرد و چند دقيقه به زمين نگاه کرد . سپس سوسکي را ديد و به شدت جيغ کشيد . پدر و پسر سريع وارد خانه ي مادر و دختر شدند و آب قند درست کردند و به مادر دادند . دقايقي گذشت و حال مادر خوب گشت . مادر دسته گل را گرفت از پدر و کنار دختر نشست . هوا بود سرد و خانه بود گرم . روزها گذشت و سرانجام مادر زن پدر گشت و همه چيز تمام گشت.
64295910271
12-05-05, 06:56
روي همان نيمکتي که ميعاد گاه هميشگي مان بود تو ي همان بوستاني که براي اولين بار همديگررا ديده بوديم منتظرش نشسته بودم .ظهر بود و پارک خلوت .مثل هميشه موقع آمدنش ضربان قلبم تند شده بود . هنوز هم بعد از اين همه مدت عادت نکرده بود آرام باشد و رسوا نکند.
از دور شناختمش.اين را از شيوه راه رفتن و به موقع آمدنش فهميدم .مثل هميشه مرتب و منظم با شاخه گلي ميخک در دست.اين بار اما ديديارمان با هميشه فرق داشت.
(سلام:تقديم با عشق).
ته لهجه شهرستاني اش هنوز برايم شيرين ترين صدا ها بود.جواب دادم: سلام.
- آمدم که خدا حافظي کنم ميرم نمي دانم تا کي ولي....
گفتم:لازم به توضيح نيست.شاخه گل ميخک را گرفتم و بو ييدم.گفت:هنوز باور داري ميخک عطر داره؟گفتم:عطرشو فراموش کردي؟
بر گشتم به شش ماه پيش.زماني که از دخترکي گل فروش ميخکي خريدم وبو کردم.نظاره گرم بود. گفت:نديدم تا حالا کسي ميخک رو بو کنه ! مگه ميخک بو داره؟گفتم :عطر داره ولي انگار همه نمي فهمن با خواهرم کلي بحث دارم سر اين موضوع ولي قانع نميشه.
او هم شاخه گلي خريد و بوئيد.گفت:چه عطر مسحور کننده اي؟ پرسيدم :مسخره ام مي کني؟
گفت: نه من هم مي فهمم .حس مي کنم. مثل شما ولي تا حالا درکش نکرده بودم.
***
-کجايي؟به چي فکر مي کني؟
-هيچي.مگه تو نگفتي هميشه با هميم براي هميم و در کنار هم؟ حتي تا قله قاف تا اون سر دنيا؟حال ميري بي من؟
گفت: گله نکن . ديدي که نشد . ديدي که نذاشتن. پدر مادرامون؛ سرنوشت؛ بقيه؛ اونايي که تنگ نظر بودن و عشقم ما را نفهميدن.
گفتم: چرا ديدم.عشق ما از اول هم اشتباه بود.عشق يه بچه شهرستوني دانشجو به يه دختر تهروني اصيل.
گفت:بذار يه دل سير نگات کنم.شايد حالا حالا ها نبينمت.
من اما ياد شعر حافظ افتادم:(هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود).
بغضي سنگين گلوگيرم شده بود.چشمهايم را از چشمان سياهش دزديدم و کشيدم زير پام.
گفت:کاري نداري؟من دارم ميرم .گفتم: ميدونم انقدر نگو ميرم ميرم.بذار بهت بگم چرا برام عزيزي.چيزي که هيچ وقت اصلشو بهت نگفته بودم.من تو شرايطي با توآشنا شدم که مشکلات دو دستي روحمو چسبيده بودنو ولم نميکردن.حرفها و دلداريهاي بقيه هم آرومم نمي کرد .دردم پول يا بي پولي نبود خودت خوب مي دوني من کسي رو ميخواستم که بفهمدم.درکم کنه .تو اولين عشق آسموني من تو بلوغ عقل و احساسم بودي .اولين ها هيچ وقت فراموش نميشن.
با تو که بودم غمهام فرار مي کردن.قايم مي شدن وقتي که مي رفتي دوباره سرک مي کشيدن تو زندگيم.حالا که داري ميري.............
گريه امانم نداد .گفت:ياسمين بذار خاطره خوش اين آشنايي همين جوري تو ذهنمون بمونه .ابريش نکن خب؟
چشمهامو بستم و سرم را تکان دادم .اشکهام رو گونه هام سر خوردن و اومدن پايين .با خودم گفتم:(ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وين راز سر به مهر به عالم سمر شود)
رو به او گفتم:من با دلم چه کار کنم؟ گره خورده به ضريح دلت باز نمي شه.
ديدم صورتش از اشک خيس شده.گفت: دلت هميشه بامنه پيش منه منم دلمو جا ميذارم پيشت تا تنها نباشي.وقت رفتنه .شايد يه روز بر گردم .نه حتما بر مي گردم.منتظرم بمون بايد منتظرم بموني.
گفتم: حالا اين تحقيق لعنتي کي تموم ميشه؟گفت: نمي دونم 2 سال 3 سال .بستگي به پيشرفت کار داره.نمي خواي بپرسي چه ساعتي پرواز دارم؟گفتم:ندونم بهتره.روبه رويم ايستاد.چشمهاي خيس و ابريمون گره خورد به هم مثل همان بار اول.جلو آمد و پيشانيم را
بوسيدو گفت:خداحافظ.
اين ترانه «گل نراقي» دويد تو ذهنم:
مرا ببوس مرا ببوس براي آخرين بار
خدا تو را نگهدار منم که ميروم به سوي سر نوشت.
گفتم :برو.ديگه نمون.دو قدم به عقب بر داشت.گفت: ميرم ولي دلم اين جاست.روي همين نيمکت پيش تو .پشتم را به او کردم وتامي توانستم دويدم.اما چيزي جا مانده بود.يک شاخه گل ميخک.که يک دل باهاش بود .روي همان نيمکت.
***
الان يک سال از آن روز مي گذرد هر وقت صداي هواپيما مي شنوم چيزي ته دلم مي لرزد . اشتباه مي کنم . من که دل ندارم . دلم را گذاشتم توي چمدانش و رفت . با همان پروازي که اسمش را نمي دانم . و زير لب مي خوانم :
بي تو من تنهاي تنهايم عزيز عابري در شهر رويايم عزيز
بي تو ياد تو به من سر مي زند ياد تو ميهمان شبهايم عزيز
64295910271
12-05-05, 06:57
اضطراب. دلشوره. تپش قلب. لبخند. شيريني. گرمي. حرارت. تعرق. آخ. واي. پرده. خون. شرم. نگراني. ترس. پشيماني. گريه.
***
وقتي که به صورت چروکدار خستهي باباش نگاه ميکرد؛ وقتي نگاهش به نگاه افسرده شدهي خيس مامانش تلاقي ميکرد؛ وقتي حرص و جوش داداششو رو ميديد و وقتي به کاري که کرده بود فکر ميکرد، ناراحت بود. خيلي ناراحت. اصلاً پشيمون بود. خيلي زياد. پيش خودش ميگفت: «ايکاش اين کارو نکرده بودم. ايکاش واسه يه لذت زودگذر تن به اين مصيبت نميدادم. ايکاش ميشد همه چيز تکرار بشه و ديگه اين کارو نکنم. ايکاش همين الان ميمردم. ايکاش دهن زمين وا بشه و منو همينجا درسته بخوره و بره. ايکاش...».
باباش هيچي نميگفت؛ هيچي. هميشه همينجوري بود. وقتي که ميخواست آدمو تنبيهکنه هيچي نميگفت. نه دادي و نه فريادي. اين خودش بدترين شکنجه بود. عذاب وجدان بود. فقط با اون نگاهآي معصومانش خيره خيره نگاه ميکرد. ايکاش يه چيزي ميگفت. ايکاش هرچي از دهنش درمياومد بهش ميگفت. ايکاش ميزدتش؛ با چوبي، چماقي، شلاقي، چيزي. ايکاش پرتش ميکرد بيرون. ميانداختش تو خيابون و ميگفت برو گمشو. ايکاش اين سکوتش رو ميشکست.
«خجالتش بکش دختر، فکر ميکردم ديگه بزرگ شدي. حيف از اون همه آزادياي که بهت داديم!» مامانش اينا رو گفت و زد زير گريه. مامانش هميشه زود ناراحت و نگران ميشد، زود دلواپس ميشد، زود دلشوره ميگرفت و حالا ديگه هيچي نميتونست که آرومش کنه.
«واقعاً که؛ گل کاشتي!» داداشش با يه خندهي تلخ تمسخرآميز يه پسر ايروني غيرتي اينو گفت و بلند شد و رفت بيرون.
ديگه تحمل نداشت. ديگه دوست داشت که خودشو سبک کنه. خودشو راحت کنه. ديگه دوست داشت که اونم گريه کنه و با حرفاي داداشي، ديگه بغض گلوش مثل رعد و برق يه شب طوفاني شکست و قطرههاي شور و ريز اشک مثل بارون بهاري نمنم از گونههاي سرخ و سپيد خوشتراشش اومدن پايين و کمکم همهي صورت قشنگشو خيس از غم کردن. هنوز مثل بچهگياش با گريه هقهق ميکرد. هنوز وقتي ناراحت ميشد، آب دماغش راه ميافتاد. هنوز موقع گريه، سمفوني هقهق و فينفين به راه بود.
- من که نميخواستم اينجوري بشه، آخه... من...
- تو چي؟ ها؟ آخه چه فکري کردي دختر؟
- مامان، آخه...
- زهر مار مامان، کوفته مامان، آخه دختر، حالا من چطوري چش تو چش فاميل بندازم؟ ها؟
- آخه... مگه چيشده که اينجوري با من رفتار ميکنين. من که...
- ديگه ميخواستي چيبشه، همون يه زره احترام و آبرويي رو هم که داشتيم با اين کارات به باد دادي.
- من فقط ميخواستم...
- ميخواستي چي؟! مثلاً ميخواستي چي رو ثابت کني؟ که بزرگشدي؟ که...
- نه مامان. فقط از دستم در رفت اين دفه...
- اين دفه؟!
- يعني که ميخواستم يهو سورپرايزتون کنم...
- سورپرايز!
- خب يعني که...
- يعني چي؟
- يعني اينکه بهتون کمک کنم...
- کمک؟!
- خب آره.
- خب کمک کردي، خيليام زياد، اما...
- مامان.
- ها چي ميگي؟
- مامان، منو ببخش!
- آخه دختر، تو نميدوني من چقدر زحمت کشيدم و شب و روز بيدار بودم تا اين پرده لعنتي رو واسه مهموني فردا بدوزم، حالا تو ي بيعقل با اين کارت زدي و پارهپورهاش کردي. پرده به درک، دستتو نگاه کن. ببين چه بلايي سر خودت اوردي؟ اگه خداي نکرده يه چيزي ميشد من چهکار ميکردم؟!
- ماماني، من فقط ميخواستم که وقتي از خريد مياين ببينين که اين پردههه آويزونه و چقدر قشنگه. ديگه مجبور نباشين هي به داداش التماس کنين که اين پرده رو آويزون کنه، يا صبر کنين که بابا بيادش و ...
- ميدونم ماماني، ولي خب منام خيلي جون کنده بودم که فردا همه چيز کامل و عالي باشه.
- ميدونم مامان. ميدونم شما چقدر خوب و مهربونين و چقدر زياد روزا زحمت ميکشين. من خودم بهتون قول ميدم تا فردا درست بشه.
- آخه چطوري؟
- خب شما به کاراتون برسين. من خودم درستش ميکنم. مگه نه اينکه خودم خياطي بلدم؟
- آخه تو خودت دستت زخميه، مگه نيست...
- مامان آخه ماخه نيار ديگه. بزار کاري رو که خراب کردم خودم درست کنم. دستمم خوبه، چيزيش نيست. يه خراش ِ فقط يه زره بزرگه!
- خب. باشه. چاره ديگهاي ام ندارم. ببينم چيکار ميکني خياط باشي گلم.
و بلند شد و زودي رفت و مامانش رو بغل کرد و بوسيدش. يه بوسه شيرين از پيشوني مامان خوبش گرفت و قول داد که ديگه اون مهربونو اذيت نکنه.
64295910271
12-05-05, 07:00
درويشی را ضرورتی پيش آمد، گليمى را از خانه يكى از پاك مردان دزديد. قاضى فرمود تا دستش بدر کنند.
صاحب گليم شفاعت کرد که من او را بحل کردم.
قاضى گفت : به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم.
صاحب گليم گفت : اموال من وقف فقيران است ، هر فقيرى كه از مال وقف به خودش بردارد از مال خودش برداشته ، پس قطع دست او لازم نيست .
قاضى از جارى نمودن حد دزدى منصرف شد، ولى دزد را مورد سرزنش قرار داد و به او گفت : آيا جهان بر تو تنگ آمده بود كه فقط از خانه چنين پاك مردى دزدى كنى ؟!
دزد گفت : اى حاكم ! مگر نشنيده اى كه گويند: خانه دوستان بروب ولى حلقه در دشمنان مكوب .
چون به سختى در بمانى تن به عجز اندر مده ** دشمنان را پوست بر كن ، دوستان را پوستين
64295910271
12-05-05, 07:01
يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!
نتيجهء اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی!
64295910271
12-05-05, 07:02
بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت: خوبه... چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!
نتيجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد
31101113501
12-05-05, 07:03
با تشکر از متن زیبا وکلام موزون جنابعالی
64295910271
12-05-05, 07:03
يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!
نتيجهء اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی!
64295910271
12-05-05, 07:03
يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!
درسهاي بعدي را بعداً ميگم
64295910271
12-05-05, 07:04
خنده زبان بین المللی ملتهاست!
*** ملانصرالدین داشت سخنرانی می کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برایش روشن می شود. ناگهان در میان جمعیت ، زن خود را دید. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافی خاموش.
*** ملا در بالای منبر گفت : هرکس از زن خود ناراضی است بلند شود. همه ی مردم بلند شدند جز یک نفر. ملا به آن مرد گفت : تو از زن خود راضی هستی؟ آن مرد گفت : نه ... ولی زنم دست و پامو شکسته نمی تونم بلند شم!
*** ملانصرالدین جوانی را با نامزدش در خیابان دید که دست هم را گرفته بودند. ناگهان ملا را دیدند ، هول کردند و دست هم را رها کردند. ملا فوراً گفت : اَلَم تَرَ کِیفَ ولش نکن حیفه!
64295910271
12-05-05, 07:05
جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشير زن کيست؟
استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو . سنگي آنجاست . به آن سنگ توهين کن.
شاگرد گفت:اما چرا بايد اين کار را بکنم؟سنگ پاسخ نمي دهد.
استاد گفت خوب با شمشيرت به آن حمله کن.
شاگرد پاسخ داد:اين کار را هم نمي کنم . شمشيرم مي شکند . و اگر با دست هايم به آن حمله کنم ، انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند . من اين را نپرسيدم . پرسيدم بهترين شمشيرزن کيست؟
استاد پاسخ داد:بهترين شمشير زن ، به آن سنگ مي ماند ، بي آن که شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد ، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند
64295910271
12-05-05, 07:05
زاهد پیری به بارگاه قدرتمند ترین پادشاه دوران دعوت شد
.پادشاه گفت: به مرد مقدسی که با اندک چیزی راضی می شود، غبطه می خورم
.زاهد پاسخ داد: اعلی حضرتا، من به شما غبطه می برم که زودتر از من راضی می شوید
.پادشاه با آزردگی گفت : منظورت چیست؟ تمام این سرزمین از آن من است
.زاهد گفت: دقیقا". من آهنگ کرات را دارم، رودها و کوهسارهای سراسر جهان را دارم
.ماه و خورشید را دارم، چون در روان خود، خدا را دارم. اما اعلی حضرتا شما فقط همین قلمرو را دارید
64295910271
12-05-05, 07:06
فرشته و شاعر
شاعر وفرشته ای باهم دوست شدند فرشته پری به شاعر دادو شاعرشعری به فرشته .
شاعر پر فرشته را لای دفترش گذاشت وشعرهایش بوی اسمان گرفت وفرشته شعر شاعر را زمزمه کردودهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفتhttp://forum.p30world.com/images/New-smile/N_aggressive%20%284%29.gifگر تمام شد.دیگر زندگی برای هردوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی اسمان را بشنود
زمین برایش کوچک است وفرشته ای که مزه عشق را بچشد اسمان برایش تنگ.
پر فرشته دست شاعر را گرفت تا راههای اسمان را نشانش بدهد و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه ای زمین را نشانش بدهد شب که هر دو به خانه برگشتند
روی بال فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر
64295910271
12-05-05, 07:06
يك روز پسر يكي از پادشهان بزرگ به بيماري ناعلاجي گرفتار مي شه هرچي درمان مي كنند طبيبان موفق به درمان شاهزاده نمي شن اخرش مي گن يك نفر كه ترك دنيا كرده مي تونه شاهزاده رو درمان كنه مي رن سرغ اون پير مرد پارسا و مي ارنش به قصر شاه پيرمرد وقتي كه شاهزاده رو مي بينه مي گه شما بايد بريد و پيراهن خوشبخترين انسان دنيا رو بياريد بسوزونيد تا شاهزاده بوي اين پيراهن رو استشمام كنه و خوب بشه تا شش ماه هم بيشتر فرصت زنده موندن رو نداره خلاصه شاه كلي نفراتو مامور مي كنه كه برن خوشبخترين ادم دنيارو پيدا كنن هر چي مي گردند اخرش خوشبخترين ادم دنيا پيدا نمي شه هر كسي يك مشكلي داشته بماند هنگام برگشت يكي از ماموران براي دسشويي كنار يك خرابه مي ره كه يهو صداي يك نفر رو مي شنوه كه ميگه خدا يا شكرت كه خوشبخترين ادم روي زمين منم سربازه ماموراي ديگه رو خبر مي كنه كه بياييد خوشبخترين ادم روي زمين رو پيدا كردم خلاصه وقتي همه مي ان مي بينن اونم كه مي گفته خدايا شكرت خوشبخترين ادم روي زمينم لخت بوده حتي پيراهن هم به تن نداشته
اميدوارم ما هم بتونيم واقعيتها رو قبول داشته باشيم و درك كنيم كه سرنوشتها همه مثل هم نيستند ولي بايد مبارزه كرد چرا كه با همه بدي ها و خوشي ها باز زندگي مي گويد اما بايد زيست بايد زيست
شست باران بهاران هر چه هر جا بود
يك شب پاك اهورايي
بود و پيدا بود
بر بلندي همگنان خاموش
گرد هم بودند
ليك پنداري
هر كسي با خويش تنها بود
ماه مي تابيد و شب آرام و زيبا بود
جمله آفاق جهان پيدا
اختران روشنتر از هر شب
تا اقاصي ژرفناي آسمان پيدا
جاوداني بيكران تا بيكرانه ي جاودان پيدا
اينك اين پرسنده مي پرسد
پرسنده : من شنيدستم
تا جهان باقي ست مرزي هست
بين دانستن
و ندانستن
تو بگو ، مزدك ! چه مي داني ؟
آنسوي اين مرز ناپيدا
چيست ؟
وانكه زانسو چند و چون دانسته باشد كيست ؟
مزدك : من جز اينجايي كه مي بينم نمي دانم
پرسنده : يا جز اينجايي كه مي داني نمي بيني
مزدك : من نمي دانم چه آنجه يا كجا آنجاست
بودا : از همين دانستن و ديدن
يا ندانستن سخن مي رفت
زرتشت : آه ، مزدك ! كاش مي ديدي
شهر بند رازها آنجاست
اهرمن آنجا ، اهورا نيز
بودا : پهندشت نيروانا نيز
پرسنده : پس خدا آنجاست ؟
هان ؟
شايد خدا آنجاست
بين دانستن
و ندانستن
تا جهان باقي ست مرزي هست
همچنان بوده ست
تا جهان بوده ست
اوقات خوشي داشته باشيد............
41195826911
12-05-05, 07:12
داستان خلقت زن...
از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا” قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد…
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.
-این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید
از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،
یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام.
تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغهاید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا” حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند
و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن
و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند
خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد
فرشته پرسید : چه عیبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند . .
64295910271
12-05-05, 07:17
چهار ماه پيش دچارش شدم . همين مريضي رو مي گم . طبق معمول دكترم كلي آسمون ريسمون بافت كه فلانه و فلان طوره ، ولي درمان نداره .
چهار ماه پيش انگشتم را كردم تو حلقم تا لوزه ام را بخارانم ، ولي انگشتم گير كرد . مصيبتش اينجا بود كه انگشت گير كرده رو نه مي تونستم قورت بدم ، نه بالا بيارمش . و از اون بدتر اينكه بهترين انگشتم را از دست داده بودم . انگشت اشاره . و اين يعني كه من از گرسنگي خواهم مرد چون نويسنده بودم . تازه اگر هم فرض مي گرفتيم كه از گرسنگي نمي مردم ، بدتر مي شد ، مثلا اگر دماغم كيپ مي شد ، نمي توانستم كاري بكنم و از خفگي مي مردم . در اين حالت بدتر هم بود . مردگي بر اثر خفه گي و اين يعني اين كه تا آخر عمرم ! همه مرا با آن نويسنده كه در فرانسه با گاز مرده بود ، مقايسه مي كردند و اين بدترين چيز براي يك نويسنده بود .
بگذريم . مشكلم زماني بد تر شد كه با هر كس صحبت مي كردم يا مي ديدم ، حالت تهوع بهم دست مي داد . فكر كنيد يك انگشت چهارده سانتي روي لوزه شما گير كنه ، به جز بالا آوردن ديگه كاري از دستتون بر نمياد و باز هم اين براي من نويسنده ، افتضاح به بار مي آورد . دو ماه كه از اين موضوع گذشت ، من از جامعه ادبي طرد شدم . علتش كاملا واضح بود ، نوشته هاي من همگي رنگ استفراغ و بو مي دادند و ناشرينم دچار اشمئزاز مي شدند . علت ديگر ، سه سميناري بود كه رديف اول را به گه كشيدم . بنابراين نويسندگي را كنار گذاشتم ، در حقيقت كنار گذاشته شدم . اول ها عكسم روي تمام مجلات بود ولي كم كم عادي شد قضيه و ديگر خبرنگاران هم از من استقبالي نمي كردند . كاملا درمانده شده بودم . عق عق .... ببخشيد ، دست خودم نيست . اجازه بديد پاكتون كنم .... اه ... بي پدر خودتي عوضي ... .
ديديد چقدر سخته ؟ وقتي يك نويسنده از جامعه ادبي و بعد جامعه اي كه در آن زندگي مي كنه طرد مي شه ، مطمينا فيلسوف مي شه . يقين داشته باشيد كه درست مي گم . در اين يك ماه اخير من كاملا در اين زمينه ، به استادي رسيده ام و در حال اتمام يك كتاب فلسفي هستم . مساله نوشتن بدون انگشت را هم حل كردم . فقط كمي ممارست مي خواست تا تايپ با پا رو كاملا فرا بگيرم ولي امروز صبح اتفاقي ديگر افتاد كه ذهنم را به خودش مشغول كرده . انگشت اشاره پايم در كيبورد گير كرد و من براي در آوردنش نيروي زيادي به آن وارد كردم و متاسفانه اين انگشتم را هم از دست دادم و بطور كامل قطع شد . احتمالا نوشتن را كنار مي گذارم و به كار ديگري مي انديشم . تا چه پيش آيد . همين .
64295910271
12-05-05, 07:19
قصه ی آن دختر را می دانی ؟
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
***
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نا بینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد
هق هق کنان گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
64295910271
12-05-05, 07:19
خداوند نانواي آدمهاست
او پيامبري بود كه كتاب نداشت. معجزهاي هم.اسباب رسالت او تنها خوشهاي گندم بود كه خدا به او داده بود.خدا گفته بود: دشمناناند كه معجزه ميخواهند، معجزهاي كه مبهوتشان كند.
دوستان اما تنها با اشارهاي ايمان ميآورند. و اين خوشههاي گندم براي اشاره كافي است.
پيامبر، كوي به كوي و شهر به شهر رفت و گفت: آي مردم، به اين خوشه گندم نگاه كنيد. قصه اين گندم، قصه شماست كه چيده ميشود و به آسياب ميرود تا ساييده شود و پس از آن خميري خواهد شد در دستهاي نانوا؛ و ميرود تا داغي تنور را تجربه كند، ميرود تا نان شود، مائده مقدس سفرهها.
آي مردم، شما نيز همان خوشههاي گندميد كه در مزرعه خدا باليدهايد. نترسيد از اين كه چيده ميشويد، خود را به آسيابان روزگار بسپاريد تا در آسياب دنيا شما را بسايد، تا درشتيهايتان به نرمي بدل شود وسختيهايتان به آساني.
خداوند نانواي آدمهاست. خميرتان را به او بدهيد تا در دستهايش ورزيده شويد، خدا بر روحتان چاشني درد و نمك رنج خواهد زد و شما را در دستان خود خواهد فشرد؛ طاقت بياوريد، طاقت بياوريد تا پرورده شويد.
و كيست كه نداند خداوند او را در تنور خود خواهد نشاند؛ اين سنت زندگي است. اما زيباتر آن است كه با پاي خود به تنورش درآييد و بسوزييد، نه از سر بيچارگي و اضطرار، كه از سر شوق و اختيار.
پيامبر گفت: صبوري كنيد تا نان شويد؛ ناني كه زيبنده سفرههاي ملكوت باشد. صبوري كنيد تا نان شويد؛ ناني كه به مذاق خدا خوش آيد.
هزاران سال است كه نان در سفره آدمي است تا به يادش آورد قصه خوشههاي گندم و آسياب و تنور را... قصه نان پختن، نان قسمت كردن، نان شدن را...
64295910271
12-05-05, 07:20
این شما هستین که راه حل رو انتخاب می کنین
هنگامی که ناسا برنامه ی فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد با مشکل کوچکی روبرو شد ، آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای جاذبه کار نمی کنند ، جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردندتحقیقات بیش از یک دهه طول کشید ، دوازده میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت زیر آب کار می کرد ، روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و در دمای زیر صفر تا سیصد درجه ی سانتیگراد کار می کرد
روس ها راه حل ساده تری داشتند
آنها از مداد استفاده کردند
64295910271
12-05-05, 07:20
از خدا خواستم
...
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد
خدا گفت: نه
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکش.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد
خدا گفت: نه
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد
خدا گفت: نه
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد
خدا گفت: نه
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد
خدا گفت: نه
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم
و باز گفت: نه
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست
بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم
64295910271
12-05-05, 07:21
سرزمينی بود که همهی مردمش دزد بودندشبها هر کسی شاهکليد و چراغدستی دزدانهاش را بر میداشت و میرفت به دزدی خانهی همسايهاش در سپيدهی سحر بازمیگشت، میدانست که خانهی خودش هم غارت شده است.
و چنين بود که رابطهی همه با هم خوب بود و کسی هم از قاعده نافرمانی نمیکرد. اين از آن میدزديد و آن از ديگری و همينطور تا آخر و آخری هم از اولی. خريد و فروش در آن سرزمين کلاهبرداری بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه میگذاشتند. حکومت، سازمان جنايتکارانی بود که مردم را غارت میکرد و مردم هم فکری نداشتند جز کلاهگذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگی بیهيچ کم و کاستی جريان داشت و غنی و فقيری وجود نداشت
ناگهان ـ کسی نمیداند چهگونه ـ در آن سرزمين آدم درستی پيدا شد. شبها به جای برداشتن کيسه و چراغدستی و بيرون زدن از خانه، در خانه میماند تا سيگار بکشد و رمان بخواند.دزدها میآمدند و میديدند چراغ روشن است و راهشان را میگرفتند و میرفتند.
بايد برای او روشن میشد که مختار است زندگیاش را بکند و چيزی ندزدد، اما اين دليل نمیشود چوب لای چرخ ديگران بگذاردزمانی گذشت.. به ازای هر شبی که او در خانه میماند، خانوادهای در صبح فردا نانی بر سفره نداشت
مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخی نداشت.شبها از خانه بيرون میزد و سحر به خانه بر میگشت، اما به دزدی نمیرفت میرفت و روی پُل میايستاد و بر گذر آب در زير آن مینگريست.آدم درستی بود و کاريش نمیشد کرد
. بازمیگشت و میديد که خانهاش غارت شده است.
يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانهی خالیاش نشسته بود، بیغذا و پشيزي پول اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بودمیگذاشت که از او بدزدند و خود چيزی نمیدزديددر اين صورت هميشه کسی بود که سپيدهی سحر به خانه میآمد و خانهاش را دست نخورده میيافت.خانهای که مرد خوب بايد غارتش میکرد.. .
چنين شد که آنانی که غارت نشده بودند، پس از زمانی ثروت اندوختند و ديگر حال وحوصلهی دزدی رفتن را نداشتند و از سوی ديگر آنانی که برای دزدی به خانهی مرد خوب میآمدند، چيزی نمیيافتند و فقيرتر میشدند
در اين زمان ثروتمندها نيز عادت کردند که شبانه به روی پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا کنند. و اين کار جامعه را بیبند و بستتر کرد، زيرا خيلیها غنی و خيلیها فقير شدند
حالا برای غنیها روشن شده بود که اگر شبها به روی پل بروند، فقير خواهند شد فکری به سرشان زدبگذار به فقيرها پول بدهيم تا برای ما به دزدی بروندقراردادها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شدو البته دزدها ـ که هميشه دزد خواهند ماند ـ میکوشيدند تا کلاهبرداری کننداما مثل پيش غنیها غنیتر و فقيرها فقيرتر شدند.
بعضی از غنیها آنقدر غنی شدند که ديگر نياز نداشتند دزدی کنند يا بگذارند کسی برايشان بدزدد تا ثروتمند باقی بمانند بعد شروع کردند به پول دادن به فقيرترها تا از ثروتشان در برابر فقيرها نگهبانی کننداما همين که دست از دزدی بر میداشتند، فقير میشدند، زيرا فقيران از آنان میدزديدندپليس به وجود آمد و زندان را ساختند.
و چنين بود که چند سالی پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفی از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غنی سخن گفته میشد، در حالیکه همهشان هنوز دزد بودند.
مرد خوب، نمونهای منحصر به فرد بود و خيلی زود از گرسنگی درگذشت.
64295910271
12-05-05, 07:22
1-- اگر شما زن بارداری را بشنا سيد كه در حال حاضر هشت تا بچه ى كور و كچل دارد ، آيا موافق هستيد كه اين خانم سقط جنين بكند تا يك نفر ديگر به كور و كچل هاى اين دنياى لعنتى اضافه نشود ؟
اين را هم بگويم كه : از هشت تا كور و كچل هاى اين خانم محترمه ! ، سه تا شان كر و لال ، دو تا شان نا بينا ، يكى شان عقب افتاده ى ذهنى است و خود او هم به بيمارى سيفليس مزمن مبتلاست ! به نظر شما آيا اين خانم باردار ، بايد سقط جنين كند ؟؟
بجاى اينكه به اين پرسش ، تر و فرز ، پاسخ بدهيد ، اجازه بفرماييد سئوال دوم را مطرح كنم .
2-- فرض بفرماييد حالا موقع انتخابات است و شما بايد از ميان سه كانديداى رياست جمهورى ، يكى را انتخاب كنيد . شما كداميك از اين سه كانديدا را انتخاب خواهيد كرد ؟
الف -- كانديداى اولى ، با سياستمداران و سياست بازان حقه باز و بد كاره و لجاره و مفتخور و بد نام ، بده بستان دارد و اهل فال بينى و پيشگويى و اين نوع مزخرفات است . روزى هشت تا ده ليوان مارتينى مى خورد ، سيگار برگ دود مى كند و دو تا فاسق هم دارد .
ب --- كانديداى دومى ، تا لنگ ظهر مى خوابد . ترياك مى كشد . و هر شامگاه نيم بطر ويسكى را روانه ى خندق بلا مى كند .
ج --- كانديداى سوم ، يك قهرمان جنگ است ، گوشت نمى خورد ، سيگار نمى كشد ، گاهگدارى يك ليوان آبجو مى نوشد ، و اهل زن بازى و حقه بازى هاى ديگر هم نيست .
شما كداميك از اين سه نفر را روانه ى كاخ رياست جمهورى خواهيد كرد ؟؟
لطفا نخست تصميم تان را بگيريد ، بعدا به پاسخ اين پرسش ها توجه فرماييد .
و اما پاسخ پرسش ها :
1 -- كانديداى اولى فرانكلين روزولت است .
2 -- كانديداى دومى وينستون چرچيل است .
و كانديداى سومى ، آدولف هيتلر !!
و اما پاسخ به پرسش نخست :
اگر شما به سئوال مربوط به آن خانم حامله پاسخ مثبت داده ايد ، از تولد بتهوون جلوگيرى كرده ايد !! http://forum.p30world.com/images/smiles-icone/blinksmiley.gif
و نتيجه ى اخلاقى اينكه : قبل از پيشداورى و قضاوت ، كمى فكر كنيد
64295910271
12-05-05, 07:22
دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد. از مبارزه خسته بود. نمی دانست چه کند. بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند. پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از اب کرد و آنها را جوشاند. سپس در اولی تعدادی هویج، در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه منتظر ماند.
دختر هم متعجب و بی صبرانه منتظر بود. تقریبا پس از 20 دقیقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هویج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت.
سپس رو به دختر کرد و پرسید: "عزیزم چه میبینی؟" دختر هم در پاسخ گفت: "هویج تخم مرغ و قهوه."
پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند. هویجها نرم و لطیف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید. دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید: "دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند. هویج های سخت و محکم، ضعیف و نرم شدند. پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت اب را تغییر دهند." سپس پدر از دخترش پرسید: "حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی رو به رو می شوی مثل کدام یک رفتار می کنی؟ هویج، تخم مرغ یا قهوه؟"
64295910271
12-05-05, 07:23
انگار شسته اند و رنگش كرده اند؛ با يك رنگ ملايم و سبك. انگارهمه چيز براي بار اول است كه رخ داده و من نگاه مي كنم! عاشق شدن ساده بود خيلي ساده ؛ به آساني ديدن يك پرس غذاي روزمره ي صلات ظهري كه خسته از كار آن را تناول مي كني. اما نه، اين مثال خوبي نيست . عيبم مي كنند. بر من مي خندند آناني كه چند پيراهن بيشتر از من پاره كرده اند و بهتر مي فهمند! عشق با رسيدن بلوغ شروع مي شود. اولين باري كه چشمهايم ديد، خوب ديد. اولين باري كه بيشتر از حد روزهاي پيش خودم را در آيينه مي ديدم و وسواس داشتم موهايم رو به بالا فرم گيرند. مثل معماري كه پس از چيدن هر رديف از ديوارش براي راست بالا رفتن ، روي آن تراز و شاغول مي گيرد. لكه ي كوچك روي پيراهنم را آنقدر بزرگ مي ديدم كه خجالت مي كشيدم تا از بين نبردن آن، پا را از خانه بيرون بگذارم. براي انحراف خط اتوي شلوارم، خواهر كوچك ترم را به باد كتك مي گرفتم . و بلاخره، بهاره دوست مژگان اولين لبخندش را به من زد. شرم و خجالت را زماني شناختم كه رد سبيلم را پشت لب فوقانيم مي ديدم و مادرم براي خرجي خانه به پدرم بد و بي راه مي گفت و او فقط مي خنديد! خنديدنش براي من زماني اولين بار اتفاق افتاد كه ديگر مرد بودم. مرد شدن بهتر از بلوغ جواني ست. وقتي مرد هستم ديگر دلهره و ترس برايم معني گذشته را ندارد؛ راحت ترهستم. براي خانواده ام سرم را آسان جلو رئيسم و يا اين و آن خم مي كنم. بسيار سخت است اما توجيه خوبي دارد. به بهاره مي گويم من سپر شما در دنيا هستم. غرورم از خيابان به خانه محدود شده است. دخترم مي گويد: « بابايي، تو مرد خونه ايي؟» مي گويم: « آره بابايي، من فقط مرد خونه ام.» روي زانويم مي نشيند. سرش را به سينه ام تكيه مي دهد؛ نفس عميقي مي كشد، مي گويد: « بابا تو زورت از همه بيشتره؟» بهاره به او مي گويد: « آره دخترم بابا زورش از همه بيشتره !» توي دلم مي خندم. تازه مي فهمم پدرم وقتي مي خنديد، چه حالي داشت !
31101108360
12-05-08, 07:41
اعتماد کن!!
تا حالا شده توی زندگیتون توی یک شرایط بسیار سخت قراربگیرید؟
توی اون لحظه چیکار کردین؟
حتماً تا حالا اسم دانیال نبی رو شنیدید.
روزی از روزها:
داریوش پادشاه تصمیم گرفت که یکصدو بیست استاندار در سراسر امپراتوری خود منصوب نماید. سه وزیر هم به سرپرستی آنها منصوب کرد که تمام فرمانداران حسابهای خود را به ایشان پس بدهند تا هیچ ضرری به پادشاه نرسد که یکی از آنها دانیال بود.
دانیال از وزرا و فرمانداران دیگر بالاتر شده بود. زیرا دارای هوش و ذکاوت بیشتری بود. پادشاه در نظر داشت تا دانیال را مسؤل تمام امپراتوری خود بگرداند.
اما وزیران و فرمانداران دنبال بهانهای میگشتند تا در اداره امر مملکتی از دانیال شکایت کنند. ولی نتوانستند. چون دانیال کاملاً امین و درستکار بود و هرگز خطایی از او سر نمیزد. پس به یکدیگر گفتند ما نمیتوانیم هیچ علتی و بهانهای بر ضد او پیدا کنیم مگر اینکه درباره قوانین مذهبی و خدای او بهانهای از او بدست بیاوریم.
پس پیش پادشاه رفته و پس از تمجید و تکریم از پادشاه خواستند تا فرمانی صادر کند. فرمان اینگونه بود که تا مدت سی روز هر کس از خدا یا انسانی جز داریوش پادشاه حاجتی درخواست بنماید در چاه شیران افکنده شود.
در آن زمان اگر پادشاه حکمی را با امضای خود مهر میکرد طبق قوانین مادها و پارسیان این حکم باطل شدنی نبود.
وقتی دانیال متوجه شد که این فرمان صادر شده به خانه خود رفت و در بالاخانه خود پنجرهای را که رو به اورشلیم بود، باز کرد و مانند گذشته، روزی سه مرتبه زانو زده و خدای خود را عبادت و پرستش مینمود.
وقتی دشمنان او را دیدن همگی به حضور پادشاه رفتند و گفتند: پادشاه آیا شما فرمان ندادید که هر کس تا سی روز به غیر از تو از خدا یا انسانی حاجتی بخواهد در چاه شیران انداخته شود؟
پادشاه پاسخ داد: بلی درست است و این فرمان طبق قانون مادها و پارسیان تغییر نمیپذیرد.
سپس آنها از دانیال به پادشاه شکایت نموده او را معرفی کردند که اینگونه روزی سه بار از خدای خود مسئلت میکند.
پادشاه با شنیدن اسم دانیال از نقشه آنها با خبر شد و پریشان گشت و برای رهایی دانیال فکر میکرد. بعد دشمان دانیال دوباره به پادشاه گفتند: میدانید که این فرمان غیر قابل تغییر است.
بنابراین پادشاه دستور داد دانیال را گرفته و در چاه شیران انداختند.
پادشاه به دانیال گفت: ای دانیال!!! امیدوارم خدایی که تو پیوسته او را پرستش میکنی تو را نجات دهد.
سپس سنگی آورده بر دهانه چاه گذاشتند و پادشاه آن را با مهر خود و مهر وزرای خود مهر کرد تا فرمان درباره دانیال تغییر نکند.
پادشاه به کاخ خود برگشت و تا صبح روزه گرفت و اجازه نداد که وسایل عیش و عشرت برای او بیارند و تا صبح نتوانست بخوابد.
صبح زود پادشاه بلند شد و با عجله بر سر چاه شیران رفت. وقتی به سر چاه رسید، با صدای گرفتهای دانیال را صدا زد و گفت:
ای دانیال!!!
بنده خدای زنده!!!
آیا خدایی که پیوسته او را پرستش میکنی توانسته است تو را نجات بدهد؟
دانیال جواب داد: پادشاه پاینده باد! خدا فرشته خود را فرستاد و او دهان شیران را بسته تا به من صدمهای نرسانند. زیرا که من در پیشگاه او گناهی نکردهام و در حضور تو خطایی مرتکب نشدهام.
پادشاه بسیار خوشحال شد و دستور داد دانیال را از چاه بیرون بیاورند. دانیال را از چاه بیرون کشیدند و دیدند که به او صدمهای نرسیده است زیرا که بر خدا توکل کرده بود.
شجاعت، اعتماد و توکل دانیال به خدا باعث شد تا از این آزمایش سربلند بیرون بیاد. در سختترین شرایط. دانیال در یک قدمی مرگ، در کنار شیرهای گرسنه، اعتماد به خداوند را فراموش نکرد. دانیال نه زیر هدفش زد و نه اعتقادش رو زیر پا گذاشت و خداوند او را بلند کرد. دوستان عزیزم، ما هم باید در سختترین شرایط زندگیمون یاد خدا و توکل بر او رو فراموش نکنیم. چون کلام خداوند میگه: متوکلین به او هرگز خجل نخواهند شد.
31101105729
12-05-09, 04:42
سلام تمام نوشته ها زیبا بود من خیلی لذت بردم
31101109667
12-05-11, 11:14
نگاهی به درون خود
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است.
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این دلیل، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد.
این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود.
مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم، و سوالش را مطرح کرد ...
جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و باز هم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و گفت: " شام چی داریم؟"
و این بار همسرش گفت: "مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!"
"گاهی هم بد نیست که نگاهی به درون خودمان بیندازیم شاید عیب هایی که تصور میکنیم در دیگران است در واقع در خودمان وجود دارد!"
31101109667
12-05-11, 11:16
زندگی همین است!
استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟
شاگردان جواب دادند: ۵٠ گرم ، ١٠٠ گرم ، ١۵٠ گرم
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا وزنش چقدراست.
اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد.
شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد .
استاد پرسید : خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.
حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا گفت : دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند…
استاد گفت: خیلی خوب است ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقا مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید. اشکالی ندارد اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن
نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات ز ندگی مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب ،آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نم ی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار م ی شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!
31101109667
12-05-11, 11:19
پرسیدم: بار الهی چه عملی از بندگانت بیش از همه تو را به تعجب وا میدارد؟
پاسخ آمد: اینكه شما تمام كودكی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر میبرید و دوران پس از آن را نیز در حسرت بازگشت به كودكی میگذرانید.
اینكه شما سلامتی خود را فدای مالاندوزی میكنید و سپس تمام دارایی خود را صرف بازیابی سلامتی مینمایید.
اینكه شما به قدری نگران آیندهاید كه حال را فراموش میكنید، در حالی كه نه حال را دارید و نه آینده را.
این كه شما طوری زندگی میكنید كه گویی هرگز نخواهید مرد و چنان گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر میگیرد كه گویی هرگز زنده نبودهاید.
سكوت كردم و اندیشیدم،
در خانه چنین گشوده، چه میطلبیدم؟ بلی، آموختن ...
پرسیدم: چه بیاموزم؟
پاسخ آمد:
بیاموزید كه مجروح كردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمیكشد ولی برای التیام بخشیدن آن به سالها وقت نیاز است.
بیاموزید كه هرگز نمیتوانید كسی را مجبور نمایید تا شما را دوست داشته باشد، زیرا عشق و علاقه دیگران نسبت به شما آینهای از كردار و اخلاق خود شماست.
بیاموزید كه هرگز خود را با دیگران مقایسه نكیند، از آنجایی كه هر یك از شما به تنهایی و بر حسب شایستگیهای خود مورد قضاوت و داوری ما قرار میگیرد.
بیاموزید كه دوستان واقعی شما كسانی هستند كه با ضعفها و نقصانهای شما آشنایند ولیکن شما را همانگونه كه هستید و دوست دارند.
بیاموزید كه داشتن چیزهای قیمتی و نفیس به زندگی شما بها نمیدهد، بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بیشتر در زندگی شماست.
بیاموزید كه دیگران را در برابر خطا و بیمهری كه نسبت به شما روا میدارند مورد بخشش خود قرار دهید و این عمل را با ممارست در خود تقویت نمایید.
بیاموزید كه دو نفر میتوانند به چیزی یكسان نگاه كنند ولی برداشت آن دو هیچگاه یكسان نخواهد بود.
بیاموزید كه در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش دیگران بسنده نكنید، بلکه تنها هنگامی كه مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتید، راضی و خشنود باشید.
بیاموزید كه توانگر كسی نیست كه بیشتر دارد بلكه آنكه خواستههای كمتری دارد از همه توانگرتر است.
به خاطر داشته باشید كه مردم گفتههای شما را فراموش میكنند و همین مردم اعمال شما را نیز از یاد خواهند برد ولی، هرگز احساس شما نسبت به خویش را از خاطر نخواهند زدود.
26181020386
12-05-11, 03:23
من رفتنی ام
اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه
گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه
گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتني ام!
گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم ميميرم
گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.
گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟
فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش
گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟
گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم
خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت
خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد
با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی
سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم
بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم
ماشين عروس که ميدیدم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم
گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم
مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم
الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم
حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟
گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه
آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟
گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!
يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟
گفت: بيمار نيستم!
گفتم: پس چي؟
گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن:نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي
مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟
باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد
31101105425
12-05-11, 11:48
عشق و آرامش
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى كه خشمگین هستند صدایشان را بلند میكنند و سر هم داد میكشند؟
شاگردان فكرى كردند و یكى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم.
استاد پرسید: این كه آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با وجودى كه طرف مقابل كنارمان قرار دارد داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت كرد؟ چرا هنگامى كه خشمگین هستیم داد میزنیم؟
شاگردان هر كدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچكدام استاد را راضى نكرد...
سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى كه دو نفر از دست یكدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یكدیگر فاصله میگیرد. آنها براى این كه فاصله را جبران كنند مجبورند كه داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر كنند.
سپس استاد پرسید: هنگامى كه دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟
آنها سر هم داد نمیزنند بلكه خیلى به آرامى با هم صحبت میكنند.
چرا؟ چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیك است. فاصله قلبهاشان بسیار كم است.
استاد ادامه داد: هنگامى كه عشقشان به یكدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟
آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میكنند و عشقشان باز هم به یكدیگر بیشتر میشود.
سرانجام، حتى از نجوا كردن هم بینیاز میشوند و فقط به یكدیگر نگاه میكنند!
این هنگامى است كه دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باشد... :heart::heart::heart:
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
و من اینو می دونستم
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمیدونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”ا
شاید شبیه قصه ی من باشه : آخه من خجالت می کشم بهت بگم.. .
:heart::a (8)::a (35):
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دختر و پیرمرد
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
عروسک بافتنی
زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد
در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید.پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟
پیرزن در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
حتما حتما اینو بخونید خیلی قشنگه
وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...
وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی
وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..
صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی و
گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه
وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری
.بعد از کارت زود بیا خونه
وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم
تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری
تو درسها به بچه مون کمک کنی
وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی
بهم نکاه کردی و خندیدی وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی... وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود
وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری..
نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد
اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری
------------------------------------------
به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید
31101105425
12-05-11, 11:51
دختر و پیرمرد
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!
31101105425
12-05-12, 12:00
در افسانه ها آمده روزي که خداوند جهان را آفريد فرشتگان مقرب را به بارگاه
خود فرا خواند و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند∙
يکي از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا آنرا در زير زمين مدفون کن∙
فرشته ديگري گفت آن را در زير درياها قرار بده∙
و سومي گفت راز زندگي را در کوهها قرار بده∙
ولي خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل کنم فقط تعداد
کمي از بندگانم قادر خواهند بود آن را بيابند در حالي که من مي خواهم راز
زندگي در دسترس همه بندگانم باشد∙
در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت فهميدم کجاهي خداي مهربان راز
زندگي را در قلب بندگانت قرار بده زيرا هيچ کس به اين فکر نمي افتد که
براي پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه کند∙
و خداوند اين فکر را پسنديد
64295910271
12-05-14, 12:03
پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.
64295910271
12-05-14, 12:03
یکی از کشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقهها، جایزه بهترین غله را به دست میآورد و به عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقهمند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نکته عجیب و جالبی روبرو شدند. این کشاورز پس از هر نوبت کِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش میداد و آنان را از این نظر تأمین میکرد. بنابراین، همسایگان او میبایست برنده مسابقهها میشدند نه خود او!
کنجکاویشان بیشتر شد و کوشش علاقهمندان به کشف این موضوع که با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید. سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند.
کشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همکارانش گفت: «چون جریان باد، ذرات بارورکننده غلات را از یک مزرعه به مزرعه دیگر میبرد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان میدادم تا باد، ذرات بارورکننده نامرغوب را از مزرعههای آنان به زمین من نیاورد و کیفیت محصولهای مرا خراب نکند!»
همین تشخیص درست و صحیح کشاورز، توفیق کامیابی در مسابقههای بهترین غله را برایش به ارمغان میآورد.
گاهی اوقات لازم است با کمک به رقبا و ارتقاء کیفیت و سطح آنها، کاری کنیم که از تأثیرات منفی آنها در امان باشیم
64295910271
12-05-14, 12:04
به ندرت می توان داستانی را در دوران پس از جنگ ژاپن یافت که به اندازه حکایت شرکت سونی مدیران سراسر جهان را مجذوب خویش ساخته باشد.
البته اوایل این داستان به سبب آنکه در دوران جنگ می گذشت بسیار کم شرح داده شده است.
می گویند داستان سونی در یک فروشگاه بزرگ در توکیو آغاز شد، جایی که در آنجا روز هفتم مه سال ۱۹۴۶ ماسارو ایبوکا و آکیو موریتا شرکت مشترک خویش را با نام «توکیو تسوشین کوگیو» تاسیس کردند. بدین ترتیب دو مهندس نابغه در خاکسترهای جنگ جهانی دوم یک اسطوره را آغاز کردند. البته شاید دانستن این تاریخ به عنوان نقطه شروع داستان خیلی درست نباشد، زیرا ایبوکا و موریتا یک دیدار مهم را هم قبل از آن انجام داده بودند _ حدود ده ماه قبل از بمباران هیروشیما.
ژاپن پاییز ۱۹۴۴ را می گذراند: «تقریباً هر روز هواپیماهای بی-۲۹ از بالای سرمان می گذشتند. این هواپیماها پس از ریختن بمب های خود بر روی توکیو، کاوازاکی و یوکوهاما به هنگام بازگشت آسمان منطقه ما را در اشغال خویش در می آوردند.» موریتا در کتاب زندگینامه خویش با ذکر جملات فوق به یادآوری آن دوران می پردازد. تا آن زمان جوان ۲۳ ساله تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته فیزیک در اوزاکا به پایان رسانده بود و یک دوره آموزش افسری را هم تمام کرده بود. او در مهمترین پروژه تحقیقاتی ارتش به کار اشتغال داشت: واحدی ویژه با بودجه ای که در آن زمان یک رکورد بود (۲۰۰ میلیون ین) تسلیحات و بمب های هدایت شونده و تجهیزات دید در شب ابداع می کرد. موریتا می نویسد: «برای من بسیار جذاب و وسوسه برانگیز بود که در تیم اجرای پروژه حضور داشته باشم.»
ایبوکا که دوازده سال بزرگتر از شریکش بود نیز عضو کلیدی همین گروه بود. وی یک مسیحی متعصب محسوب می شد و به عنوان مهندس فنی در نیروی دریایی فعالیت می کرد. مهمترین موفقیت او تا آن زمان اختراع اولین دستگاه ژاپنی ویژه جست وجوی زیردریایی به حساب می آمد. ۱۴۰ عدد از دستگاه های مذکور از اوایل سال ۱۹۴۴ در نیروی هوایی امپراتوری به خدمت گرفته شدند. سال ۱۹۹۶ به مناسبت پنجاهمین سال تولد شرکت تاریخچه آن منتشر شد. در این تاریخچه از دستگاه جست وجوگر یاد شده به نیکی یاد شد و اختراع ایبوکا چنین توصیف گردید: «گزارشی که بعد از اتمام جنگ منتشر شد نشان داد که این دستگاه تا چه حد کارآیی دارد.» البته در این گزارش ذکر نشده که چه تعداد از زیردریایی های آمریکایی با کمک دستگاه های جست وجوگر مذکور هدف قرار گرفته اند.
ایبوکا و موریتا برای اولین بار در پاییز ۱۹۴۴ با یکدیگر ملاقات کردند- آن هم در مقام دو عضو گروه فوق سری موسوم به «کمیته تحقیقات جنگ». آنها طی دیدار مذکور پیرامون نحوه دفاع از ارتش امپراتوری ژاپن در مقابل آمریکایی ها گفت وگو کردند. همین گفت وگوها مبنای تداوم همکاری اسطوره ای بنیانگذاران شرکت سونی شد. موریتا پیرامون همکاری های خویش با ایبوکا طی دوران جنگ می نویسد: «با گذشت زمان ما بدون آنکه موفق شویم کلاهک های جست وجوگر حرارتی را به مرحله نهایی برسانیم آشنایی و نزدیکی بیشتری نسبت به یکدیگر پیدا می کردیم.»
این دو کارشناس طی ماه های بعد مشترکاً تلاش می کردند کاری را انجام دهند که به لحاظ فنی غیر ممکن بود. همین رفتن به دنبال غیر ممکن ها بعدها یکی از اصولی بود که آنها در سونی پیروی می کردند، شرکتی که همواره خواسته همه ابداعات و کارها را خودش به تنهایی انجام دهد. از همان دوران ها هم بود که این دو نفر نسبت به آمریکا احساسی بین دوستی و نفرت پیدا کردند- بعدها گاه در آنها یکی از این دو احساس شدت می گرفت و مدتی بعد احساس دیگر. چنین برداشتی از آمریکا می تواند توجیه گر بلندپروازی ای باشد که سال ها بعد سونی با آن ایالات متحده را فتح کرد. مدت ها است که مارک سونی براساس نظرسنجی ها در آمریکا مطمئن ترین مارک در میان مردم محسوب می شود.
البته اوایل دستیابی به موفقیت مذکور اصولاً قابل تصور نبود. موریتا می نویسد: «خبر بمباران هیروشیما برایم غیر قابل درک و تصور بود. شکاف و فاصله تکنولوژیکی میان آمریکا و ژاپن فوق العاده زیاد به نظر می رسید.»
با همین تفکرات دوران پس از جنگ برای موریتا آغاز شد. او و ایبوکا هیچ فرصتی را از دست ندادند و بلافاصله دست به کار شدند. آنها از طریق روابط فامیلی خویش حامیان با نفوذی پیدا کردند- پدر موریتا یک کارخانه دار سرشناس (فعال در زمینه تولید مشروبات موسوم به ساکی) بود و پدر زن ایبوکا هم طی دوران جنگ سمت وزیر امور تربیت و پرورش ژاپن را بر عهده داشت. آنها از طریق حامیان با نفوذ خویش سرمایه لازم برای تاسیس شرکت را به دست آوردند و سونی اوایل سال ۱۹۴۶ تاسیس شد. ایبوکا طی سخنرانی خویش به مناسبت افتتاح شرکت اظهار داشت: «ما تکنولوژی مورد نیازمان را خود ابداع کرده و رواج می دهیم تا بدین ترتیب از مشکلاتی که شرکت های بزرگ به آن دچار هستند اجتناب کرده باشیم.» موریتا می گوید: «ما در آن زمان به دنبال محصولات جدید و اصولی کارآمد بودیم و می خواستیم کالاهای مصرفی کاملاً نوین و با ساختارهای اختصاصی روانه بازار کنیم.»
این ایده در مدیران سال های اخیر سونی هم وجود داشته است. در سال های اول تاسیس سونی سخنان ایبوکا و موریتا عمدتاً حول محور تقسیم وظایف در شرکت بود: پیرترها ابداع می کردند و جوان ترها فروشنده بودند. ایبوکا و موریتا از همان آغاز کار متفق القول بودند که نباید هیچ کدام از آنها به تنهایی تصمیم بگیرد. بدین ترتیب یکی از اصول مهم دستیابی به موفقیت توسط آنها شکل گرفت. به زودی در شرکت تنها کالاهایی تولید می شد که در تمام دنیا فروش داشتند. البته شروع فعالیت ها در ژاپن دشوار بود. توکیو تسوشین کوکیو (نام سابق سونی) سال ۱۹۴۶ اولین محصول خود را که یک پلوپز برقی بود طراحی کرد. در این پلوپز برنج به خوبی- نه خشک و نه خمیر- می پخت. دستگاه مذکور هیچگاه به بازار عرضه نشد. ابداع یک بالش الکتریکی گرم کننده اندکی موفقیت بیشتری به همراه آورد. این بالش در دوران پس از جنگ که کمبود دستگاه های گرم کننده وجود داشت می توانست مورد استقبال قرار گیرد، اما استفاده از آن غالباً به سوختن لباس ها و پتوها می انجامید. بالاخره شرکت توانست در سال ۱۹۵۰ با تولید اولین نوار ضبط صوت و دستگاه پخش آن در بازار ژاپن یک نقطه عطف پدید آورد. ایبوکا و موریتا در آن زمان بیش از صد کارمند داشتند، اما هنوز هم شرکت آنها کوچک و کم اهمیت بود.
این وضعیت در یکی از روزهای سال ۱۹۵۳ تغییر کرد. در آن روز آکیو موریتا برای اولین بار پا بر خاک آمریکا گذاشت. او به ایالات متحده سفر کرده بود تا در نیویورک یک گواهی اعطای مجوز را در شرکت «وسترن الکتریک» امضا کند. غول آمریکایی در آن زمان به موریتا امتیاز یک محصول کوچک را که در آزمایشگاه های موسوم به «بل» ابداع شده بود، فروخت: ترانزیستور. موریتا بعدها از آن اتفاق چنین یاد می کند: «هنگامی که قرارداد را امضا کردم، دست اندرکاران شرکت وسترن الکتریک برایم شرح دادند که اگر می خواستند محصولات مصرفی را به ترانزیستور مجهز کنند تنها می شد از این دستگاه در تولید تجهیزات تقویت شنوایی بهره گیرند. البته ما هم اصلاً علاقه ای به بازار کوچک دستگاه های شنوایی نداشتیم.» بدین ترتیب یک افسر ژاپنی توانست در نیویورک تنها هشت سال پس از جنگ با پرداخت ۲۵ هزار دلار یکی از مهم ترین اختراعات پس از کشف بمب اتم را از ابرقدرت جهان برباید. موریتا می نویسد: «من سوار بر موج امید شنا می کردم.» امید وی هم بیهوده و سراب نبود. چهار سال بعد آنها شروع به فروش اولین رادیوهای ترانزیستوری جیبی در دنیا کردند. ایبوکا و موریتا تا قبل از آن «با اعتقاد به برتری تکنولوژیکی غرب بزرگ شده بودند.» (به گفته موریتا)- اما از آن زمان به بعد خود تاریخ صنعت را رقم می زدند. هرگامی که آنها بر می داشتند قدمی برای رهایی از برتری غرب محسوب می شد.
مدتی پس از تولید کوچک ترین رادیوی دنیا اولین تلویزیون تمام ترانزیستوری دنیا، اولین دستگاه ضبط ویدیویی ترانزیستوری، یک سیستم تلویزیون رنگی «تری نیترون» و بسیاری ابداعات بزرگ شکل گرفتند. از میان ابداعات مذکور شاید بتوان گفت واکمن و دستگاه های استریوی قابل حمل در جیب شلوار تا به امروز مشهورترین آنها بوده اند. البته شکست هایی هم وجود داشته اند: از آنجایی که ایبوکا و موریتا مغرورتر از آن بودند که سیستم ابداعی ویدیویی خویش موسوم به بتاماکس را در اختیار دیگران قرار دهند، سیستم VHS که توسط رقیب اصلی یعنی شرکت ماتسوشیتا اختراع شده بود در جهان به قدرت اول بدل شده است. با این حال در مورد تکنولوژی «دیسک فشرده» (کمپاکت دیسک) که توسط سونی و فیلیپس ابداع شده بود، اشتباه مذکور تکرار نشد: امروز این نوع CD در سراسر جهان به یکی از لوازم عادی در منزل تبدیل شده است. بانیان تکنولوژی مذکور موفقیت های بزرگی را از این رهگذر به دست آورده اند.
موریتای پیر اواسط دهه هشتاد با روحیه ای که نشان از سرمستی جوانی داشت، نوشت: «رواج CD به معنای آغازی بر یک دوره جدید است: آدم موسیقی را دقیقاً به همان صورتی که نواخته شده می شنود- هیچ گونه صدای خش خش نوار و یا صدایی جانبی احساس نمی شود.» بدین ترتیب موریتا بار دیگر خود را به عنوان یک پیشرو و پیشگوی بزرگ مطرح کرد، زیرا به راستی بعد از آن دیگر هیچ کس نتوانست از نوارهای کاست معمولی در مقابل CD دفاع کند. البته تحقیقات و فناوری همواره تنها یکی از بسترهای فعالیت در داستان شرکت سونی بوده اند. عامل دوم و موتور مهم حرکت مفاهیمی بوده اند که بنیانگذاران شرکت از نتایج حاصل از جنگ جهانی دوم آنان را به دست آورده اند. احساس حسادت و رقابت با آمریکا همانقدر در ایبوکا و موریتا ریشه دوانده بودند که حس بخشش و اعتقاد به لزوم یادگیری از غرب. سال ها بعد از پایان جنگ ایبوکا در اتوبیوگرافی خویش اولین احساس خود از اشغالگران آمریکایی را چنان شرح می دهد که به خوبی رفتار سرسختانه و انعطاف ناپذیر بنیانگذاران سونی را می توان با آن توجیه کرد: «وقتی سلاح ها و تجهیزاتی را که بر بار کامیون های ارتش آمریکا از داخل خیابان های توکیو عبور داده می شدند می دیدم، پیش خودم فکر می کردم که ما با چه کشور قدرتمندی جنگیده ایم! در آینده باید حتماً به لحاظ فناوری از آمریکا سبقت جوییم.»
بدین ترتیب هنگام تاسیس شرکت در سال ۱۹۴۶ توجه به برتری آمریکا کاملاً محسوس بود. البته وقتی سال ۱۹۵۷ ایبوکا و موریتا قصد داشتند اولین رادیوی ترانزیستوری جیبی خود را روانه بازار کنند و به دنبال نامی جدید و مناسب برای شرکتشان می گشتند دیگر آمریکا کمتر از گذشته به نظرشان دشمن می رسید. لذا یکی از کلمات رایج در آن زمان در آمریکا یعنی Sonnyboy را با عبارت لاتین Sonus ترکیب کردند و از آن کلمه Sony را پدید آوردند.
نامگذاری جدید با یک اتفاق دیگر هم توأم بود و آن اینکه شرکت به تجارت با آمریکا متمایل شد. ایبوکا و موریتا دریافتند که در درازمدت مهمترین بازار آنها به ویژه در بخش ابداعات جدید ایالات متحده خواهد بود. آنها به این نتیجه رسیدند که هرکس بتواند در آنجا نفوذ کند می تواند در تمام دنیا فعالیت های خود را گسترش دهد.
اواخر دهه پنجاه بسیاری از شرکت های دیگر ژاپنی نیز به همین نتیجه رسیدند- به عنوان مثال تویوتا اولین خودروهای شخصی خویش را به آنسوی اقیانوس آرام فرستاد. با این حال شاید بتوان سونی را تنها شرکت ژاپنی دانست که حاضر شد تمام سیاست های خویش را مبتنی بر مقتضیات تجارت در ایالات متحده شکل دهد. موریتا با یادآوری آن سال ها می نویسد: «باید اعتراف کنم اوایل سعی می کردیم عبارت Made in Japan (ساخت ژاپن) را تا حد ممکن کوچک بر روی محصولاتمان چاپ کنیم.»
البته موضوع در اختیار گرفتن بازار آمریکا برای ژاپنی های نسبتاً تازه وارد بسیار مهمتر از اینها بود. موریتا اوایل هنگام سفر به نیویورک در هتل های ارزان قیمت اقامت می گزید و در رستوران های سلف سرویس غذا می خورد. بسیار اصرار داشت که یک شرکت ژاپنی واسطه آنها با مشتریان آمریکایی نباشد. او شرکت نمایندگی سونی در آمریکا را شخصاً تاسیس کرد و به خاطر وجود این شرکت زن و فرزندانش را به نیویورک آورد. یکسال تمام خانواده موریتا کوشیدند تا خود را با راه و رسم زندگی آمریکایی منطبق سازند، اما بعد بروز یک مرگ در خانواده، آنها را وادار به بازگشت به موطن خویش کرد. البته ۱۵ سال بعد در سال ۱۹۷۶ مجله نیوزویک در مورد موریتا نوشت: «او مردی بود که به تنهایی تصور جهانیان از تجار ژاپنی را تغییر داد.» به جز یوکو اونو، همسر جان لنون (خواننده معروف)، در آن زمان در غرب هیچ کس شهرت دو رئیس جوان سونی را نداشت.
ارتباط موریتا با غرب از همان آغاز وضعیتی پیچیده داشت. رویگردانی موریتا از غرب سال ۱۹۸۹ دوباره آغاز شد.
او در آن سال با همراهی شینتارو ایشی هارا، سیاستمدار ملی گرا، کتابی را تحت عنوان «ژاپنی که می تواند نه بگوید» منتشر ساخت. به یکباره وی به یکی از مخالفان سرسخت غرب بدل شد: «ما در تجارت ده سال آینده را در نظر داریم، در حالی که آمریکایی ها تنها در مورد سود ده ماه آینده فکر می کنند.» مدیر سونی با این عبارت به مسخره شرکت های آمریکایی پرداخت. انتشار کتاب او عواقب زیادی در بر داشت. درست در همان زمان سونی با یک سرمایه گذاری فوق العاده کلان یکی از شرکت های اصلی هالیوود به نام کلمبیا پیکچرز را خرید و ترس از تفوق شرکت های ژاپنی را در آمریکا گسترد. این زمانی بود که ژاپن تحقیرهای زمان جنگ را خاتمه داد و موفقیت اقتصادی بلامنازع خویش را به رخ جهانیان کشید. سونی تجسم این موفقیت بود، موفقیتی که البته مدت زیادی به طول نینجامید.
طی دهه نود ژاپن دچار بحران عظیم شد. در این دوران پیری بر موریتا مستولی گشت و همزمان با آن تغییراتی نیز در نظراتش پدید آمد: «اگر سیستم اقتصادی ژاپن کمبودهای زیادی داشته باشد، قطعاً یکی از آنها هماهنگی کم با غرب است.» او این عبارت را در سال ۱۹۹۳ در مقاله ای در مجله «آتلانتیک مونثلی» نوشت. او به کشورش توصیه کرد تا همانند غرب ساعات کار پرسنل را بکاهد و به غرب هم توصیه کرد تا همانند ژاپن انضباط (دیسیپلین) و نظم در کار را افزایش دهد. چندی بعد موریتا دچار سکته قلبی شد و تا زمان مرگش یعنی سال ۱۹۹۹ هیچگاه از عوارض آن کاملاً رهایی نیافت. ایبوکا نیز که طی سال های آخر عمر خود سرگرم شیوه های درمان سنتی آسیایی بود، دو سال قبل از آن فوت کرده بود.
64295910271
12-05-14, 12:05
شب از نیمه گذشته بود. پرستار به مرد جوانی که آن طرف تخت ایستاده بود و با نگرانی به پیرمـرد بیمار چشم دوخته بود نگاهی انداخت.
پیرمرد قبل از اینکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا می زد.
پرستار نزدیک پیرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اینجاست، او بالاخره آمد.
بیمار به زحمت چشم هایش را باز کرد و سایه پسرش را دید که بیرون چادر اکسیژن ایستاده بود.
بیمار سکته قلبی کرده بود و دکترها دیگر امیدی به زنده ماندن او نداشتند.
پیرمرد به آرامی دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندی زد و چشم هایش را بست.
پرستار از تخت کنار که دختری روی آن خوابیده بود، یک صندلی آورد تا مرد جوان روی آن بنشیند. بعد از اتاق بیرون رفت. در حالی که مرد جوان دست پیرمرد را گرفته بود و به آرامی نوازش می داد.
نزدیک های صبح حال پیرمرد وخیم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراری را فشار داد.
پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاینه بیمار پرداخت ولی او از دنیا رفته بود.
مرد جوان با ناراحتی رو به پرستار کرد و پرسید: ببخشید، این پیرمرد چه کسی بود؟! پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!
مرد جوان گفت: نه، دیشب که برای عیادت دخترم آمدم برای اولین بار بود که او را می دیدم. بعد به تخت کناری که دخترش روی آن خوابیده بود، اشاره کرد.
پرستار با تعجب پرسید: پس چرا همان دیشب نگفتی که پسرش نیستی؟
مرد پاسخ داد: فهمیدم که پیرمرد می خواهد قبل از مردن پسرش را ببیند، ولی او نیامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهمیدم که او آن قدر بیمار است که نمی تواند من را از پسرش تشخیص دهد. من می دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتیاج دارد…
64295910271
12-05-14, 12:06
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
http://bebin.ir/wp-content/uploads/2010/02/08_ece10-300x199.jpg (http://forum.iranvij.ir/redirector.php?url=http%3A%2F%2Fbebin.ir%2Fwp-content%2Fuploads%2F2010%2F02%2F08_ece10.jpg)
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.
64295910271
12-05-14, 12:06
با اینکه راه بهشت خیلی وسیع ، آشکار و بسیار روشنه ، تعجبم اینه
که چرا رسیدنش برای انسان اینقدر سخته و مستلزم تحمل رنج فراوان
کنفوسیوس
* * *
سالها پیش در شهری دو برادر زندگی میکردند . پدر آنان بازرگانی موفق و خوش نام بود و به سبب خوش قلبی و نیک اندیشی و احسان ، مورد احترام خاص و عام بود . والدین آن دو پسر ، برای بزرگ کردنشان از هیچ تلاشی دریغ ننمودند و ضمن اینکه آنان را برای تحصیل درس و هنر به مدارس مختلفی میفرستادند ، سعی میکردند به نحوی فرزندانشلن را با مسائل اجتماعی و روزمره زندگی در خانه و محیط بیرون و بازار آشنا کنند
سالها بر این منوال گذشت تا آن دو برادر بزرگ شدند و تجارت کوچکی را به شراکت آغاز کردند و برای کسب تجربه به همراه کاروانها به شهرهای نزدیک و اطراف سفر نمودند . چندین سال هم سپری شد تا اینکه پدر آنان بسبب کهولت سن از سفر و تجارت بازماند . در همین حین بود که بتدریج زمزمه اختلاف بین دو پسر آشکار شد و علتش هم ریاست تجارتخانه و جانشینی پدر بود
پدر که بسیار نکته سنج و ریزبین بود ، قضیه را دریافت و لذا پسران را نزد خود فراخواند . پس از مقدمه چینی فراوان ، به آنان گفت : ” عزیزانم ، میدانید که اقتضای ریاست برتجارتخانه ، تدبیر و اندیشه ، مدارا ، معاشرت و حسن رفتار با مردمان را میطلبد ، و آن منصب و جایگاه مهمی است که بایستی شخص ، شایسته احراز آن باشد و از این روی ، من نیز شرطی را که پدر مرحومم برای من گذاشته بود ، برای شما عزیزانم تعیین میکنم و آن اینکه ، فردی رئیس تجارتخانه خواهد بود که بتواند روزی دردل کویر خشک و بی آب و علف ، بهشتی را پیدا کند . حالا هم بروید آماده سفر شوید که امتحان بزرگی را در پیش دارید . فردا کاروان بزرگی از نزدیک شهر خواهد گذشت . مسیر آن کاروان پایتخت است و من دوست دارم که شما نیز با آنان همراه شده و کالاهای مورد نیاز مردم شهر را که من فهرستش را به شما خواهم داد ، خریداری کنید “
کاروان مذبور در حوالی ظهر از کنار شهر گذر کرد و دو برادر نیز بهمراه چندین شتر به آن پیوستند . چندن روز که طی طریق نموده بودند ، به صحرای شنی رسیدند که باید از آن عبور میکردند . از آنجائی که راهنمای مجربی کاروان را هدایت میکردند ، آنها به سلامتی از آن صحرا گذشتند و پس از چندین روز دیگر به پایتخت رسیدند
آن دو به همراه سایر کاروانیان پس از استراحت و استحمام ، اقدام به خریداری کردند و بزودی کاروان مهیای بازگشت گردید . در مسیر برگشت هم مشکل چندانی وجود نداشت تا اینکه درست وقتی که به وسط کویر رسیده بودند طوفان سختی در گرفت و شنهای روان تمامی مسیرها را مدفون کرد بطوریکه کاروان مسیر خود را گم کرده و در دل آن کویر وسیع گم شد
تازه پس از فرو نشستن طوفان بود که آنان موضوع را دریافتند ، لذا بسیار مستاصل گردیند و به فکر چاره افتادند . از آنجائی که تعداد زیادی از مسافران افراد سالخوره و یا زنان و کودکان بودند ، بنابراین فقط معدودی از جوانان و راهنمای کاروان ، داوطلب پیدا کردن راه اصلی شدند و دو برادر نیز جز آنان بودند
هر یک از داوطلبان کمی آذوقه و آب برداشته و با تقسیم به دسته های کوچکتر ، بر آن شدند که هر دسته در جهات مختلفی حرکت کرده و برای پیدا کردن راه تلاش کند و در صورت موفقیت یا عدم موفقیت ، مسیر رفته را برگردند
گروه جستجوگران کارخود را شروع کردند . دو برادر که خود یکی از آن دسته ها بودند ، مسیری را برگزیده و یک روز کامل را به سمت جلو پیاده روی نمودند و در اوج خستگی درگوشه ای به استراحت پرداختند ، فردای آنروز مجددا تلاش خود را ادامه دادند و در حالی که آب و آذوقه ای را که به همراه داشتند در شرف اتمام بود ، به صخره بلندی رسیدند که به سبب طولانی بودن آن ، امکان دور زدنش میسر نبود
آن دو با زحمت فراوان شروع به بالا رفتن از آن صخره ها نمودند و تا اینکه فقط چند گام به انتهای راس آن صخره باقی نمانده بود که تخته سنگی بلند مانع رسیدنشان به قله شد
در همین حین بود که صدای ریزش آب و آواز پرندگان از پشت آن تکه سنگ به گوش میرسید و باعث شد که آن دوبرادری که بالای دیوار بود با حیرت تمام به آنسوی صخره نگریست . باورش نیز بسیار مشکل بود ، در دل آن کویر تشنه ، باغی به زیبائی و سرسبزی فراوان وجود داشت . او با هیجان زائدالوصفی ماجرا را به برادرش که در پائین تخته سنگ منتظرایستاده بود تعریف کرد و ناگهان به یاد سخنان پدرش افتاد و رو به برادرش کرد و گفت : ” یادته پدرمون چه میگفت ؟ ببین من اولین کسی هستم که بهشتی را در دل این کویر پیدا کردم . پس میتوانم به ریاست تجارتخانه منصوب شوم ، اما تو برادر عزیزم ، اصلا نگران نباش و غم به دل راه نده ، چون مرا در این جستجو یاری نمودی ، بنابراین نظر و رای ترا نیز در اداره امور تجارتخانه دخالت خواهم داد “ جوان ، نیرویشان برای رسیدن به آن طرف صخره دو چندان کنند . یکی از برادران دستان خود را قلاب گرفت و کمک کرد که برادردیگربتواند لبه سنگ را چنگ زده و بالا رود .
او این را گفت و از آن بالا به داخل باغ پرید و به سمت جوی آب زلالی که در آن نزدیکی روان بود دوید و یک دل سیر، آب نوشید و آنگاه تازه یادش افتاد که برادرش ، آن سو منتظر باقیمانده . پس به عقب برگشت و با زحمت فراوان و به کمک شاخه های درختان خود را به بالای تخته سنگ رساند ، تا به برادرش در بالا آمدن از تختخ سنگ کمک کند که با کمال تعجب او را دید که تقریبا به پائین صخره ها رسیده و در جهت مخالف پیش میرود . فریاد زد : ” کجا میروی ؟ ما که به مقصودمان رسیدیم . بهشتی را بدنبالش بودیم ، یافتیم “
برادر در جوابش داد : ” تو بهشتت را یافتی ، اما من هنوز به آن نرسیده ام ، میروم تا بقیه را نیز به همراه خود به اینجا بیاورم “
64295910271
12-05-14, 12:08
از هر دست بدهی از همان دست پس می گیری
یک ضرب المثل قدیمی می گوید
"از هر دست بدهی از همان دست پس می گیری" .
در نور کم غروب، زن سالخورده ای را دید که در کنار جاده درمانده،منتظر بود در آن نور کم متوجه شد که او نیاز به کمک دارد جلوی مرسدس زن ایستاد و از اتومبیلش پیاده شد در این یک ساعت گذشته هیچ کس نایستاده بود تا کمکش کند زن به خود گفت مبادا این مرد بخواهد به من صدمه ای بزند؟ ظاهرش که بی خطر نبود فقیر و گرسنه هم به نظر می رسید مرد زن را که در بیرون از ماشینیش در سرما ایستاده بود دید و متوجه آثار ترس در او شد گفت: خانم من آماده ام به شما کمک کنم بهتر است شما بروید داخل اتومبیل که گرمتر است ضمنا" اسم من برایان آندرسون است فقط لاستیک اتومبیلش پنچر شده بود اما همین هم برای یک زن سالخورده مصیبت محسوب می شد برایان در مدت کوتاهی لاستیک را عوض کرد زن گفت اهل سنتلوئیس است و عبوری از آنجا می گذشته است تشکر زبانی برای کمک آن مرد کافی نبود از او پرسید که چه مبلغ بپردازد هر مبلغی می گفت می پرداخت چون اگر او کمکش نمی کرد هر اتفاقی ممکن بود بیفتد برایان معمولا برای دستمزدش تامل نمی کرد اما این بار برای مزد نکرده بود برای کمک به یک نیازمند کرده بود و البته در گذشته افراد زیادی هم به او کمک کرده بودند .
او به خانم گفت که اگر واقعا می خواهد مزد او را بدهد دفعۀ بعد که نیازمندی را دید به او کمک کند و افزود و آن وقت از من هم یادی کنید خانم سوار اتومبیلش شد و رفت چند کیلومتر جلوتر، خانم، کافه ای دید به آن کافه رفت تا چیزی بخورد. پیشخدمت زن پیش آمد و حوله تمیزی آورد تا موهایش را خشک کند پیشخدمت لبخند شیرینی داشت لبخندی که صبح تا شب سرپابودن هم نتوانسته بود محوش کند آن خانم دید که پیشخدمت باید 8 ماهه حامله باشد با این حال نگذاشته بود که فشار و درد تغییری در رفتارش بدهد آن گاه به یاد برایان افتاد وقتی آن خانم غذایش را تمام کرد، صورتحساب را با یک اسکناس صد دلاری پرداخت پیشخدمت رفت تا بقیه پول را بیاورد وقتی برگشت، آن خانم رفته بود
پیشخدمت نفهمید آن خانم کجا رفت. بعد متوجه شد چیزی روی دستمال سفره نوشته شده است با خواندن آن اشک به چشمش آمد چیزی لازم نیست به من برگردانی من هم در چنین وضعی قرار داشتم شخصی به من کمک کرد همان طور که من به تو کمک کردم اگر واقعا می خواهی دین خود را ادا کنی این کار را بکن نگذار این زنجیرۀ عشق همین جا به تو ختم شود زیر دستمال چهارصد دلار دیگر هم بود آن شب او به آن نوشته و پول فکر می کرد آن خانم از کجا فهمید که او و شوهرش به آن پول نیاز داشتند
بچه ماه آینده به دنیا می آمد و آن وقت وضع بدتر هم می شد شوهرش هم خیلی نگران بود همان طور که کنار شوهرش دراز کشیده بود به نرمی او را بوسید و آهسته در گوشش گفت همه چیز درست میشه دوستت دارم برایان آندرسون
64295910271
12-05-14, 12:08
نیكی و بدی
لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر", دچار مشکل بزرگی شد: می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند, تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.
روزی دریک مراسم همسرایی, تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند, دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی, گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند, نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد گدا, که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود, چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید, و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل, پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پراز روً یایی داشتم, هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم!."
”می توان گفت: نیکی و بدی دورروی یك سكه هستند ؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند.”
پائولو کوئیلو
64295910271
12-05-14, 12:10
معجزه گل نیلوفر
این داستان در باره یک دختر که معلم روستا بود و یک پسر باغبان است . بزرگترین آرزوی پسر این بود که هر روز در کنار پنجره صدای زیبای دختر را بشنود . او فکر می کرد که هیچ کسی همانند این دختر صدای نرم و دلنشین ندارد . اما روزی از روزها ، پسر متوجه شد که صدای دختر گرفته است . او در گوشه ای از حیاط مدرسه مخفیانه به داخل کلاس نگاه می کرد و متوجه شد دختر از نهایت درد گلو چهره اش تغییر کرده است . پس از پایان کلاس ، پسر به سراغ دختر رفت و متوجه که دختر اهل جنوب است و تحمل آب و هوای خشک شمالی را ندارد و به همین دلیل صدایش نیز تغییر کرده است . روز بعد ، دختر متوجه فنجان آبی شد که روی میزش گذاشته شده بود . آب را نوشید . سپس ابرو در هم کشید و گفت : چقدر تلخ است . اما پسر متوجه شد که صدای دختر پس از نوشیدن آب بهتر شده است . زیرا او این آب را از جوانه نیلوفر تهیه کرده بود که با خوردن آن درد انسان کاهش می یابد . پسر هر روز به این کار ادامه می داد و پس از چیدن جوانه ها ، دوایی آماده کرده و قبل از کلاس مخفیانه روی میز دختر می گذاشت . روزی از روزها ، دختر زودتر از پسر به کلاس آمد و در پشت در پنهانی به تماشای حرکات پسر پرداخت و به ماجرا پی برد . در همین جا از پسر پرسید : پس تو هر روز جوانه نیلوفر را برای من تهیه می کنی ؟ پسر سری تکان داد و با لکنت زبان جواب داد : بله ، بله ، متوجه شدم صدای شما تغییر کرده است و این دوا برای کاهش درد شما مناست است . از آن به بعد ، پسر هر روز تخم نیلوفر را می چید و دوای دختر را آماده می کرد . روزی از روزها ، پسر از معلم روستایی پرسید : تو دیگر از تلخی این دوا نمی ترسی ؟ دختر لبخندی زد و گفت : این شیرین ترین دارو جهان است .
64295910271
12-05-14, 12:10
دو ماشین با هم تصادف بدی می کنند، بطوریکه هردو ماشین بشدت آسیب میبینند .ولی راننده ها بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر می برند.
وقتی که هر دو از ماشین هایشان که حالا تبدیل به آهن فراضه شده بیرون می آیند ، خانم راننده میگوید: چه جالب شما مرد هستید،ببینید چه بروز ماشین هایمان آمده ! همه چیز داغان شده ولی ما کاملا" سالم هستیم .
این باید نشانه ای از طرف خداوند باشد که ما اینچنین با هم ملاقات کنیم و شاید بتوانیم زندگی مشترکی را با صلح و صفا آغاز کنیم !
مرد با هیجان پاسخ داد:بله ، کاملا" با شما موافقم این باید نشانه ای از طرف خدا باشد !
سپس زن ادامه داد و گفت : ببینید یک معجزه دیگر. ماشین من کاملا" داغان شده ولی این شیشه مشروب سالم مانده است .مطمئنا" خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بماند تا ما این تصادف و آشنایی خوش یمن را جشن بگیریم.
بعد زن بطری را به مرد داد .
مرد سرش را به علامت تصدیق تکان داد و در بطری را باز کرد و نصف شیشه مشروب را نوشید.
بعد بطری را به زن بر گرداند .زن بلافاصله بطری را به مرد برگرداند.
مرد گفت: مگر شما نمی نوشید؟!
زن در جواب گفت: نه . فکر می کنم باید منتظر پلیس باشم .
64295910271
12-05-14, 12:11
معلم
http://archive.shadmehr.net/download.php?id=217دختری در چین زندگی می كرد که با جدیت درس نمی خواند . وی اصلا نمی دانست که آینده اش چیست و به دنبال چه هدفی می باشد . روزی از روزها ، قبل از امتحانات مدرسه ، دوست این دختر به وی خبر داد كه به سوالات امتحانی دست یافته است . در حقیقت ، دختر می توانست برای شركت در امتحان از همین ورقه استفاده كند . دختر کلیه پاسخ های ورقه را كه در دست داشت حفظ كرد . با توجه به ضعف درسی وی گمان بر این بود كه او در این امتحانات از نمره 100 فقط 30 نمره خواهد گرفت . اما او موفق شد در آزمون مدرسه نمره 98 بگیرد. این مساله باعث شد كه دانش آموزان دچار تردید شوند كه مبادا دختر در امتحان تقلب كرده است . با وجود این اتفاق معلم دختر را ستایش و تشویق و ابراز اطمینان کرد که وی از آن به بعد موفقیت های بیشتری به دست خواهد آورد . دختر نیز كه هیجان زده شده بود ، شروع به گریه كرد . او از سخنان معلم بی نهایت خوشحال شده بود و دریافته بود كه اگر خوب درس بخواند ، افتخارات بیشتری كسب خواهد کرد . از آن به بعد ، دختر برای آنکه ثابت کند تلقب نکرده است و برای اینكه معلمش را نا امید نکند ، با جدیت درس می خواند و از لذت درس خواندن را احساس می كرد . چند سال بعد ، او در یكی از دانشگاه های معروف پکن پذیرفته شد . در واقع بدون آن ورقه امتحان سرنوشت دختر این گونه تغییر نمی كرد و آینده خوبی در انتظار وی نبود . اما همان اتفاق فرصتی برای دختر فراهم آورد و مسیر زندگی وی را متحول كرد . بعد از سالها ، دختر به مدرسه باز گشت و برای معلم خود حقیقت را فاش كرد . معلم که دیگر سالمند شده بود ، گفت : عزیزم ، آن زمان می دانستم که تو تلقب کرده ای . زیرا توانایی های تو را می شناختم و می دانستم كه تو نمی توانی نمره 98 بگیری . اما فکر کردم که امکان دارد تو با استفاده از این فرصت بیشتر کوشش کنی . بدین سبب ، تو را تشویق کردم و نسبت به تو اطمینان داشتم . دختر با شنیدن این سخنان به گریه افتاد . وی می دانست که در لحظه کلیدی حیات وی ، معلم او را تشویق کرده و همین مساله راه زندگی وی را تغییر داده است. بله دوستان ، در واقع ، در حیات ما اتفاقات و فرصت های زیادی رخ داده و بوجود می آید . لذا نباید به این آسانی این فرصت ها را از دست داد .
64295910271
12-05-14, 12:12
داغ دیده و تابستان
http://imagecache2.allposters.com/images/NGSPOD01/101157.jpgکوله را روی زمین گذاشتم و بی اختیار خود را بر شن های نرم رها کردم . پاسخی برای وجود خود نداشتم پس به دنبال سوالات ساده تر گشتم . برای چه تنهایم ؟ چرا این همه به کوه می آیم ؟ چرا در مسیر های انحرافی راه می روم ؟
پیدا کردن پاسخشان دوباره مرا به جمعیت بر گرداند . ما برای یافتن پاسخ به یکدیگر نیاز داریم این آخرین نتیجه اندیشه هایم بود .
هوا در حال تاریک شدن بود . من و ستاره ها در چرخشی تکراری دوباره به جای اولمان بر می گشتیم .
ـــ آه ! چگونه اشک نریزم هنگامی که آسمان بارانی است چگونه با شقایق های سرخ روی سوخته دل ، همدم نباشم در حالی که چشمهایم سرخ تنهایی است و آسمان دلم تیره از ابرهای طوفانی است .
روی کاغذی نوشتم و دوباره پای در راه طولانی رفتم تا خود را بیابم . کجا ! نمی دانستم . تنها ، می رفتم و تنها می رفتم .
به گمان آنکه این کار چاره فراموش کردن آنچیزی است که دل مرا آزرده بود مشغول تماشای قدمهایم شدم و بدون نگاه کردن به پیش رو رفتم و رفتم . با خود اندیشیدم اگر کسی مرا در آن حال می دید چه توصیفی می کرد : جوانکی مستعد جنون با چهره ای پریشان ؛مویی در باد آشفته و قدمهایی نا منظم راه می رفت و از انسان ها می گریخت . ـــــ او من بودم ! ــــ
آنچه باعث پریشانیم شده بود باعث آسودگی بسیاری دیگر بود . من پی عقیده و آرمانی که برایش زندگی کنم در گرما و تنهایی لابلای سنگها و تاریخ می گشتم . از نفس هایم بوی تردید می آمد . گویی لبهایم را سوزانده باشند ترگ خورده بود و پوست صورتم کشیده شده بود به اندازه ای که احساس می کردم هر آن می ترکد و گوشت از آن بیرون می زند . چشمهایم دوردست ها را از پیش قدمهایم تشخیص نمی داد . ماسه کفشهایم را پر کرده بود و لباسهایم برایم آزار دهنده شده بود . دوست نداشتم هیچ چیزی را دوست داشته باشم . باورم شده بود که آخرین قدمهایم را بر می دارم .
چرا برای انسان گفتن کلماتی که باعث زندگی است این همه دشوار است ؟ چرا باید احساساتمان را با چیز های دیگری همراه کنیم ؟ چرا نمی پسندیم که دست هایمان تنها برای نوازش زیبایی ها بر خیزد نه برای چیدن آن ؟ چرا هر آن عملی که یادمان مهر میان دو کس خواهد بود با کشتار همراه است ؟
برای اولین دیدار مرگ گل ؛برای جشن دومین دیدار مرگ حیوان ؛ و برای دیدار های همیشه مرگ احساسات ! و در پایان هم مرگ ؛ مرگ آورترین مخلوق فرشته خداوند نیست ماییم ؛ که احساسات را قربانی می کنیم مرگ تنها به این بی پروایی خاتمه می دهد . چرا انسان برای ابراز احساس خود تنها به احساسات خود اکتفا نمی کند ؟ آیا فریب در رفتار اوست که برای پنهان کردنش دست به دامن گلها و غذا ها و پوشش ها و هدایا می شود و یا ابراز احساسات چیزی جز اینها نمی تواند باشد ؟
خورشید از بالای سرم گذشته بود . من بودم و سنگهای گرم و سکوت و کوهستانی با وقار .
شوق خوردن در من نبود . تا دقایقی بعد به راهی می رسیدم که پیرمردان از آن برای پیاده روی در کوهستان استفاده می کردند . دیگر نیازی نبود برای خودم راه بسازم . پیشرفت علمی باعث تغییر روشها می شود . آنچه در ظاهر آن شکوفاست وجود آرامش و رفاه است اما هدف آن چیست ؟
اولین ستاره در دور دست افق شروع به پیدا شدن می کرد و پنهانی می نگریست تا روشنایی رفته باشد و او با اطمینان جلوه گریش را آغاز کند . کم کم آسمان چون کودکی آبله گون شد ابتدای ماه بود و آنها می توانستند با آرامش بیایند و خودنمایی کنند .
صدای چرخش محورها بر روی سیم های کلفت و رسیدنهای متوالی اتاقكها از دکلی به دکل دیگر كمتر شده بود . پیدا بود تلکابین دیگر داشت تنها رفتگان را باز می گرداند . چیز زیادی دیده نمی شد فقط خاکی که از هر قدم خسته ام فرصت پرواز می یافت را می توانستم از بویی که به مشامم می رساند تشخیص دهم . در هیاهوی سوالات ذهنم و صدای قدمهایم ، آرامش کوهستان خودنمایی می کرد .
نسیمی خنک با عرق تنم می آمیخت و مرا به نشاط می آورد . اتاقکهای معلق بدون نیرو مانده بودند . نمی دانم مسافران آنها مرا می دیدند ، خستگیم را ، تنهاییم را یا نه. اما من می دیدمشان دست در گردن یکدیگر یکی هراسان به پایین نگاه می كرد گویی تا كنون روی زمین بوده و با ایستادن اتاقك به آسمان رفته اندچشمهایش را بسته بود و سر بر شانه ای دیگری گذاشته بود و آن دیگری ترسش را زیر خنده های بیمار گونه اش پنهان می کرد . با ایستادن تلکابین من و آنها در سکون با هم برابر شده بودیم اما آنها هیجان زده تر بودند .
ستاره دوم و سوم هم آمدند و میهمانی آسمانیان رسمیت یافت . من و قدمهایم به ایستگاه پایانی رسیدیم در حالی که من نه دلیل آمدن را می دانستم و نه علت بازگشت را .
آنجا بود که با خود اندیشیدم برای لذت بردن از آسمان کوهستان ؛ از سکوت آن از سنگهایی که خاطره عشق ها و رنج های بسیار دور تا نزدیک را در دل خود داشتند آیا نیازی به پیروی از سنت هست یا در اتاقک ها هم می توان به نشاط رسید ؟
در این رویا بودم که نور چشمم را آزرد برای لحظاتی با شک و از خط نازک میان پلکان بسته شده ام اطراف را نگاه کردم . صدا ها برایم خیلی آشنا آمدند زمزمه ای از پشت سرم به گوش می رسید با هراس به سویش برگشتم . کفش را زمین گذاشتم و به دنبال صدا رفتم تلفن زنگ می خورد و از من می خواست از رویا خارج شوم . فردا می خواستم به کوه بروم و باید وسایل را آماده می کردم . تلفن را برداشتم تا صدایش قطع شد دوباره سر جایش گذاشتم . خسته بودم روز پر کار و سختی را پشت سر گذاشته بودم . کفش های کوه را واکس زده و نزده خوابیدم تا صبح زود ؛ تماشای شبانه ام را تجربه کنم .
________________________________________
کسی که برای عشق خمیازه کشید خوابش ابدی خواهد شد
64295910271
12-05-14, 12:12
سال آخر دبیرستان بودم وخیلی آدم خجالتی تا به اون سن كه رسیده بودم نتوسته بودم دوستی برای خودم پیدا كنم ولی این اواخر تو راه مدرسه یه دختره نظرمو به خودش جلب كرده بود . اون هر روز از مسیری كه من میرفتم عبور می كرد ! اون با دوست اش كه دختر زشتی هم بود باهم بودند ولی خودش دختر زیبای بود ، جالب اینكه تا به من می رسیدند دوست اون دختره محل نمی گذاشت ولی خودش به من چشمك میزد من اوایل بی تفاوت بودم ولی بعدا'' دیدم نمیشه بی تفاوت بود آخه چشمك زدن كار هر روزاش شده بود .
این اوخر گاهی وقت ها هم میخندید من كه تا اون روز آدم خجالتی بودم داشتم كم كم پر رو میشدم و دنبال موقعیتی بودم تا طرح دوستی بریزم یه روز گویی كه شانس بهم روكرده باشه اونو تنها دیدم به خودم جرات دادم و گفتم كه هر جوری باشه باید بهش پیشنهاد دوستی بدم خیلی به هیجان آمده بودم صدام رو صاف كردم و گفتم خانم افتخار آشنایی میدید محل نذاشت من شوكه شدم ولی خودمو نباختم دوباره گفتم میتونم باهاتون دوست بشم برگشت و باخشم بهم نگاه كرد بهش گفتم (البته باترس) مگه خودتون هر روز بمن چشمك نمیزدید؟ مگه چراغ سبز بهم نشون ندادید اومد بسمتم و محكم خوابوند در گوشم و با صدای لرزون ولی با فریاد گفت :
دیوونه من مریض ام پلكم خودبخود میپره حالیته یا بازم بگم
64295910271
12-05-14, 12:18
در روزگار قدیم، پادشاهی زندگی می کرد که در سرزمین خود همه چیز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چیزی که نداشت خوشبختی بود و با این که پادشاه کشور بزرگی بود به هیچ وجه احساس خوشبختی نمی کرد.
پادشاه یکی از روزها تصمیم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پایتخت بفرستد تا آدم خوشبختی را بیابند و با پرداخت پول، پیراهنش را برای پادشاه بیاورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختی کند.
فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسی که رسیدند، از او پرسیدند:« آیا تو احساس خوشبختی می کنی؟»
جواب آنها « نه» بود، چون هیچ کس احساس خوشبختی نمی کرد.
نزدیک غروب وقتی مأموران به کاخ بر می گشتند، پیرمرد هیزم شکنی را دیدند که داشت غروب آفتاب را تماشا می کرد
و لبخند می زد.
http://i27.tinypic.com/11kwjg7.jpgدر روزگار قدیم، پادشاهی زندگی می کرد که در سرزمین خود همه چیز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چیزی که نداشت خوشبختی بود و با این که پادشاه کشور بزرگی بود به هیچ وجه احساس خوشبختی نمی کرد.
پادشاه یکی از روزها تصمیم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پایتخت بفرستد تا آدم خوشبختی را بیابند و با پرداخت پول، پیراهنش را برای پادشاه بیاورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختی کند.
فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسی که رسیدند، از او پرسیدند:« آیا تو احساس خوشبختی می کنی؟»
جواب آنها « نه» بود، چون هیچ کس احساس خوشبختی نمی کرد.
نزدیک غروب وقتی مأموران به کاخ بر می گشتند، پیرمرد هیزم شکنی را دیدند که داشت غروب آفتاب را تماشا می کرد
و لبخند می زد.
مأموران جلو رفتند و گفتند:« پیرمرد، تو که لبخند می زنی، آیا آدم خوشبختی هستی؟»
پیرمرد با هیجان و شعف گفت: « البته که من آدم خوشبختی هستم.»
فرستادگان پادشاه به او گفتند: « پس با ما بیا تا تو را به کاخ پادشاه ببریم.»
پیرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتی به کاخ رسیدند، پیرمرد بیرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد.
فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برایش بازگو کردند.
پادشاه از این که بالاخره آدم خوشبختی پیدا شده تا او بتواند پیراهنش را بپوشد، بسیار خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد و گفت:« چرا معطل هستید؟ زود بروید و پیراهن آن پیرمرد را بیاورید تا برتن کنم.»
مأموران قدری سکوت کردند و بعد گفتند: « قربان، آخر این پیرمرد هیزم شکن آن قدر فقیر است که پیراهنی برتن ندارد
64295910271
12-05-14, 12:19
روزی پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.
پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.
پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بیفایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.http://i25.tinypic.com/2jaxiec.jpgروزی پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.
پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.
پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بیفایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: « پس گیاه تو کو؟» پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد.
در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روی تخت نشست و گفت:« این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهی نیاز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافی دست بزند.»
64295910271
12-05-14, 12:19
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:« آیا می توانم با تو همسفر شوم؟»
ثروت گفت:« نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.»
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست.
غرور گفت:« نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.»
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بیایم.»
غم با صدای حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.»
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:« بیا عشق، من تو را خواهم برد.»
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید: « آن پیرمرد که بود؟»
علم پاسخ داد: « زمان»
عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: « زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»
64295910271
12-05-14, 12:23
حمام
نجف دریابندری
http://www.culturechange.org/tortureAbuGhraibLindyEngland.jpgصدای فریاد را من وقتی شنیدم که سر و صورتم را صابون زده بودم وچشمهایم بسته بود. اما فوراً چشمهایم را باز کردم و دیدم که یک نفر روی کف سیمانی حمام افتاده است و دارد دست و پا میزند و جیغ میکشد.
صابون چشمهایم را سوزاند. چشمها را دوباره بستم و سرم را زیر دوش گرفتم، و بعد چشمهایم را باز کردم.
دکتر کیانی بود که لحظة پیش کنار من ایستاده بود و داشت خودش را میشست. حالا چند نفر از زندانیها دورش ریخته بودند و میخواستند دست و پایش را بگیرند. کیانی درشت و سنگین بود و دست و پای ستبری داشت، و چون تنش صابونی و لغزنده بود، زندانیها نمیتوانستند بگیرندش، و او لای دست و پایشان میغلتید و سرش را مثل پتک به کف حمام میکوبید، و کف حمام که گویا زیرش خالی بود صدای طبل مانندی میداد. زندانیهای لخت، دورش گره خورده بودند. همة تنها سفید و بیخون بود، غیر از تن خود کیانی که رنگ گندمی داشت و لای دست و پاهای دیگر دیده میشد.
لحظة بعد مرکز گره از تکان افتاد. چند نفر از زندانیها جدا شدند. و باقیشان لاشة خیس و صابونی را آهسته بلند کردند و به طرف در گرم خانه بردند. من از لای تنهای برهنه یک لحظه صورت او را دیدم، و دیدم که رنگش سفید شده و بینیاش تیغ کشیده است. زندانیهای برهنه او را از پا از در گرمخانه بیرون بردند.
حالا گرداگرد گرمخانه دوشها همینطور باز بود و آدمهای برهنة خیس کنار دوشها سرجای خود خشکشان زده بود، و یک گل درشت آفتاب از دریچة سقفی وسط گرمخانه میتابید. بعد که من صدای ریزش آب دوشها را شنیدم به نظرم آمد که لحظههای پیش از آن را در سکوت مطلق رویایی گذرانده بودم. شاید کف صابون گوشام را گرفته بود.
ما چهل و چند نفر میشدیم و بازداشتگاهمان پشت پاسدارخانة لشکر بود. اتاق بازداشتگاه دو پنجرة بزرگ رو به میدان مشق داشت. پشت پنجرهها توری میلة آهنی کشیده بودند و همیشه یک سرباز تفنگ به دوش زیر پنجرهها کشیک میداد.
منظرة میدان مشق، که آن طرفش انبوه کاخ و چنار و زبان گنجشک پشت هم صف کشیده بودند از پشت توری مثل تابلو نقاشی بود، مگر وقتی که بهداریها از آنجا میگذشتند و همة ما برای تماشای آنها پشت پنجره جمع میشدیم و مسخرهشان میکردیم.
و بهداریها همزندانیهای ناخوش و ناجور بودند که در بهداری، دویست سیصد متری پاسدارخانه، نگهشان میداشتند، و چون ساختمان بهداری مستراح و دستشویی نداشت، روزی دوبار سربازها آنها را سینه میکردند و از میدان مشق میگذراندند و میآوردنشان به زندان ما تا از دستشویی و مستراح ما استفاده کنند و برگردند.
صف بهداریها مثل یک جوخة شکست خورده بود. یکیشان ابراهیمی گردن شکسته بود، که من نمیدانستم چرا به او میگفتیم «گردن شکسته» چون گردنش درست بود و فقط بازوهایش شکسته بود و قفسة سینه و دستهاش را تا آرنج گچ گرفته بودند و مثل مترسک دستهایش باز بود و بایستی یک نفر لیوان آب جلو دهانش بگیرد و تو مستراح دکمة شلوارش را برایش باز کند. یکی دیگرشان حسین کرمانی بود، که باز من نمیدانستم اسمش کرمانی است یا چون کرمانی است به او میگوییم کرمانی. حسین کرمانی نمیتوانست بایستد. اما غیر از این عیبی نداشت و اگر دو نفر زیر بغلش را میگرفتند که نیفتد. خودش میتوانست راه برود، و خنده و شوخی هم میکرد. یکی دیگرشان آدمی بود که اسمش را نمیدانستم. همیشه دولادولا راه میرفت، چون که نمیدانم با تیغ یا شیشه شکسته خواسته بود شکم خودش را پاره کند و بعد که شکمش را دوخته بودند پوست شکمش گویا طوری کشیده شده بود که نمیتوانست راست بایستد. یکیشان هم حبیب بود که هیچ عیب و علتی نداشت. اما با قد بلندش عبا روی دوش میانداخت و یک پیپ دسته خمیده به لب میگذاشت و به همه چیز و همه کس شتروار آهسته سرتکان میداد. یکیشان هم دکتر کیانی بود که چون حالش بد بود بیرون نمیآوردنش و زیرش لگن میگذاشتند.
من خود دکتر کیانی را ندیده بودم. اما چند هفته بود که ملاقاتیهایش را عصر دوشنبه میدیدم که میآمدند و او را ندیده برمیگشتند. یکی از ملاقاتیها یک پیرزن خمیدة عینکی بود که تا غروب در اتاق ملاقات مینشست و هرازچندی دستش را روی زانوش میزد و میگفت «کجا آوردنت، مادر؟» ولی از چند روز قبل از آن روز بهداریها گفته بودند که این دفعه خیال دارند دکتر کیانی را به حمام بیاورند.
حمام دوراز پاسدارخانه بود. صبح دوشنبه که میخواستند ما را ببرند یک جوخه سرباز با تفنگ و سرنیزه جلو در پاسدارخانه حلقه میزدند و ما باروبندیلمان را برمیداشتیم و به میان حلقة سربازها میرفتیم. این بار سربازها ما را سینه میکردند و از میدان مشق میگذراندند و جلو بهداری نگهمان میداشتند تا بهداریها هم بیایند. بعد همه به طرف حمام راه میافتادیم.
درراه تا میتوانستیم آهسته میرفتیم تا بیشتر درهوای آزاد نفس کشیده باشیم. توی راه آدمهای آزاد را از دور میدیدیم که برای خودشان اینطرف و آنطرف میرفتند. از دیدن آدمهای آزاد، هوای محو و مبهم آزادی در دلمان زنده میشد و دلمان قدری میگرفت. اما تماشای افق گستردة دنیای بیرون زندان و نفس کشیدن درهوای صاف و سرد ما را مست میکرد و گاهی آنقدر یاوه میگفتیم و میخندیدیم که سربازها به ما تشر میزدند.
آن روز هم جلو بهداری ایستادیم تا بهداریها بیایند. اول از همة دکتر کیانی بیرون آمد. جوان و میانه بالا و چهارشانه و گندمگون بود. قیافة ورزشکارها را داشت. هیچ به نظر ناخوش نمیآمد. همینکه از در بیرون آمد خندید و یک دستش را با پنجة باز برای ما تکان داد. با دست دیگرش بقچة لباسهایش را زیر بغل گرفته بود. جلو که آمد و قاطی ما شد چند نفر از ما که میشناختنش با او روبوسی کردند. او با همه سلام علیک و احوالپرسی کرد.
بعد همه راه افتادیم و میدان مشق را پشت سرگذاشتیم و وارد زمینهای سنگلاخی شدیم که دو طرفش سیمخاردار کشیده بودند. پشت سیم، تانکهای سیاه زیتونی صف کشیده بودند. در سایة تانکها برفی که دو روز پیش باریده بود، هنوز بود. آفتاب ضعیفی میتابید. به حمام که رسیدیم دیدیم در بسته است و ما را پشت در بسته نگاه داشتند.
ما میدانستیم که چرا ما را پشت در نگه میدارند. ما هفتة پیش پول گروهبان حمامی را نداده بودیم و این هفته هم خیال داشتیم ندهیم.
از پول ملاقاتیهامان هر هفته نفری سه چهار تومان به هر کدام ما میرسید، و همه را اکبر نگه میداشت، و گروهبان حمامی از ما نفری یک تومان پول حمام میگرفت. یک روز پیش خودمان فکر کردیم که چون زندانی هستیم نباید پول حمام بدهیم و تصمیم گرفتیم که دیگر پول ندهیم.
ولی آن روز از کار خودمان پشیمان شدیم. چون که هوا خیلی سرد بود، و ما هر چه روی پای خودمان میان حلقة سربازها جستوخیز کردیم، گرم نشدیم. آفتاب کمرنگی هم که روی ما میتابید زیر ابر رفت. سربازها هم سردشان بود و رنگشان رفتهرفته کبود میشد و از نوک بینی بعضیشان یک قطرة زلال آب آویزان بود.
کیانی حالش بد شد. دو نفر از زندانیها بقچهشان را زمین گذاشتند و کیانی را روی بقچهها نشاندند. بقچة خودش زیر بغلش بود. انگار یادش نبود. بچهها به اکبر گفتند که بهتر است پول حمام را بدهد.
وقتی که در حمام را باز کردند دست و پای ما کرخت شده بود. وقتی که داخل رخت کن شدیم شیشة عینک من تار شد، و من عینکم را برداشتم تا جلو پایم را ببینم. گل و گوشمان که یخ بود در هوای ولرم رخت کن به مورمور افتاد.
بعد لخت شدیم و به گرمخانه رفتیم. و من همین که سروصورتم را صابون زدم صدای فریاد را شنیدم و چشمهایم را باز کردم.
بعد از آنهمه وارفته بودند. بعد تندتند خودشان را زیر دوش آب کشیدند و بهدو از گرمخانه بیرون رفتند. من هم دستمالها و زیر پوشهام را که روی سکوی سیمانی جلوم خیس کرده بودم، نشسته آب کشیدم و با تن خیس به رختکن رفتم. از گرمخانه که بیرون آمدم هوای رخت کن یخ بود و به تن آدم شلاق میزد، و زمینش هم زیر پا سرد و سفت بود.
روی سکوها بوریا پهن بود، و بیرون که آمدم دیدم دکتر کیانی را روی یکی از پوریاها دراز کردهاند و یک لنگ رویش انداختهاند. چند نفر از زندانیها هنوز لخت بالای سرش ایستاده بودند. کیانی رنگش سفید و شفاف شده بود و پرههای بینیاش باز و چشمهایش بسته بود. سینهاش بالا و پایین میرفت. انگشتهای کلفت پاهایش از زیر لنگ بیرون زده بود.
وقتی که لباسمان را میپوشیدیم من توی پاکت سیگارم یک سیگار پیدا کردم. اکبر که پهلوی من لباس میپوشید نصف سیگار را از من گرفت. اکبر سیگار نمیکشید. وقتی که نصف سیگار لهیده را به لب گذاشت دیدم که هرچه خون بود از لبهاش رفته بود و لبهاش سفید شده بود. وقتی که خودم خواستم سیگار را از لبم بردارم دیدم که دستم میلرزد. به دست اکبر نگاه کردم، به نظرم آمد که دستش نمیلرزد. سقف حمام طاق ضربی بود و میان ستونها تیر چوبی افقی کار گذاشته بودند، و وسط رختکن یک حوض خالی بود. حمام مثل مسجد خالی بود. سینة کیانی همین طور بالا و پایین میرفت.
بعد گروهبان حمامی از بیرون وارد شد و صدا زد:
«زودتر بیا بیرون!»
من و اکبر لباسهامان را خیلی آهسته میپوشیدیم، برای این که آخر سر بدانیم که تکلیف کیانی چه میشود. گروهبان دوربینه گشت و همه را بیرون کرد و به ما گفت:«بجنبین!»
اکبر گفت:«سرکار ما پهلوی مریض میمانیم.»
گروهبان گفت:«لازم نیست. فرمودهن باشه. بقیه برن.»
من گفتم:«ممکنه بازهم حالش به هم بخوره.»
گروهبان گفت:«جون آبجیش، خودش میدونه از این شوخیها نداریم.»
آخرین نفری که از رختکن بیرون رفت ابراهیمی گردن شکسته بود. که چون از رو نمیتوانست از در بیرون برود چرخید و از پهلو بیرون رفت.
بعد گروهبان ما را هم بیرون کرد. من دم در چرخیدم و فضای نیمه تاریک رختکن را نگاه کردم. دکتر کیانی تنها و بیکس زیر لنگ دو نم روی بوریای خشک خوابیده بود و رنگش سفید مهتابی بود. روی حاشیة بینه، کنار بوریاها جای پاهای خیس باقی مانده بود. گچ بند کشی طاقهای حمام به طرز عجیبی به نظرم تازه و سفید آمد.
بیرون، آسمان گرفته و هوا تیره و زمین یخ بسته بود. وقتی که راه افتادیم دیگر نمیخواستیم خیلی آهسته برویم. زندانیها دیگر حرف نمیزدند. رنگشان پریده بود و ریش یک هفتهشان روی رنگ پریدهشان سیاه میزد.
در راه هیچ حرف نزدیم. توری من که زیرپوشهای خیس توش بود از رفتنه خیلی سنگینتر بود. فکر کردم که ملاقاتیهای دکتر کیانی که امروز قرار بود ملاقات کنند باز هم نومید برمیگردند.
وقتی که به سنگلاخ قبل از میدان رسیدیم ناگهان ابراهیمی گردن شکسته گفت:«اه. بچهها این حیوون را از زمین بردارین ببینیم چیه.» حبیب خم شد و چیزی را از زمین برداشت و جلو صورت ابراهیمی گردن شکسته گرفت. یک پرندة کوچک مرده بود. تازه هم مرده بود، چون که پرهاش مرتب و پاکیزه و براق بود. من هرگز همچو پرندهای ندیده بودم. رفتم جلو نگاه کردم. دهن بستهاش گشاد بود و یک قیطان زرد دورش کشیده بود و پرش سیاه و دمش دراز بود. پنجههای لاغرش را جمع کرده بود.
یکی گفت:«ساره.»
یکی گفت:«نه، پرستوس.»
«خوب میبینی که مرده.»
«خوب تازه مرده.»
«خوب از سرما مرده دیگه.»
مرگ در چهرة پرنده هیچ وحشتی برجا نگذاشته بود. از هرچه مرده بود، خیلی راحت و آرام مرده بود. حبیب پرندة مرده را چند قدم دیگر در دستش نگه داشت و بعد آهسته خم شد و آن را زمین گذاشت. ما از پرنده گذشتیم. گروهبانی که پشت سر ما میآمد پرنده را برداشت و با نگاه بدگمانی آن را برانداز کرد. بعد دور سرش چرخاندش و به پشت سیمهای خاردار، روی تانکهای سیاه پرتش کرد. ابراهیمی گردن شکسته گفت:«بچهها این دفعه پول حمام دادیم؟»
اکبر گفت:«نه.»
64295910271
12-05-14, 12:23
نام داستان: معاون دبیرستان
نویسنده: فهیمه پاكروان
سر همت ....
http://www.wizardwonderland.com/art/images/leapofaith.jpgماشین می ایستد. سوار می شوم و می نشینم. تا رسیدن به دانشكده دست كم 20 دقیقه در راهم. فرصتی است كه چشمانم را ببندم و فارغ از قال و مقال خیابان به گوش و چشمم استراحتی بدهم.
اما ... انگار اشتباه كرده ام زهی خیال باطل. باندهای CD چنجر این پراید كوچك چنان بر سرم می كوبد كه فكر می كنم وسط میدان جنگ ایستاده ام. بیچاره را چه چاره؟ خودم را جمع می كنم و تلاش می كنم نشنوم اما با صدای گوشخراش پسرك خواننده كه ناصاف و ناهنجار شروع به ناسزا گفتن می كند، برق از سه فازم می پرد:
برو گمشو، دیگه نمی خوام ببینمت ... چشمهایم گرد می شود.
حتما اشتباه شنیده ام. صاف می نشینم با دقت گوش می دهم. پسرك ادامه می دهد: بی وفای لعنتی، هر روز با یكی كه هستی ... دیگر خواب و خیال چرت زدن در ماشین از سرم پریده است. واقعا درست می شنوم. این خواننده محترم كه البته CD و نوارش به مرحمت محدودیت ها و ممنوعیت ها، زیر زمینی تكثیر شده است و دست به دست می شود، مشغول فحاشی و دشنام گویی به یك "دختر جوان" است. یك معشوقه كه ظاهرا بی وفایی كرده و حالا مستحق این همه لعن و نفرین است. فكر می كنم شاید همین یكی باشد و تمام شود. اما تمامی ندارد. صدای دیگری می خواند:
بس كه خودخواهی، پر رنگ و ریایی، آتیش زدی به جون من، و بعدی:
بی خیال اون كه رفته، بی خیالش، مگه تو چند سال جوونی، و بعدی:
گول نگات رو خوردم تو كه فریبه حرفات
و انگار فقط من نیستم كه با تعجب این اشعار پر از بدبینی، خیانت، كینه، بی وفایی، دورویی و البته كلاهبرداری! را می شنوم. دو نفر از آقایان مسافر هم كه انگار حرف دلشان را از زبان خوانندگان محترم بی نام و نشان شنیده اند داغ دلشان تازه می شود . اولی می گوید: راست می گه آقا، -رو به من- خانم دور از جون شما، شما كه ایشالا متاهلید؟! ولی این دخترا خیلی بد شدن. نگا كنید تورو خدا سر و وضعشون رو ببینید. طبقه ی بالای آپارتمان ما دو تا دختر با مادرشون زندگی می كنن. خانم هر روز یكی می رسوندشون. یه روز یه پراید. یه روز یه پرادو! یه روز زانتیا! و دومی هم شادمان از این جنگ تخریبی علیه زن ها ادامه می دهد: اقا همشون دنبال شوهرن. این نشد، یكی دیگه. اون نشد بازم یكی دیگه. اصلا به هیچ كدومشون نمیشه اعتماد كرد، معلوم نیست قبل از ازدواج با چند نفر گشتن و ....
دارم منفجر می شوم. دلم میخواد یقه ی اقایان را بگیرم و كله هایشان را به هم بكوبم. هیچ كس نیست بگوید اگر خانمها هم مجوز خوانندگی داشتند، آن وقت چه گلایه ها كه از بی وفایی آقایان نمی كردند و چه پته ها! كه روی آب ریخته نمیشد. دلم نمی خواهد بگویم: دخترها هفت خط شده اند، آقایان پاكدامن و نجیب و سر به راه چرا گول می خورند و مدل دوست دخترشان را مثل مدل گوشی های موبایل، راه به راه عوض می كنند. اما انگار خدا به دادم می رسد. ماشین می ایستد و خانمی چادری سوار می شود و هنوز چند جمله از مكالمه ی آقایان عقل كل را نشنیده، با صدای بلند شروع به مخالفت می كند.
- آقا چی می گین؟ شما از بدبختی ها و گرفتاریهای مردم چه خبر دارید؟ همه ظاهر قضیه رو می بینن و تند تند حكم صادر می كنن. من معاون یه دبیرستانم. بیایید پای درد دل من بنشینید، خون گریه می كنید.
دخترهای مثل دسته ی گل داریم كه گرفتار هزار و یك جور كار غیر اخلاقی شدن فقط به خاطر این كه خانواده نمی تونه، تامینشون كنه. یه دختر سال سومی داشتیم كه می گفت من برای خرید لوازم التحریر مدرسه با یه فروشنده، دوست شدم و هزار تا بلا سرم اومد. یكی دیگه بود گفت ما پنج تا بچه ایم. پدرم معتاده و بی كار. من پول خرید یه روسری یا شال رو هم ندارم. از سر اجبار هر از گاهی با یكی دوست می شم، یكی برام روسری می خره، یكی مانتو می خره. یكی كیف می خره.
شما از دل دخترای مردم بی خبرید. اصلا اون آقای 60 ساله ایی كه با یه دختر 18 ساله دوست می شه و براش عطر و ادوكلن و لباس می خره، غلط می كنه! دخترا بی اخلاق شدن، اخلاق و تعهد و نجابت آقایون كجا رفته؟ اونا چرا سوء استفاده می كنن .كی گفته دختر بیچاره ای كه هیچ دستاویز و پناهی برای تامین نیازهاش نداره و به جایی چنگ می زنه ناسالم و ........! ولی آقا پسرها و آقایان متاهل و حتی پیر و پاتالی كه زن و بچه و زندگی دارن ولی باز هم دنبال دخترای فسقلی فسقلی راه می افتن و با وعده و وعید سرشون رو شیره می مالند، سالم و با اخلاق و .......
به مقصد رسیدیم و حرفهای خانم، نیمه كاره می ماند. چقدر خوشحالم. آقایان مدافع حقوق مردها، بی سر و صدا از ماشین پیاده می شوند و فلنگ را می بندند. به نظرم ترسیدند از خانم معاون كتك بخورند. خدا را شكر هنوز هم هستند زنانی كه فریاد كشیدن را از یاد نبرده اند.
64295910271
12-05-14, 12:26
گربهای به نام اسكار قدرت پیشبینی مرگ بیماران را در خانه سالمندان دارد و در ساعات آخر عمر بیماران به آنان نزدیك میشود.
دقت او، كه در 25 مورد مشاهده شده، باعث شده وقتی بیماری را انتخاب میكند، كاركنان خانه سالمندان در پراویدنس، رود آیلند، امریكا، به اعضای خانواده او خبر دهند. بیمار انتخابی گربه معمولا كمتر از چهار ساعت وقت دارد.
دكتر دیوید دوسا، در مصاحبهای گفت: او خیلی اشتباه نمیكند و به نظر میرسد میفهمد چه وقت بیماری دارد میمیرد. دكتر دوسا این پدیده را در مقالهای در نشریه پزشكی نیوانگلند توصیف كرده است.
دكتر دوسا، پزشك سالخوردگان و استاد پزشكی دانشگاه براون گفت: اعضای بسیاری از خانوادهها با این كار تسكین مییابند و قدر فرصتی را كه این حیوان برای آنان و عزیزان در حال مرگشان فراهم میسازد، میدانند.
این گربه 2 ساله خانگی در طبقه سوم واحد بیماران مغزی خانه سالمندان و مركز بازپروری استیرهاوس در پراویدنس، بزرگ شد. این مركز محل مداوای بیماران مبتلا به آلزایمر، پاركینسون و بیماریهای مشابه است.
كاركنان این مركز پس از حدود 6 ماه متوجه شدند كه اسكار درست مانند دكترها و پرستاران سراغ بیماران میرود. بیماران را بو میكند و به آنان خیره میشود، بعد كنار بیمارانی مینشیند كه چند ساعت دیگر به مرگشان مانده است.
دوسا گفت: به نظر میرسد اسكار كارش را جدی میگیرد و رفتارش با دیگران دوستانه نیست و به آنان علاقه نشان نمیدهد.
خانم دكتر جوآن تنو از دانشگاه براون كه در این مركز كار میكند و متخصص مراقبت و درمان بیماران بد حال و مشرف به مرگ است، گفت: اسكار در پیشبینی مرگ این افراد بهتر از كسانی است كه در اینجا كار میكنند.
او وقتی به استعداد اسكار ایمان آورد كه سیزدهمین پیشبینی درست پیاپی خود را به عمل آورد.
تنو گفت: داشتم بیماری را معاینه میكردم او زنی بود كه دیگر غذا نمیخورد، با دشواری نفس میكشید، و پاهایش سیاه شده بود كه همه اینها نشانههای نزدیكی مرگ او بود.
با این حال اسكار در اتاق و كنار او نماند به این دلیل تنو فكر كرد حیوان قدرت پیشبینی خود را از دست داده است. اما معلوم شد كه پیشبینی دكتر زود بوده و بیمار 10 ساعت دیگر مرد. اما پرستاران به تنو خبر دادند كه اسكار دو ساعت مانده به مرگ زن بیمار، خود را به او رساند.
پزشكان میگویند بیشتر كسانی كه این گربه دوست داشتنی سراغشان میرود حالشان به قدری بد است كه متوجه حضور او نمیشوند به این دلیل آگاه نیستند كه او پیك مرگ است. بیشتر خانوادهها برای اطلاع پیش هنگام راضی هستند اگرچه یكی از آنان هنگام مرگ عضو خانوادهاش میخواست گربه در آنجا نباشد.
وقتی اسكار را در چنین شرایطی از اتاق بیرون میبرند عصبی میشود و نارضایتی خود را با میومیو آشكار میكند.
هیچكس مطمئن نیست كه رفتار اسكار از نظر علمی مهم باشد یا دلیلی داشته باشد.
تنو میگوید شاید گربه بوهایی را حس میكند یا از رفتار پرستارانی كه بزرگش كردهاند چیزهایی را میفهد.
64295910271
12-05-14, 12:30
خواستگاری
http://www.tebyan.com/image/big/1384/06/10928118451562257901263714191281452380.jpgاوای ل شب بود. دلشوره عجیبی تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اینكه راه افتادیم به اصرار مادرم یك سبد گل خریدیم. خدا خیر كسانی را بدهد كه باعث و بانی این رسم و رسومهای آبكی شدند. آن زمانها صحرای خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل می كندن و كارشان راه می افتاد، ولی توی این دوره و زمونه حتی گل خریدن هم برای خودش مكافاتی دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اینكه وارد گلفروشی بشوی مثل «گل سرخ» سرحال و شادابی ولی وقتیكه قیمتها را می بینی قیافه ات عین «گل میمون» می شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست می كنی و جواب سر بالای جناب گلفروش را می شنوی، شكل و شمایلت روی «گل یخ» را هم سفید می كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقیر سراپا بی تقصیر هنوز در اوان سنین جوانی، حدود ای «سی و نه» سالگی بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوی نیز نیازی به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمی نمودم منتهی به علت اینكه بعضی از فوامیل محترمه خطر ترشی افتادگی، پوسیدگی روحی و زنگ زدگی عاطفی اینجانب را به گوش سلطان بانوی خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» یعنی وزیر «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا برای جلوگیری از خطرات احتمالی عاق شدگی زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و میراث نداشته و یا حرام شدن شیر ترش مزه نخورده سی و هشت سال پیش و متعاقب آن سینه كوبیدن ها و لعن و نفرین های جگرسوز نمودن و آرزوی اشّد مجازات در صحرای محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه های فامیل و همسایه مبنی بر قبول شدن در رشته های دانشگاهی؛ نانوایی سنگكی اطاق عمل،تایتانیك پزشكی، مهندسی فوتولوس و متلك شناسی هنرهای تجسمی، صلاح را بر آن دیدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پیشگیری از بمباران شدن توسط هواپیماهای تیز پرواز «لنگه كفشهای F14» و موشكهای بالستیك «نیشگون ها و سقلمه های F11» و غش و ضعف های گاه و بیگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بیرون كردنهای «پدر سالار» و تهدیدات جانی و مالی فوق العاده وحشتناك همشیره های مكرّمه با مراسم خواستگاری امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.
خلاصه كلام به هر جان كندنی كه بود به مقصد رسیدیم. بعد از مدتی در باز شد و قیافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمایان شد. چشمتان روز بد نبیند! پدر عروس كه فكر می نمود من بوده ام كه ارث بابای خدا بیامرزشان را بالا كشیده ام، چنان جواب سلامم را داد كه دیگر یادم رفت به او بگویم مرا به غلامی بپذیرد، از همین حالا معلوم بود كه بیشتر از غلامی و نوكری خانواده شان چیزی به من نمی ماسد!! مادر عروس خانم نیز چنان برو بر به چشمانم خیره شده ورانداز می نمود كه اولش فكر كردم قرار است خدای نكرده با ایشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگوید كه جورابهایت را هم در بیاور ببینم پاهایت را سنگ پا زده ای یا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسید. معلوم بود كه از حالا باید خودم را روزی حداقل یك فصل كتك خودرن از دست برادرهای عروس آماده می نمودم. به خاطرهمین هم با خودم تصمیم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسی ما موافقت شد سری به اداره بیمه «فدائیان راه ازدواج» زده و خودم را بیمه «شكنجه زناشوئی» و بیمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علی ایحال، بعد از مدتی انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف های مكش مرگما تحویل هم دادن، عروس خانم هم با سینی چای قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چی مامان گودزیلا را از پشت بسته بود! بعد از اینكه چای جوشیده دست خانوم خانوما را میل كردیم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ایشان آنقدر از فواید ازدواج و اینكه نصف دین در همین عمل خیر گنجانده شده است و بعدش هم بایستی ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالای دست داماد نباید گذاشت، گفت و گفت كه به خود امیدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بینی و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اینكه سخنان وزیر ارشاد، پدر زن آینده به پایان رسید وزیر جنگ، مادر زن عزیز شروع به طرح سوالات تستی به سبك كنكور سراسری كرد. ابتدا مادر عروس با یك لبخند ملیح و دلنشین واز شغل اینجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفی كردم. كفر ابلیس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تیمور لنگ قرار است دوباره به ایران حمله كند چنان جیغی زده و به گونه ای مرا به زیر رگبار ناسزاهای اصیل پارسی رهنمون ساخت كه از ترس نزدیك بود، دو پای داشته را با دو دست دیگر به هم پیوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذیرایی طبقه پنجم ساختمان به بیرون پریده و سفر به ولایت عزرائیل را آغاز نمایم. در ادامه جلسه بازجویی (ببخشید خواستگاری) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ویلای شمال و اینكه قرار است تعطیلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشریف برده یا سواحل دلپذیر شاخ آفریقا، سولات بسیار مطبوعی را مطرح نمودند. خانمم نیز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاری كرده و مدل ماشینی را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمایم از من جویا شد. بنده ندید بدید هم كه تا حالا توی عمر شریفم بهترین ماشینی كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اینكه توانایی حتی خرید یك روروك یا سه چرخه پلاستیكی اسباب بازی را نیز نداشته و نمی توانستم همراه با خواهر دردانه ایشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سیلویا» و «پیكان خمیری» در خیابانهای «شهرك شرق و میر عروس و خوشبخت آباد» ویراژ داده و دلم دیمبو و زلم زیمبو راه بیندازم كمال تأسف و تأثر عمیق خویش را بیان نمودم. بابای عروس هم كه در فواید ساده برگزار كردن مراسم عروسی یك خطبه تمام سخنرانی كرده بود از من برای دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شیبدار، آشپزخانه اپن و دستشویی كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نیاوران را می گرفت. هر چند كه حضرت اجل نیز بعد از اینكه فهمید داماد آینده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشینی را انتخاب نماید نظرشان در مورد دامادهای گوگولی مگولی برگشته و به من لقب «گدای كیف به دست» را هدیه نمودند!
بعد از تمام این صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسید. اولین سولا ایشان در مورد موسیقی بود و اینكه بلدم ارگ و گیتار و تنبك بزنم یا نه؟ واقعاً دیگر این جایش را نخوانده بودم. مثل اینكه برای داماد شدن شرط مطربی و رقص باباكرم نیز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتیم! دومین سوال ایشان هم در مورد تكنولوژی مخابرات خلاصه می شد، عروس خانم تلفن موبایل را جزء لاینفك و اصلی زندگی آینده شان می دانستند، من هم كه تا حالا بهترین تلفنی كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومی سر كوچه مان بوده توی دلم به هر كسی كه این موبایل را اختراع كرده بود بد و بیراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبایل عذر خواهی نمودم. بعد از این كه عروس خانم فهمید كه از موبایل هم خبری نیست سگرمه هایش را درهم كرده و مرا یك «بی پرستیش عقب افتاده از دهكده جهانی آقای مك لوهان» توصیف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بی شخصیت از كار با اینترنت و ماهواره هم سر در نیاورده و نمی توانم مدل لباس عروسی ایشان را از آخرین «بوردهای مد 2000 افغانستان» بیرون بیاورم، تازه تر شده و چنان برایم خط و نشان كشید كه انگار مسبب قتل «راجیو گاندی» در هندوستان عموی بنده بوده است و لاغیر!
در ادامه سوالات فوق، علیا مخدره از من توقع برگزاری مراسم عروسی در باشگاه یا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسی كه توی باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگی جلوی فامیل و همسایه ها می شود! والله، اینجایش كه دیگر برایم خیلی جالب بود ما تا حالادیده بودیم كه باشگاه جای كشتی گرفتن و فوتبال و والیبال بازی كردن است ولی مثل اینكه عروس خانم ها جدید زمین چمن و تشك و تاتامی را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداری و پرستاری از «گربه ها و سگهای ایشان» در منزل آینده مربوط می شد كه این بار دیگر جداً نیاز به وجود متخصصین باغ وحش شناسی و انجمن دفاع از حقوق بقای وحش احساس می گردید تا برای به سرانجام رسیدن این ازدواج میمون و خجسته كمی فداكاری به خرج و راه و روشهای «معاشرت دیپلماتیك» با آن موجودات زبان بسته را نیز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و میو میوها» آموزش می دادند، بعد از تمام این وقایع ناخوشایند نوبت به مهریه رسید. خواهر كوچكتر عروس به نیت صدو دوازده نفر از یاران «لین چان» در سریال «جنگجویان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهریه خواهر تحفه اش باشد و به نیت اینكه در سال هزار و سیصد و چهل نه به دنیا آمده، هزار و سیصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهریه اش اضافه شود! باز جای شكرش باقی بود كه سال تولد در ایران «شمسی » می باشد اگر «میلادی» بود چه خاكی به سرم می كردم! بعد از قضیه مهریه نوبت شیربها شد. مادر عروس به ازای هر سانتیمتر مكعب از آن شیر خشكی به دختر خودش داده بود برای ما دلار، یورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشیمی كرمانشاه و تراكتورسازی تبریز را حساب كرده به طوریكه احساس نمودم كه اگر یك ربع دیگر توی این خانه بنشینیم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بیمارستانی را كه عروس خانم در آنجا بدنیا آمده و پول قند و چایی مهمانهایشان را هم ما حساب كنیم!
بعد از تمام این حرفها مادر بخت برگشته ما یك اشتباهی كرده و از جهیزیه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گدای هفت خط، تاجر صفت، دلال، خیانتكار جنگی و جنایتكار سنگی معرفی كردند كه انگار مسبب اصلی شروع جنگ جهانی دوم مادر نئونازی بنده بوده است، نه جناب هیتلر! به هر تقدیر در پایان مراسم بعد از كمی مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكنی را تحویلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده یأجوج و مأجوج به خانه رجعت نمودیم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلی سینا مجرد مانده و عناصر نامطلوبی به مانند خواستگاری و ازدواج و تأهل را نیز تا ابد به فراموشی بسپارم، بیخود نیست كه از قدیم هم گفته اند؛ آنچه شیران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!
64295910271
12-05-14, 12:31
نام داستان: سایه ها
نویسنده:مهدی مرعشی
http://www.aftab.ir/articles/social/family_home/images/92a225a587d0ef15a51dd05d855fac3e.jpgمی گوید: "خال را بگذار آن طرفتر." میگویم: "دوباره زد به سرت؟ منام،من." مداد را از دستم میگیرد، چانهام بیشتر درد میگیرد و خال را میگذارد آنجا كه خودش میخواهد. بعد دستهام را از پشت حلقه میكند. هاهای نفسش پشت گردنم را گرم میكند. حالا در آینه زل میزند به جایی پایینتر از چشمهام. آهان. به همان خال زل زده. میخواهم تكان بخورم. آخر نفسش خیلیگرم است و میسوزاند گردنم را. اما فشار دستهاش نمیگذارد. بازویم را تكان میدهم و میگویم: "چهكارمیكنی؟ دستم در رفت." انگار مبهوت شده باشد و من بهتش را كنار زده باشم، میگوید: "چی؟" میگویم: "ول كن دستهامو... ول كن دیگه... دستهام درد گرفت..."
آنچه در این روایت كوتاه و شاید هم از نظر بعضی، بیسروته خود را نشان میدهد، بهت مردیست كه میخواهد زنش را آنگونه آرایش كند كه خود میخواهد. شاید برای همین است كه مداد آرایش را از دست زن میگیرد و خود، مشاطهی دلارام خود میشود تا آن طور آرایشش كند كه خود میخواهد.
تا اینجا كه چیز خاصی نیست. یعنیدست كم من چیز خاصی در مورد این روایت نگفتهام. اما اگر یكبار دیگر، همان چند سطر بیسروته را بخوانید، میبینید كه سایهی تردیدی هم هست. سایهای كه بر آن اتاق كه شاید اتاق خواب زن و مرد باشد، سایه افكنده. حالا تردید در كجاست، من درست نمیدانم، یعنی نمیتوانم فتوا صادركنم كه مثلا زن، به مرد شك كرده، یا بهت مرد، اصلا خودش شكبرانگیز است. اما آنچه میتوانم بگویم این است كه راوی در روایت، آنقدر هنرمندی به خرج داده كه هرخوانندهای، تنها نقش زنی اسیر، یا شاید هم مست، در دست مردی مبهوت را در چهرهی او ببیند. پس تنها میماند مرد. مردی كه بهتش را نمیتواند از زن پنهان كند.
اما من میگویم باید باز هم دنبال سایه بگردیم. یعنی سایههای دیگری را هم در متن جستجو كنیم. البته متن كه میگویم، منظورم، همان چند سطر روایت بیسروتهِ زن است و من حالا سایهای را از فشار دستان مرد، بر بازوانِ حتما عریان زن، احساس میكنم. نمیشود گفت كه این رابطه، تنها یك رابطهی صرفا جسمانیست و در نهایت به رختخواب و عشقبازی و رخوتِ بعد از آن ختم میشود. چه بسا در همان لحظات عشقبازی، عفریتهی مرگ بیاید و با مرد یكی شود و آن وقت از زن، زن راوی، چه باقی خواهدماند، جز جسدی سرد و بیجان، با خالی كه حتما در غسالخانه پاك خواهد شد. این است كه ایهی مرگ را هم میشود در این اتاقِ به ظاهر آرام دید.
اما از كنار این سایه بهسادگی نمیشود گذشت. باید ایستاد و در چشمهای مبهوت مرد، در آینه زل زد و چیز دیگری را هم دید. یا بهتر بگویم، سایهی دیگری را هم كشف كرد؛ مثلا سایهی ترس را. مرد باید نگران چیزی باشد در گوشهی همان اتاق خواب مثلا، یا زیر یكی از كاشیهای كفپوش اتاق. مرد میتواند نگران صندوقچهای باشد پر از اسرار؛ اسراری كه شاید بهنظر مسخره و حتا ابلهانه بیاید، اما بهتی كه در چهرهی مرد جا خوش كرده، میگوید كه حكایت، چیز دیگریست و در آن صندوقچه میشود چیزهایی را یافت كه باید خاطرات مرد را روزی شكل داده باشد؛ مثلا نامهای، عكسی یا شاید هم عكسهایی از زنی.
حالا كه به اینجا رسیدهایم، میخواهم زن راوی نامی داشته باشد، تا در مصاف با آن زن كه نامه یا نامههایش درون صندوقچهای زرد است، چیزی كم نیاورد؛ نامی كه سپر شود در مقابل آن زن درون صندوقچه كه نامش رؤیاست. این است كه من نام شیدا را بر او میگذارم و باز فكر میكنم به تصویر شیدا درون آینه؛ عریان و اسیر در دستان مرد.
مرد نامههای عاشقانهی زنی به نام رؤیا را در صندوقچه پنهان كرده. زن هرگز مرد را به نام نخوانده. مرد همیشه برای او "محبوب من" بوده و آنجا كه دو دست را بر شانهی مرد حلقه كرده و چانه را بر صورت مرد فشار میدهد، این تكیهكلام را پذیرفتنیتر میكند. این است كه من هم تا پایان این جملات، به مرد نامی نخواهم داد و خواهم گذاشت تا مرد همچنان غرق در بهت خود، شیدا را در آغوش بفشارد و نگران نامهها و عكسهای رؤیا در همان صندوقچهی زرد باشد.
اما سایهی مرگ كه بیاید، حتما چیزی قبل از آن باید باشد؛ نه لزوما خشونت یا فشار، حتا میتواند عشق باشد یا بوسهای زهرآگین مثلا، كه مرگ را به استقبال میرود. اما شیدای من در آینهای كه در روایت هست، میگوید: "دستهام درد گرفت... ول كن دستهامو..." و اینجاست كه خشونت دستهای مرد او را وامیدارد تا اگر زن خواست بازوان عریان را از دستان پرموی مرد بیرون بكشد، او را همچون تصویری ثابت، در قاب آینه نگاه دارد. حالا هرقدر هم كه شیدا بخواهد از دست مرد، خود را بیرون بكشد و مثلا زیر لحاف بخزد یا اصلا فرار كند، به اتاقی دیگر برود و در را به روی خود ببندد كه نمیتواند و همین طوریهاست كه تنفس مرد، سرشانههای عریان زن را گرم میكند و تن زن، بهخصوص زیر بغلها و كشالهی رانها به عرق مینشیند.
حالا میخواهم از رؤیا بگویم. هرچه باشد، حالا دیگر نوبت اوست. حالا درست است كه در آینهی روایت، نقشی از او نیست، اما این دلیل نمیشود كه من او را از یاد ببرم. همان بهت مرد كفایت میكند تا سراغ صندوقچهی زرد بروم و پشت یكی از عكسها را بخوانم كه با همان دستخطِ نامهها نوشته شده: "تقدیم به مرد رؤیاهای رؤیا " . خنده دار است، نه؟ شیدا میتواند از این سانتیمانتالیزم پشت عكس، زهرخندی بر لب بنشاند و در نهایت، دستان خود را از دستان مرد جدا كند و برود. حتا به اتاق دیگری هم نرود. در همانجا، همان تختخواب كه باید آن طرفتر از آینه باشد، زیر لحاف برود، لحاف را بالا بكشد و حتا اگر مرد آمد كنارش دراز بكشد، خودش را آن طرفتر بكشاند. اما هرچه باشد حق با شیداست. دیگر این روزها عشق را به این زبان بیان نمیكنند. یك "چهطوری؟" یا یك "چه خبر از دنیا؟"، شاید مدرنترین حالت ابراز عشق باشد. اما در نامهها هم هرچه عبارت است و هر چه جملهپردازیست، به همین صورت آمده. مثلا آنجا كه در نامهای میگوید: "میخواهم آنقدر در بغل بفشاریام تا تمام شیرهی جانم در برود." یا جای دیگریكه میگوید: "دلم برای شقایقهای سوختهی بوسهی تو تنگ شده، بازگرد ایمرد." میبینید كه هرچه هست، همه از این جنس است و بهتر است حالا كه حال شیدا از این جملات و عبارات بههم میخورد، باقی عكسها و نامهها در همان صندوقچهی زرد، زیر تختخواب، یا زیر كاشی كفِ اتاق بماند و مرد، همچنان در آینهی روایت، دستان شیدا را از پشت بفشارد و حتا چانهی زبر را بگذارد روی شانهی او؛ جوری كه شانه های سفید شیدا، از زبریصورت مرد قرمز شود و صورت، كمتر حركت كند وخال در آینه ثابت بماند. حالا اگر شیدا خواست باز هم حركت كند یا در ذهن به رؤیا فكر كند، آن حكایت دیگریست.
شیدا میداند كه رؤیاییهست، و حتا میداند كه در صندوقچه، عكس زنیست با خالی زیر لبها. اما خال آنجایی نیست كه حالا مرد گذاشته. شیدا میداند كه اگر مرد بخواهد خال را دقیقتر بگذارد، باید نقطهای را در نظر بگیرد، درست در گوشهی سمت راست، یك بند انگشت پایینتر از لبها و بعد مداد را همانجا فشار بدهد؛ آرام، نه آنطور كه پخش بشود و باسمهای بهنظر بیاید. حالا باسمهای بهنظر آمدن به كنار، خال اگر طبیعینباشد با بوسیدنی یا مكیدنی محو میشود و آن وقت لذت تصویر، چیزی كم خواهد داشت و شاید مرد هم این را میداند كه دستان پر مو را، دور بازوان عریان شیدا حلقه كرده و هنوز چانهی زبر و نتراشیدهاش را بر شانهی چپ شیدا فشار میدهد؛ طوری كه شیدا میخواهد سرشانههای سرخشده از زبری چانهی مرد را بخاراند و نمیتواند.
شیدا از وجود رؤیا خبر دارد. این را كه میگویم یقین دارم. از توصیفی هم كه شیدا از بهت چهرهی مرد میدهد، پیداست. شیدای من میداند كه مرد، اگر هم به خال زیر لب او نگاه میكند و نه به چشمان او و نه موهای خرماییرنگ انبوهش، كه پشت سر جمعشان كرده و ریخته تا پشت كمرگاه، همه به خاطر رؤیاست. اما میگذارد مرد همچنان مبهوت بماند و همچنان سعیكند، درخال زیر چانهی او، صورت رؤیا را باز بیافریند.
شیدا میداند هر لحظه ممكن است زن دیگری از راه برسد و با همان خال، درست در همان جا، جلوی آینه بایستد و بازوان مرد، دور دستان آن زن حلقه شود و انتهای حلقهی دستان مرد، درست جایی باشد كه یك سپیدی بیشكن صاف، از پشت تور مشكی لباس خواب پیداست؛ یك سطح نرم و لغزنده كه زیر دستان مرد میتپد. شیدا شاید فكر كند كه این طوری بهتر هم هست. اصلا همان بهتر كه مرد برود با آن نشمه و بگذارد او شبها آرام بخوابد. اما این را هم میداند كه مرد به عشقبازی تنها رضایت نمیدهد.
شیدا میداند كه در آن صندوقچهی زرد، حتا یك عكس دونفره از آنها نیست كه عشاق میگیرند: شانه به شانهی هم، یا دست در كمر هم یا لبی را بر گونهای فشار میدهند. درست است كه برای برداشتن این طور عكسها باید نفر سومی هم باشد، اما اتاق خالیست و همین میتواند سایهای از خلوت و وحشت را به خواننده القا كند. به هرحال در تمام عكسها رؤیا تنهاست.
در یكی از عكسها، رؤیا با موهایی كوتاه به سبك مصری به دوربین خیره شده و لبخند میزند. لبخندش شاید تنها چیزیست كه میتواند تصور خلوت و تنهایی اتاق را از ذهن پاك كند. رؤیا در عكس، لباسی به تن دارد با آستینهاییاز جنس گیپور و بته جقههای درشت. اتصال بین بافتها، آنقدر زیاد است كه حتا حلقهی كوچك میان سینهبند مشكی را هم میشود دید و همچنین روژ عنابی كمرنگی كه به لب مالیده و ریملی كه به چشمها كشیده. از خط چشم و لب خبری نیست اما خال هست. شیدا حتا قبل از این كه عكس را با دقت ببیند هم میدانسته كه خال هست.
در عكسی دیگر، رؤیا حولهی نارنجی حمام را روی سر انداخته و طرهای مو از جلوی حوله بیرون افتاده. ادامهی حوله روی سرشانههاست و تا آنجا كه كادر عكس نشان میدهد، میشود سپیدی بالای سینه رؤیا را هم دید و باز هم خال، همانجا كه گفتم، زیر لب، هست و باز هم رؤیا، قبل از اینكه عكس را از لای كاغذی سفید با گلبرگی بنفش چسبیده بر پایین آن بردارد، میدانسته كه خال هست. اما در تصویری دیگر كه مرد آن را لای پاكتی قهوهای پنهان كرده، رؤیا با لباس خواب تور مشكی در رختخواب دراز كشیده. البته رختخواب با این رختخوابی كه كنار آینهی روایت است، فرق میكند. قسمت بالای تختخواب، سیاه است و لحاف هم گلهای درشت صورتی در زمینهای سفید دارد كه تا بالای سینهها بالا آمده و تنها دو بند نازك لباس خواب و سرشانههای عریان و موهای پریشان رؤیا بر بالش گلدوزیشده پیداست. سر به سمت راست بالش متمایل شده وپلكها بسته است. اما خالی در این عكس پیدا نیست.
یقین دارم شیدا بارها و بارها این عكس را با دقت نگاه كرده و حتما اگر خالی بوده، میدیده، اما نیست. این عكس هم با دوربین پولاروید گرفته شده مثل بقیه عكسها، و شیدا میداند این عكسها فقط یكبار میتواند چاپ بشود. با تمام این حرفها، حتا یكبار هم وسوسهی سوزاندن یا دورانداختن عكسها به سراغش نیامده. فقط شك كرده نكند آن خال زیر لب رؤیا، وقتی از حمام بیرون آمده بوده، باسمهای باشد. یعنی قبل از آنكه مرد از او عكسیگرفته باشد، رؤیا را همانطور پیچیده درحولهی نارنجی حمام، لابهلای بازوانِ حتما عریان گرفته باشد، جلوی آینه برده باشد و خال را درست گذاشته باشد همانجا كه باید بگذارد.
اما تنها چیزی كه در اینجا ناگفته میماند، سرنوشت رؤیاست. شیدا یكبار دیگر، در همان روایت كوتاه و چند سطری، به چشمان مبهوت مرد نگاه میكند. حتا اندیشهی فرار هم دیگر با او نیست. این است كه لخت و آرام در دستان مرد میماند و میگذارد گاهگاهی، بازوان خشن مرد، شانههایش را بخراشد یا سر آرنجها محكم توی پستانها بخورد. اما اگر مرد كمی صبر كند، شیدای من به او خواهدگفت جای دقیق خال كجاست: یك بند انگشت پایینتر از خط لبها، طوری كه با چینهای راست لب، فاصله زیادی نداشته باشد. زیاد هم لازم نیست شیدا را در بغل فشار بدهد. شیدا، همانجا درون آینهی روایت، زیر نگاه مبهوت مرد باقیخواهد ماند.
64295910271
12-05-14, 12:32
اشتباه دختر بچه
اولین اشتباهی كه دختربچه مرتكب شد، پاره كردن ورقهای كتابش بود . بنابراین ما ـ من و زنم ـ قانونی وضع كردیم كه به ازای پاره كردن هر ورق كتاب، بچه به اجبار، چهار ساعت در اتاقش تنها بماند، پشت درِ بسته.در ابتدای ماجرا، روزی كه دختربچه ورق كتاب را پاره كرده بود، قانون به شكل عادلانهای اجرا شد؛ اگر چه گریه كردنها و جیغزدنهای او از پشت در اعصابخردكن بود.ما ـ من و زنم ـ استدلال كردیم این بهایی است كه باید بپردازیم، یا دستكم، قسمتی از بهایی است كه باید بپردازیم . اما بعد، همانطور كه مشتزدنهای بچه به در بیشتر شد، او تصمیم گرفت دو صفحه از كتابش را در یك لحظه پاره كند . به این ترتیب باید هشت ساعت در اتاقش زندانی میشد؛ و به طور طبیعی، داد و فریادها و اعصابخردكنیاش هم دو برابر میشد. دختربچه مصرانه میخواست به رفتارش ادامه بدهد. همانطور كه روزها میگذشت، یك بار كه بچه چهار صفحه از كتابی را پاره كرده و شانزده ساعتِ متوالی در اتاق زندانی بود، زنم سعی كرد با ایما و اشاره، در حالی كه غصه میخورد، پادرمیانی كند تا بچه زندانی نشود؛ اما من فكر كردم اگر قانونی وضع كردی باید روی آن ایستادگی و پافشاری كنی، وگرنه آنها ـ زنم و بچه ـ الگوی غلطی از این عمل میگیرند.
بچه حدود پانزده یا شانزده ماه به همین منوال عمل كرد. بیشتر وقتها، بعد از یك عالمه جیغ زدن به خواب میرفت، كه جای شكر داشت. اتاقش خیلی قشنگ بود؛ صدتایی عروسك داشت، با یك اسب چوبی متحرك و حیواناتی كه با پنبه پر شده بودند . خیلی از این چیزها مال این بود كه آدم با آنها سرش را گرم كند . تازه، میتوانست خودش را با پازل مشغول كند، كه هم بازی بود، هم عاقلانه و بهتر از وقتش استفاده میكرد. با همهی اینها، متاسفانه وقتی كه در را باز میكردیم، میدیدیم بازهم ورق كتابها را پاره كرده و به این خاطر، كاملا منصفانه و دقیق، ساعات جریمه بابت هر ورق را به جمع نهایی اضافه میكردیم.
اسم بچه "بورن دانسین" بود. ما ـ من و زنم ـ تكه كاغذهایی به رنگ شرابی، قرمز، سفید و آبی بهش دادیم تا سرگرم شود؛ حتا سعی كردیم به او یاد بدهیم چه طور میشود با آنها چیزهای كاغذی درست كرد، اما فایده نداشت.دخترك واقعا ناقلا بود. گاهی كه به اتاق سر میزدیم ـ وقتهایی كه جریمه نداشت و آن جا نبود ـ كتابهای ولو شده روی كف اتاق را باز میكردیم.
در نگاه اول، از پهلو كه نگاه میكردی، چیزی نمیدیدی. كتاب عادی بود و وضع، فوقالعاده و عالی به نظر میآمد؛ بیشتر كه دقت میكردی متوجه میشدی گوشهی بعضی ورقها پاره شده، بدون اینكه خودِ صفحه كنده شده باشد. میشد خیلی راحت از این اتفاق ساده صرفنظر كرد؛ اما معلوم بود بچه، به عمد، خواسته همهی ماجرا را بیاهمیت جلوه بدهد؛ یا حتا بدتر، به ما دهنكجی كند. تصمیم گرفتم تعداد این صفحهها را هم جمع بزنم و تنبیه مقرر را اعمال كنم. زنم گفت شاید ما بیش از حد سختگیری كردهایم و همین باعث شده بچه خودش را ببازد و اعتماد به نفسش را از دست بدهد. به او خاطرنشان كردم بچه باید یك عمر زندگی كند، مجبور است در جامعه با دیگران برخورد داشته باشد، در جامعهای پر از قاعده و قانون. اگر ما نتوانیم رودررویی با قوانین را، قاعدهی بازی را بهش یاد بدهیم، هیچ كاری برایش نكردهایم. شخصیتش را نساختهایم. همین باعث انزوا و طرد او از طرف جامعه میشود.
طولانیترین زمانی كه بچه در اتاقش زندانی شد، هشتاد و هشت ساعت بود؛ و این قضیه وقتی تمام شد كه زنم با دیلم، لنگهی در را از لولا درآورد در حالی كه بچه هنوز دوازده ساعت به ما بدهكار بود، چون بیست و پنج ورق را پاره كرده بود. من لنگهی در را جا انداختم و قفلی به آن اضافه كردم تا فقط وقتی باز شود كه یك كارت مغناطیسی در شكاف آن قرار بگیرد. كارت مغناطیسی را پیش خودم نگه داشتم. اما انگار مسائل اصلاحشدنی نیست.
بعد از پایان مدت جریمه، وقتی بچه از اتاق بیرون آمد، مثل گلولهای كه از جهنم بیرون میپرد، به سوی نزدیكترین كتاب دوید و شروع كرد مشت مشت ورقهایش را بكند. به طور میانگین، در هر ده ثانیه، سی و چهار ورق از كتاب روی كف اتاق میافتاد؛ به اضافهی جلد آن كه وقتی روی زمین افتاد توانستم اسمش را بخوانم: "شب به خیر ماه"ّ غصهام شد. وقتی تعداد ورقهایی كه بچه در پنج دقیقه پاره كرد حساب كردم، معلوم شد او باید پنج ماه و بیست روز و چند ساعت در اتاقش زندانی شود. در این صورت، رنگ و رویش را از دست میداد و تا مدتها نمیتوانست به پارك برود. به نظرم ما، كم یا زیاد، با یك بحران اخلاقی روبهرو بودیم. من مسئله را با اعلام این كه پاره كردن كتابها كار درستی بوده حل كردم. علاوه بر این، اعلام كردم پاره كردن ورق كتابها در گذشته هم كار درستی بوده. برای پدر بودن همین كافی است؛ این كه بتوانی بهموقع، مثل مهرهی شطرنج، جا به جا بشوی و تغییر موضع بدهی، با یك حركت طلایی.
حالا ما ـ من و بچه ـ با خوشحالی، پهلو به پهلوی هم، مینشینیم كف اتاق، صفحهی كتابها را پاره میكنیم؛ وبعضی وقتها، در خیابان كه راه میرویم، فقط محض خنده، شیشهی جلو یك اتومبیل را با كمك هم خرد می كنیم.
64295910271
12-05-14, 12:33
نام داستان: مارتین
نویسنده: گی دو موپاسان برگردانِ دامون مقصودی
http://www.emmausinc.org/EImages/images/Mother%20&%20Child.jpgهمهچیز از آن عصر یکشنبه، بعد از مراسم کلیسا، شروع شد. داشت از کلیسا به خانه برمیگشت که مارتین(۱) را جلوتر از خود توی راه دید. او هم در راه خانه بود.
پدر مارتین، با گامهای محکم یک کشاورز پولدار، کنار دخترش راه میرفت. زیر بالاپوشش، نیمتنهای خاکستری پوشیده بود و کلاه شاپویی با لبههای بزرگ به سر داشت. مارتین هم با کُرست تنگی که تنها هفتهای یکبار تنش میکرد، شق و رق راه میرفت و کمر باریک، شانههای پهن و کفل برجستهاش را وقت راه رفتن کمی تاب میداد. کلاهی گلآذین ساخت ایوتو(۲)، بر سر داشت که پشت گردنِ پُر و گرد و نرمش را آشکار میکرد که در هوای باز آفتابسوخته شده بود و رویش طرّهای از مو افشان بود.
بنوا(۳) مارتین را فقط از پشت سر میدید، اما چهرهاش را خوب میشناخت؛ هرچند تابهحال او را اینهمه از نزدیک ندیده بود. ناگهان گفت: «وای خدا، چه دختر نازیه این مارتین.» راه رفتنش را نگاه کرد و یکهو عاشقش شد؛ انگار که هوس گرفتنش را داشته باشد. نه، لازم نبود چهرهاش را دوباره ببیند. به اندامش خیره شد و باز به خودش گفت: «وای خدا، چه دختر نازی.»
مارتین راهش را به راست کج کرد تا وارد «لا مارتینیر»(۴)، مزرعهی پدرش ژان مارتن(۵)، شود. همین که آمد بچرخد نگاهی به پشت سر انداخت و قیافهی مضحک بنوا را دید. گفت: «روز بهخیر بنوا» بنوا جواب داد: «روز بهخیر مارتین، روز بهخیر ارباب مارتن.» و رد شد.
وقتی به خانه رسید، سوپ روی میز حاضر بود. روبهروی مادرش، کنار کارگر مزرعه و نوکرشان نشست. کلفت رفت شراب سیب بیاورد. چند قاشق سوپ که خورد بشقابش را کنار زد. مادرش پرسید: «حالت خوب نیست؟»
جواب داد: «نه، یه چیزی ته دلمو بهم میزنه. پاک بیاشتهام کرده.»
غذا خوردن بقیه را نگاه میکرد و گاهگاهی برای خودش تکه نانی میبرید و بیحوصله به دهان میگرفت و آرام میجوید. به مارتین فکر میکرد: «چه دختر نازی.» و در این فکر بود که چطور پیشتر این را نفهمیده و حالا چه ناگهانی این فکر به سراغش آمده ـ و طوری هم آمده که دیگر غذا هم نمیتواند بخورد.
به راگو لب نزده بود. مادرش گفت: «بیا بنوا، سعی کن یک کم بخوری. گوشت گوسفنده، خوبت میکنه. وقتی اشتها نداری باید خودتو مجبور کنی یه چیزی بخوری.»
چند لقمه پایین داد و باز بشقابش را کنار زد. گفت: «نه، دیگه اصلاً نمیتونم بخورم.»
بعد از غذا، وقتی همه از سر میز بلند شدند، گشتی در مزرعه زد و به کارگر مزرعه گفت که مرخص است و میتواند برود، چون خودش حیوانها را برای چرا بیرون خواهد برد.
دهکده در آن روز تعطیل خلوت بود. گاوها گوشه و کنار مزرعهی شبدر لمیده بودند و با شکمهای پر، زیر آفتاب، غذایشان را نشخوار میکردند. چند گاوآهن در آخر شیارهای شخم رها افتاده بود و خاک زیر و رو شده و آمادهی بذرافشانی، پر بود از کاهبنهای خرماییرنگ و کلشهای زردِ گندم و جوی تازه دروشده. باد خشک پاییزی که از دشت میگذشت، خبر از غروبی خنک میداد که با رفتن آفتاب سر میرسید. بنوا کنار نهر آب نشست و کلاهش روی زانوهایش گذاشت ـ انگار میخواست کلهاش کمی باد بخورد ـ و در سکوت دهکده با صدای بلند گفت: «دختر ناز میخواستی؟ این هم دختر ناز.»
شب که به تختش رفت و صبح که از خواب بیدار شد، باز در همین فکر بود. ناراحت نبود، ناراضی نبود؛ نمیدانست چهش بود. هرچه بود رهایش نمیکرد و به ذهنش چنگ انداخته بود. فکری بود که از سرش نمیافتاد و دلش را میلرزاند.
گاهی پیش میآید که خرمگسی توی یک اتاق گیر میافتد. صدای وزوزش را که دور و برت میشنوی؛ عذاب میکشی و اعصابت بههم میریزد. ناگهان صدا قطع میشود. فراموشش میکنی. اما باز از نو، صدا میآید و مجبور میشوی دنبالش بگردی. نه میتوانی بگیریاش، نه بیرونش کنی؛ نه میتوانی بکشیاش، نه ساکتش کنی. همین که یک لحظه آرام میشود، دوباره وزوزش به هوا میرود.
حالا هم مثل همان مگس توی اتاق، یاد مارتین ذهن بنوا را میآشفت.
بنوا دید خیلی دلش میخواهد مارتین را باز ببیند. برای همین چند باری از جلوی مارتینیر گذشت. سرانجام او را دید؛ داشت رختها را روی بندی پهن میکرد که که بین دو درخت سیب بسته بودند. روز گرمی بود. مارتین فقط یک دامن کوتاه تنش بود و شُمیزی که انحناهای بدنش را حسابی نشان میداد، بهخصوص وقتی حولهها را روی بند میانداخت. بنوا همانجا پشت پرچینها پنهان شد و یک ساعت تمام، حتا بعد از رفتن مارتین، آنجا ماند. و بعد، گرفتارتر از قبل، برگشت.
یک ماه تمام همهی فکر و ذکرش مارتین بود. هر وقت اسم او را جلویش میآوردند، میلرزید. غذای چندانی نمیخورد و شبها آنقدر عرق میکرد که نمیتوانست بخوابد.
یکی از یکشنبهها، در مراسم دعا، چشم از مارتین برنداشت. مارتین هم متوجه شد و لبخندی زد.
سرانجام یک روز غروب، او را در راه دید. وقتی مارتین متوجه بنوا شد لحظهای ایستاد. بنوا به طرفش آمد و با اینکه از ترس و هیجان زبانش بند آمده بود، عزم کرد دیگر حرفش را بزند. منمنکنان گفت: «ببین مارتین، اینطوری دیگه نمیشه.»
مارتین که انگار میخواست سربهسرش بگذارد گفت: «چی اینطوری دیگه نمیشه بنوا؟»
بنوا گفت: «که من همهی ساعتهای روزم رو به تو فکر کنم.»
مارتین دست به کمر زد: «من که مجبورت نکردم.»
بنوا با لکنت گفت: «چرا، کردی. نه میتونم بخوابم، نه استراحت کنم، نه بخورم، نه هیچی دیگه.»
مارتین آرام پرسید: «حالا که چی؟»
بنوا با دستهای آویزان، چشمهای خیره و دهان باز، ساکت و بیصدا ایستاد.
مارتین بیهوا مشتی به شکمش زد و فرار کرد.
از آن روز به بعد لب جاده، توی کوچه پسکوچهها و کنار مزرعه ـ وقتی هوا گرگ و میش بود و بنوا اسبهایش را به اصطبل میبُرد و مارتین گاوهایش به طویله ـ همدیگر را میدیدند.
بنوا حس میکرد میل شدیدی، از تن و جانش، او را به طرف مارتین میکشد. دلش میخواست مارتین را در آغوش بگیرد، بفشارد، بخورد و تکهای از خودش کند. وقتی به این فکر میافتاد که همهی مارتین را ـ جوری که یکی شوند ـ برای خودش ندارد، از ضعف و بیتابی و جنون میلرزید.
مردم دهکده برایشان حرف درآوردند. گفتند نامزد کردهاند. همینطور هم بود؛ بنوا از مارتین پرسیده بود آیا همسرش میشود، او هم جواب داده بود: «بله.» حالا منتظر فرصتی بودند که قضیهی ازدواج را با خانوادههایشان مطرح کنند.
اما، ناگهان، مارتین دیگر سر ساعت همیشگی سر قرار نیامد. بنوا هرقدر دور و بر مزرعه پلکید، دیگر اثری از او ندید. فقط در مراسم دعای یکشنبه توانست یک نظر ببیندش. و سرانجام یکی از یکشنبهها، کشیش بعد از موعظه، خبر از ازدواج ویکتوار-آدلد مارتن(۶) و ژوزفین-ایزیدور والن(۷) داد.
انگار یک سطل آب یخ روی سر بنوا ریخته باشند. گوشهایش زنگ میزد. چیزی نمیشنید. و بعد از مدتی دید اشکهایش دارد روی کتاب دعا میریزد.
یک ماه تمام خودش را در اتاق حبس کرد. بعد سر کار و زندگیاش برگشت. اما خوب نشده بود. ذهنش همچنان درگیر بود. از راههایی که به خانهی مارتین میرسید دوری میکرد تا چشمش حتا به درختان حیاطشان هم نیفتد. برای همین مجبور بود راه زیادی را صبح و عصر اضافه برود.
مارتین حالا دیگر زن والن، ثروتمندترین کشاورز منطقه، شده بود. بنوا و والن، هرچند از کودکی دوستِ هم بودند، دیگر با هم حرف نمیزدند.
یک روز غروب که بنوا از نزدیکی فرمانداری میگذشت، شنید مارتین آبستن شده. بهجای اینکه غمگین شود، دید برعکس، احساس آسودگی میکند. تمام؛ حالا دیگر همهچیز تمام شده بود. این اتفاق، بیشتر از خود ازدواج، آنها را از هم جدا میکرد. بنوا واقعاً هم همین را میخواست.
ماهها و ماهها گذشت. بعضی وقتها مارتین را میدید که با گامهایی سنگینتر از قبل به دهکده میرود. هروقت بنوا را میدید سرخ میشد، سرش را پایین میانداخت و قدمهایش را تندتر میکرد. بنوا هم راهش را کج میکرد تا سر راه مارتین نباشد، مبادا که چشمشان به چشم هم بیفتد. از این فکر که روزی رودررو شوند و مجبور شود حرفی بزند، میترسید. حالا، بعد از همهی آن حرفها ـ که پیشترها موقع گرفتن دستش و بوسیدن موهای کنار گونهاش زده بود ـ دیگر چه میتوانست بگوید؟ بیشتر وقتها به آن دیدارهای کنار جادهشان فکر میکرد. بعد از همهی آن قول و قرارها، مارتین کار زنندهای کرده بود.
کمکم غم و غصه از دلش رفت و تنها ناراحتی مختصری به جا ماند. روزی راهی را پیش گرفت که از محل زندگی تازهی مارتین میگذشت. از دور سقف خانهاش را دید. خودش بود، همانجایی که او با دیگری زندگی میکرد! درختان سیب شکوفه کرده بودند و خروسها روی تـلّی از کود میخواندند. خانه بهکل خالی از سکنه به نظر میرسید. کشاورزها برای رسیدگی به کشت بهارهشان رفته بودند. بنوا دم ورودی مزرعه ایستاد و نگاهی به حیاط انداخت. سگ توی لانهاش خواب بود و سه تا گوساله پشت سر هم آرام به سمت آبگیر میرفتند. بوقلمون نر بزرگی جلوی در میچرخید و مثل خوانندههای اپرا، برای بوقلمونهای ماده خودنمایی میکرد.
بنوا روی چارچوب دروازه خم شد. حس کرد بیقرار گریه است. اما، ناگهان صدای جیغی شنید؛ کسی از درون خانه جیغ میزد و کمک میخواست. وحشتزده به نردههای دروازه چنگ انداخت و با دقت گوش داد. جیغ دیگری شنید؛ نالهای دلخراش و طولانی که به عمق پوست و گوشتش نفوذ کرد. مارتین بود که اینطور ناله میکرد! بنوا به سرعت خودش را تو کشید، از چمنها گذشت و در را هل داد. مارتین را دید که روی زمین افتاده بود و از درد زایمان پیچ و تاب میخورد. صورتش کبود شده و چشمانش گود افتاده بود.
بنوا لرزان و رنگپریدهتر از مارتین ایستاد و با لکنت گفت: «من اینجام، من اینجام مارتین!»
مارتین بریده بریده جواب داد: «وای، تنهام نذار، تنهام نذار بنوا!»
بنوا نگاهش کرد، نمیدانست چه بگوید و چه بکند. نالهی مارتین باز به آسمان رفت: «آی، آخ، مُردم از درد. آه بنوا!» به طرز وحشتناکی به خود میپیچید.
بنوا ناگهان احساس کرد باید به مارتین کمک کند تا دردش آرام بگیرد. خم شد، بلندش کرد و آرام روی تخت گذاشت. مارتین همچنان ناله میکرد. بنوا ژاکت، دامن و زیردامنی او را از تنش درآورد. مارتین دستهایش را گاز میگرفت تا جیغ نزند. بنوا همان کاری را کرد که بارها برای وضع حمل گاوها و میشها و مادیانها کرده بود. در زایمان کمکش کرد و نوزاد درشت گریانی را بیرون کشید. نوزاد را خشک کرد و در حولهای که جلوی آتش انداخته بودند پیچید و روی لباسهایی که برای اتو کردن روی میز گذاشته بودند خواباند. و خودش باز پیش مادر نوزاد برگشت. بلندش کرد و دوباره روی زمین گذاشت، بعد رختخوابها را عوض کرد و او را سر جایش روی تخت برگرداند.
مارتین بریده بریده گفت: «ممنونم بنوا، تو خیلی مهربونی.» و اشکش سرازیر شد، گویی از کردهاش پشیمان بود.
بنوا دیگر حتا ذرهای مارتین را دوست نداشت. همهچیز تمام شده بود. چرا؟ چطور؟ نمیدانست. اما آنچه اتفاق افتاده بود بهتر از ده سال دوری تسکینش میداد.
مارتین بیرمق و لرزان پرسید: «بچه چیه؟»
بنوا آرام گفت: «یه دختر خیلی ناز.»
باز هر دو ساکت شدند. چند لحظه بعد، مادر با صدایی کمجان گفت: «بهم نشونش بده بنوا.»
بنوا نوزاد را مانند تحفهای مقدس در بغل گرفته بود و داشت به مارتین نشانش میداد، که در باز شد و ایزیدور والن تو آمد.
اول نفهمید اوضاع از چه قرار است اما ناگهان از قضیه سر درآورد. بنوا حیرتزده و با لکنت گفت: «من داشتم، داشتم از اینجا رد میشدم که صدای جیغ شنیدم و اومدم تو... این بچهته والن!»
شوهر با چشمانی گریان جلو آمد و کوچولویش را از بنوا گرفت و بوسید. تا چند لحظه از شدت احساسات نمیتوانست حرف بزند. بعد بچه را روی تخت گذاشت و دستهای بنوا را در دست گرفت و گفت: «دست بده بنوا. دیگه چیزی بین ما نیست. اگه تو بخوای، دوست میمونیم، دو تا دوست واقعی.» و بنوا پاسخ داد: «معلومه که میخوام. حتماً، حتماً.»
پانوشتها
۱) Martine
۲) Yvetot
۳) Benoist
۴) La Martiniere
۵) Jean Martin
۶) Victoire-Adelaide Martin
۷) Josephin-Isidore Vallin
64295910271
12-05-14, 12:34
داستان: دختر ِ باتومخور
نویسنده: حافظ خیاوی
http://images.dpchallenge.com/images_portfolio/32602/orig/Copyrighted_Image_Reuse_Prohibited_602363.jpgگف م: «همین جا تشریف داشته باشید، الان صدایش میکنم» و از پلهها آمدم بالا. با لباس راحت رفته بودم پائین؛ شلوار ورزشی و زیر پیراهنی. با آن شلوار کثیف مهدی پاک آبروم رفته بود. خواستم شلوار درست و حسابی بپوشم، روی زیر پیراهنی، پیراهنی بپوشم، تنبلی کردم، نپوشیدم. من از کجا میدانستم که کی آن پائین منتظرم نشسته است. گفتم حتما مثل همیشه، یکی از بچههاست. تعارفی که با آنها نداشتم. وقتی شمارهی اتاق ما از بلندگو بلند شد، گفتند که یکی از اعضای اتاق 309 بیاید پائین، همینجوری که در خوابگاه میچرخیدم، رفتم پایین. اصلا فکرش را هم نمیکردم که همچون کسی آن پائین منتظرم نشسته باشد.
لباس پوشیدم. موهایم را مرتب کردم، به موهایم روغن زدم. دستی به سر و روی کفشم کشیدم و، رفتم پائین. به کسی هم چیزی نگفتم که کجا میروم، با کی میروم. خیلی هم به سرعت لباس پوشیدم. نمیخواستم کسی بپرسد که کجا میروم. به ارسلان هم که خوابیده بود، چیزی نگفتم. بیدارش نکردم تا همه چیز را برایش بگویم، یا حتا ازش اجازه بگیرم؛ گفتم بگذار بخوابد، گفتم بگذار یک بار هم که شده ما هم نامردی کنیم.
رفتم پایین. مرا که دید از پلهها میآیم پائین، بلند شد. جلوش ایستادم. گفتم برویم. با تعجب نگاهم کرد. گفتم: «چرا ایستادهاید؟ مگر نگفتید که بروم و صدایش کنم؟» لبخند زد. آمدیم بیرون. گفت: «آدم شوخی هستید؟» گفتم حالا کجایش را دیدهاید. گفتم: «کدام وری برویم، برویم بالا، یا برویم پائین؟» با دستم بالا و پائین خیابان را نشان دادم. گفت که برویم بالا، خلوتتر است. راه افتادیم.
همان مانتویش را پوشیده بود، سفید. روسری سبزی هم سرش بود. روسریاش کوچک بود، اندازهی یک دستمال. موهای گردنش پیدا بود، نرم و طلائی. خیلی دلم میخواست کسی مرا با او ببیند. هیچ بدم نمیآمد که یک آشنایی مرا با او ببیند، ببیند که من با کی راه میروم. تا به حال با دختری به خوشگلی او راه نرفته بودم. پسرها و مردهایی که از کنارمان میگذشتند، نگاهش میکردند، بعضی از پیرمردها هم نگاه میکردند. از صورتش شروع میکردند به دیدزدن تا پاهایش. بعضیها هم فقط پاهایش را نگاه میکردند؛ سفیدی پاچههایش را که از شلوار کوتاهش بیرون مانده بود. خیلی کیف میکردم. همه به او نگاه میکردند و من کیف میکردم. همه او را نگاه میکردند، تماشا می کردند، به من حسودی میکردند و من کیف میکردم.
خیلی حرف نمیزدیم. مانده بودیم که چهطوری شروع کنیم. اگر حرفی هم میزدیم، خیلی کش نمیدادیم، نمیتوانستیم کش بدهیم، هم او، هم من. هر چیزی که از همدیگر میپرسیدیم، خیلی کوتاه جواب میدادیم.
گفت: «تو، آن شب چرا نیامده بودی پائین؟»
گفتم: «در خوابگاه را بسته بودند، نمیشد بیایم پائین.»
گفت: «خوب از همان اول میآمدی پائین، میماندی و نمیرفتی بالا.»
گفتم من خواب بودم، آن شب خسته بودم، زود رفتم، گرفتم خوابیدم؛ سر و صدایی آمد، میشنیدم که ماشینها دارند بوق میزنند، خیلی هم بوق میزنند، گفتم حتما عروس میبرند، نه یکی دو تا، که چند تا عروس میبرند. گفتم حتما شب تولدی، عیدی، چیزیست که همه عروسی راه انداختهاند این شب. خسته بودم، خوابیدم. خوابم نمیبرد، سر و صدا نمیگذاشت، ولی بلند هم نمیشدم. مهدی آمد و بیدارم کرد. گفت، بلند شو، چرا خوابیدی، پتو را کشید کنار، گفت بیا کنار پنجره، ببین چه خبر است، دارند انقلاب میکنند، مردم دوباره ریختهاند خیابان، ولی این دفعه نه پیاده، سوار ماشینهاشان شدهاند، شعار هم نمیدهند، بوق میزنند.
هر چند قدمی که میرفتیم بازویم به بازویش میخورد، بازویش نرم بود. تنش بو میداد، بوی خوبی میداد. عطر خوبی زده بود، بوی درخت میداد، بوی صحرا، بوی علف. صورتش را خوب نمیدیدم، فقط نصف صورتش را خوب میتوانستم ببینم. گفتم جایی بنشینیم. اگر مینشستیم، خوب میدیدماش. گفت: «کجا؟» گفتم، همین نزدیکیها، یک پارک هست، پارک کوچکیست، برویم آنجا. گفت: «باشد». به اولین نیمکت که رسیدیم، گفت همین جا خوب است. گفتم: «نه»، گفتم نزدیک خیابان است، سر و صدا زیاد است، برویم جای دیگری بنشینیم. میخواستم رو به روی هم بنشینیم، تا همهی صورتش را خوب ببینم؛ ابروهای نازکش را (که وسطشان را برداشته بود)، چشمهای عسلیاش را (که وقتی نور میافتاد، سبز میشد) و چال روی گونههایش را (وقتی که میخندید).
زیاد میخندید. خوشخنده بود. با دهان باز میخندید. مثل بعضیها الکی ادای خندیدن در نمیآورد یا کلاس نمیگذاشت و جلوی خندهاش را نمیگرفت. دهانش را باز میکرد و دندانهای سفید سفیدش برق میزد. چند نفری که آن دور و اطراف بودند، به صدای خندهاش بر میگشتند و ما را نگاه میکردند. وقتی دیدم که چه خوب میخندد، چند جوک دیگر هم گفتم. باز خندید. جوکها همه جدید بودند و هیچکدامشان را نشنیده بود، دوتایش را هم خودم ساخته بودم. کارمان همین بود؛ شبها تا دیروقت بیدار میماندیم و جوک میساختیم. چرت و پرت میگفتیم و از هر چیزی حرف میزدیم. بیشتر هم دربارهی دخترها حرف میزدیم. مهدی هم خوب جوک میساخت، جوکهای مهدی بیشترشان بومی بود، دربارهی شهرشان بود. تازه خیلی از جوکهایی را که بلد بودم، یا خودم ساخته بودم، نگفتم؛ نمیشد بگویم، رویم نمیشد.
دو آرنجش را گذاشته بود روی خانههای شطرنجی روی میز و چانهاش را گذاشته بود روی دستهایش. گفتیم و خندیدیم، بیشتر هم من میگفتم و او میخندید. خندهها که تمام شد، شروع کرد به حرف زدن. دستهایش را از زیر چانهاش برداشته بود و تکان میداد. دستهایش که بالا میرفت، آستین مانتویش میآمد پائین، ساعد قشنگ و خوشتراشاش دیده میشد. کرکهای نرم و طلائی ساعدش دیده میشد. جدی که حرف میزد، اخم میکرد. تند تند حرف میزد، بد و بیراه میگفت. انگشتهای باریکش را نشانه میگرفت و میگفت: «آزادی». سرخ میشد ـ بیشتر، لپهایش سرخ میشد ـ میگفت: «استبداد». موهای سیاهی را که روی چشمش میریخت میزد کنار، یا میبرد زیر روسری و از دموکراسی حرف میزد.
چشمهای عسلی ـ سبزش را میدوخت به چشمهای من، بازی میداد، میبرد بالا، به سوی شاخههای بیدی که تا سر ما پائین آمده بود، یا میانداخت روی خانههای شطرنج، روی کیف سفیدش و از قانون و حق انسان حرف میزد. از من پرسید: «تو اصلا آن شب فهمیدی که چرا مرا زدند؟» تو هم نگفت، گفت شما. نمیخواستم چیزی از من بپرسد، دوست داشتم حرف بزند؛ حرف که میزد داغ میشد، گونههایش قرمز میشد، قشنگ میشد.
گفتم: «من نشنیدم که شما چی به آنها گفتی، من فقط صدای داد و بیداد شنیدم، با یک خانم از عرض خیابان رد میشدی.»
گفت: «مامانم بود.»
گفتم: «از خیابان که رد میشدی، چیزی گفتی، آنها سرتان داد زدند، آنها سه نفر بودند، هر سه چاق بودند، کت و کلفت بودند؛ یکی گفت: «برو گم شو، آشغال!» تو برگشتی، چیزی گفتی و لگدی پراندی، خورد به یکی از آن سه نفر، نفهمیدم به کدام یکی، شاید هم به هیچکدام نخورد.»
گفت: «خورد.»
گفتم: «تاریک بود، من از آن بالا خوب نمیدیدم. بعد یکی از آنها با باتوم زد به پشتات، شالاپ صدایش پیچید، ما همه شنیدیم. من دلم سوخت، عصبانی شدم، کاری هم نمیتوانستم بکنم، خیلی سخت است جلوی چشم یک مرد زنی را کتک بزنند، کمتر کسی تحمل میکند.»
نگاه میکرد به من. چشمهایش خیس شده بود. خیلی قشنگ شده بود. داشت گریهاش میگرفت، ولی جلوی خودش را گرفته بود. بالاخره هم نتوانست و، یک قطره از دستش در رفت و، غلطید روی صورتش. سرم را انداختم پایین، گفتم شاید خوشاش نیاید گریه کردنش را ببینم. گفت: «من را نگاه کن.» سرم را بالا آوردم. باز گریه کرده بود. چند قطرهی دیگر اشک ریخته بود.
گفت: «تو کار بزرگی کردی.» این بار گفت «تو»، نگفت «شما». بغض کرده بود. صدایش جور خاصی شده بود، مثل صدای هنرپیشهها شده بود. گفت، خوب هم زدیاش، حقاش را گذاشتی کف دستاش. من رسیده بودم آنطرف خیابان، برگشته بودم و نگاه میکردم. دیدم کسی از پنجره سرش را آورد بیرون و بطری را زد توی سرش، خوب هم زد، درست خورد به سرش. یارو افتاد. دلم خنک شد. دیدم که زود چراغها خاموش شد، پنجره بسته شد. ندیدم چند نفر بودید، آنها هم بالا را نگاه کردند، ولی دیگر دیر شده بود. نفهمیدند از کدام پنجره بود. ولی من دیدم، دیدم که از کدام پنجره بود، پنجرهی کدام اتاق بود.
مدتی حرف نزد. فقط نگاه کرد. چشم دوخت به من، به برگهای بید، به درختهایی که دور و برمان بود، چند بچهای که تاب بازی میکردند و مادرهایشان کنار تاب، روی نیمکتها نشسته بودند. من هم حرفی نمیزدم. نگاه میکردم به خورشید که از پشت سرش داشت میرفت پشت خانهها. نگفتم که غروب را تماشا کند؛ که چه غروب قشنگی است. از هوای خوب امروز هم حرفی نزدم که بعد از مدتها آسمان آبی شده است، حتا از باد آرامی که میوزید و موهایش را میریخت روی پیشانیاش و او هی میبرد عقب یا جا میکرد زیر روسری، حرفی نزدم.
گفت: «دانشگاه چه خبر؟ دانشجویان چی کار میکنند؟» گفتم صبح میروند دانشگاه، میروند کلاس، جزوه مینویسند، چرت میزنند، بعد میآیند بیرون، میآیند تو راهروها، تو حیاط. پسرها میروند از دخترها جزوه میگیرند، با دخترها حرف میزنند، بعضیها بیرون قرار میگذارند، میروند سینما، میروند تو سینما مینشینند و بعضی وقتها فیلم هم میبینند. بعد دست در دست هم در کوچههای خلوت راه میروند. بعضی ها هم ازدواج میکنند، بعضیها نمیکنند. بعضیها دلشان میشکند، افسرده میشوند، در عشق شکست میخورند، بعضیها هم خودکشی میکنند.
دوباره خندید. ساکت شد. اخم کرد. جدی که میشد، اخم میکرد. پرسید: «کار سیاسی چی؟ نظرشان دربارهی وضع کشور چیست؟ دربارهی آزادی بیان و دموکراسی چه میگویند؟» گفتم، نمیدانم. میگوید: «مسخرهام نکن، لطفاً، دارم جدی میپرسم، تو که خودت مثلاً مبارزی.» اینها را میگوید و هیچ هم نمیخندد، لبخند هم نمیزند، دارم لجش را درمیآورم. میگویم: «من مبارزم؟» میگوید؛ «تو مگر آزادی نمیخواهی؟» خندهام میگیرد، ولی نمیخندم، میترسم بگذارد و برود. میگویم: «نه خانوم، من فقط یک بطری زدم تو سر یک پلیس، همین. آن هم دلیل خیلی روشنی داشت، چون با باتوم زده بود تو کون یک دختر خانم.»
عصبانی شد، داد زد سرم، نباید میگفتم کون، باید میگفتم باسن یا پشت. بعد گفت: «تو در برابر مملکتت، سرزمینت، احساس مسئولیت نمیکنی؟ تو نگران آزادی نیستی؟» گفتم من از آزادی، یک سهمی دارم، سهم کوچکی دارم، فقط نگران آن هستم، البته آن سهم کوچکم را گرفتهام. گفت: «چی هست؟ به من هم نشانش میدهی؟» ساکت شدم، ترسیدم سهمام را نشانش دهم. دوباره پرسید، مجبورم کرد. گفتم: «تو.» گفت: «چی؟» گفتم: «تو، سهم من از آزادی تو هستی.» سرش را تکان داد، پیشانیاش را گذاشت روی دستهایش. کفرش را درآورده بودم. خیلی کیف دارد که کفر دختری را در بیاوری.
سرش را از روی دستهایش برداشت. زل زد تو چشمهایم. هوا تاریک شده بود و نمیشد دید که لپهایش قرمز شده یا نه. بلند شد، کیفش را برداشت، من بلند نشدم. گفت: «خداحافظ، ممنون که آمدی، مرسی که آن شب به خاطر من بطری به سر پلیس زدی.» خواست که برود، گفتم یک لحظه صبر کنید. بلند شدم. میدانستم که میرود. گفتم: «یک چیزی هست که باید بدانی» گفت: «گفتنیها را گفتی.» گفتم، همهاش را نگفتم .سرم پایین بود، دستهایش را نگاه میکردم. گفتم راستش آن شب من آن بطری را نزدم، دوستم زد. ما هر دو پشت پنجره ایستاده بودیم.
جا خورد. چند بار پلک زد. گفت: «چرا نگفتی خودش بیاید؟» گفتم من بهاش گفتم. گفتم که دخترِ آن شب آمده سراغت. گفت، کدام دختر، گفتم همان که باتوم خورد. خوشحال شد. بلند شد که لباس بپوشد، ولی من ازش خواهش کردم که اجازه بدهد من بیایم. گفتم ارسلان ـ اسمش ارسلان است ـ تو دوست دختر زیاد داری، این یکی را بده به من، گفتم، خودت که میدانی من چقدر تنها هستم. ارسلان هم نامردی نکرد، گفت برو، دادمش به تو . گفت تو که نمیتوانی دختر تو دستت نگه داری، ولی من گوش نکردم، صورتش را ماچ کردم، پیراهنش را پوشیدم، همین پیراهن را، (ارسلان پیراهنهای خوشگلی دارد).
مانده بود، نمیدانست چه بگوید، کمی نگاهم کرد، گفت: «خیلی بیچارهای» و رفت.
کاش میماند. کاش عرضهاش را داشتم و نگهاش میداشتم. اگر نمیپراندماش، اگر میماند، اگر با من دوست میشد، لااقل میفهمیدم جایی که باتوم میخورد چه شکلی میشود، چه رنگی میشود.
64295910271
12-05-14, 12:35
نام داستان: خوشگذرانی
نویسنده: هادی نودهی
http://www.irancartoon.com/100/exhibition/hp/RGhamshahri2w.jpgکنــار در خندیدم و گفتم: «امشب تو راه میمیرم.» فقط یک شوخی بود. مانند همیشه. هنگامی که خداحافظی میکردیم. نه این که از آن خداحافظیها. صحبت عشق و عاشقی نیست. خب قرارمان این هست که همیشه و در همه حال خوش باشیم و خوش بگذرانیم. حتی هنگامی که داریم خداحافظی میکنیم و به همدیگر میگوییم: «تا جمعه بعد.» یعنی یک چیزی باید گفت. یک چیزی که آدم را بشاش کند. بیخیال کند. حتی اگر یک چیز مزخـرف بــیمعنی باشد. اولش هم قــول داده بــودیم. هر دویمان حوصله جنقولک بازی و تلفنهای وقت و بیوقت و سینما رفتنهای مسخره را نداریم. نه این که مثلا" خیلی گرفتار باشیم یا دنبال پول درآوردن. مثل تاجرها یا نمیدانم همینها که صبح تا شب سر موبایلشان داد میزنند. حتی من آن قدر زندگی را راحت گرفتهام که صبحها ساعت ده از خواب پا میشوم.
ولی با همه اینها کاملا" واقعی فکر میکنم و دوست هم دارم کاملا" واقعی زندگی کنم. شاید هم بالا رفتن سن، آدم را این طــوری میکنـد. یک روز که در آشپزخانه داشت چای میریخت از همانجا میگفت که بابایم یعنی بابایش با عمهاش حرفشان شده و بعد حسابی به تیپ هم زدهاند. من داشتم پردههای اتاق را خوب کیپ و ریپ میکردم که پریدم توی آشپزخانه و گفتم: «ببین پدرتو با عمهات بهم زدن، درست، ولی هیچ ربطی به ما نداره» گفتش که منظوری ندارد و گفتم: «میدونم عزیزم! ولی عادت که شد کار به جاهای باریک میکشه.» گفت که نمیفهمد جای باریک یعنی چه یا چه نوع کنایهایست و من گفتم: «یعنی خطبة عقد.» گفت که خودش میفهمد و احتیاجی به یادآوری ندارد و شروع کرد به خندیدن. گفتم: «پس خوشحالم. ما هفتهای یک بار اونهم سه ساعت پیش هم میآییم که خوش باشیم میفهمی! خوش بگذرونیم و فکر کنیم تنها خودمون دو تا تو این دنیای مزخرف هستیم.» اوهم گفت که قبول دارد و واقعا" همین طور هست و دیگر صحبتی نکردیم.
ولی حرف من همان جمله بیمعنی است. نمیدانم چرا وقت خداحافظی از همه جا، آن جمله را گفتم. خب ناراحت شد. نه این که از این رمانتیکهای عاشق پیشه باشد. ولی شش ماه هم کم نیست. به هم عادت کردهایم. دلش گرفت. متوجهش شدم. ولی ازقصد گفتم. خواستم اذیتش کنم. دلهره پیدا کند. و بعد آن را از نگاهش بفهمم و کیف کنم. چقدر دیوانهام. مثل قهرمانهای داستایوفسکی.
ما یک رابطه کاملا" واقعی داریم. بدون هیچ تعهدی. فقط میخواهیم خوش باشیم. بخندیم. گریه کنیم. بزنیم تو سر هم و کاملا" سبک شویم و بعد خداحافظ. حتی پای این خداحافظیش هم ایستادهایم. یعنی امکان این که هر خداحافظی، آخرین خداحافظی باشد و حتی بدون هیچ مقدمه چینی. شاید تا ابد. اما چرا من آن جمله لعنتی را گفتم. چرا چشمهای او که اصلا" هم درشت نیست، یک جوری شدند. من مطمئن هستم، نه. چشمهایش اصلا" درشت نیستند. وقتی دم در ایستاده بودم حتی به این فکر افتادم که دماغش هم همچیــن صاف نیست. یک جور انحنــای به طــرف چپ. من مطمئنــم. از این جــا میفهمــم مطمئــن هستـم که وقتی دم در آمد و بهم گفت چرا متوجه تغییر قیافهاش نشدم گفتم: «چرا شدم.» گفتش که چی؟ گفتم: «مدل موهات.» خندید و گفتش آره مدل مصری زده و بنظر من بهش میاد؟ چون یک روزی من مثلا" زنی را دیدهام و گفتهام که از مدل موهایش خوشم آمده. با این همه یادم نیامد و گفتم: «برام فرقی نمیکنه عزیزم.» و بعد آن جمله را گفتم. اگر رمانتیک بودم چهار ساعت بهش زل میزدم و از مـــوهــایش تعریف و تمجید میکردم.نه. فقط نمیدانم چرا یک دفعه بچه بازی در آورد. آمد تا سر پلهها و گفت: «واسه چی گفتی؟» نگاهش نکردم. گفتم: «همینطور الکی.» گفت: «الکلی هستــی ولی الکی نگفتی.» گفتم: «خب الهام و از این حرفا بهم دست داد.» گفت: «نرو.» گفتم: «واسه چی؟» گفت: «به دلم بد میاد. مگه نشنیدی میگن مستی و راستی.» گفتم: «مزخرف نگو. من ظرفیتم بالاتر از این حرفهاس.»
وقتی رسیدم طبقه همکف و در را باز کردم، برگشتم کنار نردهها و از میان نردهها به بالا نگاه کردم. او هم داشت مرا میدید. داد زد: «رسیدی خونهتون زنگ بزن.» برگشتم و در را محکم بهم کوبیدم. آن قدر خر است که نمیفهمه از طبقه چهارم نباید داد بزنه آن هم با این وضعیت جمعههای ما، همسایههای بیکار هم منتظر و گوش به دیـــوار هستند. شاید هم میخواد قضیه یک جوری روشن بشود. شاید... ولی نه. وقتی در را بستم از پشت اف اف صدایم زد: «عوضی، گفتم رسیدی خونهتون زنگ بزن.» منم آهسته داد زدم: «از این بچهبازیها نداریم» و رفتم.
فکر میکنم یک پراید از کنارم رد شد. یکی از این ژیگولوهای شقیقه چخماقی که یه پیت روغن روی موهایشان خالی میکنند، سوارش بود. سریع برگشتم و به ماشین خیره شدم. تنها بود. به راهم ادامه دادم. تلفنزدن و حال و احوال کردن، مخصوص دختر و پسرهای نوزده سالهاس نه ما که فوق لیسانسمان را هم گرفتهایم. ولی گفتم که کرم از خودم بود. یه طوری گفتم امشب میمیرم که ترسید. وقتی هم گفتم میمیرم، مثل هر جمعه شب نخندیدم شاید اگه یک کم میخندیدم مسئله عادی میشد. مثل همه چیز ما که عادی هست. یعنی واقعا" فکر کرده بودم که حرفم از بس شوخیست، امکان دارد راست از آب دربیاید. میمردم چه دخلی به او داشت. او با کس دیگری میتوانست بدون دلبستگیهای معمول خوش باشند یا اصلا" عروسی کنن. آخرش چی؟ که چی؟ یعنی چی؟ چه جالب چی؟ چی تو چیتوزه؟ همه جای شهر پر از همین جملهاس. چی بود تو آن پراید؟ غیر از یک ژیگولوی کله روغنی؟ یه دفعه یادم افتاد شال گردنم را جا گذاشتهام. برگشتم. ژیگولو داشت در جلویی ماشینش را قفل میکرد. بعد موبایلش زنگ زد. قدمهایم را آهسته کردم. هی سر موبایلش داد میزد. وقتی به چند قدمیش رسیدم صحبتش تمام شد. زنگ طبقه سوم را زد. خودم دیدم. مطمئنم. یادم افتاد که شال گردنم را تو جیب پالتویم گذاشتهام. برگشتم.
حالا تو پارک روبروی خانه ناهید نشستهام. دیگر کاملا" شب شده. تاریک تاریک. میخواهم یه کم روی فردا فکر کنم. باید تمرکز کنم. جلسه فردا به تمرکز بالایی احتیاج دارد. گرچه همهاش تشریفات است. نام. میزان تحصیلات. سابقه کار. میزان حقوق درخواستی؟ خب یه میلیون تومان سر هر برج. شما دارید که بدهید؟ چه مزخرفاتی. راستی داشت یادم میرفت. فردا شنبهاس. لعنتی. فکر کنم پدر و مادر ناهید دوشنبه بیان تهران. اگر پنجشنبه تشریفشان را نبرند چی؟ تکلیف جمعه ما چی میشود؟ مزخرفا. میآیند که چی؟ حتما" به خاطر این که طفل معصومشان یه کم دست پخت مامان جانشان را بخورد و در شهر غربت، دلش نگیره. طفل معصوم. واقعا" که. بلند میشوم. پراید هنوز تکانی نخورده.
دهانم را باز میکنم. گر گرفتهام. ها میکنم. عاشق این بخارهام. دهنهای دودکشی. دودهای بیخطر. آب حوض پارک یخ زده. کنار حوض ایستادهام. ماهیها اون زیر یخ، پرسه میزنند. چرا ماهیها یخ نمیزنند؟ خم میشوم. میخواهم دقیقتر ببینم. چیزی دستگیرم نمیشه. اگه قرمز نبودند، هیچوقت نمیشد دیدشان. نه. چیزی دستگیـــرم نمیشود. فقط میدانم که مدام تو این پرسه زدنها دهانشان را باز میکنن. یعنی داد میزنند؟ یه دست کوچولو به پشتم میخورد. برمیگردم. یک بچهاس. تازه راه افتاده. آنقدر کلاه سرش کردهاند که معلوم نیست دختره یا پسر؟ میخواهم بغلش کنم. اگه منم زن داشتم بچهام الان این قدی بود. آب دمـــاغش راه افتـــاده. خیلی بــاحال. مادرش میرسد. از دهن مادرش مثل اسبهای چاپار بخار بیرون میزند. میپرسم: «دختره یا پسر؟» بچهرو محکم بغل میکند و میرود. چند قدم جلوتر بر میگردد و یه نگاه سریع میاندازد و میرود . مثه این که آدم ندیده است. ولش. مطمئنم. زنگ طبقه سوم را زد. خیلی مسخرهاس. یک باجه تلفن اونور خیابان است. یه دختر آن تو هست. با کی دارد صحبت میکند؟ همهاش وراجی. همهاش دوستت دارم و تا آخر دنیا باهاتم. بعد هم حلقههای هآهنی زرد طلایی و یه عمر مصیبت و صدای ونگ بچهها. نه. مزخرفه. باید سوار تاکسی بشم.
ولی اول باید از عرض خیابان بگذرم. وسط این اتوبان لعنتی یه مشت نردههای موازی میریزند که کسی نتواند به راحتی رد شود. چرا؟ دارد دیر میشود. پول خرد هم ندارم. حتما"باز با راننده تاکسی حرفم میشه. نکنه قراره تاکسی سر پول خرد با من دعوا کند و من تو اون زد و خورد بیفتم وسط اتوبان و یک ماشین از رویم رد شود؟ چه جالب. همان ناخودآگاه.
خب بـــاید بروم. یه تـــاکسی نارنجی رد شد. امشب فقط سوار تاکسی میشم. اونم فقط نارنجی. نه هر مســافرکش لــق لقو. با آن آهنگهای بند تنبونی. «سرتو بذار رو شونههام گریهام میگیره». چرا من گریهام نمیگیرد. مزخرف. باید رد شوم. ولی مگر ماشینها میذارن من از عرض این خیابان لعنتی رد شوم. یه کم صبر میکنم. باجههای تلفن تاریکن. نه مثل فیلما. تو فیلمها همه باجهها چراغ دارن. روشنن. آدم فکر میکند توش گرمه. بعد یه دفعه از تاریکی تیر میزنند به باجههای روشن. بعد یک نفر که از دهنش خـــون بیـــرون میزنه، کف باجه میافتد. یعنی این دختر یهو میافتد؟ از دهنش خون بیرون میزنه؟ ولی میگویند آب آلبالو یا شربتی، چیزی میدن، چه باحال. یعنی داره با کی حرف میزنه؟
باید فکرم را جمع و جور کنم. باید یه تلفن به خانه بزنم و به مامان بگم دیر میام. یعنی کاردارم. خب حال خونه را ندارم. غروب جمعه و اتاق روشن شدة پدر با مهتابی. یه کم تو همین اتوبان قدم میزنم. شاید یه سیگار کشیدم. یه دیدی هم به روزنامهها میزنم.
فردا. چقدر طولش میده. چرا برنمیگرده منو نگاه کنه؟ فکر کنم خوشگل باشه. باید برم جلوتر. اگه صداش زمخت باشد خوشگله. ولی صداشرو نمیشنوم. یعنی این ماشینهای لعنتی نمیگذارن، هی رد مـیشـن. یادم آمد. یه خوشگذرونی خوب. کافیه شیر یا خط کنم. اگه شیر اومد خوشگله و اگرخط اومد، زشتـه. ولـی پـول خـرد نــــدارم. برگردم کنار پارک. همون بقالیه. حتما" دارد. خدا کنه تا وقتی برگردم صحبتش رو طول بدهد.
راه میافتم. برف یواش یواش شروع کرده. ولی گرممه. خدایا کاری کن طولش بده.
رسیدم. وارد میشم. یه زن با زنبیلش غرغر میکند. از مغازه میزند بیرون. سردرنمیارم. فقط میشنوم بقال به بغل دستیش میگه: «باور نمیکند خوب به درک.» چه چیز رو باید باور کرد؟ کله بقال گرد تا گرد کچله. یعنی بیمو یک ریش توپی هم دارد. چقدر جالب. چقدر شبیه. یعنی مثه همون مردی که پریشب تو خونه علی اینها می رقصید. من نشسته بودم خیلی شلوغ بود. خر تو خر. اون پسره که ارگ میزد چه ابروهایی داشت. مشکی مشکی. خیلی خوشم اومد. به هیچ دختری نیگا نمیکرد. فقط میخواند. همه صداهارو هم بلد بود. تقلید میکرد. هیچوقتم اون آهنگ مزخرفهرو نخوند. «سرمو بذار رو شونههات گریهام میگیره.» سرمو بذارم یا سرتو بذارم؟ ما هیچوقت سرمان را روی شونههای هم نمیذاریم. تازه، من هیچوخ گریهام نمیگیرد. بخاطر همین ازش خوشم اومد. یعنی اون دختره که میرقصید مدام میرفت جلوش. حسابی میخواست قالب کند. ولی اون تو یه عالم دیگه بود. نمیدونم. باید خوش گذروند.
ولی خوب وقتی یه نفر از یه نفر دیگه خوشش میاد و فقط بروبر نگاهش میکنه چه فایده؟ آن وقت همه چیز به یه انرژی متراکم تبدیل میشه که ما بهش میگیم عشق. نه. مزخرفه. بقال هم بروبر دارد نیگام میکند. عاشق من شده. چقدر دوستت دارم.
میگه: «چیزی میخواستید؟» میگم: «بله؟» میگه: «عرض کردم چیزی میخواستید؟» میگم: «شما خیلی قیافهتان آشنا است.» میگه: «چطور مگه؟» به مغزم فشار میارم: «شما پریشب در یک مهمانی نبودهاید در خانه علی آقا؟» میگه: «نخیر ولی چه جالب.» میگم: «داشتید میءرقصیدید.» میگه: «میرقصیدم؟» میگم: «بله با آن خانمی که موهای بلند مشکی داشتند و یک لباس لختی مشکی پوشیده بود.» میگه: «آقا شما حالتان خوب است؟» میگم: «بله!» میگه: «پس لطف کرده بفرمائید امرتان چیست؟» باید فکرمو جمع و جور کنم. ولی هیچی یادم نمیآد. میگم: «هیچی قربان!» میگه: «ما کسب حلال میکنیم شما حالتان خوب نیست لطفا" مزاحم نشوید.» بیرون میام. یه سکه پنج تومنی کنار یک تکه روزنامه همشهری که خیس شده برق میزند. برش میدارم. میگذارمش تو جیبم. خط داره ولی به جای شیرش یه چند تا گلدستهاس. چقدر شبیه بود. دروغ میگفت. ولی دروغش چیه؟ حتما" اون نبوده. چقدر راحتم. آزاد . هروخ به خونه برم. هروخ از خونه بیام بیرون. مال خودمم. فقط گرممه. مطمئنم به اندازه بود. برف زیاد شده. تا صبح یک قد برف رو زمین میمونه. باید سرعتمو بیشتر کنم. ولش کن. اصلا" از خیر رد شدن از اتوبان گذشتم. یه کم که پیاده برم خسته میشم و بعد تاکسی میچسبد.
یه مرد چتری از روبرو میاد. چه عجب! روی چترش چقدر برف نشسته. موهای سرمو میتکونم. اصلا" برفی روش نیست. همهاش آب شده. نمیدانم. شاید اون مرد چتریه میخواد یه کم راه بره و بعدش سوار تاکسی بشه. چرا ایستاد؟ هان. تلفن. چطور ندیده بودم؟ از این کابینهای جمع و جور که اصلا" چراغ نمیخواد. فقط سرت میرود توش. باید یه تلفن بزنم. برای فردا. ولی اسمش یادم نمیاد. قراره همه چیزرو ردیف کنه. اسمش چی بود خدا؟ مخ فلسفه بود. مثلا" دارد با کی حرف میزنه؟ پول خوردم که ندارم. شاید این مرد داشته باشد.
بذار تلفنش تمام شه. اونوقت. ولی مثه این که تازه چونهاش گرم شده. گرممه. ولی پاهایم یخ زده. انگشتام.
یعنـــی چی؟ بشینم رو این جدول. ماشینا با سرعت میگذرن. چه خوشحالن. مزخرفا. ماشین سواری کیف داره. غروب جمعه. بچهات از پشت با دستش هی بزنه تو سرت. برایش شعر بخونی. غروب جمعه. برفا شدهن. لجن.
باید فکر کنم که دوشنبه قراربود چه اتفاقی بیفته که من این قدر نگرانم. نمی فهمم. یادم نمیاد.
تموم شد. چتریه تلفنو گذاش. ولی نه. این. این که مرد نیس. زنه. دیگه همه جا سفید شده. سفید. میرم جلو: «خانم، ببــخشید! من به یک دوریالی یا حداکثر یک پنج ریالی احتیاج دارم.» جوابمو نمیده. چرا؟ میره. بره. بدرک.چه فرقی میکنه. نهایتش همینه که هس. گوشی تلفنو برمیدارم. لعنتی. کارت میخواد. کافیه کارتو فشار بدی. همهاش مینویسه Interruption...
اونوخ باید دوباره فشار بدی. چه جالب. یه کارت کار یه دوزاریو میکنه. کافیه آدم بتونه حواسشو جمع کنه. اونوخ میتونه با یه دوزاری خوش بگذرونه. هم تلفنی میزنی هم شیر یا خط میکنی. مثلا" اگه شیر اومد فردا استخدام میشی و اگه خط اومد، نه. ولی با کارت چی؟ فقط باید هی فشار بدی. Please insert. . ولی آدم اگه یه کم حواسشو جمع کنه میتونه با یه کارتم خوش گذرونی بکنه. میندازه بالا. اگه اونطرفش که آبیه افتاد زمین دیگه آدم جمعه شبا حالش نمیگیره و اگه اونطرفش که سفیده اومد، دوشنبههای باحالی داره.
باید جیبمو از کیفم بکشم بیرون. یالا! آهان. یه کارت پیدا شد. به سوراخ تلفن نیگا میکنم. باید فکرمو جمع و جور کنم. باید دقیق باشم. باید بتونم زل بزنم. یه کم بالا و پائین کارت فرو نمیره. چن بار زور میزنم. چه جالب. پدرسوخته. سوراخه جا خالی میده. یه پیکان. نور بالا. نورتو بنداز پائین آشغال. کارت من. عیب نــداره. ستواندوم وظیفه مهندس مسعود کوشان. میشناسمش. آشناس. خیلی هم. گرما. کاپشن. گرممه. نشستن. خستگی. طاقباز. آسمون. ماه. گردگرد. برف میاد. گرما. ناهید. مسعود! خوابم. دوست دارم. سایه. چتر. فردا. نه. هشت صبح. اول وقت. هشت صبح.
برگفته از مجموعهداستان «شمایل لرزان مردها» ـ هادی نودهی ـ نشر نیلا ـ
64295910271
12-05-14, 12:36
موضوع: لیلی
نویسنده: فائزه شکیبا
امروز ، سر خاكت من تو را بعد از 9 ماه و 7 روز ،دوباره دیدم .
همان وقتی كه داشتند لحد را روی صورتت می گذاشتند بالای سرت بودم ایستاده نه، نشسته نه، http://www.sydlexia.com/imagesandstuff/nr04.jpgدست و پا می زدم زیر دست و پای مردم و خودم را با چنگ و دندان می رساندم بالای سرت . عاقبت صورتت را دیدم آن ریش بلند درویشی را هم كه حتما 9 ماه و 7 روز است گذاشتهای ،دیدم .رنگ پریده بود مثل من گونه های من هم از 9 ماه و 7 روز پیش به این طرف دیگر گل نینداخته ،حالا یك صورت كشیده مهتابی دارم كه چشم هایش را عمه فخری قسم خورده یكروز در می آورد .
همان وقتی كه آمده بودم خانه تان رویت خلعتی كشیده بودند و دورت پر از لاله های سبز بود، بوی مریم می دادی اما پنجره ها را باز گذاشته بودند. رفتم ، رفته بودم ، چه می گویم آمده بودم قبل رفتنت ببینمت مادرت گفت : «چشم هایم را در می آورد.» زیر پلكم هنوز – زخمی است ناخن می كشید بی محابا به صورتم چنگ می زد. پلكم لبهایم اما نه به چشم هایم دلش نمیرفت كه دل تو را زخم بزند می دانم او هم می داند آبی چشم های غرقت كرد عاقبت. نگفتم دست و پا بزن بر و بگیر دستی را كه دراز شد به سویت ، نگرفتی ، نگرفتی تامن گرفتم عاقبت دستی را كه دراز شده بود به سویم نامحرم نبود محرم شدید . فكركردم ریشت را می زنی ، كراوات می بندی ، آن كت و شلوار طوسی تیره ات را می پوشی می آیی می ایستی كنار درتالار و مهمان هایم را تعارف می كنی فكر می كردم عادت می كنی عادی می شوی برایت مثل دیگران همه همین را می گفتم از مادر خودم گرفته تا عمه فخری . آخرین باری كه آمده بود خانه مان می گفت : « چشمم كف پات شوهر كن ،بچه ام داره مثل شمع آب می شه»
و آب می شدم من مثل شمع قطره قطره .. خبر نداشتم چه می كنی ازهمان 9 ماه و 7 روز پیش كه برگه آزمایش را گرفتیم . دكتر آخری ، اخرین امیدمان بود وقتی گفت : « ازدواج فامیلی كنین یه نسلو معلول می كنین . »
رفتی و گفتی قسمت نبود قسمت هم شویم . دیگر ندیدمت اوایل خبرمی آوردند . با كسی حرف نمی زنی صبح می روی و شب بر می گردی بعدها گفتند اصلا سر كار نمی روی ریش بلندی گذاشته ای ، صبح تا شب توی خانه می مانی مشق خط می كنی بعدتر ها گفتند در اتاقت را به روی همه بسته ای پرسیدم غذا می خوری گفتند روزه داری 9 ماه و 7 روز بود كه روزه داشتی .می گفتند عادت می كند، درست می شود بهتر از تو را ندیده ،اما درست نشدی عادت نكردی بهتر از من را هم نشانت دادند آخر سر خبرم كردند به حسابم آوردند . گفتند دكترا گفتند تو شوهر كنی حرف می زند . داد می زند، قرار می گیرد . افتادم به دست و پایشان التماسشان كردم كه ببینمت كه ببینم گفتند نه نخواسته ، التماسشان كردم كه تو را زن بدهند. شاید كه من حرف بزنم، داد بزنم ، قرار بگیرم. گفتند نه، دكترها گفتند تو اول تو وگرنه ....
گفتند داری با خیال من زندگی می كنی گفتند حتما توی خیالاتت من را به زنی گرفته ای كه اینقدر آرامی می شنوند صبح و شب با كسی حرف می زنی با منی لابد.
گفتند 9 ماه و 7 روز است با توست دیگری را نمی پذیرد باید بروی از خانه دلش جای خالیت را ،عروسیت را باید به چشم ببیند اگر نروی همین امروز یا فردا دیگر تمام می شود تو تمام می شوی . با خیالی كه توی این 9 ماه و 7 روز برایش زاییده ای یك عمر زندگی می كند . شوهر كن كارت دعوتش را بفرست برایش شوهر كردم زودتر از آنچه می گفتند .كارت دعوتم یك برگه كدر زرد بود كه رویش پاییون قهوه ای داشت می خواستم سیاه باشد نمی شد . لباس عروسم را همانطور سفارش دادم كه با هم خیال كرده بودیم ، پرچین، پر از پولك، ملیله ، پرتور و طبقه طبقه ،دختران خیاط .
خندیدد و گفتند از مد افتاده گفتم نه هنوز مد نشده
لباسم را به عكست نشان دادم كلی برایش گفتم كه تور سرم گلهای سفید دارد و دنباله لباسم آنقدر بلند است كه باید دختر بچه های فامیل دنبالمان همه جا بیایند خندیدی توی عكس . گل دستم را مریم سفارش دادم تاج سرم مریم ماشین عروسمان را با مریم تزیین كردیم ، چهار حلقه ظریف مریم روی دسته های ماشین سیاه سیاه.
یادت كه هست دلت می خواست توی برف عروسی بگیریم من بشوم ملكه برفی حالا عروسیم افتاده به زمستان ببین خدا چقدر با دل ما راه می یاد. كارت را مادرم برایت آورد گفت صدایت كرده ، چند بار به در اتاقت زد. جواب ندادی كارت را از لای در انداخته بودند توی اتاقت ، افطارت را كه عمه با زجر و التماس آورد. گفته بودی مباركش باشه پرسیده بود می آیی گفته بودی حتما . بی سحری روزه می گرفتی عمه فخری می گفت فقط صدای وضو گرفتن هدایت را می شنود. وقتی آب می زدی به آن ریشای بلند چكه چكه می چكید روی كاشیها و صدایش را پرنده ها هم می شنیدند من هم می شنیدم . صبح ها با صدای چك چك آب از خواب می پریدم تمام خانه را می گشتم تمام شیرها را سفت می كردم چك چك ... تمام نمی شد تا اذان می گفتند بعد سكوت می شد می خوابیدم مادر فكر می كرد وسواسی شدم دكترها می گفتند فشارعصبی است.
قرص می دادند كه بخورم و بخوابم و صدای آب توی سرم نپیچید اما باز نیمه شبها بیدار می شدم درست وقتی كه تو آب می زدی به صورتت و قطره های آب چكه چكه ازروی آن ریشهای بلند می چكید روی كاشیها بیدار می شدم قطره های آب بیدارم می كردند.
دیروز ظهر هم بیداری كردم ، خوابیده بودم روی تخت تمام سقف اتاقم را با تور و حریر صورتی تزئین كرده بودند مادر معتقد بود عقد باید توی خانه باشد دور از چشم اغیار سفره عقد را هم نصفه نیمه انداخته بودند. با آن آینه و شمعدان بزرگ مسخره كه نصف تور و حریرها را دوباره به رحم می كشید . حس كردم چیزی گلویم را فشار می دهد. فشار می داد گلویت را طناب ، نفسم در نمی آید. نفست در نمی آمد هوا توی ریه هایم گیر كرده بود می خواستم داد بزنم، داد نمی زدی دستم را می كشیدم روی گلویم می خواستم برش دارم ،نمی توانستم طناب را محكم بسته بودی مرد. تقلا می كردم دست و پا می زدم با پای زدی زیر پایه صندلی ...
آنقدر ناخن روی گلویم كشیدم كه خیسی خون تا سینه ام رسید مادر بی محابا توی صورتم سیلی می زد بیدار كه شدم تو خوابیدی صورتم كبود شده بود قرار نداشتم راه گفتم دلم شور می زند خواب مرگ دیده ام تاشب كه خبرت را آوردند چادر راكشیدم روی سرم گلویم پر از زخم بود با صورتی كبود رسیدم در خانه تان را هم نمی داد پدرت. با فحش و لگد از در بیرون ام كردند داد می زدم شیشه ها می شكست نمی دانم چه طوری رسیدم بالای سرت خوابیده بودی وسط اتاق یك خلعتی سبز كشیده بودند رویت عمه فخری همانجا قسم خورد...
دورت پر از زن و مرد بود نشسته بودند قرآن می خواندند و لعنتم می كردند رویم نشد رویت راكنار بزنم برای همین آمدم سر خاك گفتند قبرت 2 طبقه است مادرت می خواهد كنارت باشد . اولین نفری بود كه جسدت را پیداكرده ، حلق آویز از سقف اتاق از مرگت خیلی نگذشته بود 6 ساعت یا كمتر اگر زودتر پیدایت می كردند شاید ...
برای همین می خواهد زودتر از همه بمیرد اما همه می دانند اولین نفری كه بمیرد اینجا خاكش می كنند چه مادرت باشد، پدرت یا حتی زنت، اولین نفری كه بمیرد. امشب توی این اتاق پر از تور و حریر نشسته ام پیرهن ام را صبح خیاط فرستاده خانه مان. مادرم چشم دیدنش را نداشت می خواست جرش بدهد نگذاشتم بزور آوردمش اینجا حالا دارم می پوشمش یك پیرهن پرچین طبقه طبقه است :البته توی تنم خیلی راحت نیست این همه فنر و ژیپون عذابم می دهد اما لبخند می زنم . موهایم را جمع نمی كنم می ریزم دورم آشفته همانطور كه تو بودی پریشان تور را هم كه بگذارم روی سرم تمام می شود. می شوم یك عروس تمام عیار باید كفشهای سفید پاشنه دارم را بپوشم وآرام آرام مثلا بیایم سمت تو . سه دور دور اتاق دور عكست می گردم حالا دارم توی سالن به سمت تو می آیم بعد آرام می نشینم كنارت روی مبلی كه مادر گذاشته است و رویش را پارچه سفید كشیده . با حاشیه منجوق دوزی حیف این همه سفیدی یادت هست وقتی خطی نوشتی من مجذوب صدای قلمت بودم می گفتی صدای مرموزی است مثل صدای پای خون توی رگها و بعد قلمت را می تراشیدی با آن قلم تراش زنجانی دسته چوبی . قط می زدی روی نوك ظریف قلم من هم قط می زنم روی رگهای آبی ظریفی كه روی بازوی سفیدم بالا رفته .
64295910271
12-05-14, 12:38
موضوع: حباب صورتی
نویسنده: مهدیه آل طه
خانمه یك تكه ابر در می آورد. می مالد به یك چیزی توی یك جعبه ی در شیشه ای می زند به صورتم: آهان حالا خوب شد.
http://parsgroup.persiangig.com/ShowLetter13.jpgبعد هم رژ لب قرمز را آرام می كشد روی لبهایم؛ می گوید :بمال بهم.
قبلش هم برده بودم توی حمام حسابی شسته بودم. دلم می خواست همانجا توی وان می خوابیدم و مثل تبلیغ های شامپو بچه اسباب بازی می ریختم توی آب دور و برم. و هی با كف صابون ها حباب درست می كردم و بعد شلپ شلپ می كردم. می تركاندمشان. ولی آوردم بیرون با آن حوله كلاه دارها سرم را خشك كرد. بلوز سفید از سرم كشید پایین و غذای داغ گذاشت توی دهنم.
دستش را می كند توی یك چیز چسانكی، هی فرو می كند لای موهایم و در می آورد. فرفرشان می كند. چند تا شان را هم می ریزد توی صورتم. محكم بغلم می كند و آن آقائه را صدا می زند : پسر ببین چی شد. خودش است. آقائه یواش بهش گفت :نگاه كن ! چشمهایش مثل قرقی می ماند. می آییم توی یك اتاق بزرگ. آقائه جعبه عروسك ها را ته اتاق نشانم می دهد. بغل هم بغل هم نشسته اند. دور تا دور. انگار روی هم سوار شده اند.
آن عروسك ها را می بینی؟ باید توی تبلیغشان بازی كنی؟
سرم را می چرخانم. با چشم های آبیشان زل زده اند توی چشمم. دورجعبه هایشان صورتی است. نمی توانم بهشان دست بزنم. آفتاب می زند توی جلد برق برقیشان، می خورد توی چشمم.
آقائه یكی از همان جعبه ها را می آورد. درش را باز میكند. می دهد دستم. كف دستهایشان را نشانم می دهد. ببین این قلب سرخ ها را كه بزنی هر كدامشان یك صدا می دهد. دستم را می كنم لای موهای طلایی و فرفری عروسك. چشم هایم برق می زند. می زند به پهلوی خانمه : برق نگاهش را ببین. آن موقع هم كه پیدایم كردند همین را گفت.
داشتم لای ماشین ها راه می رفتم. النگو چندرنگه ها را روی یك میله پشت سر هم گذاشته بودم گرفته بودم سر انگشت دوتا دستهایم. گزگز می كردند. یكهو بغلم بوق زدند. بعد خانمه یك شكلات از جیبش در آورد دراز كرد طرفم : دلت می خواهد بروی توی تلویزیون همه عكست را ببینند؟
آب دماغم را با آستینم پاك كردم. شكلات را خوردم و آب دهنم را محكم قورت دادم : آره، ولی هنوز النگوها را نفروخته ام.
آقائه در عقب ماشین را بازكرد: بیا بالا، همه شان مال من.
دستم را می گیرد :ا ول دست چپ؛ فشار میدهم روی قلب اولی، صدایش بلند می شود : مامان، مامان، می خندم.
آن ته چند نفر لیوان گرفته اند دستشان قلپ قلپ سر میكشند.
دوباره دستم را بلند می كند. می گذارد روی قلب دومی. صدایش در میآید :دد، دد.
عرقش را پاك می كند :حالا نوبت آن یكی دستش است، فشار بده.
دستم را می گذارم روی قلب. همان صدائه می گوید : بابا، بابا.
خانمه می آید بالای سرم : آ، بارك الله، حالا آخریش. عروسك را از دستم ول می كند. عقب عقب می روم. گریه می كند : عو، عو، عو.
ماچم می كند: الان تمام می شود. باشد؟ سرم را تكان می دهم. بشكن می زند، برم می دارد می نشاندم روی صندلی : حالا دوربین ها را روشن كنید. چند تا چراغ روشن می شود. نورشان می خورد توی چشمم. چشم هایم را می بندم.
آقائه می نشیند جلوی پایم :خانومی چشم هایت را بازكن. قلب ها را یكی یكی فشار می دهم. دست می گذارد پشت گردنم :دولا شو روی عروسك.
دست هایش را می زند بهم : آقا كات، میله سر پشمالوی بالای سرم را می زند كنار. دوباره می رود بغل دوربین ها. دل نرم عروسك توی دستم تا می شود. موهایش را از بغل گوشش با دست می كشد بالا : پیرهنش را نزن بالا، به آقای بغل دستی اش می گوید چراغ قرمزه را دوباره روشن كند. قلب ها را فشار می دهم. مثل لبهایش است. قرمز قرمز.
پایش را می كوبد زمین. از روی صندلی بلندم می كند: چند بار بگویم : هر وقت من علامت دادم فشار بده.
خانومه می آید. چزی درگوشش می گوید. گرمم است. دوباره می گذارم روی صندلی و باز دوباره قلب ها را فشار می دهم، یكی یكی.
دست هایش را می مالد بهم : عالی بود.
چراغ ها را خاموش می كنند. دود سیگار را از توی صورتم می زند كنار. خانومه بغلم می كند ازروی صندلی می گذاردم زمین. ژاكتم را تنم می كند و دكمه هایش را تند تند می بندد. روسریم را محكم گره می زند. رویش را می كند طرف آقائه : پولش را آوردی؟ آقائه : یك عالم پول می گذارد توی دستم. در را نشانم می دهد : برو به سلامت. راه می افتم توی خیابان. لای ماشین ها. چند روز است كه می آیم اینجا سر همان چهار راه. كلی از النگو چندرنگه ها را گرفته ام روی دستم. ماشین ها از همه ور برق می زنند. سرم را دور می گردانم. می دوم طرفشان. بعضی وقتها پایم توی چاله گیرمی كند. صورتم را می آورد نزدیك شیشه یشان. پلك می زنم. من دلم می خواهد فقط یك دفعه ی دیگر عروسك دل نرمه را بغل كنم ؛فقط یك دفعه ی دیگر قلب سرخ ها را فشار بدهم، فقط یك دفعه ی دیگر بگوید بگوید : مامان، دد. . .
64295910271
12-05-14, 12:38
هیولا
http://img.photoamp.com/i/IW4IJ.jpgروز گرم و ساکتی است. دنیا خاموش و آرام است: چشم آبی آسمان با مردمک آتشین خورشیدش با مهربانی به زمین می نگرد. دریا مانند ورقه ای از فلز آبی و صاف است. قایقهای ماهیگیری رنگارنگ چنان ساکت ایستاده اند که گوئی به نیمدایره خلیج جوش خورده اند که مانند آسمان چشم را خیره می کند. یک مرغ دریائی می برد و بالهایش را تنبلانه به هم می زند. در سطح آب مرغ دیگری ظاهر می شود که سفیدتر و زیباتر از مرغ هواست.
در دوردست جزیره ارغوانی رنگی آرام در آب شناور است یا شاید زیر پرتو خورشید دارد ذوب می شود، تک صخره ای از دریا بیرون زده، گوهر درخشانی از نیمتاجی که خلیج ناپل است.
ساحل سنگی با لبه های دندانه دار به دریا فرو می رود. رویش را انبوه پیچکهای تیره، درختان نارنج و لیمو و انجیر، برگهای نقره ای زیتون پوشانده است. گلهای طلائی، سرخ، و سفید از میان شاخ و برگ درهمی که سراشیب به دریا وصل می شود لبخند می زنند. میوه های زرد و نارنجی خاطره ستاره های گرم و مهتابی را که آسمان گرفته است و هوا نمناک، به ذهن می آورد.
آسمان، دریا، و نفوس خاموشند و در این آرامی انسان آرزو می کند سرود بی صدائی را بشنود که زندگی به الاهه خورشید می فرستد.
زن بالا بلندی که لباس سیاه پوشیده، از کوره راهی که از میان باغها پیچ می خورد از سنگی به سنگی می جهد و راه می پیماید. لباسش از خورشید رنگ باخته و قهوه ای لک دار شده است و حتی از دور نیز می توان لکها را روی پارچه فرسوده دید.
سرش برهنه است و موهای نقره ای اش که حلقه حلقه روی پیشانی، شقیقه ها و گونه های تیره اش افتاده، از سفیدی برق می زند، از آن جور موهاست که نمی توان با شانه صافشان کرد، صورتش خشن و عبو است، صورتی است که آدم اگر یکبار ببیند فراموشش نمی کند، چیزی جاودانی در آن صورت عبوس نهفته است. با دیدن آن چشمان سیاه نمی توان به یاد صحراهای سوزان مشرق، «دبورا» و «جودیت» نیفتاد.
سرش را زیر انداخته و همانطوری که راه می رود قلاب می دوزد. قلابش می درخشد و گلوله نخ در جائی از لباسش پنهان است، انگار نخ سرخ از قلبش بیرون می آید. راه سراشیب و ناهموار است، گاهگاه صدای افتادن سنگی شنیده می شود اما زن گیس سفید چنان با اطمینان راه می رود که گویا در پاهایش چشمهائی هست که راه را می بینند.
اینک قصه ای که مردم درباره این زن می گویند.
بیوه است، شوهرش که ماهیگیر بود چندی پس از ازدواجشان به ماهیگیری رفت و دیگر برنگشت و زن با بچه ای در شکم تنها ماند. وقتی بچه به دنیا امد زن از مردم پنهانش کرد. مانند همه مادران به کوچه و پیش آفتاب نمی آورد، در گوشه تاریکی از کلبه اش توی قنداق می گذاشت، و تا مدتها تنها چیزی که همسایه ها از بچه می دیدند سری بزرگ و چشمهای عظیم و بیحرکت در صورت زردرنگی بود. می گفتند این زن تندرست و چابک که زمانی به گشاده روئی و بدون احساس خستگی با تنگدستی جنگیده و دیگران را قدرت و توان بخشیده بود اکنون ساکت و افسرده شده و از پشت پرده غم به دنیا نگاه می کند و در نگاهش چیز عجیب و پریشانی هست.
طولی نکشید که همه از بدبختی او با خبر شدند: بچه اش بدترکیب بود، به همین علت پنهانش می کرد. سبب بدبختی اش همین بود.
وقتی همسایه ها از قضیه خبردار شدند گفتند که می دانند یک زن اگر بچه عجیب الخلقه ای بزاید چقدر سرافکنده می شود. حکمت این کار پیش حضرت مریم است. اما بچه که گناهی ندارد، محروم کردنش از آفتاب درست نیست.
زن به حرفهایشان گوش کرد و آخر سر بچه را نشانشان داد. هیولائی بود با دست و پائی به اندازه پره های ماهی، سر عظیم باد کرده ای که روی گردن لاغر و درازی تکان تکان می خورد، صورت چروکیده ای مانند صورت پیر مردها، چشمهای براق و دهن گشادی به خنده مرگباری باز شده بود!
زنها به دیدنش گریه کردند، مردها با نفرت نگاهش کردند و ساکت روی برگرداندند، مادر هیولا روی زمین نشست و گاهی صورتش را پنهان می کرد و گاهی سرش را بلند می کرد و با نگاه پرسانی که هیچکس مفهومش را درک نمی کرد به همسایه ها خیره می شد.
همسایه ها قوطی تابوت مانندی درست کردن و تویش را با خرده ریز پشم و کهنه پاره پر کردند و بچه عجیب الخلقه را در آن گهواره گرم و نرم گذاشتند و قوطی را در جائی از حیاط که خنک بود نهادند به این امید نهانی که خورشیدی که هر روز معجزه ای می کرد شاید معجزه دیگر بکند.
روزها گذشت اما سرعظیم، بدن دراز، و چهار عضو ناتوانش تغییر نیافت. فقط بیان حرص سیری ناپذیر لبخندش مشخص شد و دهانش را دو ردیف دندان تیزو کج پر کرد. پنجولهای کوتاهتر جلوی یاد گرفت که چطور تکه های نان را بگیرد و بدون اشتباه به تنور گشاد دهانش بگذارد.
لال بود، اما هر وقت بوی خوراکی به دماغش می رسید زوزه می کشید و سر سنگینش را تکان می داد و سفیدی کدر چشمهایش رنگ خون می شد.
پر می خورد و اشتهایش روز به روز زیادتر می شد و همیشه زوزه می کشید. مادرش بی وقفه کار می کرد اما در آمدش کم بود و گاهی اصلا چیزی گیر نمی آورد. گله و شکایت نمی کرد، با بیمیلی و همیشه ساکت اعانه های در و همسایه را قبول می کرد. وقتی زن در خانه نبود همسایه ها از زوزه اش ذله می شدند، به حیاط می دویدند و هر چه خوردنی دم دستشان می آمد از نان و سبزی و میوه، به دهان سیر نشدنیش می تپاندند.
می گفتند: یک روزی این بچه دار و ندارت را می خورد. چرا به تیمارستان یا مریضخانه نمی بریش؟
می گفت: من او را دنیا آورده ام، غذایش را هم من باید بدهم.
زن خوش بر و روئی بود و چند نفری بیهوده عاشقش شده بودند. روزی به یکی که بیشتر از دیگران نظر داشت گفت: نمی توانم زنت بشوم، می ترسم هیولای دیگری بزایم، نمی خواهم آبروی تو هم برود.
مرد کوشید قانعش کند و گفت که حضرت مریم به همه مادرها مهربان است و به چشم خواهر خودش به آنها نگاه می کند.
مادر هیولا گفت: نمی دانم چه گناهی کرده ام، اما می بینی که چه مجازات سختی می کشم.
مرد التماس کرد، گریه کرد، دیوانگی کرد اما زن باز جواب داد: نه، نمی توانم برخلاف دین رفتار کنم، برو!
و مرد گذاشت و رفت به جای دوری و دیگر برنگشت.
بدین ترتیب زن سالها برای آن شکم بی انتها و آرواره هائی که پیوسته می جنبید خوراک تهیه می کرد. پسرک ثمره کار، خون و زندگی مادر را می بلعید، سرش کم کم بزرگتر و ترسناکتر می شد، مانند توپ بزرگی هر لحظه ممکن بود از گردن ضعیف و نازک جدا شود و بالای خانه ها برود و این ور و آن ور بخورد و تبلانه از جائی به جائی پرتاب شود.
بیگانه ای که تصادفاً به حیاط نگاه می کرد از آنچه دیده بود و مفهومش را درک نمی کرد هراسان می ایستاد. کنار دیواری که رویش را پیچک گرفته، روی توده سنگهای مذبح مانند، قوطی عجیبی قرار داد و از آن سر هیولائی بیرون زده صورت درشت چروک خورده و زرد در زمینه پیچک سبز نگاه تماشاچی را به خود می کشید و کسی که آن چشمهای بیحال را که از زیر پلکها زل زده و آن بینی پت و پهن، استخوانهای خیلی گنده و غیرعادی گونه ها و آرواره ها، لبهای سست لرزان، دو رشته دندان محکم، گوشهای حساس حیوانی، صورتک درت و حسابی ترسناک و بالای آن موهای ژولید ه و مانند موی سیاهان وز کرده اش را می دید نمی توانست خاطره اش را از یاد ببرد.
وقتی تکه خوراکی در دستش که مانند پنجه مارمولک کوچک و کوتاه بود می گرفت مانند مرغ سرش را جلو و عقب می برد و با دندانش آن را پاره می کرد و خرخر بلندی راه می انداخت. وقتی تمام می کرد به آدمهای دور و برش نگاه می کرد و دندانهایش را نشان می داد، آنوقت مردمک چشمهایش را کنار برآمدگی دماغش متمرکز می کرد و با تفلائی شبیه جان کنش غذایش را هضم می کرد. وقتی گرسنه می شد گردنش را دراز می کرد، سر شکمبه قرمزش را باز می کرد و زبان دراز و شبیه مارش را پیچ و تاب می داد و زوزه می کشید.
تماشاچیها که می دیدنش صلیب می کشیدند و دعا می خواندند و ناگهان همه زشتیهائی که می شناختند و همه بدبختیهائی که دچارشان بودند به یادشان می افتاد و رو بر می گرداندند.
آهنگر پیر سر سخت می گفت: این دهن را که می بینم یاد آنی می افتم که همه تاب و توان مرا بلعیده. انگار زندگی و مرگ همه ما به خاطر انگلهاست.
این سر بیزبان در ذهن همه افکار و احساسات غم آوری ایجاد می کرد که روح انسانی از آنها گریزان است.
مادر هیولا به حرفهائی که درباره پسرش می زدند گوش می داد موهایش سفید و صورتش چروکدار شده بود. مدتها بود که خنده از یادش رفته بود. مردم می دانستند که شبها ساکت کنار در می ایستد و به آسمان خیره می شود. انگار به انتظار کسی است.
از همدیگر می پرسیدند: منتظر چیست؟
همسایه هایش نصیحتش می کردند که: بگذارش توی میدان کلیسای قدیمی. خارجیها از آنجا می آیند و می روند. حتماً چند شاهی نصیبش می شود.
اما مادر از تصور آن می لرزید: خیلی وحشتناک است آدمهای جاهای دیگر ببینندش. چه جور آدمی حسابمان می کنند؟
همسایه ها می گفتند: فقر همه جا هست، این را همه می دانند.
زن سرش را تکان می داد.
اما خارجیها که از زور پیسی به همه گوشه و کنار محل می رفتند و به حیاطها سرک می کشیدند البته یک روز هم از این حیاط سردر آوردند. زن در خانه بود و بیزاری و نفرت را در صورتهای چاق این مردم بیکاره دید. از پسرش حرف می زدند. دهنشان کج و راست می شد و چشمهایشان را تنگ می کردند. دردآورتر از همه حرفهائی بود که با لحن سرزنش و خصمانه و بداندیشی آشکار می گفتند.
صداهای اجنبی را به یاد سپرد و چندبار توی دلش- دل یک زن ایتالیائی و یک مادر- تکرا کرد . اهانتی را که در آنها نهفته بود احساس کرد، بعد پیش مأموری از آشنایانش رفت و معنی کلمات را از او پرسید.
مرد با سگرمه های درهم جواب داد: تا چه کسی این حرف را زده باشد. معنی اش اینست:«ایتالیا زودتر از نژادهای دیگر روی زمین از بین می رود.» این دروغ را کجا شنیدی؟
زن بی آنکه جوابی بدهد رفت.
فردای آن روز پسرش از پرخوری افتاد و به حال تشنج مرد.
زن در حیاط، کنار قوطی نشسته و دستش را روی سر بی حیات پسرش گذاشته و منتظر بود و پرسان به چشمهای کسانی که می آمدند به نعش نگاه کنند می نگریست.
هیچکس حرف نمی زد، کسی از او سؤالی نمی کرد. با آنکه شاید خیلی ها دلشان می خواست به خاطر اینکه از بردگی نجات یافه بش تبریک بگویند، یا دلداریش بدهند، چون از هر چیز گذشته پسرش را از دست داده بود. اما کسی چیزی نگفت. گاهی مردم درک می کنند مطالبی هست که باید نگفته شان گذاشت.
زمانی همانطور با چشمهای پرسان به همسایه ها نگاه کرد. دلش مانند آنها سبک شده بود.
64295910271
12-05-14, 12:40
قلبش مرا لو داد
ادگار آلن پو
http://www.payeganltd.com/goodimages/grudgew2.jpgدرست است .عصبی ام . من بسیار بسیار عصبی بودم و هستم .ولی حق ندارید بگویید من دیوانه ام این رنج قوای حسی را قوی كرده است جای اینكه ضعیف یا خراش كند. از همه بیشتر حس صداهای تیز را . من همه ی صداهای آسمان و زمین را می شنوم . صداهای بسیاری را از جهنم می شنوم پس چگونه می توانم دیوانه باشم؟ گوش كن ! ببین كه چقدر درست و آرام و همه ی داستان را می توانم برایت بگویم .
نمی توانم بگویم چگونه اولین بار این فكر به ذهنم خطور كرد .ولی دائما اذیتم می كرد و تمام روز و شب می آمد و می رفت . هیچ چیز خاصی درمیانه نبود. او هیچ احساسی نداشت ولی من آن مرد پیر را دوست داشتم . او هیچ وقت با من بد تا نكرده بود. هیچ وقت به من توهین نكرده بود. من هیچ چشمی به ثروت او نداشتم .فكر كنم چشم های او بود، بله چشم هایش اذیتم می كرد. او چشم های یك لاشخور را داشت . یک چشم آبی بی روح. هر وقت چشمش به من می افتاد ، یخ می كردم .كم كم به تدریج تصمیم گرفتم كه زندگی اش را ازش بگیرم . و خودم را برای همیشه از شر آن چشم ها خلاص كنم .
حالا مسئله این است. شما تصور می كنید من دیوانه ام .آدم دیوانه كه چیزی نمی داند .ولی شما باید مرا می دیدید. شما باید می دیدید كه من چقدر هوشمندانه عمل كردم. و چقدر احتیاط و دور اندیشی و ظاهر سازی كردم. من با آن پیرمرد هیچ وقت به اندازه ی هفته ی پیش از كشتنش مهربان نبودم. هر شب ، حدود نیمه های شب قفل در را می چرخاندم اوه ! آن را به آرامی باز می كردم . فانوس را كم می كردم تا هیچ نوری نتابد. همه را .همه را .همه را و سرم رابه زور تو می بردم . (اوه ،حتما اگر می دیدید كه چقدر زیركانه سرم را به زور تو می بردم ، خنده تان می گرفت ) طوری كه پیرمرد را ازخواب نپرانم، آرام بسیار بسیار آرام تو می رفتم .یك ساعت طول می كشید تا من سرم را از در تو ببرم چنان با احتیاط ،اوه بله بسیار نور ضعیفی بر چشم های آن لاشخور بیفتد . این كار را هفت شب وهر شب نیمه شب انجام می دادم ولی همیشه چشمهایش بسته بود .بنابراین نمی توانستم كارم را انجام دهم چون پیرمرد مرا نمی رنجاند بلكه چشم های شیطانی اش آزارم می داد . هر روز صبح وقتی خورشید طلوع می كرد ،با وقاحت تمام به اتاق خوابش می رفتم و با كمال پررویی با او حرف می زدم او را به اسم صدا می كردم و می پرسیدم كه شب را چطور گذرانده. ببینید او بهتر از این بود كه حدس بزند كه هر شب درست راس ساعت 12 وقتی خواب است نگاهش می كنم .
هشتمین شب من برای باز کردت در . از همیشه بیشتر احتیاط كردم .دقایق ساعت خیلی كندتر از من حركت می كرد. پیش از آن شب هرگز تمام ذكاوتم را به كار نبرده بودم.
وقتی فكر می كردم این منم كه هر شب آرام آرام در را باز كرد و او حتی این فكر و اعمال مخفیانه ام راتصورهم نمی تواند بكند به زحمت می توانستم حس پیروزمندانه ام را كنترل كنم .حسابی به این فكر می خندیدم .شاید او صدای مرا شنید. چون ناگهان در تختخوابش تكان خورد .انگار كه ترسیده باشد.حالا شما ممكن است فكر كنید كه من برگشتم ولی نه. اتاق او بسیار تاریك بود چون كركره ها از ترس دزدها بسته بود.آن قدر تاریك كه می دانستم او نمی تواند در باز را ببیند .پس در جایم بی حركت ماندم .بی حركت.
سرم را تو برده بودم .سرم نزدیك چراغ انگشتم روی قفل حلبی چراغ لغزیده پیرمرد از جا پرید.
داد زد: كی اونجاست؟
من بی حركت ماندم و چیزی نگفتم. یك ساعت همان جا ماندم بی اینكه حتی یك عضله ام را تكان بدهم و تمام این مدت صدای دراز كشیدنش را نشنیدم . او هنوز در تخت خوابش نشسته بود و گوش می داد .به صدای مرگ آور ساعت گوش می داد همانطور كه من هر شب این كار را كرده بودم .شبی بعد از شب دیگر.
در همین حال صدای ناله ی ضعیفی را شنیدم .می دانستم این صدا از شدت ترس است.صدای ناله از درد یا رنج نبود اوه! نه صدای ضعیف خفه ای بود كه وقتی آدم بسیار ترسیده است از اعماق روح بر می خیزد . من این صدا را خوب می شناختم .شبهای بسیاری درست در نیمه شب وقتی همه ی دنیا خوابیده بود ترسی كه آشفته ام كرده بود از درون من بر می خاست انعكاس وحشت آورش زیاد می شد. گفتم كه خوب می شناختمش . من می دانستم پیرمرد چه می كشد دلم برایش می سوخت و در عین حال به او می خندیدم . می دانستم با اینكه به رختخوابش برگشته ولی از زمانی كه آن صدای ضعیف را شنیده بیدار است . از آن موقع ترس بر او مستولی شده بود. او تلاش می كرد برای صدا علت تراشی كند.
با خودش می گفت: این صدای باد است كه توی دودكش می پیچد . نه فقط صدای موشی است كه دارد راه می رود . یا فقط یك جیرجیرك است كه به تنهایی جیرجیر می كند.
بله او تلاش می كرد خودش را با این ها قانع كند . ولی می دانست همه شان بیهوده است . همه شان بیهوده است .چون مرگ آهسته آهسته با سایه ای سیاه مقابلش ظاهر می شد و قربانی اش را در بر می گرفت. این تاثیر غمبار آن سایه ی نامرئی بود كه باعث می شد او بدون اینكه مرا ببیند یاصدایم را بشنود حضورم را در اتاق حس كند.
بعد از آن كه مدت بسیاری حوصله كردم و منتظر ماندم و نشنیدم كه به جایش برگردد تصمیم گرفتم كه نور چراغ را کمی فقط كمی بیشتر كنم. نمی توانستید تصور كنید كه چقدر دزدكی واقعا دزدكی اینكار را كردم تا نور بسیار ضعیفی مثل نخ عنكبوت از چراغ بیرون آمد و برچشمان لاشخوری اش افتاد .چشمهایش باز بود كاملا باز بود وقتی نگاهم به چشمانش افتاد دیوانه شدم. من آنها را به وضوح دیدم. آن آبی بی روح را با نقابی نفرت انگیز كه تا مغز استخوان را یخ می كرد .ولی از چهره ی خود پیرمرد چیزی نمی توانستم ببینم. چون نور را ناخودآگاهانه درست انداخته بودم روی آن نقطه.
نگفته بودم كه شما بین دیوانگی و تیزی قوای حسی من دچار اشتباه شده اید؟ حالا می گویم كه صدای بسیار ضعیف ،آرام و كمی به گوشم رسید مثل این كه یك ساعت را توی پنبه مخفی كرده باشند. من این صدا را هم به خوبی می شناختم .این صدای تپش قلب پیرمرد بود.صدا خشم مرا بیشتر كرد درست همانطور كه صدای طبل سربازان را برمی انگیزد . با این حال من خودم را كنترل كردم و برجای ماندم .به زحمت نفس می كشیدم .چراغ را بی حركت نگه داشته بودم و تلاش می كردم كه نور را روی چشم هایش ثابت نگهدارم. در همین حال آن تپش شیطانی قلب افزایش یافت. هر لحظه تندتر و تندتر می شد. و بلند و بلندتر . پیرمرد باید خیلی ترسیده باشد . بلندتر دارم می گویم هر لحظه بلندتر . درست می فهمی چه می گویم؟ من گفته بودم كه عصبی بودم . همانطور كه الان هم هستم. همان موقع تپش بیشتر شد، در میان سكوت وحشتناك آن خانه ی قدیمی صدایی به این زیادی ترس و بسیار زیادی ایجاد می كند . با این حال من چند دقیقه ی دیگر نیز همانطور ماندم. ولی تپش بلندتر وبلندتر می شد. فكر كردم الان است كه قلبش بتركد. حالا یك نگرانی دیگر هم داشتم ، صدا را همسایه ها می شنوند .اجل پیرمرد فرا رسیده بود .جیغ بلندی كشیدم و چراغ را روشن كردم و بعد پریدم توی اتاق . او یك جیغ كشید فقط یك جیغ. در یك لحظه روی زمین انداختمش و رختخواب سنگین را رویش پرت كردم. از اینكه كارم را انجام شده می دیدم لبخند زدم. برای دقایقی صدای خفته ی ضربان قلبش به گوش می رسید. ولی دیگر عصبانی ام نكرد. چون دیگر از پس دیوارها شنیده نمی شد . بالاخره تمام شد. پیرمرد مرد من رختخواب را برداشتم و او را نگاه كردم. بلكه سنگ شده بود. یك سنگ مرده دستم را روی قلبش گذاشتم و چند دقیقه فشاردادم. هیچ ضربانی نداشت . اویك سنگ مرده بود. دیگر چشم هایش آزاری به من نمی رساند.
هنوز فكر می كنید من دیوانه ام ؟البته اگر برایتان بگویم كه برای پنهان كردن جسد چقدر احتیاط به خرج دادم دیگر این طور فكر نخواهید كرد . شب داشت به پایان می رسید . و من با عجله كارمی كردم ولی در سكوت. اوه! جسد را مثله كردم . سرو دستها و پاهایش رابریدم بعد الوارهای كف اتاق خواب را برداشتم و تكه ها را میان چوبهای كف اتاق قرار دادم . بعد بسیار مكارانه و هوشمندانه چوبها را به سر جایشان برگرداندم. آن قدر كه هیچ چشمی حتی چشم خود او متوجه چیزی نشود .
چیزی برای شسستن وجود نداشت نه روی سنگها و نه جای دیگر نه خونی و نه لكه ای .خیلی نگران این مسئله بودم .
آن مرد خیكی بالاخره گیر افتاده بود .ها !ها!
وقتی كارهایم تمام شد ساعت 4 بود وهوا مثل نیمه ی شب تاریك بود . وقتی كه ساعت زمان را اعلام كرد صدای زنگ در بیرونی بلند شد. با آرامش پایین رفتم تا در را باز كنم چون چیزی برای ترسیدن وجود نداشت. سه مرد وارد خانه شدند و بسیارمودبانه خودشان را معرفی كردند ؛ پلیس .(موضوع این بود) صدای جیغ را همسایه ها شنیده بودند و این اشتباه شک آنها را برانگیخته بود. به اداره ی پلیس گزارش داده بودند و اینها یعنی پلیسها مامور شده بودند قضایا را بررسی كنند.
من لبخند زدم .چراباید می ترسیدم؟ آنها را به داخل دعوت كردم .گفتم كه آن جیغ ،صدای خودم بوده است چون كابوس دیده ام و گفتم كه پیرمرد نیست، به خارج شهر رفته است.. همه جای خانه را به آنها نشان دادم. گذاشتم بگردند خوب بگردند. و در آخر آنها را به این اتاق خواب آوردم .گنجه ی پیرمرد را که دست نخوره و مطمئن بود به آنها نشان دادم. و وقتی حسابی به من اعتماد كردند، چند صندلی به اتاق آوردم و پیشنهاد كردم كه بنشیند وخستگی در كنند. و در همین حال با كمال وقاحت – كه از این پیروزی به دست آورده بودم- صندلی ام را روی لكه ای كه از جسد قربانی به جا مانده بود قرار دادم.
پلیسها قانع شده بودند. رفتار من آنها را مجاب كرده بود. من بسیار راحت بودم. گفتند كه می خواهند در مورد مسائل دوستانه ای صحبت كنند و من به گرمی جوابشان را دادم. ولی خیلی زود احساس كسالت كردم و آرزو كردم كه ای كاش بروند. سرم درد می كرد و احساس می كردم گوشهایم زنگ می زند .ولی آنها هنوز نشسته بودند و گپ می زدند . صدای زنگ آشكار تر شد. ادامه پیدا می كرد و بیشتر می شد. من تند حرف می زدم تا از شر این صدا راحت شوم . ولی صدا ادامه داشت و واضح تر می شد . و بالاخره فهمیدم كه این صدا توی گوش من نیست!
بدون شك من الان آرام هستم ولی آن موقع راحت تر و با صدای بلندتری حرف می زدم .ولی صدا زیاد می شد. چه می توانستم بكنم؟ صدای ضعیف، زیر وكمی بود –انگار كه ساعت را توی پنبه كرده باشی. به نفس نفس افتاده بودم . و هنوز پلیسها داشتند حرف می زدند .من تند تر و بلندتر حرف زدم ولی هنوز صدا زیاد می شد. بلند شدم و درباره چیزهای مزخرفی بحث كردم دست هایم را وحشیانه حركت می دادم ولی صدا هنوز زیاد می شد، چرا آنها نمی روند؟ از این طرف اتاق به آن طرف قدم می زدم تا پلیسها را عصبانی كنم ولی صدا هنوز بلندتر می شد. اوه خدای من ! چه می توانستم بكنم ؟ به شدت عصبانی بودم .داد وبیداد كردم فحش دادم .صندلی را كه رویش نشسته بودم تكان دادم و روی آن چوبها گذاشتم .ولی صدا در تمام این مدت ادامه داشت و زیاد می شد. بلندتر عربده كشیدم .بلندتر باز هم بلندتر !و هنوز پلیسها گپ می زدند و می خندیدند .مگر می شود آنها نشنوند؟ خدای بزرگ! نه نه ! آنها می شنوند. آنها می دانستند ،شك كرده بودند ،آنها داشتند مرا مسخره می كردند. اینطوری فكر می كنم آن موقع هم اینطور فكر می كردم .ولی هر چیزی بهتر از این زجر بود .هر چیز قابل تحمل تر از این ریشخند بود. من این لبخندهای مزورانه را بیش از این نمی توانستم تحمل كنم.احساس كردم یا باید جیغ بكشد یا بمیرم . و حالا ، گوش كن دوباره . بلندتر ! بلندتر! بلندتر! بلندتر! فریاد كشیدم : تبهكارها! بیش از این پنهان نمی كنم . می گویم چه كرده ام . الوارها را بردارید اینجاست .اینجاست این صدای ضربان قلب نفرت انگیز اوست.
64295910271
12-05-14, 12:41
گنجشك های آن خانه / رسول آبادیان
________________________________________
http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/5/59/ulmus2.JPGدیوار تا سقف آسمان رفته، شك نمیكنم كه دل آخرین سنگهایش به آسمان چسبیده…
فقط صدای آوازهای گنگی كه عصرها هنگام بازی لیلی زمزمه میكند مانده.
گنجشكهامان هم ماندهاند…
بارها در همین حالت گنجشكی فضلهاش را میان ابروهایم نشانه رفته و موفق شده اما تا حالا حتی از خودم هم خجالت كشیدهام كه بگویم بیتربیتترینهاشان صدها بار میان لبهایم را نشانه رفتهاند و موفق شدهاند یا نشدهاند…
به هر حال گنجشكهای درخت او زیباتر بودند و اگر میخواست بازنده شرط زیاد و كم گنجشكهای روی ساقه نازك درختم و درختاش میشدم…
هنوز سر و صدای در هم گنجشك های درخت اش گوشنواز ترند…
توپ رنگارنگ پشمالو به هر چه انتظار پایان میدهد. دلم هری پایین میریزد. برش میدارم به سبكی پر قوست. میبویم و میبویم و میبویمش و با یك جست سر دیوار و مثل یك جنس شكستنی تحویل میدهم و دوباره و دوباره میان تنه تنومند درختم و دیوار دراز میكشم و صد توپ پشمالوی رنگارنگ به حیاطمان میآیند و من صدتا میشوم و میبویم و میبویم و میبویمشان و با یك جست…
سینه برآمده یكیشان نوك مگسك است، بگذار بزنمش. تشخیص گنجشكهای درخت او كه مهمان درخت منند كار سختی نیست. تفاوت شاخ و برگهای درهم تنیده دو درخت كه به زور از میان سقف آسمان و دیوار بیرون زدهاند مثل روز روشن است…
شاخ و برگهای درخت ها همدیگر را بغل گرفتهاند… بغل گرفته اند و میبوسند همدیگر را مثل پدرهامان…
به تلألو نور خورشید نگاه میكنم كه حالا از لای برگ های درخت هامان چشمهایم را میزند و برق چشمهایش چشمهایم را میزند و نور پاشیده بر بال و پر گنجشكهایش با ساقه های نازك براق درخت اش در هم تلاقی میشوند…
گنجشكهایش میدانند كه با تیر نمیزنمشان . مثل اینكه این یكی شیطنتش گل كرده و هی میآید تا نزدیك چشمهایم وهی در لای برگ ها گم میشود و گم میشود و گم میشود و دیوار هی بالا میرود و سقف آسمان را فشار میدهد و باز بالا میرود و … ساقه نازك درخت در دستانش و دستانم.
بشمار یك، دو، سی و پنج… شصت … صد و میخندند پدرهامان.
صدای آواز آرام هنگام بازی عصرانه لی لی ، یك جوانه، دو جوانه، میخندند پدرهامان…
میآید تا نزدیك چشمهایم و هی در لای برگ ها گم میشود و گم میشود و من نمیزنمش. توپاش را با پا نمیزنم میترسم بشكند. فضله ای به هوای میان ابروهایم سرازیر میشود، سرم را میدزدم…
سرم را میدزدم از مسیر سنگ تیر و كمان لندهوری كه عصرها وقت بازی لی لی اش میآید… سینه اش یكیشان نوك مگسك است. فقط یك حركت كوچك انگشت اشاره ام كافی است هك خون از میان ابروهایش بزند بیرون و دسته تیر و كماناش سرخ شود…
سینه یكیشان نوك مگسك است. راست میگوید ؤمن كه عرضه زدن یك گنجشك را هم ندارم غلط كرده ام خرج روی دستاش بگذارم…
اما باز میگویم و میگویم و میگویم كه برای زدن گنجشك نمیخواهماش…
میان ساقه نازك درختم و دیوار، راست میگوید جای بازی و استراحت نیست این جا توی این گرما.
ساقه جوانه باران است چه میدانست پدرم؟…
میان تنه تنومند درختم و دیوار… راست میگوید جای خستگی در كردن و دراز كشیدن نیست این جا توی این سرما.
درخت گنجشك باران است چه میداند مادرم؟…
بیچاره دیگر از سن و سالاش گذشته كه یواشكی بیاید و كنارم دراز بكشد و یك چشمی مسیر نگاهم را تا نوك مگسك دنبال كند و سری بتكاند و غم از دست رفتن مشاعرم را بخورد . ساقه درخت هی نازك میشود بعدش تنومند میشود و مادر چشمهایش سرخ میشوند. چشمهای مادر سرخ میشوند چون اصرار دارد ثابت كند دیوار كوتاه است و داد بزند كه چه مرگیم شده و من میگویم دیوار تا سقف آسمان رفته و باز چشمهایش…
و من از درخت هامان بگویم و نشاناش بدهم درخت ها را و او هاج و واج فضای خالی مورد ادعایم را با دستان لرزانش لمس كند و چشمهایش سرخ شوند و اشك گونههای چروكیدهاش را بپوشاند و بازاری از پا نگرفتن آن ساقههای بیجان بگوید و بگوید كه من چشم و چراغ خانهام. بعد به ریش و موی بلندم گیر بدهد و چشمهایش سرخ شوند و زار بزند و وقتی گنجشكهای براق را با اشاره نشاناش میدهم دست ها را به سینه بكوبد و رو به آسمان بپرسد كه من تقاص كدام گناه كبیرهام؟…
و من باز ازشاخههای در هم تنیده بگویم و از دیوار و چشمهایش سرخ شوند و باز سرخ شوند و…یك روز صبح بمیرد . بدون آنكه موفق شوم وجود درخت و دیوار و گنجشكهای آن خانه را به او اثبات كنم…
دیوار تا سقف آسمان رفته، شك نمیكنم كه دل آخرین سنگهایش به آسمان چسبیده ،فقط صدای آوازهای گنگی كه عصرها هنگام بازی لی لی زمزمه میكند مانده.
خوشحالم كه چشمهای آن لندهور دیگر هنگام بازی نمیبینندش…
دومین تیر تفنگم ، بشمار یك ، دو… سه… سی، شصت، شصت،شصت، شصت سال است كه توی لوله زندانی است. من كه عرضه…
سینه یكیشان نوك مگسك است . میداند كه نمیزنمش. اما این بار اشتباه میكند تا نزدیك صورتم میآید و دوباره لای شاخ و برگهای درخت هامان گم میشود و گم میشود و…
ماشه را فشار میدهم … میان ابروهایش ، تیر و كماناش سرخ میشود.
ماشه را فشار میدهم … باز هم ….
مادر سال ها پیش از كجا میدانست كه میگفت دیگر زنگ زده و باید بیندازمش دور؟…
64295910271
12-05-14, 12:42
قسمت های من| میترا داور
________________________________________
او خواب است كه بلند می شوم .
http://newton-i.usefilm.com/3/2/8/8/3288/841750-medium.jpgاز دو یا سه ساعت قبل از بیدار شدن ، مدام چراغ كوچك ساعتش را روشن می كند تا خواب نماند . بیدار می شود در حالی كه پتو را دور سرش پیچانده .
جسمم طبق ر وا ل هر روزه اش در ساعت پنج و پنجاه و پنج دقیقه تو دست شویی در حال مسواك زدن است .
از خانه بیرون می روم ، اما بخش عمده ام را آن جا گذاشته ام ، بخش عمده ی من در خانه است ، تو فضای گرم آشپزخانه وقتی آفتاب از پرده می تابد روی شعله ی گاز . زیركتری روشن است و جزجز می سوزد . گلیم كوچكی روی زمین پهن است ، این جا ، همان جایی است كه من چند بار در روز می نشینم و چای گرم می نوشم .گاه می ایستم كنار پنجره ی تراس و به درخت های کاج بلند خانه ی همسایه نگاه می كنم .
افشین نزدیک همین اجاق در راستای نگاهم به خانه همسایه ها نگاه می كند . به نظرم درخت كاج را نگاه نمی كند چون فوری به لباسم اشاره می كند كه برای جلوی پنجره مناسب نیست . گاهی هم خانه ی همسایه ها را فراموش می كند , دود سیگار را حلقه حلقه در صورتم پخش می كند . بوی مردانه اش لحظاتی است كه این بدنه را چند لحظه منسجم می كند . خمیرش می كند خمیر گلی شكل .... از آن جایی كه زمان خیلی محدود است در زنده گی كارمندی, ما زود خودمان را از پشت پنجره و بخشی از زنده گی كنار می كشیم .
حالا بخشی از وجود مسواك زده و روپوش پوشیده ام با كفش و مقنعه ی تیره در حال رفتن است .
محل کارم نزدیک است . طوری که از همین جا می توانم پنجره اتاق کارم را ببینم ... گلدان شمعدانی پشت پنجره قد کشیده . .. گلدان های دیگر هم هستند . گل چایی ... حسن یوسف .
از جلوی آپارتمان همسایه روبه رویی مان می گذرم . شب گذشته آپارتمان شان غوغا بود ، از پشت پرده های توری می دیدم شان : دخترهای جوان كه با حركاتی ملایم و ظریف در حال رقص بودند ، رقص !
بخشی از بدنم با تردید نگاه می كرد ، رقص آیا حالا كلمه ای به دور از ذهن بود ؟
سال هاست با حیرت به بعضی از کلمات نگاه می كنم ، در چه شرایطی دست ها موزون می چرخد و بدن ؟
پشت میز اداری نشسته ام ..... ساعت مچی دستم زنگ می زند... پرده را کنار می زنم . پنجره اتاق خواب را می بینم و خیابان فرعی آپارتمان مان را .
الان بیتا باید از پله ها پائین بیاید . تا سی ثانیه دیگر سرویسش می رسد . سرویسش ایستاده ... بوق می زند . پس کجاست ؟ در باز می شود . ایستاده با مقنعه و لباس فرم . سوار سرویس می شود .
خوب است . امروز هم به موقع خودت را رساندی .
در را برای نیما قفل کرده ؟ اگر قفل نکرده باشد چی ؟ در را برای کسی باز نکند ؟ به اجاق گاز دست نزند ؟ به هوای دیدن من پای پنجره نایستد ... روی سرامیک آشپزخانه سر نخورد ؟
شاید خواب باشد . حتما خواب است .
حالا سرویس بیتا خیابان اصلی را گذرانده ... نزدیک آموزشگاه است ... بخش دیگرم در آشپزخانه پرسه می زند، چای گرم می نوشد و کتاب می خواند ، با غذایی که می پزد حرف می زند . کدو وقتی که سرخ می شود خودش به جلزو ولز می افتد . مرغ وقتی سرخ می شود جلزوولزش تمام می شود ... تمام آن ها سعی می کنند کمکم کنند تا شاید بتوانم خودم را پیش ببرم . خودم را توی آینه روی میز نگاه می کنم .... صورتم بیشتر از سنم در هم ریخته شده .چروک های نازک روی پیشانی ...... باید دقت کنم . تازه گی اعداد و ارقام را بیشتر اشتباه وارد لیست حسابداری می کنم ... زنی كه در آینه هست حتا نسبت به چند ماه پیش تغییر كرده . گاه تغییراتش آن قدر روزانه است كه نمی شناسمش . تازه گی موقع حرف زدن چشم هایش را می بندد. احتمالا نور آزارش می دهد و یا صدا ... و یا شاید چشم هایش را می بندد تاچند لحظه بخوابد...
مقنعه اش را مرتب می كند پشت میز ...
او بیشتر اوقات در صفحه ی سررسیدش خرج های روزانه را می نویسد . آخر هر ماه دفترچه های قسط را مرتب می کند تا روز پنج شنبه تمام آن ها را پرداخت کند . . . نمی تواند دخل و خرج را جمع کند .... گاه بی چاره گی را از اخم ابرویش می فهمم . این زن فقط هم مسیر با آنچه پیش می رود ‚ می رود . زمان بسیار كوتاهی‚ آن هم زمانی كه عادت می شود می خواهد از تمام قوانین بگریزد . مثلا صبح به جای ورود به سالن حسابداری به جای دیگری برود . جایی که به واقع هم نمی داند کجاست اما می داند سالن حسابداری نباید باشد . می داند رقم ها و حساب ها علی رغم دقیق بودن شان هیچ کدام شان واقعیت ندارند . این زن مطرود را بیشتر اوقات حذف می كنم . . .
بخشی را نباید بنویسم . گمانم دو بخش از وجودم را . دو بخشی كه نه تنها خارج از مكان و زمان نیست ، بلكه دقیقا فیزیكی است و مدام در خانه و یا بیرون قد علم می كند ، این بخش برای به تعادل رساندن هورمون های استروژن و پروژسترون در تلاش است . این بخش از وجودم كه شاید هم بسیار مهم باشد طی مطالعات اینترنتی متوجه شده بیشترین عملکرد های ما به میزان و تعداد هورمون ها ی استروژن و پروژسترون در بدن بسته گی دارد . به عنوان مثال وقتی میزان پروژسترون یك موش ماده از وضعیت عادی آن كمتر باشد افسرده گی به سراغش می آید ویا حس بویایی اش را از دست می دهد . افشین مدام در حال تذكر دادن به این بخش از وجودم است .... مادر وپدرم و رئیسم هم همین طور ... این زن گاهی این قدر از من دور می شود كه در آینه هم نگاهش نمی كنم...او مادر است ویا همسر و یا كارمندی كه ساعت ورود و خروج را خوب فهمیده .این زن بیشتر اوقات درگیر زمان است و آنچه به آن نرسیده .
... دیشب توی مرده شورخانه آن زن را شسته بودند . ایستاده بود با چادر سیاهی كه سرش بود . .. بدنم پیدا بود . لایه ی نازك مو پایم را تا نزدیكی ساق پوشانده بود . توی مرده شور خانه حتما مادرم بدنم را دیده بود و این ناراحتم می كرد . بعد فكر كردم احتمالا جنازه را فقط مادرم دیده و این نمی بایست زیاد مهم باشد. زن های دیگر هم كه باشند احتمالا فراموش می كنند. خودم هم جنازه های زیادی دیده بودم در این سال ها ... شاید همین بود كه مرگ ریشه كرده بود درا نگشت هایم ونمی توانستند برقصند .... گردنم درد می كند . انگار تیر می كشد . نگرانم و نگرانی ام شبیه ... شبیه چیزی است كه نمی دانم چیست . برزخ است شاید ... یا شاید شبیه چیزی كه نفس نمی كشد و یا تند وبدبو نفس می كشد و یا مگس بزرگی كه بی دلیل وزوز می كند ...
بخشی از این بدنه در خودش جمع شده ، در خودش فرو رفته ، با حركتی چرخشی و حلزون وار به درون شكمش خزیده ، كوچك و كوچك تر شده ....او پیرزن درون من است . آن جا خوابیده است ... بوی ترشك می دهد و عرق ... او گوشش خوب نمی شنود . از چهره در حال تمسخر دیگران می فهمد که باز کلمات را اشتباه فهمیده . بو را هم حس نمی کند . گاه از خنده ی نوه هایش می فهمد که باز صدا درکرده است و یا بوی بدی از بدنش خارج شده ... این زن از حرکت کردن می ترسد . چون ممکن است استخوان هایش بشکند . . . نتیجه هایش از موهای سفید و دندان های شکسته اش می ترسند . همین است که جیغ می کشند . کنترل ادرار ندارد . می شنود که همه ی آن ها می گویند باز لج بازی کرد . پرستارش کتکش می زند : باز خودتو کثیف کردی .
گاه خنده اش می گیرد . به فکر فرو می رود . می تواند تمام این کثیفی های را با دستش هم بزند . بعد به صورتش بمالد چون حالا نه بو را حس می کند نه طعم غذاها را . او تکه گوشتی است که پرستار مدام به دهانش قرص می ریزد . این قرصو که بخوری دیگه ا لکی نمی شاشی ! این قرصو که بخوری شکمت کار نمی کنه . پدرمون هم الان همین جوری یه . دست وپاها شم بستیم . بی خود راه می افتاد آشغال دهنش می گذاشت . الان یه جا نشسته . آخه آلزایمر گرفته . الکی می ره بیرون آبروی مارو می بره . چرت وپرت می گه . از یه زنی می گه که دوستش داشته . آدم که نود سالش می شه باید قبول کنه که ... دیگه چی ؟ تمومه . دیگه چی ؟ تمومه !
همه ی این ها هستند و زن های دیگری که رسوب شده اند در من ... زن های شادی که بودند اما بی دلیل درباره شان نمی نویسم ... گمانم درباره ی بوی عطر ها هم نخواهم نوشت . درباره ی عطر هایی که روی میزآرایشم هستند و از اینکه ... این ها وجود پاره پاره منند كه در شهر سرگردانند...
64295910271
12-05-14, 12:43
معلم
http://www.fotosearch.com/comp/PHT/PHT265/PAA265000038.jpgدر روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبتهاى اولیه، مطابق معمول به دانشآموزان گفت که همه آنها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ میگفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانشآموز همین کلاس بود. همیشه لباسهاى کثیف به تن داشت، با بچههاى دیگر نمیجوشید و به درسش هم نمیرسید. او واقعاً دانشآموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مییافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سالهاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پیببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پروندهاش نوشته بود: «تدى دانشآموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام میدهد و رفتار خوبى دارد. رضایت کامل».
معلّم کلاس دوم او در پروندهاش نوشته بود: «تدى دانشآموز فوقالعادهاى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمانناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.»
معلّم کلاس سوم او در پروندهاش نوشته بود: «مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درسخواندن میکند ولى پدرش به درس و مشق او علاقهاى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.»
معلّم کلاس چهارم تدى در پروندهاش نوشته بود: «تدى درس خواندن را رها کرده و علاقهاى به مدرسه نشان نمیدهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش میبرد.»
خانم تامپسون با مطالعه پروندههاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانشآموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچهها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بستهبندى شده بود. خانم تامپسون هدیهها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچههاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچهها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: «خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را میدادید.»
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش «زندگی» و «عشق به همنوع» به بچهها پرداخت و البته توجه ویژهاى نیز به تدى میکرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق میکرد او هم سریعتر پاسخ میداد. به سرعت او یکى از با هوشترین بچههاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانشآموز محبوبش شده بود.
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشتهام.
شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشتهام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغالتحصیل میشود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.
چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامهاى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایاننامه کمى طولانیتر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و میخواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته میشود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگینها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: «خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که میتوانم تغییر کنم از شما متشکرم.»
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: «تدى، تو اشتباه میکنى. این تو بودى که به من آموختى که میتوانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.»
بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است.
همین امروز گرمابخش قلب یکنفر شوید ... وجود فرشتهها را باور داشته باشید، و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.
64295910271
12-05-14, 12:44
راه بهشت
http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/dastehkelid/%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA.JPGمردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میكشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"
دروازهبان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم."
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان میخواهد بوشید."
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنهایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر كه میخواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، میتوانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میكنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا میمانند...
بخشی از كتاب "شیطان و دوشزه پریم "
پائولو كوئیلو
64295910271
12-05-14, 12:45
مادر یک خائن
از مادر، بیکران می توان سخن گفت.
http://img.majidonline.com/pic/43338/Copy%20of%20love%20%28660%29.jpgچند هفته بود که سپاه دشمن مانند زره فولادین شهر را در میان گرفته بود. شبها آتشهای بلندی می افروخت و شعله ها مانند چشمان آتشین بیشمار، از میان ظلمت به دیواره های شهر خیره می شد، کینه توزانه می درخشید و روشنائی زننده آنها افکار مبهم در میان حصاریان بر می انگیخت.
مردم از روی دیوارها کمند دشمن را، که هر دم تنگتر می شد، و سایه های تیره را، که دور و بر آتش می گشتند، می دیدند و شیهه اسبان سیر و به هم خوردن اسلحه ها و قهقهه و آواز مردان مطمئن به پیروزی را می شنیدند، به گوش چه ناهنجارتر از آواز و خنده دشمن می تواند باشد؟
دشمن اجساد کشتگان را به چشمه هائی که شهر را مشروب می کرد، ریخته و تاکستانهای نزدیک حصارها را سوخته و مزارع را لگدکوب کرده و درختان باغها را بریده بود، شهر اینک از تمام جهات در معرض خطر بود و تقریباً هر روز توپ و تفنگ دشمن سرب و آهن بر آن می بارید.
دسته های سربازان گرسنه، خسته از جنگ، عبوسانه از کوچه های تنگ شهر می گذشتند. از پنجره های خانه ها ناله زخمیان، فریاد دیوانگان، دعای زنان و گریه و زاری کودکان شنیده می شد. مردم پچ پچ می کردند و در میان جمله ای ناگهان ترسیده گوش فرا می دادند:
- دشمن پیشروی نمی کند؟
شب بدتر بود. میان سکوت شبانه ناله و فریاد آشکارتر بگوش می رسید. سایه های تیره، دزدانه از دره های کوهستانهای دوردست بطرف دیوارهای نیمه خراب، می خزیدند و اردوگاه دشمن را از نظر پوشیده می داشتند و ماه چون سپر گمشده ای که از ضربه شمشیری فرو رفه باشد از پشت حاشیه سیاه کوهها می دمید.
مردم شهر، که از کمک ناامید و از خستگی و گرسنگی به ستوه آمده بودند و امید نجاتشان هر روز کمتر می شد، با وحشت به آن ماه، دندانه های تیز کوه، به دهانه تاریک دره ها و اردوگاه پر هیاهوی دشمن نگاه می کردند. همه چیز مرگ را به آنها بازگو می کرد، ستاره ای هم در آسمان نبود که دلداریشان دهد.
می ترسیدند در خانه ها چراغ روشن کنند و ظلمت غلیظی شهر را پوشانده بود. در دل این سیاهی، زنی، که از سرتاپا لباس سیاه پوشیده بود، مانند ماهئی که در اعماق رود بجنبد، آهسته راه می رفت. وقتی مردم او را می دیدند، به یکدیگر پچ پچ می کردند:
- همونه؟
- خودشه!
خود را زیر طاق خانه ها می کشاندند یا سر را پائین انداخته به سرعت از پهلویش می گذشتند.
سر دسته پاسداران با قیافه اخم کرده به او اخطار می کرد: دناماریانا، باز بیرون آمده اید؟ مواظب باشید ممکن است شما را بکشند و کسی به خود زحمت نمی دهد که قاتل را دستگیر کند...
زن سرش را بالا می گرفت و منتظر می ماند اما پاسداران می گذشتند. جرأت نمی کردند، و یا به اندازه ای پستش می پنداشتند، که دست به رویش بلند کنند. مردان مسلح مانند جسدی خود را از او کنار می کشیدند و او یکه و تنها در سیاهی شب بدون سروصدا، از کوچه ای، به کوچه دیگر آواره می گشت، مانند تجسم بدبختی مردم شهر بود. و دور و بر او صداهای هذیانی از درون شب برمی خاست که گوئی او را دنبال می کنند: ناله ها، فریادها، دعاها و زمزمه حزین سربازان که امید پیروزی را از دست داده بودند.
زن که از اهالی شهر بود به پسرش و کشورش می اندیشید: سردار سربازانی که شهر را ویران می کردند، پسر او بود. زیبا، بشاش و بی ترحم بود. چند سال پیشتر بود که مادر مغرورانه نگاهش کرده و پر بهاترین هدیه ای برای کشور و نیروی سودمندی برای کمک به مردم شهرش خوانده بود. در این شهر، در این آشیانه، او و فرزندش زاده و بزرگ شده بودند. دلش با ضدها رشته نادیدنی به این سنگهای قدیمی، که پدرانش خانه ها و دیوارهای شهر را با آنها ساخته بودند، به خاکی که استخوان خویشانش ر آن مدفون بود. به قصه ها، آوازها و امیدهای مردم وابسته بود. و اینک دلش وجودی را که دوستش می داشت از دست داده بود و می گریست. در ترازوی دل، عشق به فرزند را با عشق به شهر می سنجید اما نمی دانست کدام یک گرانتر است.
بدین ترتیب شبها از میان کوچه ها می گذشت، آدمها که نمی شناختندش با ترس پس می کشیدند چون آن هیکل سیاه را به جای مظهر مرگ می گرفتند که اینهمه به آنها نزدیک بود، و وقتی می شناختندش، خاموش از مادر یک خائن روی برمی گرداندند.
شبی در گوشه دور افتاده ای پای حصار، زن دیگری را دید که در کنار جسدی زانو زده است. ساکت، مانند یک پارچه کلوخ، دعا می خواند و چهره غمزده اش به سوی ستارگان بود. بالا، روی دیوار، نگهبانان با صدای پستی صحبت می کردند و اسلحه شان به سنگ سائیده می شد.
مادر پسر خائن پرسید:
- شوهرت بود؟
- نه.
- برادرات؟
- پسرم. شوهرم سیزده روز پیش کشته شد و پسرم امروز.
مادر پسر مرده بلند شد و با فروتنی گفت: مریم مقدسم همه را می بینند و می داند. باز جای شکرش باقی است.
پرسید: برای چه؟
جواب داد: حالا که او شرافتمندانه در جنگ به خاطر کشورش مرده است می توانم بگویم که از آینده اش می ترسیدم: قدری سبک مغز بود و عیش و نوش را خیلی دوست می داشت و من می ترسیدم که شهرش را ویران کند همانطور که پسر ماریانا، آن دشمن خدا و بشر، سردار دشمنان ما می کند. لعنت به او و زنی که او را زائیده است!
ماریانا صورتش را پوشاند و به راه خود رفت. صبح فردا پیش حصاریان آمد و گفت: پسر من دشمن شماست، یا مرا بکشید یا دروازه ها را باز کنید پیش او بروم...
جواب دادند: تو یک انسانی و کشورت باید برایت پرارزش باشد، پسرت همان قدر که دشمن ماست، دشمن تو هم است.
- من مادرشم و دوستش می دارم و احساس می کنم به خاطر آنچه انجام می دهد باید مرا سرزنش کنند!
مردان به مشاوره پرداختند و تصمیم گرفتند:
- از شرافت دور است که ترا به خاطر گناهان پسرت بکشیم. می دانیم که این گناه وحشتناک را تو نمی توانستی به او تلقین کنی؛ ما بیچارگی ترا می فهمیم. اما شهر ترا به گروگانی هم لازم ندارد؛ پسرت هیچ اهمیتی به تو نمی دهد. فکر می کنیم آن ابلیس ترا فراموش کرده است و اگر خیال می کنی گناهی مرتکب شده ایف این مکافات برای تو بس است. بنظر ما این وحشتناکتر از خود مرگ است.
- آری، راستی وحشتناکتر است!
این بود که دروازه ها را باز کردند و به او اجازه خروج دادند. از بالای باروها به او می نگریستند که از خاک میهنش دور می شد که اکنون از خونی که پسر او می ریخت، خیس شده بود. آهسته راه می پیمود، چه پاهایش به اکراه از این خاک جدا می گشت، به اجساد مدافعان شهر تعظیم می کرد، با پایش به نفرت اسلحه شکسته ای را کنار می زد: چون تمام سلاحهائی که برای کشتار به کار می روند، منفور مادرانند، بجز سلاحهائی که برای دفاع از زندگی ضروریند.
چنان آرام راه می ر فت که گوئی زیر جامه اش ظرف پر از آبی می برد و می ترسد مبادا قطره ای بزمین بریزد. شبحش در نظر آنهائی که از دیوار شهر نگاه می کردند، کوچک و کوچکتر می شد و مثل این که افسردگی و ناامیدی شان نیز با او می رفت.
او را دیدند که در نیمه راه ایستاد سرش را بالا گرفت، برگشت و مدتی دراز به شهر خیره نگریست و نیز سایه او را که در کنار اردوگاه دشمن، تنها میان صحرا ایستاده بود، و سایه های تیره ای را، که با احتیاط به او نزدیک می شد، دیدند.
سایه ها نزد او آمدند و پرسیدند: اسمت چیست؟ از کجا می آئی؟ هیچکدام از سربازان در آن شک نکردند. کنارش راه افتادند. سر راه تعریف پسرش را می کردند: چه قدر چالاک و دلیر است!
و او با سری از غرور افراشته به سخنانشان گوش می داد و نشان تعجب در صورتش ظاهر نمی گشت زیرا که پسرش نوع دیگر نمی توانست باشد.
سرانجام پیش او ایستاد، آنکه نه ماه پیش از زادنش شناخته و وجود او را هرگز دورتر از دلش احساس نکرده بود. پسرش با جامه های حریر و مخمل جلوش ایستاده بود، سلاحهایش همه جواهر نشان بود. هر چیز همان گونه، که می بایست، بود. چنانش فراوان به خواب دیده بود: ثروتمند، مشهور و ستوده.
پسر دست او را بوسید و گفت:
- مادر پیش من آمدی، تو بامنی! فردا آن شهر نفرین شده را تسخیر می کنم.
مادر به یادش انداخت:
- شهری را که تو در آن به دنیا آمده ای؟
مست از دلاوریها و دیوانه از عطش جلال بیشتر با شور و خودبینی جوانی پاسخ داد:
- من در دنیا و برای دنیا زاده شده ام. می خواهم دنیا را خود به حیرت آورم. این شهر را به خاطر تو نگه داشته ام با آنکه مانند خاری در چشمم فرورفته و سرعت مرا، به سوی شهرتی که آرزو می کنم، کند کرده است. اما فردا آن لانه احمقهای لجوج را در هم خواهم شکست!
مادر گفت: جائی را که سنگهایش ترا می شناسند و کودکی ترا به خاطر دارند.
- سنگها بی زبانند تا وقتی که بشر آنها را به سخن گفتن وادارد. بگذار کوهها نیز از من سخن بگویند. این آرزوی من است!
مادر پرسید: اما آدمها؟
- آه، بلی مادر، آنها را فراموش نکرده ام. به آنها هم احتیاج دارم، چون دلاوران فقط در خاطره انسانها جاودان می مانند.
- دلاور آنست که با مرگ می جنگد، زندگی می آفریند و بر مرگ پیروز می شود...
پسر اعتراض کرد:
- نه، ویران کننده یک شهر به همان اندازه سازنده اش قرین افتخار است. ببین، ما نمی دانیم شهر روم را کی ساخت- ائنیس یارومولوس- اما نام آلاریک و سایر قهرمانانی را، که این شهر را نابود کردند، نیک می دانیم.
- اما شهر از نام ایشان هم بیشتر دوام کرده است.
اینگونه، آنها تا غروب آفتاب با هم گفتگو کردند. مادر سخنان دیوانه وار او را دیگر کمتر می برید و سر پر غرورش بیشتر از پیش به پائین می افتاد.
مادر می آفریند و از آفریده هایش نگهداری می کند. سخن از ویرانی گفتن با او در افتادن است. اما پسر این حقیقت را نمی فهمید و نمی دانست که دارد حجت زندگی پرستی مادر را انکار می کند.
مادر همیشه دشمن مرگ است؛ دستی که مرگ و نیستی را به زیستگاه انسانها می آورد، دشمن و منفور مادران است. ولی پسر این را درک نمی کرد زیرا که درخشش افتخار، که دل را می میراند، چشمان او را کور کرده بود. و نیز نمی دانست وقتی مسأله حیاتی که مادر می آفریند و می پرورد، به میان آید او به همان اندازه که نترس است، باهوش و بیرحم نیز می باشد.
زن سرش را به پیش افکنده و نشسته بود و از میان چادر سردار، که فاخرانه تزئین شده بود، شهر را می دید که در آنجا نخستین بار ارزش خوش آیند زندگی را در درونش و تشنجات زایمان دردآلود پسری را احساس کرده بود که اینکه اندیشه خراب کردن شهر را داشت.
پرتوهای خون رنگ خورشید برجها و باروهای شهر را رنگ می زد. زیر نور خورشید، که به پنجره ها می تابید، تمام شهر یک توده زخم به نظر می رسید که از شکافش عصاره سرخ زندگی به بیرون ریزد، اینک شهر به جسد سیاهی می مانست و ستارگان مانند شمعهای روی جنازه بالای آن می درخشیدند.
خانه های تیره را، که مردم از ترس دشمن، در آنها شمع نیفروخته بودند، کوچه هائی را که در سیاهی غرق گشته و از بوی گند اجساد انباشته بود، می دید و پچ پچ خفه مردم را، که هر آن منتظر مرگ بودند، می شنید. همه چیز و همه کس را می دید. شهر عزیزش اینهمه نزدیک او، به انتظار تصمیم او بود. اکنون او خود را مادر تمام ساکنان شهر می پنداشت.
ابرها از قلل سیاه به دره ها می خزیدند و مانند اسبان بالدار روی شهر محکوم به فنا فرود می آمدند.
پسرش گفت: اگر امشب به حد کافی هوا تاریک باشد شاید حمله کنیم.
شمشیرش را وارسی کرد.
- وقتی خورشید می تابد برق سلاحها چشم را خیره می کند و تیرهای زیادی خطا می رود.
مادر گفت: بیا پسرم، سرت را روی سینه ام بگذار و آرام بگیر. یادت می آید در کودکی چه قدر خندان و مهربان بودی و همه ترا دوست می داشتند؟...
اطاعت کرد، سرش را به دامن مادر گذاشت، چشمانش را بست و گفت:
فقط افتخار را و ترا دوست می دارم، که مرا این طوری که هستم، پرورده ای.
مادر روی او خم شد و گفت:
- زنها را چطور؟
- زن فراوان است. همانطور که هر چیز خیلی شیرین دل آدم را می زند، خیلی زود آدم از آنها دلزده می شود.
سؤال آخرش این بود:
- نمی خواهی فرزندانی داشته باشی؟
- برای چه؟ برای آن که کشته شوند؟ کسی مانند من آنها را می کشد و این برایم دردناک خواهد بود و پیری و ناتوانی هم مجال انتقام نخواهد داد.
مادر آهی کشید و گفت:
- تو قشنگی اما مثل برق بی بهره ای!
و او خندان جواب داد: مثل برق...
و مانند کودکی در آغوش مادر به خواب رفت.
آنگاه مادر ردای سیاهش را روی او کشید و کاردی در سینه اش فرو کرد. پسر لرزید و جان سپرد چون چه کسی بهتر از او جای قلب پسرش را می دانست؟ سپس زن جسد او را پیش پای نگهبانان حیرت زده افکند و گفت:
- مانن وطن پرستان آنچه در قوه داشتم به خاطر کشورم کردم و اکنون چون مادری نزد فرزندم خواهم ماند! خیلی پیرتر از آنم که پسر دیگر ی به دنیا آور م و زندگیم دیگر برای کسی فایده ندارد.
کارد را که هنوز از خون پسرش، از خون خودش، گرم بود محکم به سینه اش فرو برد و باز نشانه اش درست بود، چون جای دل دردمندی را یافتن مشکل نیست!
vBulletin® v4.1.7, Copyright ©2000-2013, Jelsoft Enterprises Ltd.